جناب باخ عزيز

 

می خواستم بنويسم (کافر عزيز)، اما پشيمان شدم، زيرا چنانچه مسلمانان، شما(و من) را کافر به حساب می آورند، ما به آنها برچسب مشابهی نمی زنيم و اينکه خود را کافر خطاب کنيم، در واقع پذيرش اين است که آنها آن هستند(مسلمان) و ما اين(يعنی کافر).  چنين پذيرشی يک اعتباری به آنها می دهد.  ياد يک شعر از شاملو افتادم که می گويد: ای ابله،... من انکار توام!

يک بار جايی خواندم(فکر می کنم از يک خانم آمريکايی که به ضدخدا بودن شهرت دارد) که اين يک معجزه است که در هر نسل تعداد اندکی از انسانها به مسخره بودن و غِيرمنطقی بودن خدا و دکانداران دين پي می برند. البته استفاده از لغت معجزه خود اشاره به ماوراالطبيعه و خدا و غيره دارد. من فکر می کنم منظور آن خانم اين بوده که احتمال وجود چنين آدمهايی خيلی کم است.  من واقعاً معتقدم که حرف اين خانم خيلی درست است. برای اثبات: من در يک خانواده تقريباً مذهبی مسلمان به دنيا آمدم.  پدرم مجبورمان می کرد که نماز بخوانيم و روزه بگيريم.  در مدرسه که خود می دانيد فشار چقدر بود، درس تعليمات دينی و قرآن و غيره. و در عاشورا و تاسوعا، سينه زنی، روضه و چلوقيمه های خوشمزه نذری.  اما من در 11 سالگی اولين علامات شک و ترديد را در خود ديدم.  آن موقع حتی جرئت نمی کردم به کسی بگويم زيرا، در آنصورت بايد به جهنم می رفتم که پر از سوسک و مار بود و من از سوسک خيلی می ترسيدم.  يک بار در يک دفترچه عقايد، که آن وقت ها مد شده بود و دخترعمه ام به افراد مختلف می داد، در قسمت خدا نوشتم، قبول دارم اما می توانم ثابت کنم که وجود ندارد.  آن موقع دوازده سالم بود.  وقتی اين نوشته به دست يکی از پسرعمه هايم که 20 سال از من بزرگتر بود رسيد، دو ساعت برای من سخنرانی و تهديد کرد، تا بالاخره به گوه خوردن افتادم.  بگذريم که آن پسرعمه خودش در عرق خوری و زن بازی و مال مردم خوری در تمام فاميل بزرگ ما شهرت داشت.  در خانواده 7 نفری ما، غير از من، برادر کوچکتر و خواهر کوچکترم نيز خدا را قبول ندارند منتها آنها به دلايلی بعد از انقلاب وارد کارهای سياسی چپی شدند که فکر می کنم يکی از ملزومات پيوستن به چنين گروه هايی، نفی وجود خداست.  منظورم اين است که آنها اين عقيده ها را اکتساب کردند، آنهم در سنين بالاتر و به دليل اوضاع و احوال سياسی.  اما من اين شکيات را از جايی ياد نگرفتم و واقعاً سؤالات فلسفی بسياری برايم در آن سنين کم پيدا شده بودند.  سؤالاتی مانند، اگر خدا هست، چه کسی او را به وجود آورده، يا آيا خدا که همه کار می تواند بکند، آيا می تواند خودش را نابود بکند، و سؤالاتی از اين قبيل.  بالاخره در 17 سالگی، واقعاً به اين نتيجه رسيدم که خدا وجود ندارد و باور کنيد در آن موقع اصلاً نمی دانستم که اين افکار و عقايد را کسان ديگری هم دارند.  بعدها که کتابهای ديگران را خواندم، ايرانی (مثل بيست و سه سال منسوب به دشتی) و خارجی (مثل کارهای راسل و کافکا و سارتر) استدلال کردن هايم بسيار قوی تر شدند.  اما، جناب باخ عزيز، غرض از اين همه مقدمه چيدن ها اين بود که به اينجا برسم:  حدود ده سال است که به اين نتيجه رسيده ام که در مورد خدا و مذهب با کسی بحث نکنم.  چرا؟  به اين خاطر که من هرگز نتوانسته ام کسی را که به خدا اعتقاد دارد، چه مسلمان، چه بهايی، مسيحی، کليمی، ايرانی يا آمريکايی، که با هرکدام چندين تجربه داشته ام، متقاعد کنم که آنچه که می گويد چرت و پرت است.  شايد گاهی توانسته باشم تخم شک را در مغزشان بکارم، که بروند و بخوانند و تحقيق کنند يا دست کم، فکر کنند، اما هيچوقت نتوانسته ام کسی را کلاً از دين برگردانم.  خيلی وقتها، کار به اوقات تلخی و دعوا و حتی فحش رسيده.  يکبار هم، در دوران دانشجويی، با هم اتاقی ام(که ايشان بسيار اهل عرق خوری و جنده بازی بود) به اين خاطر که به خمينی فحش دادم، کتک کاری مفصلی رخ داد، که طی آن دندان جلويم شکست.  گاهی فکر می کنم، به من چه که اينها نمی فهمند، من بايد خودم خوش باشم و از اين يک باری که به اين جهان آمده ام نهايت استفاده را بکنم.  آنها می خواهند وقتشان را در کليساها و مساجد به رشوه دادن به خدا بگذرانند، بگذار بگذرانند، به من چه، در عوض، فرصت لذت بردن مرا بيشتر کرده اند.  من که نمی توانم برايشان کاری بکنم.  از آن آفريقايی قحطی زده که در همين قرن بيست و يکم، فرزندش را برای باران آمدن برای خدا سر می برد گرفته تا فلان دکتر و پرفسور آمريکايی که سنگ مريم باکره (يا فاحشه، به نظر من و نيز از نظر فيلم معروف آخرين وسوسه های مسيح) به سينه می زند، متأسفانه، به يک اندازه بی شعورند. من دلم برای خواهر بزرگم البته می سوزد که با آن قلب پاک و آن استدلال و منطق قوی، باز هم اين قدر کله خر است.  هربار که با او در مورد مثلاً علی (امام اول شيعيان) فاش گويی کردم، اگرچه به من احترام می گذارد و مرا خيلی دوست دارد، اما از دستم شديداً ناراحت شده است.  نمونه ديگر مادرم و برادر بزرگترم.  در مورد آنهايی نيز که با من هم عقيده هستند، بحث ها بی نتيجه است، زيرا چيز جديدی نداريم که به هم بگوييم.  آنها حرف مرا قبول دارند و من هم حرف آنها را.  جز قدری حرص خوردن از اينکه چرا مردم اينقدر بيشعور هستند، گفتگو چه نفعی دارد؟

