مدرنيته و رمانتيسم ايرانى, ( 1 )
همانطور كه در نوشتهء قبلى وعده دادم, قصد داشتم در نوشته اى نظرات خود را در
رابطه با مقالهء آقاى ارجمند راد ابراز كنم. چرا كه مقالهء ايشان " چالش امروز روشنگران ... ",
دريچهء جديدى در گفتمانى كه ما در باهماد
ايرانيان خردگرا در رابطه با عوامل عقب ماندگى جامعهء ايران راه انداخته
ايم, باز كرده و با وارد شدن ديدگاه
و نظرى جديد, اين گفتمان گسترده تر مىشود.
اجازه دهيد پيش از پرداختن به مقالهء آقاى راد, اندكى در مورد عنوانى كه براى
اين نوشته انتخاب كرده ام توضيح دهم, چرا كه بعيد نمىدانم, عنوان نوشته بحث انگيز
باشد. آقايان راد و زاگرسى و ساير همكارانشان در تارنماى اينترنتى فرهنگشهر, ما را دعوت به بازبينى و بازگشت
به دوران اساطيرى ايران مىكنند. تلاش ايشان در بازبينى اساطير ايرانى تا حدودى ياد
آور تلاش رمانتيك هاى آلمانى در قرن نوزدهم ميلادى, در بيان و توضيح آنچه غريب و
اسرار اميز است, و بازگشت و شناسايى اساطير يونانى, است. با اين تفاوت كه, رمانتيك
هاى آلمانى, هلدرلين و حتى شلينگ و شيلر, هنر را همچون حريفى پيش روى دين
مىگذاشتند, اما دوستان فعال در پايگاه اينترنتى فرهنگ شهر, همچون هگل در پى توجيح
عقلانى " دين ايرانى " هستند. به ديگر سخن بزرگترين نقطهء اشتراك
رمانتيك هاى آلمانى و
"رمانتيك هاى ايرانى " ما, همدردى با گذشته و نمايش آنچه "درونى " و " ذهنى "
است, مىباشد.
پس از مطالعهء مقالهء آقاى راد متوجه شدم كه در بسيارى از نكات با ايشان هم
نظرم, اما در نكاتى ديگر با ايشان افتراق نظر دارم. آقاى راد ضمن نقد ( يا به قول
ايشان سنجشگرى ) ديدگاه آقاى منصور پويان, و سه گفتمان مورد نظر ايشان, كوشيده اند
تا نظرات خود را در گفتمان چهارمى ارائه دهند. متاسفانه در تشريح گفتمان مورد نظر
خود به كلى گوئى پرداخته و از طريق
طرح سوالاتى فقط اشاراتى كوچك به مباحثى _ كه ظاهراً پايه هاى اساسى گفتمان مورد
نظر ايشان را تشكيل مىدهد _ داشته اند, بدون آنكه خود پاسخ مشروحى به سوالاتى كه
مطرح كرده اند بدهند. ايشان با اجتناب از وارد شدن در جزئيات و تشريح پايه هائى
اساسى گفتمان مورد نظر خود, اين فرصت را به خوانندگان مقاله خود نداده اند تا با
نظرات ايشان بهتر آشنا شوند. كلى گوئى ايشان امكان يك نقد همه جانبه از گفتمان
مورد نظر شان را نمى دهد, با اين وجود من تلاش خواهم كرد تا در مواردى كه با ايشان
افتراق نظر دارم اشاره كنم, و به انتظار بنشينيم تا ايشان نظرات خود را بيشتر
تشريح كنند تا امكان نقدى جامع تر پيش آيد.
براى پيش برد گفتمان مدرنيته و ساختار تفكر ايرانى,
و قدمى نزديكتر شدن به حقيقت نسبى, ضمن انگشت گذاشتن بر نظرات و آراء مشترك, بايد
بر نقاط افتراق نيز تاكيد كرده, و سعى كنيم تا اين نقاط افتراق را نيز در صورت
امكان به نقاط اشتراك تبديل كنيم. چرا كه با با بحث و گفتگو در مورد آنچه آراء ما
را از هم دور مىكند, مىتوانيم به نقاط اشتراك جديدى برسيم, و از اين طريق قدمى به
حقيقت نسبى نزديكتر شويم.
همانطور كه در بالا گفتم, كلى گوئى هاى آقاى راد در مورد گفتمان مورد نظرشان,
مانع از نقدى همه جانبه از اين گفتمان مىشود. از اين رو در اين نوشته, خود را
محدود به مقالهء آقاى راد نكرده و نگاهى به نوشتهء " قيل وقال در برهوت نينديشيدن
" _ كه توسط همكار ايشان در پايگاه اينترنتى ( تارنما ) فرهنگ شهر, آقاى آريو
برزن زاگرسى, به رشتهء تحرير در آمده و اخيراً در سايت كافر منتشر شده است _ نيز
خواهم انداخت. چرا كه بنظر مىرسد كه سرچشمهء افكار و آراء هر دو اين آقايان از يك
منبع باشد. اما براى پرهيز از طولانى شدن و به تبع آن خستگى خوانندگان محترم, اين
نوشته را در دو قسمت منتشر مىكنم, كه در قسمت اول به مقالهء آقاى راد خواهم
پرداخت.
در ابتدا, فقط فهرست وار به آراء مشتركمان خواهم يرداخت. لزومى به توضيح و
تشريح بيشتر مواردى كه من با آقاى راد هم نظر هستم, نمىبينم. چرا كه هم آقاى راد
در نوشته خود و هم من در نوشتارهايم, هر يك از نگاه خود به تشريح اين آراء پرداخته
ايم. بنا براين خوانندهء كنجكاو و علاقه مند را به آن نوشتارها رجوع مىدهم. در
اينجا آراء مشترك را فهرست وار با نقل قول از نوشتهء آقاى راد مىآورم.
_ " سنت اسلامى مانعى است براى رسيدن به تجدد "
_ "جامعهء ايرانى بنا بر مسير تاريخى و فرهنگى خويش بايد بتواند راه حلى
ايرانى براى تحقق مدرنيته خود بيابد. "
_ " موازين مدرنيتهء غربى ( روشنگرى دروغين ) و قانونمنديهاى آن در زمينه هاى توسعه اقتصادى, دمكراسى و
برابريهاى حقوقى جهانشمول نيست." ( كلمات داخل پرانتز از من است )
_ " تجدد در مفهوم رضا شاهى عبارت از برنامهء تحميل و حقنه كردن ارزشها و
مظاهر تمدن جديد بود. ( به عبارت ديگر, عدم درك صحيح از مدرنيته و برابر دانستن آن
با تجدد طلبى ). ( كلمات داخل پرانتز از من است)
_ " رضا شاه نتيجه شكست دمكراسى
مشروطه بود ". چرا كه بدون " سنجشگرى از سنت اسلامى ايجاد شده بود.
"
_ "سنتگرا بودن و مدرن نما
بودن" چپ سنتى.
_ " رژيم رضا شاه و پسرش محمد
رضا شاه سنتى و مدرن نما بودند."
_ " نيروهاى ملى گراى ايرانى حتى
امروز نيز سنتى هستند. "
_ " رمز شكست مشروطه و شكست طرح
هاى تجدد خواهى رضا شاه و فرزندش درست در همين تلاش براى بومى كردن تجدد, براى
سنجاق كردن آن به سنت اسلام بود. "
_ " مشكل ما آماده شدن فرهنگ
مردم براى نو شدن است و نه آماده بودن روشنفكران براى دموكراسى. "
_ " كسى كه مىپندارد كه مىتوان سر انديشه دمكراسى را در سنت اسلامى
بومى كرد بدون اينكه تصوير انسان يونانى نيز همراه آن وارد شود, بر خطاست. چنين
كسى در بهترين حالت تنها روكشى دمكراتيك بر آگاهبود سنتى انسان اسلامى خواهد كشيد.
اين انسان اما در ژرفاى روانش هم چنان سنتى , همچنان دنباله رو خواهد بود. "
_ " در راستاى انسان باورى بايد
با همه گفتمان هائى در فرهنگ ايرانى كه اصالت انسان و اصالت خرد سنجشگر ( خرد نقاد
) انسانى را برنمىتابند صف آرائى فكرى كرد. " ( كلمات داخل پرانتز از من است)
اكنون اجازه بدهيد به مواردى كه با
ايشان اختلاف نظر دارم , و يا مواردى كه توضيح ايشان را ناقص مىدانم اشاره كنم.
