سلام خسته نباشيد

با عرض سپاس فراوان بدليل پاسخ منطقی به سؤال قبل اين حقير.

دوستان چندی پيش با يکی از دوستانم درمورد وجود يا عدم وجود خالق برای دنيايی که نبودنش 100000 بار بهتراز بود نش ا ست، بحث می کرديم.

...من برای اثبات نبودن خدا به مشکل برخوردم.

حال سؤالم اين است که چگونه می شود اثبات کرد که خدايی نيست. البته بصورت قاطع. از کمک شما متشکرم.

اگر مشکلی نيست برايم ميل بزنيد.

 

پاسخ:

دوست بسيار گرامی و جستجوگر،

شما هيچگونه نيازی به ارائه ی دليل برای اثبات عدم وجود  خدا نداريد. بار استدلال هميشه بردوش مدعی است. مثلأ اگر کسی ادعا کند که درکره ماه انسان زندگی می کند، اوست که بايد اين ادعای خود را به اثبات برساند. شنونده نياز ندارد ثابت کند که درکره ی ماه انسان نمی تواند زندگی کند. کسی که تلاش می ورزد برای نبودن خدا دليل پپدا کند، بطور ضمنی پذيرفته است که خدائی وجود دارد. کاری که خرد گرايان در رابطه با مسئله خدا انجام می دهند تجزيه و تحليل "دلايل" ارائه شده توسط معتقدين به وجود خدا و نشان دادن تناقضات منطقی اين باصصلاح دلايل و افشای بی پايه بودن آنهاست. البته شما می توانيد دلايل خود را برای عدم اعتقاد به خدائی که مورد پرستش اديان است بيان داريد. بنابراين اجازه بفرمائيد پرسش شما را اندکی تغيير دهيم و دلايل و زمينه هائی که برا ساس آنها خرد ورزان بی اعتقادی خود را نسبت به وجود خدا توجيه می کنند با شما در ميان بگذاريم.

 

دلايل عدم اعتقاد به خدا

1ـ نظريه ی جامعه شناسانه

اين نظر برنقش جامعه درآ فرينش مفهومی بنام خدا تاکيد دارد. گرچه مارکس و سوسياليست های قبل از او، بر نقش جامعه طبقائی در حفظ و تداوم مفهوم خدا تاکيد کرده اند، ليکن اين موضوع بعدأ بصورتی ديگر از طرف جامعه شناسان فرانسوی و در راس آنها "اميل دورکهايم" مطرح شد. از ديدگاه اين جامعه شناسان جامعــــــه از آنچنان قدرت خارق العاده ای برخوردار است که به آسانی می تواند ذهن اعضای خود را در راستای نيک يا بد شکل دهد. دورکهايم برآن است که خدايانی که ما می پرستيم موجودات تخيلی هستند که جامعه آنها را اختراع کرده است تا تا انديشه و رفتار افراد را تحت کنترل در آورد. براساس اين نظريه، انسان ممکن است اين احساس مذهبی را داشته باشد که در برابر يک نيروی مافوق قرارگرفته است که می تواند زندگی شخصی اورا ازطريق فرامين اخلاقی تحت تاثير قرار دهد و اراده خويش را براو برقرار سازد. ليکن اين ظاهر قضيه ا ست. انسانی که اينگونه احساس می کند در برابر هيچ نيروئی قرار ندارد جز واقعيت فراترمحيط يا اجتماع خويش. بديهی است که اين واقعيت يک وجود فرامادی نيست بلکه همانا واقعيت طبيعی جامعه است. اين جامعه است که انديشه دين را در ذهن اعضای خود شکل می دهد وايده ی خدا را در اذهان شان می کارد.

 

 خدا در واقع چيزی نيست جزسمبل يا نمادی برای جامعه. مقدس سازی و جلوه دادن خدا بعنوان منبع همه ی مقدسات، به نحوی که همگان از او فرمانبرداری کنند، در واقع باز تابی است از وفاداری مطلق و بدون چون و چرائی که جامعه از اعضای خود طلب می کند. از نظر"دورکهايم" در جوامع ابتدائی چنين احساسی بسيار نيرومند بود. وفا داری و اطاعت بی چون چرای اعضا، حق مسلم و بدون چون و چرای قبيله محسوب می  شد. مفهومی به اسم فرد يا حقوق فردی وجود نداشت. قبيله به عنوان روح و مغز و ذهن خلاق جمعی عمل می کرد. رسوم، عقايد، سنت ها و تابوهای قبيله مسلط و مقدس بودند. در جوامع پيشرفته، اين شکل ازوحدت بازمانده از دوران قبيله ای  در زمان جنگ يا بلاهای هولناک طبيعی احياء می شود.