باخ عزيز، حقيقت اين است که شما و من و امثال ما حقيقتاً معجزه ايم.  ما در اقليت مطلق هستيم، نمی دانم، شايد کمتر از يک دهم درصد جمعيت دنيا، و حتی کمتر.  شما توجه کنيد که در جوامع غربی که آن همه افتضاحات را سر گاليله بدبخت و کپلر در آوردند، آن همه دانشمند را سوزاندند، و خير سرشان رنسانس را هم طی گذراندند و کشيش ها و خاخامهايشان را چپ و راست به دليل بچه بازی می گيرند، چقدر مذهب گسترش دارد؟  حالا شما فکر می کنيد می توانيد افکار پوسيده ای که آخوندها در مغز جوانان ما چپانده اند را کوچکترين تغييری بدهيد؟  خلاصه کلام اينکه، سايت شما را کسانی مثل من می خوانند و به به و چه چه می کنند و بقيه جماعت اگر گذارشان تصادفاً به سايت شما افتاد، يا نماز وحشت می خوانند يا يک ايميل دوصد فحش بارتان می کنند.  تازه، اگر خيلی زرنگ باشيد و از فرستادگان وزارت اطلاعات جمهوری تخماتيک اسلامی در امان بمانيد، وگرنه شما هم به کسروی ها (و اين اواخر آن آقای ايرانی که در فرانسه با گلوله کشتند) خواهيد پيوست. 

 

ارادتمند،

 

همفکر شما

ح د