ايشان مىفرمايند, " اگر گفتمان
تقليد از غرب به گفتمان بومى كردن مدرنيته استحاله نمىيافت مىبايست ناگزير به
گفتمان سنجشگرى سنت ارتقا يابد... و جستجوى سنتى كه آمادگى نو شدن داشت, جستجو و
يافتن آن عناصرى از سنت كه به كار نو كردن فرهنگى مى آيند ارتقا مىيافت ". در
اينجامىخواهم اين را به گفتهء آقاى راد بيافزايم, كه بدون شك مىبايست در جستجو آن
عناصرى از سنت كه به كار نو كردن فرهنگى مى آيند و از آن چنان بار خردگرايانه اى
برخوردارند كه ما بتوانيم بر مبناى آنها يك رنسانس عقلى در ايران راه بياندازيم,
باشيم. اما ساده انديشى است كه پيش از اثبات وجود چنين عناصرى با استدلالهاى
عقلانى, حكم صادر كنيم كه رنسانس عقلانى در ايران وجود داشته يا امروز وجود دارد.
اگر در جستجوى اين عناصر احتمالاً عقلانى, خرد نقاد را بكار نگيريم, نتيجهء جستجو
و تلاشمان به اين ختم مىشود كه ايرانيان را تشويق به ترك ايمان مطلق به اسلام كرده
و در عوض دعوت به ايمان مطلق به اوهام ديگرى كنيم.
در بخش ديگرى از نوشتهء ايشان آمده
است "مبانى مدرنيته, آزادى , مردم سالارى و غيره مىباشد كه مىتوان اين مبانى
را از فرهنگ ايرانى نيز رويانيد ". من نظرات خود را در رابطه با پايه هاى
اساسى مدرنيته در نوشتارهاى قبلى ابراز كرده ام. در اينجا مى خواهم بار ديگر تاكيد
كنم كه پايهء اصلى مدرنيتهء راستين خرد نقاد است. آزادى و مردم سالارى به تنهائى ضامن وجود و دوام مدرنيته در
جامعه نيستند. چه بسا جوامعى كه در آنها به ظاهر مردم سالارى وجود دارد ( دمكراسى
پارلمانى در غرب ), اما به علت نابالغى عقلى مردم و نهادينه نشدن خرد نقاد در
جامعه, در عمل اقليتى كه داراى قدرت واقعى هستند, براى جامعه تصميم مىگيرند. نمونه
هاى بسيارى را براى اثبات اين مدعا مىتوان آورد. من فقط به دو نمونه بسنده مىكنم.
چند سال پيش در كشور دانمارك از آنجايكه صاحبان قدرت در اين كشور مدعى هستند كه در
دانمارك مردم سالارى وجود دارد و مردم در امور مهم تصميم مىگيرند, پيوستن به پيمان
استفاده از ارز مشترك اروپا را به رفراندوم گذاشتند و اعلام كردند كه " ميزان
راى مردم است". بر خلاف انتظار صاحبان قدرت و سرمايه در اين كشور مردم راى به
عدم پيوستن به اين پيمان را دادند. اما صاحبان قدرت راى مردم را نپذيرفته و اعلام
كردند كه آنقدر رفرندام برگزار مىكنند تا مردم راى مثبت دهند. نتيجه آنكه مردم
دانمارك در نهايت تسليم صاحبان قدرت شده و راى آرى دادند. طبيعتاً سردمداران دولت
دانمارك و كسانى كه در پشت پرده آنها را هدايت مىكنند مىتوانند ادعا كنند كه در
نهايت مردم خود راى دادند كه به اين پيمان اقتصادى و سياسى ملحق شوند, و احتمالاً
عوام دانماركى هم دلشان خوش است كه در كشورشان مردم سالارى حكمفرما است. اما
واقعيت امر اين است كه مردم چاره اى نداشتند جز آنكه راى موافق نظر صاحبان قدرت
واقعى بدهند, در غير اينصورت هزينهء سنگين رفراندومهاى نمايشى فقط بر دوش ماليات
دهندگان دانماركى سنگينى مىكرد. در كشور همسايه دانمارك, سوئد نيز سالها صبر كردند,
و رفراندوم در مورد الحاق به بازار
مشترك اروپا را به تعويق انداختند, و موكول به زمانى كردند كه مطمئن شوند بيش از
پنجاه درصد مردم راى موافق مىدهند. سالها گذشت و نظر سنجىها نشان ميداد كه هنوز
مردم مخالف پيوستن به بازار مشترك هستند. در نهايت وقتى كاسه صبر صاحبان قدرت
واقعى در سوئد لبريز شد, به نمايندگان خود در دولت سوئد فشار آوردند كه رفراندوم
را برگزار كنند. براى اينكه مردم سوئد را از نتايج زيان بار عدم پيوستن به بازار
مشترك آگاه كنند, چند هفته پيش از روز رفراندوم, با يكى از قدرتمندترين مردان سوئد
كه خانودهء او ( خانوادهء والنبرى ) قدرت را در اكثر هيت مديره هاى شركتهاى صنعتى
سوئد در اختيار دارد, بر خلاف عادت قبلى ( اين شخص در طول نيم قرن گذشته, عليرغم
قدرت و تسلطى كه بر صنايع و وسايل ارتباط جمعى و از آن طريق بر دولت و جامعهء سوئد
دارد كمتر از ده بار با وسايل ارتباط جمعى مصاحبه كرده است ) در تلويزيون ظاهر شد
و در پاسخ به اين سوال كه اگر مردم راى منفى بدهند شما چه گونه واكنش به خرج
مىدهيد, گفت " در اين صورت سرمايهء خود را از سوئد خارج كرده و در كشورهاى
ديگر سرمايه گذارى مىكنيم". در واقع ايشان با همين مصاحبه و پاسخ كوتاه خود
به مردم هشدار داد كه اگر خلاف خواستهء صاحبان واقعى قدرت در سوئد راى بدهند, بايد
در انتظار خروج سرمايهء گروهى كه اين خانواده آنها را نمايندگى مىكند, از سوئد و
به تبع آن بيكارى و فقر و فلاكت ناشى از آن باشند. در آيندهء نزديك نيز قرار است
در سوئد پيوستن به پيمان استفاده از ارز مشترك اروپا را به راى بگذارند. از هم
اكنون رئيس دولت اين كشور اعلام كرده است كه " فرقى نمىكند كه مردم چه راى
بدهند, ما چاره اى به جز پيوستن به اين پيمان را نداريم ". طبيعتاً روشنگران
سوئدى از خود مىپرسند, اگر راى مردم ميزان نيست چه لزومى به برگزارى رفراندوم
نمايشى است, كه تنها هزينه هاى ميليونى برگزارى و تبليغات آن بر دوش ماليات
دهندگان سوئدى فشار خواهد آورد . اين تازه وضع مردم سالارى در كشورهاى اسكانديناوى
است كه بسيارى اين كشورها را " مردم سالارترين " جوامع دنيا مىدانند و
سيستمهاى سياسى و اجتماعى در اين كشورها را الگوى خود قرار مىدهند. وضعيت مردم
سالارى در آمريكا هم كه پر واضح است, در آنجا فقط اشاره به سياستهاى جنگ طلبانه
شان كافى است تا نشان دهد چگونه مردم نابالغ ( از لحاظ عقلى ) آمريكا, خود و ساير
مردم دنيا را گوشت دم توپ صاحبان قدرت در آمريكا كرده و به بهانهء مبارزه با
تروريست در اينجا و آنجا جنگ راه انداخته و به كشتار كودكان و افراد بىگناه
مىپردازند. لازم به تذكر نيست كه, مردم تمامى اين كشورها بر اين باورند كه قدرت
واقعى دست آنها است و آنها تصميم مىگيرند. بنابراين مردم سالارى, صرفنظر از اينكه
چه شكل و فرمى داشته باشد ( دمكراسى پارلمانى, شورائى و ... ), در جامعه اى كه
مردم آن به بلوغ فكرى نرسيده اند, و عقلگرائى آن بر خرد نقاد استوار نيست, در عمل
در حد شعارى پوچ و تو خالى خواهد بود, و بقول آقاى راد تنها " روكشى دمكراتيك
" بر استبداد حاكم بر جامعه خواهد بود. از طرف ديگر ادعاى اينكه مردم سالارى
را مىتوان از فرهنگ ايرانى هم رويانيد نبايد در حد شعار و كلى گوئى باشد. بلكه كسى
كه اين ادعا را مىكند اول بايد مشخصه هاى فرهنگ ايرانى را بصورت تفصيلى بر شمرده و
سپس نشان دهد كه اين فرهنگ مردم سالارى را در خود پرورانده يا توانائى آن را دارد
كه در خود بپروراند. متاسفانه ادعاى ايشان در حد طرح سوالاتى كلى در اين نوشته
باقى مانده, بنابراين امكان تائيد يا نقد اين ادعا وجود ندارد. اگر ايشان با تجزيه
و تحليل عقلانى از فرهنگ ايرانى نشان دهند كه چنين ظرفيتى در فرهنگ ايرانى _ در
وضعيتى كه در ديروز داشته و يا در امروز دارد _ وجود دارد, خدمت بزرگى به جامعهء
ايرانى كرده اند. اما اگر در حد شعار و كلى گوئى باقى بماند فقط منجر به سردرگمى
بيشتر در جامعهء ايرانى خواهد شد.