 

از آنجا که فرد درجريان همه ی بحران های زندگی خود توسط جامعه ای که به آن تعلق دارد حمايت می شود، لذا خدا را بعنوان مامن و قاضی الحاجات نهائی خود در نظر می آورد. با توجه به اينکه انسان موجودی است اجتماعی که شديدأ به جامعه ی خود وابستگی دارد، لذا از پرستش و نيايش جمعی با هم دينان خود نيرو می گيرد. همين نيا يش جمعی است که افراد مذهبی را بهم پيوند می دهد وترک دين رابرايشان مشکل می سازد (مذهب خود از ريشه ی لاتينی کلمه ی ليگاره بمعنی پيوند يا بهم پيوستن آمده است).

 

می دانيم که قدرت، تسلط ونفوذ جامعه قرنها قبل از حيات فرد وجود داشته وسالها پس از او نيز ادامه خواهد داشت. همين تسلط ا ست که واقعيت مشخصی را در بر دارد که در خدا نمادينه شده است. همين سمبل سازی است که فشارهای طبيعی جامعه را بصورت حضور ماوراء الطبيعی خدا در آورده است. در اين رابطه نبايد فراموش کرد که ذهن آدمی اساسأ به ايجاد علائم، نمادها و سمبل های ذهنی تما يل دارد. کوتاه سخن، اين که وجود حيوانی انسان است که خدا را بخاطرحفظ وتداوم وجود اجتماعی اش آفريده است.

 

2ـ نظريه ی فرويد

زيگموند فرويد (از1856 تا1939) بنيان گذار روانکاوی مدرن در کتاب خود بنام "آينده ی يک توهم" توجه فراوانی به ريشه ی دين مبذول داشته ا ست. از نظر او دين تشکيل شده از يک سلسله "موهومات در جهت ارضاء قديمی ترين، نيرومند ترين و سمج ترين تمايلات بشريت." دين درواقع نوعی مکانيسم دفاع ذهنی انسانی ا ست در برابر جنبه های ويرا نگر قوای قهريه ی طبيعت مانند زلزله، سيل،  طوفان، بيماری و مرگ ناگزير. از نظر فرويد "اين نيروهای طبيعت بصورتی شهريارانه، بی رحم ونرم ناشدنی عليه ما قد علم می کنند." ليکن تخيل انسان اين نيروها را بصورتی مرموز و شخصی در می آورد و به آن خدا نام می دهد. به نيروها و مقدرات غير شخصی نمی توان نزديک شد. آنها هميشه دور از دسترس ما هستند. اينجا ست که انسان يک نياز روحی برای خدا سازی پيدا می کند. اگر نيروهای قهريه ی طبيعت دارای احساس باشند (بدانسان که ما درروان خود از آن برخورداريم)، اگر مرگ نه چيزی خود انگيخته بلکه  محصول يک اراده ی شيطانی باشد، اگر در طبيعت وجودی مطلق (از آن دست که در جامعه ی خود می شناسيم) حاضر باشد، دراينصورت ما می توانيم نفس را حتی بکشيم و خود را امن و در خانه احساس کنيم. البته ما باز هم بی دفاع خواهيم ماند ولی ديگر فلج نيستيم. ما می توانيم عکس العمل نشان دهيم. ما می توانيم همين روش را در مورد ابرمردان خشنی که در جامعه مان وجود دارند نيز بکار ببريم. ما می توانيم در برابرشان لابه کنيم، آنها را نرم سازيم، به آنها رشوه دهيم و با تحت تاثير قراردادنشان، بخشی از قدرتشان را از آنها بربا ئيم. راه حلی که اديان يهودی ـ مسيحی مورد قبول قرار داده اند همانا فرا افکندن خاطره مرده ی پدر ماست بر کل هستی به عنوان خدای محافظ و نگهدارنده. چهره ای که در گهواره به ما لبخند می زد، بصورت نا محدودی بزرگ می شود و هم اکنون از فراز آسمان به ما لبخند می زند . بنابراين از نظر فرويد خدا محصول "پريشانی روانی وسواس گونه ی بشريت است." زمانی انسان می تواند اعتقاد به خدا را پشت سر بگذارد که لااقل ياد بگيرد نه با ا تکاء به توهمــا تش بلکه با تکيه بر دا نش معتبر علمی با جهان پيرامون خويش روبرو گردد.

