باخ عزيز
در ايميل قبل، تحت عنوان "هيچوقت نتوانستم کسی را کلاً از دين برگردانم"
نوشتم که تصميم گرفته بودم با کسی که در مورد مذهب و خدا با من هم عقيده نيست، بحث
نکنم و اصولاً چنين بحث هايی را وقت تلف کردن ناميدم. با اين وجود، به دليل(و بعد از خواندن) کليه مطالب مندرج در
سايت شما، آنچنان شارژ شدم که دو شب پيش در يک مهمانی قول خود شکسته و دوباره خودم
را در هچل بحث انداختم.
در آن مهمانی حدود 40 نفر
شرکت داشتند و تقريباً همه شان اهل مشروب و بقيه چيزهای خوب اين دنيا اما در موقع
بحث، مسلمان دو آتشه. نتيجه آن
"شارژ شدن" اين شد که چند نفر را که سالهاست می شناسم از خود رنجاندم و
آنها نيز مرا بشدت عصبانی کردند.
يکی از آنها می گفت کسی که
مسلمان می شود بايد بدون چون و چرا تمامی مندرجات قرآن را قبول کند و در هيچ جايش
شک نکند. دوست ديگری می گفت
مسلمانانی که از قرآن و زندگی محمد ايراد می گيرند دو دسته اند: يا بی شعور و
ديوانه اند که عذرشان پذيرفته است، و يا قلب خود را به روی حقيقت بسته اند(تعبيری
شاعرانه که به دل ما ايرانی های شعردوست می نشيند!)
البته آن دوست، به دليل
موفقيت های علمی ام، مرا در زمره گروه نخست قرار نداد. اما پاسخ من اين بود که قلب، عضوی است از بدن که وظيفه اش
رساندن غذا و اکسيژن به اعضای ديگر است. قلب را به بررسی قرآن چه کار؟
انسان مغز دارد و بايد از
آن استفاده کند و بايد همه چيز را زير سؤال ببرد و با اطلاعات ثابت شده علمی تطبيق
بدهد و اگر تناقضی بود، قبول نکند.
وقتی فقط يک تناقض و يا يک مطلب نادرست در قرآن پيدا کنيم، می بايست در
اينکه قرآن وحی خداست شک و ترديد کنيم. (البته به عقيده من قرآن جمله به جمله اش
مشکل و تناقض دارد.)
جناب باخ عزيز، شما می
توانيد احتمالاً حدس بزنيد که دوستان ايرانی در اين مهمانی از چه گروهی
بودند. بله، پزشک، مهندس، وکيل، همه
با تحصيلات بالا و بسيار موفق.
موقعيت اجتماعی و سطح تحصيلات اين افراد (مخصوصاً وقتی چندنفری به آدم حمله
می کنند، و چنانچه رسم است، اجازه تمام کردن سخن را نمی دهند) به قدری ارعاب آميز
است که اگر موافقت يا سکوت نکنی ممکن است کتک هم بخوری. حداقل اش بود که به شوخی گفتند ريختن خون من حلال است.
به هرحال، وقتی به خانه
آمدم چند ساعتی به اين موضوع فکر کردم.
چرا با وجود اين همه تناقض در قرآن و اسلام من هميشه در اين بحث ها بازنده
ام؟ جوابش را فکر می کنم پيدا کردم:
مخلوط شدن مسائل با هم. اگر در بحث
های اينچنينی، روش علمی به کار ببرم، اجازه ندهم مسائل را باهم مخلوط کنند و به
مدارک موجود از جمله خود قرآن استناد کنم، خواهم توانست به موفقيت هايی برسم.
تصور می کنم بهترين کار،
مطرح کردن موضوعات خيلی ساده و بديهی باشد. طی دو روز اخير، من موضوعات ساده را از منابع مختلف جمع و فهرست
کردم.
به نظر می رسد نمی شود و
نبايد وارد بحث های عميق فلسفی شد، زيرا اگرچه دوستان همه تحصيل کرده و با روش
علمی آشنا و حتماً درس منطق را هم در دانشگاه خوانده اند، اما بحث را بايد فقط با
حقايق ساده و با استدلالات معمولی شروع کرد. يک نمونه، موضوع زن در اسلام است. شما شايد بتوانيد در يک ميهمانی، چند
مخاطب مؤنث پيدا کنيد که وقتی از تبعيض با زنان در اسلام صحبت می کنيد، حتی طرف
شما را هم بگيرند، اما آن بحث ها به جايی نمی رسند و آن خانم طرفدار شما به هرحال
فردا سر سفره ابوالفضل توبه خواهد کرد.
هدف بايد اين باشد که
شنودگان مغز خود را به کار گيرند.
بدانند اشکالی ندارد که شک و ترديد کنند و قرآن را زير سؤال ببرند. بدين منظور، به جای بحث کلی حقوق زنان در
اسلام، يا حتی بحث جزئی تری مثل تبعيض در شهادت زنان، حق طلاق، تبعيض در تعدد
ازدواج مردان و غيره، بايد به موضوع ساده تری مثل محمد و عايشه پرداخت. مثلاً، اين حقيقت که محمد در 50 سالگی
عايشه را که فقط 5 ساله بوده می بيند و عاشق اش می شود و از والدين اش می خواهد او
را به کسی شوهر ندهند تا 9 ساله شود. به عبارت ديگر او را برای خودش رزرو می
کند.
محمد، در 53 سالگی با
دختری 9 ساله همبستر می شود. بايد
از آن دوستان مسلمان پرسيد که شما که خودت دختر يازده ساله داريد، حاضريد او را به
دست يک مرد 55 ساله که ده زن ديگر نيز دارد بدهيد؟ آيا از يک پيغمبر خدا انتظار می رود که برای دفع شهوت، عقد
هرتعداد "زوجه" را برای خودش(با واسطه گری خدا) مشروع کند؟ سکس داشتن يک مرد 53 ساله با يک دختر 9
ساله آيا غير از مريضی جنسی چگونه قابل توجيه است؟ در علم روانشناسی اين کارهای محمد اسم دارند و جزو بيماری های
روانی به حساب می آيند. محمد از
نوشته هايش و اعمالش معلوم می شود که مبتلا به بيش از يک بيماری روانی (پيدوفيليا،
مازوخيسم، ساديسم، بيماری غش و اسکيزوفرنی و کمپلکس های مختلف) بوده است.
از نظر آناتومی و
توپولوژی، با در نظر گرفتن اندازه آلت تناسلی پيغمبر خدا(که در حديث ها و روايات
به بيش از حد بزرگ بودن آن اشاره شده) با يک کودک 9 ساله که اعضای تناسلی اش هنوز
به رشد کامل نرسيده اند، می توان وحشت و فرياد عايشه را در شب زفاف تصور کرد.
چرا بايد مردی که خدا او
را برای به راه راست هدايت کردن نه فقط اعراب بدوی شبه جزيره عربستان، بلکه طبق
گفته قرآن برای تمامی نسل ها و تمامی افراد بشرانتخاب کرده، ده ها زن عقدی و صدها
زن غيرعقدی و کنيز داشته باشد؟
بيچاره مسيح که برای زيرشکم خودش چيزی در انجيل نياورده است، اما قرآن
پراست از آيه هايی در رابطه با اعمال جنسی و زنان محمد.
اگر بتوان فقط روی همين
مسائل کوچک تمرکز کرد، شايد نتيجه بهتری حاصل شود تا بحث های تمام نشدنی
فلسفی/مذهبی. نظر شما چيست؟
ح. د.