آقاى راد مىفرمايند "دمكراسى
تقليدى و يا بومى شده چون با فرمانروائى دموكراتيك بر آمده از بن مايه هاى فرهنگى
ايرانى يكى نيست, با آن فاصله داشته و دوام نخواهد داورد ". اگر منظور ايشان صرفاً مخالفت با كپى
بردارى و تقليد مكانيكى از انواع دمكراسى هاى غربى باشد, آنگاه من نيز با ايشان هم
نظرم. اما صدور اين چنين حكم كلى, بدون نشان دادن وجود ظرفيت دمكراتيك در نزد
ديروز و امروز فرهنگ ما, حكمى است نابخردانه. اگر صدور چنين احكام كلى را _ بدون
اثبات وجود ظرفيتى دمكراتيك نزد فرهنگهاى اقوام متفاوت _ بپذيريم, آنگاه بايد
ادعاى مبلغان هر فرهنگى را دال بر قابليت دمكراتيك بودن آن فرهنگ ها, نيز بپذيريم.
نوگرايان دين اسلام _ كه آقاى راد به درستى ادعاى آنها را مبنى بر وجود ظرفيتى
دمكراتيك در دين اسلام رد مىكند _ نيز با توسل به چنين احكام كلى, ادعاى همخوانى
اسلام با مردم سالارى دارند.
در بخش ديگرى از نوشتهء ايشان آمده
است " داشتن خرد برآمده از درون خود, جايى براى انديشيدن بر اساس مبانى
ديگران باقى نمىگذارد...فكر و نگاه خودى بايد با به فرهنگ هاى ديگر بنگرد و از آن
ها برانگيخته به خودزايى و نو زايى شود ". اين ديد خودى و غير خودى بىخردانه
ترين حكمى است كه شخص مدعى روشنگرى مىتواند, داشته باشد. اين چنين ديدگاه هائى در
صورتى كه شكلى افراطى پيدا كند, تبديل به شوونيسم و نژاد پرستى كور خواهد شد.
آرمان انسانى به اندازهء كافى از شوونيسم و ناسيوناليسم افراطى صدمه ديده است.
ناسيوناليسم افراطى نه تنها سدى بر سر راه يك جنبش فكرى روشنگرى و مدرنيته است,
بلكه هر ملتى كه به دام آن افتاده است فقط وسايل نابودى و سقوط خود و تنفر ساير
ملل از خود را فراهم كرده است.
ايشان براى آنكه ما را متقاعد كنند كه
نسخهء نجات ما از عقب ماندگى و رسيدن به مدرنيته را بايد در اساطير خلق شده توسط
نياكان مان جست, تجربهء هند به قول ايشان " خواهر فرهنگى " ايرانيان را
مثال زده و وعده مىدهند كه اگر گفتمان مورد نظر ايشان را بپذيريم به جامعه اى
" دمكراتيك " همچون هند خواهيم رسيد. در نوشتهء ايشان اينچنين آمده است.
" اين بار با نگاه به تجربه هند,
ما ايرانيان بايد از اين خواهر فرهنگى خود, قبل از هر چيز " خود " بودن
را ياد بگيريم و وفادارى به خود, نداشتن نفرت از خود و گذشته خود ... "
" تنها در آنجا كه ارزش هاى
مدرنيته اروپائى در فرهنگ مردم بسيج شدند, كار به تحول جدى انجاميد. تجربه هند اين
را نشان مىدهد. اين ارزش هاى انسان باور ... و به باز زائى و بازسازى دموكراتيك
جامعه هند انجاميدند. "
پس از خواندن اين سطور اولين سوالى كه در ذهن خطور مىكند اين است كه آقاى راد
چه برداشت و تصويرى از مدرنيته دارند, كه از ايرانيان مىخواهند جامعهء امروز هند
را الگوى خود قرار دهند. جامعهء هند با وضعيت كنونى خود فاصله بسيار زيادى با
جامعه اى كه در آن مدرنيته حاكم است, دارد. جامعه اى كه هنوز نتوانسته خود را از
چنگال سيستم اجتماعى سوپر ارتجاعى و غير انسانى _ كه جامعه را به كاستهاى طبقاتى
پست ( غير اصيل ) و برتر ( اصيل ) تقسيم مىكند _ برهاند. جامعه اى كه سيستم
اجتماعى خود را بر اين اصل بنا نهاده كه كسانى كه به كاست " پست " جامعه
تعلق دارند, " نجست " هستند, و
اگر كسى در كاست " پست "
جامعه بدنيا بيايد براى هميشه محكوم است كه تحقير شده و در فقر و فلاكت زندگى كند.
بسيارى از ساكنان محلات فقر نشين در هندوستان و اكثر انسانهائى كه در خيابانها
مىخوابند متعلق به اين كاست اجتماعى بوده, و بيمارى ايدز در ميان آنها بسرعت شيوع
يافته است. جامعه اى كه نظام سياسى آن به فساد مالى و رشوه خوارى آلوده است. جامعه
اى كه حزب حاكم آن با تبليغات شوونيستى و دامن زدن احساسات هندويان بر عليه اديان
ديگر ( بخصوص مسلمانها ) به قدرت رسيده. ( دامن زدن به جنگهاى مذهبى توسط
سياستمداران حزب حاكم هند, حتى در تضاد آشكار با آن اسطورهء " بهمنى "
مورد ادعاى دوستان شما در تارنماى فرهنگ شهر است. در آنجا آمده است, كه حكومت در
كشاكش بين نيروهاى متضاد فقط بايد مياندار باشد ). جامعه اى كه سيستم و نظام فكرى
حاكم بر آنجا توسط كسانى همچون
و. ث. ناىپائول, دفاع و نمايندگى مىشود. كسى كه تبديل به پادوى
نمايندگان (
V.S. Naipaul )
روشنگرى دروغين شده است. اين شخص حدود يك سال پيش پس از درگيرى هاى كه ميان
مسلمانان و هندويان ( وقوع اين گونه درگيريها در هندوستان بسيار معمول است كه ناشى
از نابالغى عقلانى حاكم بر جامعهء هندوستان است ) بوقوع پيوست, با تحريكات
شوونيستى و ارتجاعى خود آتش بيار اين خصومت مذهبى شده و به دامن زدن آن همت گماشته
بود. اظهار نظرات شوونيستى او حتى صداى بعضى از روزنامه هاى اروپائى را در
آورده و هشدار مى دادند كه اگر
افرادى همچون او فضا و امكان لازم را براى اشاعهء افكار شوونيستى خود در هندوستان
بيابند, به زودى شاهد كشتار و خونريزى دامنه گير دينى در هندوستان خواهيم بود.