 

چالش دستاوردهای علمی مدرن

رشد و شکوفائی دانسته های علمی بطور روز افزونی مهر باطل بر اسطوره های مذهبی واعتقاد انسان به خدا فرو کوبيده است. از دوران نوزائی تا به امروز آگاهی های انسان در مورد جهان افزايش يافته وبا آيات و بينات کتابهای آسمانی در تضاد قرارگرفته است. قوانين علمی ضمن اتکاء به مشاهده وآزمايشات مکرر، جزم های دينی را باطل اعلام داشته است. علم بسياری از صفات ثبوتيه ی خدا را از او گرفته ا ست. در نبرد بين دانشمندان  و الهيون، درستی شيوه های علمی با توجه به استفاده ی عملی شان به اثبات رسيده ا ست. کشفيات علمی معلوم داشته است که نويسند گان "کتب آسمانی" در بحث خود از نقش خدا در تاريخ بشر، به درک غير علمی معاصر خود ازجهان متکی بوده اند. اين خود مشخص می کند که خدا يا خدايان اوستا، گيتا، توراة، انجيل و قرآن ساخته وپرداخته ی مؤبدان، کاهنان، کشيشان و ملايان بوده است. کار پيشرفت علم امروز بجائی رسيده که دين مجبور شده است خود را دررابطه با آن توجيه کند. با کشف علل پديده های طبيعی و راه مقابله با آنها، مفهوم خدا برای بشر روز بروز کم رنگ تر شده است تا جائی که امروز ديگر خدا در قلمرو دانش بشری جای ندارد. علم هرروز بيش از روز پيشين استقلال و خود زايندگی نظم طبيعی را به ا ثبات می رساند. طبيعت را می توان بدون توسل به خدا مورد بررسی قرارداد ـ از کهکشانه هائی که وسعت شان ذهن را مبهوت می سازد تا دنيای ذ ره ها و پيچيد گی جهانی که بين اين دو قرار دارد. جهانی که در خود نظم دارد به هيچ خدا يا ناظمی نيازمند نيست.

 

4ـ نظريه ی شرور عالم

از نظر بسياری از خرد ورزان وجود بدی و شر در عالم يکی از نيرومند ترين زمينه های عدم اعتقاد به وجود خدا را تشکيل می دهد. آنان با توجه به وسعت، شدت وعمق رنج و درد انسانی است که ا ند يشه ی يک آفريد گار مهربان و خير خواه را مردود می شمارند. ما نمونه های تاريخی اين ديدگاه را در بحث از ا پيکور و لوکرسيوس به تفصيل تشريح نموديم. آنان براين نکته تاکيد داشتند که اگر خدا مهربان است پس بايد دوست داشته باشد که شرارت را از بين ببرد. او اگر بهر کاری تواناست، پس بايد توانائی انجام اين کار را نيز داشته باشد. ليکن شرارت کماکان وجود دارد و زمانه هر روز بيش از ديروز ره به سوی ادبار می سپرد. بنابراين خدا نه مهربان است و نه توانا. چنين خدائی عدم اش به از وجود است.

 

پاسخ هائی که الهيون به اين ايراد می دهند با خود واقعيت های مذ هبی در تضاد است. مثلأ می گويند بدی يا شرارت وجود خارجی ندارد و ساخته و پرداخته ی ذ هن آدمی است. اگر به توراة، انجيل يا قرآن مراجعه کنيم در می يابيم که در اين "کتابهای آسمانی" خدا برای شرارت وجود واقعی قائل شده و جا بجا از خوبی و بدی و ستمی که انسانها بر همنوعان خود وارد می آورند سخن گفته است. در مسيحيت اوج شرارت مصلوب شدن مسيـــــــح است که در نقطه ی مقابل اراده ی الهی قرار دارد. اين ديدگاه که شرارت در جهان برای آزمايش آدمی قرار داده شده است نيز با اين تناقض روبرو می شود که پس منبع شرارت خود خداست. بعلاوه خدائی که در انجام اين آزمايشات هولناک بدلخواه و بدون مشورت با قربانی شرارت ـ انسان بی نوا وبی پناه ـ عمل کرده است، جبــّارستم پيشه ای بيش نيست.

 

با توجه به اين زمينه هاست که از نظر خردورزان اين خدا نيست که جهان و انسان را آفريده است بلکه اين انسان است که خدا را آفريده و خود رادر برابر آن بيگانه و از خود بيگانه ساخته وبرپای خود بند گران نهاده است. پس جای آن است که خدا را از تخت زرين به زير کشيم و انسان را بجای او بنشا نيم. بقول لودويک فوئرباخ فيلسوف کلاسيک آلمانی "تنها خدای انسان خود انسان است." وبنا به گفته ی حسين بن منصور حلاج:

مائيم و به غير ما کسی نيست      در اوج وفراز وشيب و بالا

 

موفق و پيروز باشيد.

باخ