خدا الان شُمبُولَم رو توی مستراح میبینه

 

تلخ نوشته ها

بچه تر که بودم معضل وجود خدا بدجوری گریبانگیرم شده بود…! از مادر بزرگم میپرسیدم خدا چیه مادر جان..؟ مادر بزرگ میگفت خدا نوره ننه جان…! تا چند وقت هر جا نور میدیدم اعم از نور چراغ ماشین ها و لامپ سقف خونه فکر میکردم خداست و هر وقت میخواستم کاری دور از چشم خدا انجام بدم میرفتم توی زیرزمین خونه قدیمی که تاریک بود و از نورمور خبری  نبود…! یه بار دیگه که باز مادر بزرگ داشت کُل کُل قلیون میکشید و سبزی پاک میکرد گفتم : مادر جان خدا کجایه…؟ مادر بزرگ گفت : خدا همه جا هست ننه جان …همه جا…! گفتم مادرجان همه جایه همه جا…! گفت: ها ننه…!  

این همه جا بودن خدا هم باز معضل من رو پیچیده تر کرد… توی مستراح که میرفتم با خودم میگفتم خدا الان شُمبُولَم رو میبینه …! دستم رو جلوم میگرفتم و با هراس جیش میکردم که گاهی دستم نجس میشد…! تازه گاهی با خودم میگفتم ممکنه خدا توی سوراخ مستراح هم باشه که من توش جیش میکنم …! مگه نمیگن خدا همه جا هست …! خلاصه این همه جا بودن خدا بدجوری برام عذاب شده بود … حس میکردم خدا رو لگد میکنم وقتی راه میرم و یا وقتی میشینم کونم رو میذارم روی سر خدا…! شبا که میخوابیدم هی پتو رو بالا میزدم ببینم خدا زیر پتوست یانه..! خلاصه اصن دوست نداشتم که خدا همه جا باشه … یه حس بدی داشتم و البته اضطراب..! یه بار هم به مادر بزرگ گفتم: مادر جان مگه ای خدا از خودش خانه زندگی نِدره…؟  گفت: چره ننه جان… مَکه خانه خدایه…! گفتم پس چره همش توی خانه ماهایه …؟ گفت زبونته گاز بیگیر ننه جان … مگه مِخی خدا کُنفه یَکونِت کنه…؟ منم زود زبونم رو گاز گرفتم که کُنفه یکون نشم …! دیگه از ترس کُنفه یَکون شدن هیچوقت از خدا نپرسیدم …هیچوقت…!