همين شخص با سفرى چند روزه به كشورهاى مسلمان مدعى بود كه در همين مدت كوتاه
توانسته به تحليلى جامعه شناسانه بسيار گسترده اى از اين جوامع دست زند. ما (
منظورم از ما, اكثريت ايرانيانى است كه به معضل عقب ماندگى ايران مى انديشند ) كه
خود از جامعه اى مىآئيم كه دچار بلاى اسلام شده است, عليرغم آنكه در آن جامعه
بدنيا آمده و پرورش يافته ايم مدعى نيستيم كه داراى تحليلى گسترده از تمامى جوانب
نظام فكرى جامعهء مان هستيم, و پاسخى براى تمام معضلات آن داريم ( هرچند كه
ايرانيانى هستند كه چنين ادعايى را دارند ), از همين رو است كه با راه انداختن
گفتمانهائى گوناگون در پى يافتن راه حل هستيم. حال اين آقا مدعى است كه در ظرف چند
روز اقامت در كشور ما و ساير كشورهاى مسلمان نشين كاملاً به تمامى جوانب جوامع
مسلمان نشين آشنايى پيدا كرده است. از طرف ديگر او شديداً شيفتهء سيستم
اجتماعىحاكم بر هند بوده و به ستايش
از آن مىپردازد. شيفتگى او به جامعهء هند طرفنظر از تربيت وپرورش او در خانواده اى
هندو مذهب, ناشى از درك غلط او از مدرنيته است. اگر وابستگى خانوادگى و فرهنگى ناىپائول
به هندوستان عامل شيفتگى او به سيستم اجتماعى و سياسى حاكم بر اين سرزمين باشد, در
اين صورت بايد گفت كه اين مورد خود نشانه اى بر آن است كه قضاوت او بر پايهء درستى
استوار نيست. چرا كه هيچ چيزى نابخردانه تر از اين نيست كه شخصى به خاطر وابستگى
خود به سرزمينى, سيستم اجتماعى و
سياسى و فرهنگى حاكم بر آن را خردگرا بداند. مىتوان بخاطر وابستگى به سرزمينى به
آن عشق ورزيد, و در جهت پيشرفت و سعادت انسانهايى كه در آن سرزمين سكنى گزيده اند
كوشيد, اما نابخردانه است كه عشق به سرزمينى, در قضاوت در مورد عقلائى يا غير
عقلائى بودن فرهنگ حاكم بر آن سرزمين, نقشى داشته باشد. همانطور كه در بالا گفتم,
ناىپائول همچون پادوى نمايندگان روشنگرى دروغين, همصدا با آنها اعلام مىكند كه
بشريت به پايان تاريخ خود رسيده و راه حلى بهتر و كاملتر از يك روايت خاص از
مدرنيته ( روشنگرى دروغين ) نه وجود داشته و نه بوجود خواهد آمد. در هر حال اگر
گفتمان مورد نظر آقاى راد قرار است ما را به طرف جامعه اى همچون جامعهء هند _ كه
در آنجا خرافات و اوهام در تار و پود
جامعه ريشه دوانده, و حقوق انسانها با وجود سيستم اجتماعى و طبقاتى كاستى
پايمال شده, و هزاران زن و كودك كه به " پست ترين " كاست جامعه تعلق دارند
در اثر فقر و بى حقوقى مجبور به فحشا مىشوند _ هدايت كند, همان بهتر كه اين گفتمان
را از هم اكنون به كنار بگذاريم. چرا كه ما و هنديان و هر انسان ديگرى سزاوار
زندگى در جامعه اى كه در آن به حقوق انسانها بخصوص به حقوق زنان و كودكان احترام
گذاشته نمىشود ,نيستيم. بلكه انسانها لياقت آن را دارند كه در جوامعى با شرايطى
بسى بهتر از آنچه در هندوستان امروز مشاهده
مىشود, زندگى كنند. و براى ساختن چنين جوامعى اول بايد به بلوغ عقلى رسيده
و به حقوق انسانى خود آگاهى پيدا كنند.
آقاى راد پس از اشاره به موفقيت تجربهء " خواهر فرهنگى " ما در
هندوستان, اشارهء به فرازهائى از فرهنگ ايرانى مىكنند, تا بزعم خود نشان دهند
فرهنگ ايرانى خردگرا است. منتها همانطور كه در ابتداى اين نوشته, مطرح كردم ايشان
به كلى گوئى بسنده كرده و با طرح چند سوال كلى سر و ته قضيه را هم آورده و خواننده
علاقه مند را ,كه مايل است بداند خود آقاى راد چه پاسخ مستدلى و عقلانى به سوالهاى
طرح شده دارد, در سردرگمى نگاه مىدارند. ايشان خود به درستى به آقاى پويا خرده
مىگيرند كه " سر و ته مسئله را با اشاره به يكى از سروده هاى اسماعيل خويى در
بارهء " فلسفهء دن كيشوت " به هم مىآورد ", حال آنكه خود به طرح
چند سوال بسنده كرده بدون آنكه مشخص كنند خرد در اين فرهنگ به چه معنا است؟
در اينجا اجازه بدهيد نگاهى به نمونه هايى از كلى گوئى ايشان بياندازيم. ايشان
سوال مىكنند كه,
" آيا در كهكشان بزرگ و پر ستاره
فرهنگ ايرانى بايد تنها به سياره بى فروغ مذهب اسلام چسبيد؟ آيا
از سروده هاى گاتاهاتا در ستايش
خدايان در اوستا, تا در شاهنامه اين خرد نامه ايرانى, تا در مجموعهء بزرگ ادبيات
عرفانى و رندى ايرانى نمىتوان مفاهيم روادارانه , مفاهيم انسان باورانه, مفاهيم
زندگى گسترى را يافت و آن ها را سنجيد و گسترش داد؟ "
همانطور كه بارها در نوشتارهايم گفته ام, از آنجايى كه بدفهمى و
درك غلط از مفاهيم متاسفانه تبديل به بخشى از فرهنگ روشنفكرىمان شده است, عرفان و
علم كلام را با فلسفه و خردگرايى اشتباه گرفته و هرجا كه اثرى از عرفان يا علم
كلام ميبينيم آن را نشانهء وجود و حظور فلسفه ميدانيم. ايرانيان همچون ساير ملل
خاورميانه و شمال افريقا سنتا" هرگاه از شريعت گريخته اند به دامان عرفان
پناه برده اند. علت اين امر نبود يك بديل فكرى خردگرا مطرح در جامعه بوده است. در
ميان مشاهير بزرگ ما_ بخصوص در ميان شعراى ما _ تعداد كسانى
كه بتوان آنها را خرد گرا ناميد بسيار اندك است. يكى از اين
نوادر خيام بوده است, كه شاعرى ناسوتى و دهرى بوده است. او برخلاف مولوى بين آسمان
و زمين, زمين را, و بين لاهوت و ناسوت, ناسوت را انتخاب مىكند. ما بايد با مفاخر
ادبى فرهنگ ايران, آن سان كه هستند, نه آن سان كه ما مىخواهيم باشند, شناخت پيدا
كنيم. بر خلاف آقاى راد و بسيارى ديگر از ايرانيان كه براين باورند كه در مجموعهء
بزرگ ادبيات عرفانى ما مىتوان مفاهيم انسان باورانه پيدا كرد, من معتقدم كه مضمون
اصلى ادبيات عرفانى ما در كليت خود برداشتهاى عارفانه و نابخردانه از انسان و
رابطهء آن با هستى است. مفاهيم انسان باورانه اى كه متكى بر خرد انسانى باشد كه
بتوان با اتكا بر آنها جنبش روشنگرى در ايران راه انداخت متاسفانه در ادبيات
عرفانى ما يا وجود ندارند, يا اگر وجود دارند ناچيزند. البته انتظارى بيش از آن نمىتوانيم
داشته باشيم, چرا كه آنها ادبيات عرفانى هستند نه خردگرايانه. خود اين بزرگان هيچ
اصرارى و ادعايى مبنى بر آنكه خردگرا ( خرد انسانى نه ملكوتى ) هستند, نداشته اند.
اين ما ايرانيان امروز هستيم كه نابخردانه, تحت تاثير غرور ملى و ناسيوناليسم
ايرانى, با سماجتى بىنظير, مدعى مىشويم كه عرفاى ما خرد انسانى را ارج مىگذاشتند.
آنچه فكر شعراى عارف ما را مشغول كرده بود خار شماردن جهان مادى, و يافتن راهى
براى رهايى "روح نورانى " از قفس " جسم تاريك و اهريمنى "
بود. هدف ما از روشنگرى و مدرنيته ساختن بهشتى بر روى زمين است. شعراى عارف ما در
پى يافتن راهى هستند تا ما را به " بهشت ملكوتى " ببرند. همانطور كه
بارها گفته ام پاسخ سوالات و راه حل مشكلات ما در ادبيات عرفانى يافت نمىشود. با
مخدوش كردن عرفان و خردگرائى _ منظورم آن نوع از خردگرائى است كه بر خرد انسانى با
تمام محدوديتهايش اتكا دارد, نه به عقل يا روح مطلق در جهانى ديگر _ فقط و فقط وقت كشى كرده و مانع از
پيشروى روشنگرى راستين مىشويم.
در رابطه با عناصر خرد گرا در دين
باستانى ايران ( دين زرتشت ) و كتاب آسمانى او بايد عرض كرد كه چه بسا عناصرى از
خردگرائى يا شبه خرد گرائى در آئين زرتشتى يا هر آئين يا دين يا مذهب ديگرى نيز
ديده شود. اما همانطور كه در نوشتهء قبل نيز نوشتم, صرف عناصرى از خرد گرائى دال
بر خرد گرا بودن يك جهانبينى يا جريان فكرى نيست, بلكه شخص مدعى بايد نشان دهد كه
خرد گرائى وجه غالب در آن جهان بينى يا ساختار فكرى است. همكار گرامى ما در "
باهماد ايرانيان خرد گرا " خانم پارميس سعدى, در نوشتهء باارزش خود " عناصر زرتشتى در قران و سنت
", نشان داده اند كه چگونه دين اسلام در جهانبينى خود از جهانبينى دين زرتشت
تاثير و الهام گرفته است. همانطور كه در نوشتارهاى قبلى نيز نوشتم به علت تشابهاتى
كه در دين زرتشتى و دين اسلام, بخصوص مذهب شيعه وجود داشته و دارد, پذيرش دين و
آئين جديد ( اسلام و تشيع ) براى ايرانيان بسيار راحت بوده است. درست است كه
عربهاى مسلمان نياكان ما را با زور و تهديد وادار به گرويدن به دين اسلام كردند. اما
اگر ملتى پس از گذشت 1400 سال هنوز به آئينى و نظام فكرى و فرهنگى ( به ظاهر
بيگانه ) وفادار بوده و ايمان داشته باشد, بنا براين بايد به گونه اى با آن فرهنگ
احساس نزديكى و قرابت كند. وگرنه اگر خود را با آن فرهنگ بيگانه مىدانست, مىبايست
در طول هزار و اندى سال فرصتى را براى رهائى از دست فرهنگ " تحميلى ",
خلق كرده و خود را رها مىكرد. نگوئيم كه ديگران به ما اجازه و مجال آن را ندادند
كه فرصتى براى رهايى بوجود آيد. چنين فرصتى را براى رهايى _ از دست فرهنگى كه بعضى
ادعا مىكنند كاملاً با فرهنگ ايرانى بيگانه و غريب است _ را مىبايست خود بوجود
مىآورديم, نه ديگران. اگر به راُى صحيح "سنت اسلامى مانعى است براى رسيدن به
تجدد " باور داشته باشيم. آنگاه بايد با توجه به وجود عناصر زرتشتى در دين
اسلام, و با توجه به اين كه آئين زرتشتى در ماهيت خود دينى بوده كه همچون اسلام با
ادعاى يك فرد ( زرتشت ) _ كه مدعى بوده است از سوى قادر متعال "اهورا مزدا
" به پيامبرى انتخاب شده است _ بنيان گذاشته شد, بايد اذعان كنيم كه, به سختى
بتوان باور كرد كه نوزائى و بازگشت به دين نياكان ما بتواند ما را به مدرنيتهء
ايرانى هدايت كند. اما براى آنكه گفته هاى من نيز به كلى گويىتبديل نشود, اجازه
دهيد نگاهى اجمالى به ساختار فكرى دين زرتشتى و مفهوم خرد در اين آئين بپردازيم.
رستاخيز زرتشت به عنوان پايان دوران
اساطير و آغازعصر ايدئولوژى ( جهان بينى ) شناخته مىشود. زرتشت در گسترهء اساطير
پيش از خود دست به پاكسازى زده و در اين پاكسازى ميتولوژيك, تعدادى از خدايان كهن
را از دايرهء پذيرش دين نو بيرون رانده و به جاى آنها موجداتى به نام فرشتگان (
امشاسپندان ) و رهانندگان ( سوشيناس ) آورد. از اين رو بسيارى او را نخستين
ايدئولوگ جهان مىشناسند.
ايرانيان, بسيارى از عناصر زرتشتى را
وارد مذهب تشيع كردند. براى نمونه در بسيارى از تصاوير خيالى كه از ائمه تشيع توسط ايرانيان ترسيم شده است, به منظور
پاك و مقدس نشان دادن امامان تشيع از هاله اى نورانى در بالاى سر آنها استفاده شده
است. استفاده از هالهء نورانى به عنوان نشانهء پاكى و تقدس, آشكارا از آئين زرتشتى
اقتباس شده است. اسم زرتشت تركيبى از دو اسم " زرت" و " اوشترا
" است. كلمهء زرت يا زرتا به
معنى زرين و كلمهء اوشترا به معنى روشن است. بنابراين كلمهء زرتشت يعنى كسى كه با
روشنايى زرين روشن شده است. البته نور و روشنائى حتى در ساير اديان نيز نشانهء
پاكى و تقدس است. از جمله بنا به باور مسيحيان عيسى مسيح پس از عروج در فلك چهارم
يعنى فلك خورشيد, منبع نور و روشنايى منزل گزيده است. موسى نيز مانند زرتشت و مانى
و بودا هاله اى از نور, به نشانهء پاك و مقدس بودن ,بر گرد صورت دارد.
براى آنكه به اهميت نور و آتش در آئين
زرتشتى پى ببريم بايد از عصر علم به عصر مذهب و از عصر مذهب به به عصر جادو برويم.
در عصر جادو, رسم روشن كردن آتش, نوعى جادوى تقليدى براى بر آمدن خورشيد بود تا
خورشيد به تقليد از آتشى كه افروخته اند به ظهورش شتاب كند. در سپيده دم عصر
مذهب, عنصر ديگرى نيز به جادوى آتش
افزوده شد. بدين ترتيب كه هدف از بر افروختن آتش انتقال و سرايت صفات ايزدى از آتش
به آدم بود. شيعيان ايرانى سنت روشن كردن آتش در آتشكده را با روشن كردن شمع در
زيارتگاه و سقاخانه, به مذهب جديد منتقل كردند.
بنا بر باور زرتشتيان " اهورا
مزدا " حدود چهار هزار سال پيش ( عده اى بر اين باورند كه حدود پنج هزار و
ششصد سال پيش ) زرتشت را در سن سى سالگى به پيامبرى برگزيد. ساختار فكرى زرتشتى,
آنچنان كه از سروده هاى زرتشت در اوستا بر مىآيد, بر اساس تثليث يا سه گانگى است.
در راس اين مثلث اهورامزدا و در قاعدهاى اين مثلث سپندمينو كه مظهر نيكى است و
انگره مينو كه مظهر بدى است, قرار دارند. سپندمينو و انگره مينو هر دو توسط
اهورامزدا خلق شده اند, و همواره در حال جنگند. به عبارت ديگر در جهانبينى زرتشتى
تمام امور جهان توسط اهورامزدا ( سرور دانا ) هدايت و كنترل مىشود. زرتشت اين
شيوهء نگرش به جهان و هستى و جنگ ميان خير و شر را از منطقهء بين النهرين اقتباس
كرده بود. به ديگر سخن تثليث گاهانى زرتشت با تقليد از تثليث بين النهرينى بوجود
آمده. در نظام دينى حاكم بر منطقهء بين النهرين, بوميان ايران به يك مثلث دينى
اعتقاد داشتند. در راس اين مثلث خدا ( سرور ) مقتدر و خودكامه قرار داشت و در
قاعدهء آن دو گروه خدايان خير و شر وجود داشتند. اقوام آريايى خدايان متعددى
داشتند, اما اين خدايان به خدايان خير و شر تقسيم نمىشدند. بلكه هر خدايى مانند خدايان يونانيان داراى
صفات نيك و بد بود. آريايان پس از هجوم به فلات ايران با مردمى برخورد كردند كه از
فرهنگ بسيار پيشرفته ترى برخوردار بودند. لذا مقلوب فرهنگ برتر شده, و خدايان
آريايى در تماس با اين دين تثليثى به دو گروه خدايان خير و اهوره ها و خدايان شر
يا دهئوه ها ( ديوها ) تقسيم شدند. زوروان نيز در راس اين مثلث به عنوان پدر و
خالق خدايان خير و شر قرار گرفت. تغييرى يا اصلاحى كه زرتشت در تثليث بين النهرينى
بوجود آورد آن بود كه همهء خدايان بين النهرينى و خدايان باستانى آريايى را ( از
جمله مهر, ناهيد, بهرام, سروش و ... ) يا در اهورا مزدا ذوب كرد و يا آنها را به
حد فرشته و ديو تنزل داد. ابتكار ديگر زرتشت ابداع سر دستهء نيروهاى شر اهريمن (
انگره مينو ) بود. اين اهريمن الگوى
ابليس يا شيطان در دينهاى ديگر شد, و فرشتگان ابداعى او كه جايگاهى ميان خدا و آدم
داشتند, الگوى فرشتگان اديان عبرانى شدند.
در دوران ساسانيان نظام دينى سه گانهء
( تثليث ) به نظام دينى دو گانه ( ثنويت ) تقليل يافت. اهورا مزدا از راس مثلث
سقوط كرده و با سپند مينو يكى شده و در برابر اهريمن قرار مىگيرد. در اين ساختار
فكرى فقط تضادى اصلاح ناپذير ميان جهان خير و شر وجود دارد و وحدتى در فراز اين
تضاد وجود ندارد. خدايان باستانى بين النهرينى و آريايى مجدداً مقام خدائى خود را
باز ميابند. قدرت بسيارى از اين خدايان از جمله ايزد مهر و ايزد بانوى ناهيد گاه
با قدرت اهورامزدا برابر است.
خرد اصلى و تعيين كننده در آئين
زرتشتى همچون بسيارى از اديان ديگر كه از دين زرتشت تاُثير گرفته اند, خرد الهى
است. در آئين زرتشتى خرد انسانى جزيى بود و در مقام مقايسه با خرد كل ( خرد الهى )
ناچيز و بىارزش به حساب مىآمد. در دين زرتشت نيز, همچون اديان ديگر براى پيوند
ميان خرد جزيى انسان با خرد كلى خالق متعال ( اهورامزدا ) پيامبرى از ميان انسانها
انتخاب شده است, تا ميان خرد جزيى انسانى و خرد كلى الهى پيوند و رابطه ايجاد كند.
بنابراين عليرغم آنكه زرتشت نگاه ملايمترى به انسان و توانايى هاى او داشت, اما در
هر حال همچون ساير اديان اين نگاهى عمودى ( از آسمان به زمين ) بود, و همچون يونان
باستان نگاهى افقى ( در پهنهء زمين, بدون توجه به آسمانها ) نبود.
اكنون اجازه دهيد به اتفاق نگاهى به
فرازهائى از " خرد نامه ايرانى " شاهنامه بياندازيم. و با آوردن نمونه
هايى از شاهنامه به اتفاق ميزان خرد گرائى در شاهنامه را بسنجيم.
در شاهنامهء فردوسى " قضا و قدر
" و بىاختيارى انسان در مقابل " جبر زمان " نقش اساسى دارد. از نظر
فردوسى سرنوشت انسانها پيشاپيش ( چه بسا حتى قبل از بستن نطفهء انسان در رحم مادرش
) در آسمانها توسط نيروهاى مرموزى, نوشته شده است. اين نيروهاى مرموز به نوبهء خود
توسط نيروى بزرگترى " قادر متعال " كنترل مىشوند. از اين روست كه "
گنبد تيزگرد ", " چرخ گردان " و يا " سپهر بلند " _ آنچه
در زبان فولكلور فارسى به آن " فلك قدار " مىگويند _ به كرات در شاهنامه
ديده مىشود. بنا به اعتقاد فردوسى مشيعت الهى بر آن قرار گرفته است كه فلك تيزگرد
يكى را توانگر و ديگرى را مستمند كند و در اين حكمتى است كه ما نمىدانيم. در ايران
باستان, چهار كاست طبقاتى وجود داشته است, ( مقايسه كنيد با كاستهاى طبقاتى در
جامعهء باستانى هند كه آثار آن حتى در جامعهء امرز هند باقى است ). اين كاستهاى
طبقاتى عبارت بودند از شاهان, سپاهيان و روحانيون, كه به گروه توانگر جامعه تعلق
داشتند, و در پائين هرم جامعه مردم عادى, كه طبقهء فقير جامعه را تشكيل مىدادند.
هر گونه پرسش در مورد اين كاست طبقاتى با حربهء " گنبد تيز گرد " و "
فلك قدار " پاسخ داده مىشود. در شاهنامه چنين مىخوانيم.
نخست آفرين كرد بر كردگار
توانا و دارندهء روزگار
به چرخ اندرون آفتاب آفريد
شب و روز آرام و خواب آفريد
يكى را دهد تاج و تخت بلند
يكى را كند بنده و مستمند
نه به آنش مهر و نه به اينش كين نداند كس اين جز
جهان آفرين
اهميت " قضا و قدر " و
خرافه پرستى در شاهنامهء فردوسى به هنگام روايت واقعهء حملهء اعراب به ايران نيز
مشاهده مىشود. در شاهنامه مىخوانيم كه هنگامى كه اعراب مسلمان به فرماندهى سعد
وقاص به ايران حمله مىكنند. فرمانده سپاه ايرانى رستم, پسر هرمزد, از روى گردش
ستارگان در مىيابد كه در اين جنگ شكست خواهد خورد. رستم به بردارش مىنويسد كه بخت
از ما برگشته است, زيرا آفتاب در برج چهارم است و ستارهء تير و كيوان مقارن گرديده
اند و عطارد نيز به برج دو پيكر شده است. در شاهنامه اينچنين آمده است.
يكى نامه سوى برادر به درد
نبشت و سخنها همه ياد كرد
ز چارم همى بنگرد آفتاب
كزين جنگ ما را بد آيد شتاب
ز بهرام زهره است ما را گزند نشايد
گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و كيوان برابر شدست عطارد به
برج دو پيكر شدست
بنا براين به باور فردوسى يا نياكان
ما _ كه اين داستان را سينه به سينه نقل كرده اند و سپس به فردوسى رسيده تا
آن را به نظم در آورد _ شكست
ايرانيان در جنگ قادسيه, تقدير الهى بوده و سرنوشت اين جنگ از قبل توسط "
نيروهاى مرموز آسمانى" و " خداوند متعال " مشخص شده بوده. و
ايرانيان خود هيچ نقشى در اين شكست نداشته اند. عجيب تر آنكه سردار ايرانى رستم ,
عليرغم آنكه گردش ستارگان به او
" هشدار " داده بودند كه در اين نبرد شكست خواهد خورد, اما
نابخردانه پيشنهاد سردار عرب را براى صلح موقتى نپذيرفته, و تصميم به جنگ مىگيرد. لابد علت چنين
تصميم نابخردانه اى اين بوده است كه هيچ راهى به جز تسليم شدن در برابر " قضا
و قدر " نداشته است. در شاهنامه اينچنين مىخوانيم.
ازيشان فرستاده آمد به من
سخن رفت هر گونه بر انجمن
كه از قادسى تا لب رودبار
زمين را ببخشيم با شهريار
وزآن سو يكى برگشائيم راه
به شهرى كجا هست بازارگاه
بدان تا خريم و فروشيم چيز
از آن پس فزونى نجوييم نيز
پذيريم ما ساو و باژ گران
نجوييم ديهيم كند آوران
شهنشاه را نيز فرمان بريم
گر از ما بخواهد گروگان بريم
همانطور كه مىدانيم ايرانيان امروز
نيز اعتقادى قوى به نقش " قضا و قدر " و " چشم بد " و بسيارى
ديگر از خرافات و اوهام دارند كه احتمالاً ريشه در دوران فرهنگ اساطيرى ايرانى
دارد. عصرى كه اوهام و جادو نقش اصلى و وجه غالب در ساختار فكر ايرانى بوده است.
اكثر ايرانيان امروز نيز معتقدند كه بايد در مقابل " قضا و قدر " تسليم
شد.
البته آراء فردوسى به خيام نزديكتر
است تا به عارفانى همچون مولوى. او نيز چون خيام انسان را به لذت بردن از اين
دنياى فانى دعوت مىكند. بنا براين آراء او در مقايسه با عرفاى ما زمينىتر است.
عليرغم اين, اينچنين به نظر مىرسد كه خرد اصلى و تعيين كننده در ساختار فكرى
فردوسى همچون مشاهير عارف ما " خرد الهى " است. خدائى كه فردوسى به او
ايمان دارد, " سپهر گردان "
را آفريده و پادشاهىاش همه " مهر " و " داد " است. شاهان صاحب
فرّ ايرانى, به باور فردوسى نمايندگان ايزد در زمين هستند, و با فرّ شاهنشاهى خود
اهريمن را در بند كرده اند. شايد بتوان گفت كه او بيشتر از مولوى و كمتر از خيام
به خرد انسانى و توانايى آن باور داشته است.
حس ناسيوناليستى نزد فردوسى آنچنان
قوى بوده است, كه حتى او را وادار به جعل كردن تاريخ نموده است. البته او با هوش
سرشار خود براى آنكه با سلاح قلم در مقابل هجوم فرهنگى اعراب, جنبش مقاومت فرهنگى
راه بياندازد, اقدام به گرد آورى داستانهاى اساطيرى ايرانى كرده بود. اما اين مهم
نمىبايست با عمل نابخردانه, دست بردن در تاريخ صورت مىگرفت. همانطور كه مىدانيم
بنا بر تاريخ دوران باستان اسكندر مقدونى, كه از قضا شاگرد ارسطو نيز بوده است,
ايران را فتح كرده و تخت جمشيد را به آتش مىكشد. اما در شاهنامه, اسكندر از حالت
يك فاتح بيگانه خارج شده و به صورت آخرين پادشاه سلسلهء نيمه اساطيرى_ نيمه تاريخى
كيانيان در آمده است. در اين تحريف تاريخى چنين وانمود مىشود كه اسكندر رگهء
ايرانى _ رومى داشته نه مقدونى. در شاهنامه آمده است كه دارا پادشاه تواناى ايران
به روم لشكر مىكشد, و روميان را شكست داده با دختر فليقوس, قيصر روم ازدواج مىكند.
ثمرهء اين ازدواج يك فرزند پسر است. اما دارا خود خبر نداشته كه همسرش باردار
بوده, چرا كه پيش از باردارى با همسر خود اختلاف پيدا كرده و او را نزد پدرش
فرستاده بوده است. قيصر روم نيز كه خجالت مىكشيده تا به ديگران بگويد كه امپراطور
ايران دخترش را پس فرستاده, به كسى نمىگويد كه دخترش پسر ى زائيده است. بلكه
وانمود مىكند كه اسكندر پسر خود او است. اسكندر بزرگ شده و به تخت مىنشيند و به
ايران حمله مىكند و قدرت را بدست مىگيرد. اسكندر بدون آنكه خود بداند " ريشه
ايرانى " داشته است, بنابراين داراى فرّ ايزدى بوده و در نتيجه تخت پادشاهى _
در ذهن خلاق و خيالپرور فردوسى _ همچنان در نزد كسى كه داراى فرّ ايزدى بوده باقى
مانده است. همه اين كوشش ها براى آن است كه زنجيرهء پادشاهان فرهمند ايرانى در
چهار سلسله پادشاهى پيشداديان, كيانيان, اشكانيان, و ساسانيان از هم گسسته نشود, و
تاريخ شاهنشاهى ايران از كيومرث تا يزدگرد به صورت رشتهء پيوسته اى از شاهان صاحب
فرّ ايرانى به نظم در آيد.
آقاى راد در ادامه به مولوى و 33 خداى
مهرى ايرانى اشاره كرده, و ما را تشويق مىكنند تا خردگرائى را از آنها بياموزيم.
ايشان مىفرمايند "انسان شاد و دست افشان غزليات مولوى بلخى تا كى بايد در
انتظار رامشگرى بماند كه ... و آيا 33 خداى مهرى ايرانى بايد تا كى در انتظار ...
بمانند كه آنان را و انديشه هاى زندگى پرورى را كه اين خدايان تصوير وجدانى آنها
بودند دوباره و بى ترس از شمشير مذهب باوران وخشك انديشان اسلامى به دامنه زندگى
فرا بخوانند؟"
اى كاش ايشان بجاى چنين كلى گوئى به
ما نشان مىدادند كه, وجه غالب در افكار مولوى خردگرايانه است نه عارفانه. آنگاه ما
نيز مىتوانستيم همچون ايشان و بسيارى ديگر كه مولوى را سمبل خرد ايرانى مىدانند,
با نوزائى افكار مولوى و ساير عارفان, روشنگرى ايرانى را راه انداخته و مدرنيتهء
ايرانى را در جامعه مستقر كنيم. اما بجاى آنكه به انتظار بشينيم تا ايشان به ما
خرد از ديدگاه مولوى را نشان دهند اجازه دهيد به اتفاق نگاهى مختصر به افكار مولوى
انداخته و ببينيم كه افكار او از كجا سرچشمه گرفته و چه ويژگىهايى دارد.
چنين به نظر مىرسد كه مولوى از آئين و
نظام دينى مانى بسيار تاثير گرفته بود. از اين رو براى شناسائى افكار او نگاهى
اجمالى به آراء مانى مىاندازيم.
حدود 2500 سال ( يا بروايتى ديگر حدود
چهار هزار سال ) پس از رستاخيز زرتشت, مانى با ايجاد اصلاحاتى در دين زرتشت, نظام
فكرى دو گانهء ( ثنويت ) خود را بوجود آورد. ساختار فكرى او بر مبناى دو اصل و سه
دوره بنا شده است. در جهانبينى او دو نيرو ( دو اصل ) روح اهورائى و جسم اهريمنى
همواره با يكديگر در جنگند. اصلاحى كه او در دين زرتشت بوجود آورد آن بود كه او
اهريمن زرتشت را از آسمان به زمين آورد و آن را معادل دنياى مادى ( جسم ) قرار
داد. او روح و جهان روحانى را نيك و اهورائى و جسم و دنياى مادى را بد و اهريمنى
مىدانست. از اين رو, او جنگ ميان نيك و بد را به جنگ ميان روح و جسم تبديل كرد, و
معتقد بود اين جنگ در سه دوره اتفاق مىافتد. در دورهء اول روح بشر در عالم روحانى
زندگى مىكند و مانند قطره اى به عالم ملكوت پيوسته است. در دورهء دوم درون جسم
ظلمانى هر انسانى اندكى از نور خداوندى به حالت زندانى وجود دارد. در دورهء سوم
روح نورانى دوباره از قفس جسم ظلمانى آزاد مىشود و به قلمروى نور باز مىگردد. مانى
ايدهء سه دوره را نيز از زرتشت گرفته بود. چرا كه زرتشت نيز معتقد بو كه جنگ ميان
نيك و بد در سه دورهء سه هزار ساله رخ مىدهد. بنا براين بر طبق جهانبينى مانى
وظيفهء بشر اين است كه جسم را از بين ببرد تا روح از زندان بدن آزاد شده و به
قلمروى نور كه همان قلمروى خدا است بازگردد. به راحتى مىتوان ديد كه مولوى چگونه
تحت تاثير جهانبينى مانى بوده است. او سه دورهء جهان بينى مانى را با زبانى زيبا و
نبوغ بى مانندش در شعر سرايى, در بخشهاى بسيارى از مثنوى مولوى توصيف مىكند از
جمله در قطعهء زيباى ذيل كه بسيار ميان ايرانيان محبوب است.
بشنو از نى چون حكايت مىكند
از جدايى ها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم, شرحه شرحه از فراق تا
بگويم شرح درد اشتياق
نتيجهء اهريمنى دانستن جسم انسان اين
مىشود, كه هر آنچه كه در ارتباط با تمايلات جسمانى است, نيز اهريمنى به حساب آيد.
از اين رو است كه وظيفهء انسان جنگ
با نفس اماره و خواهش هاى جسمانى است. انسان بايد با رياضت كشيدن, نفس اماره را در
خودش بكشد. اگر شهوت اهريمنى است, پس بايد زنان كه شهوت را در مردان بر
مىانگيزانند نيز اهريمنى باشند. از اين روست كه يك مانوى واقعى نبايد با زنان
همبستر شود و بايد تا آخر عمر مجرد بماند. از آنجائى كه در ساختار فكرى مانى جسم
اهريمنى است, بنا براين علوم بشرى مانند پزشكى نيز كه براى بهبود جسم انسان است,
اهريمنى است. مولوى نيز تحت تاثير مانويت معتقد است كه مرغ روح بشر از عالم ملكوت
فرود آمده است و در قفس بدن مانند آهويى در طويلهء خران ( دنياى جسمانى ) زندانى
شده است. وظيفهء عارف, كشتن جسم و آزادى روح از قفس بدن است تا روح بتواند,
دوباره, به وطن اصلى خود ( باغ ملكوت ) باز گردد.
مانى نه تنها از سمبولهاى زرتشتى بلكه
حتى از سمبولهاى بودائى و يهودى و مسيحى نيز در تكوين آئين خود استفاده كرد. از
اين رو آئين او در عرض مدت كوتاهى از سوى غرب تا كشورهاى اسپانيا, فرانسه,
ايتاليا, و شبه جزيرهء بالكان, از
سوى جنوب تا قارهء افريقا و از سوى شرق تا شمال هند, غرب چين, تركستان و تبت
انتشار يافت. بدين خاطر بعضى از زرتشتيها تصور مىكردند, كه او همان سوشيانت موعود
است كه ظهور كرده تا مردم را به راه راست هدايت كند ( مقايسه كنيد با مهدى در مذهب
تشيع ), گروهى از مسيحيان تصور مىكردند كه او همان پاراكلت است كه از جانب مسيح
فرستاده شده, برخى از بودائيان تصور مىكردند, كه او همان بوداى موعود است.
پيروان مانى به دو دسته تقسيم مىشدند,
گزيدگان و نيوشاكان. گزيدگان جامهء سفيد پوشيده ( سفيد جامه گان), گياهخوار بوده و
از نوشيدن شراب و هماغوشى با زنان ( مقايسه كنيد با ممنوعيت ازدواج كشيشان كاتوليك
) و داشتن هر گونه ملك و مالى ممنوع بودند. گزيدگان, مانند پيروان بودا, درويش هاى
مجردى بودند, كه براى نشر دين مانى, مدام در مسافرت بودند. نيوشاكان, مريدان
گزيدگان بوده, و وظيفهء تهيهء غذا و پوشاك گزيدگان را داشتند, و مىبايست از هر
گونه همكارى با جامعهء گمراه, كه در چنگال دنياى جسمانى است, بگريزند.
ساختار فكرى حاكم بر مكتب عرفانى
مولوى تحت تاثير مانويت, بر مبناى جنگ ميان روح و جسم پايه گذارى شده است. از اين
رو در افكار مولوى سه اصل نفس ستيزى , زن ستيزى و علم ستيزى آشكارا مشاهده مىشود.
بازگشت آهو به مرغزار, نى به نيستان, عنقا به كوه قاف, شهباز سدره نشين به كنگرهء
عرش, قطره به دريا, ذره به خورشيد, و غيره همه كنايه از بازگشت روح به عالم ملكوت
دارد. مولوى نيز همچون مانى نيازهاى انسانى چون ميل به خورد و خوراك, خواب و شهوت
را اهريمنى دانسته, و اين سه نياز جسمانى را " نفس اماره " مىخواند. از
نظر او جهاد اكبر همان كشتن نفس اماره است و جهاد اصغر, جنگ با كافران است.
" اول مجاهده كه در طلب داشتند
قتل نفس و ترك مرادها و شهوات و آن جهاد اكبر است " (فيه مافيه)
عقل مورد نظر مولوى عقل انسانى نيست,
بلكه عقل كلى ملكوتى است. عقل انسانى جزئى و زمينى است, و از آن علوم غير عاشقى
مانند هندسه و طب برمىخيزد, در حالى عقل كلى آسمانى است, و از آن علم عاشقى مانند
علم انالحق سرچشمه مىگيرد. مولوى معتقد است عقل مربوط به قلمروى ملكوتى فرشتگان
است.در فيه مافيه او چنين مىخوانيم.
" عقل جزوى قابل آن نيست كه از
خود چيزى نو اختراع كند " يا مىخوانيم " عقل جنس ملك است ... ايشان
(فرشته ها) را عقل مجسم گويند".
مولوى مانند مانويان و زوروانيه _ كه
زنان را از نسل دختر اهريمن مىدانند, كه ميل به شهوت را در مردان بر مىانگيزانند _
در اثر خود فيه مافيه مىگويد.
" زن براى فرزند و قضاى حاجت و
شهوات است "
حتى در دوران ما نيز ورود خانمها به
زورخانه ها _ كه بازماندهء زوروان خانه هاى قديم هستند _ ممنوع است. در معابد, محراب ها, و مهرابه هاى پيروان
آئين مهر نيز كه از روى زوروان خانه هاى زيرزمينى ساخته شده است, ورود زنان ممنوع
است. مولوى در مورد زنان مىگويد, اگر نمىتوانى شهوت خود را بكلى نابود كنى و
مجبورى با زن خود همبستر شوى, فرض كن كه اصلاً عقدى بين شما جارى نشده است, و اين
زن قانونى تو نيست, بلكه " فاحشه اى " خيابانى است كه هر گاه شهوت بر تو
غالب شد به بستر او مىروى و با او همبستر مىشوى. در فيه مافيه مىخوانيم.
" اگر به نفس خود بر نمىآيى, از
روى عقل, به خود تقرير ده كه چنان انگارم كه عقدى نرفته, معشوقه اى است خراباتى.
هر گاه شهوت غالب شود پيش مىروم. به اين طريق حميت و غيرت و حسد را از خود دفع
مىكن. "
يا در جاى ديگرى به مردان توصيه مىكند
تا با ماليدن بدن خود به زنان, نجاست روحى آنان ( زنان ) را پاك كنند. در فيه
مافيه چنين مىخوانيم.
" فرمود كه شب و روز با زن جنگ
مىكنى و طالب تهذيب اخلاق زن مىباشى و نجاست زن را به خود پاك مىكنى. "
مولوى علم را به دو دسته تقسيم مىكند,
علم عاشقى مانند " علم انالحق " كه براى رسيدن به جهان روحانى است, و
علم غير عاشقى مانند هندسه, نجوم و طب, كه براى بهتر كردن جهان جسمانى است. علم
عاشقى اهورائى است, و علم غير عاشقى اهريمنى است. در مثنوى مولوى چنين آمده است.
نيست علمى جز علم عاشقى ما بقى
تلبيس ابليس شقى
علم راه حق و علم منزلش
صاحب دل داند آن را با دلش
خرده كارى هاى علم و هندسه
يا نجوم و علم طب و فلسفه
كه تعلق با همين دنياستش
ره به هفتم آسمان بر نيستش
اين همه, علم بناى آخور است
كه عماد بود گاو و اشتر است
بنابر اين با توجه به اين روحيهء نفس
ستيز, علم ستيز و زن ستيز در جهانبينى مولوى, و با توجه به بى ارزش دانستن خرد
انسانى نزد مولوى, برخلاف نظر آقاى راد, اينچنين به نظر مىرسد كه مكتب عرفانى
مولوى نمىتواند ما را از " شمشير مذهب باوران وخشك انديشان اسلامى به دامنه
زندگى فرا بخواند ". مگر آنكه منظور آقاى راد زندگى در عالم " ملكوت
" باشد, نه زندگى مادى و جسمانى مد نظر خردگرايان.
ايشان در بخش ديگرى از نوشتهء خود به
روشنفكران ايرانى هشدار مىدهند كه " روشنفكر اسير در سنت, اسير در نگاه و عقل
سنتى نمىتواند به سنجشگرى سنت دست زند. آزادى از عقل سنتى, آغاز آزادى از سنت است ". حال آنكه
خود در نوشتهء خود, روشنفكران ايرانى را دعوت مىكنند كه خردگرائى و افكار انسان
باورانه را از عارفان و رندانى همچون مولوى بياموزند. عارفى كه در بالا من سعى
كردم نشان دهم كه افكار او چندان هم انسان باورانه و خردگرايانه نبوده است.
عليرغم آنكه آقاى راد خود مىفرمايند
كه " يك اصول ايمانى و به تعريف فلسفى ضد عقلى را نمى توان و نبايد به كمك
علم و جامعه شناسى بزك كرده و به عنوان يك گفتمان حكومتى به جامعه وارد كرد
". اما در عمل با پايه گذارى گفتمان پيشنهادى خود بر اصول ايمانى و عرفانى,
سعى در تعريف فلسفهء ضد عقلى ديگرى دارند.
ايشان از طرفى خود را روشنفكرى خردگرا
و لائيك مىدانند, و از طرف ديگر در جستجوى دينى هستند كه " گزينش وجدانى و
اخلاقى انسانها را هدايت مىكند
", لابد ايشان به تعريفى جديدى از مفهوم خردگرائى رسيده اند.
آقاى راد به درستى مى فرمايند "
كار اصلى روشنفكر نو انديش غير مذهبى, فرهنگ پرورى است". و سپس چنين ادامه
مىدهند. " او بايد بتواند شالوده آفرينش فرهنگى خود را با ترسيم انسانى كه با
خدا رابطه مهرى, رابطه همجانى, رابطه عاشق و معشوقى دارد و با او هم گوهر و همتراز است, نشان دهد.
"
در پايان مىبايست از آقاى راد پرسيد,
عليرغم آنكه وجه غالب ساختار فكرى مولوى و بسيارى ديگر از " رندان " ما,
نابخردانه و علم ستيز و انسان ستيز ( زن ستيز ) است, صرف وجود رابطهء عاشقى و
معشوقى ميان انسان و خدا در نظام فكرى آنها مىتواند ما را از عقب ماندگى نجات داده
و به مدرنيته برساند؟ رابطهء عاشقى و معشوقى ميان انسان و خدا در نظام فكرى اسلام,
صوفىگرى, و بسيارى از اديان و مذاهب ديگر نيز وجود دارد چرا با مشعل آنها راه نجات
از عقب ماندگى را جستجو نكنيم؟ آيا غير ايرانى بودن آنها, علت خط بطلان كشيدن بر
آنها است؟ آيا هر فكرى كه ريشهء ايرانى دارد, صرفنظر از ميزان غير عقلايى بودن آن,
بايد از سوى ايرانيان پذيرفته شود؟ آيا نبايد همانطور كه خودتان به درستى فرموده
ايد, فقط به دنبال فلسفه اى كه اصل را خرد انسانى _ عليرغم تمام كاستى هايش _
مىداند, باشيم و در كنار و پابپاى روشنگران راستين جهان در جهت اعتلا و پيشرفت
روشنگرى در سطح جهان بكوشيم, و هرگونه گفتمان پايه گذارى شده بر اوهام, اصول
ايمانى و غير عقلائى را صرفنظر از رنگ و بوى ملى آن دور اندازيم؟.
بابك نقد
پانزدهم دى ماه 1381
( اين نوشته در تارنماى اينترنتى
باهماد ايرانيان خردگرا http://www.kaafar.com/
آرشيو خواهد شد )