چند سئوال از بابك نقد

 

در گفتارملاحضاتي ..... بابك نقد سه ديدگاه در ارتباط با انواع تبادل نظر بين مخاطبين عنوان كرده است . اين دسته بندي كه بنظر مي رسد از نظر نويسنده آن جالب توجه است ، چند سوال را در پي مي آورد .

1- آيا اين تقسيم بندي را خود نويسنده ابداع كرده است يا جهانشمول است ؟ اين مطلب بدان خاطر اهميت دارد كه تا حدودي تعيين كننده نحوه گفتار و تفكر است و بايد مشخص گردد كه يك نظر شخصي است يا خير.

2- در ارتباط با مقوله حقيقت . اين مقوله نيز كه به نظر مي رسد مورد استفاده مغرضانه قرار گرفته  مبهم است . اين كه حقيقت  مطلق درنظر گرفته شود درست است ولي حقيقت نسبي ديگر چيست ؟ از خصوصيات حقيقت مطلق بودن آنست و حقيقت نسبي در عين حال كه مورد استفاده لفظي قرار مي گيرد نادرست است و آن همان واقعيت است . تفاوت حقيقت و واقعيت را در چه مي دانيد ؟ حقيقت مطلق همان خداست و حقيقت نسبي ؟؟؟       

آيا شما صحيح بودن يك مطلب را جزئي از حقيقت مي دانيد ؟ كه در آن صورت بايد عنوان شود كه معيار صحت و سقم در چيست؟ جاي تعجب در اين نكته است كه انسان محدود با ذهني محدود مگر مي تواند مطلق انديشي كند؟  مگر اينكه خود را به عالم مطلق متصل كند كه در آن صورت كه ديگر نه جدل نه گفتگو و نه گفتمان در خور توجه مي باشد . اگر اين مسائل را تشريح كنيد خيلي خوب است . . شايد بتوان مطلق گرايي مد نظر شما را به اختلاف سليقه و تفاوت ديدگاه تعبير كرد .

3- نمي دانم كه شما عمدا و يا سهوا بحث را جزو تقسيم بندي خود قرار نداديد ولي در اين مورد هم توضيح دهيد. شايد شما تمامي اين حالات را از بحث و نوعا تبادل نظر بدانيد .

4- اگر به انتزاع ديالكتيكي معتقديد آيا در اين جدل محصولي عايد نخواهد گرديد ؟ در صورتيكه از خواص اين جدل به بار نشستن محصولي جديد و در بر دارنده مقولات قبلي است . همانطور كه در تنازع نسلها نيز اينگونه بوده است . شايد جدل مورد نظر شما در اين مقوله نمي گنجد هر چند كه هر دو از يك جنس هستند . اصولا در يك جدل دو قطب مخالف در برابر هم قرار مي گيرند و محصولي نيز در پي خواهد داشت . چنانچه در يك جدل طرفي مغلوب گرديد اشكال آن در كجاست . آيا در هر حال مي توان گفتمان كرد يا مواردي را كه گفتمان نباشد نبايد انجام داد .

5- شما در تعريف گفتمان گفته ايد :  اين گونه تبادل نظر نقطهء آغاز دارد اما نقطهء پايانى ندارد. طرفين تصويرى كه خود از واقعيت دارند را مطلق نمىبينند و اساساً حقيقت را مطلق نمىدانند.

اينجا بوضوح مي توان خلط حقيقت و واقعيت را در ديدگاه شما ملاحظه كرد . اين ديگر چه استدلالي است كه در گفتمان نقطه انتهايي نداريم . با اين ديدگاه كه حقيقت در اين حالت نسبي است پس مي توان بدان دست يافت و الزامي ندارد كه بي انتها باشد . آن حقيقت به اصطلاح مطلق است كه چنانچه با اغماض به آن نگريسته نشود بي انتها خواهد بود .

6- آقاي نقد من و شما مي خواهيم در ارتباط  با يك موضوع كه اطلاعاتي خاص از آن نداريم و فقط بر كلياتي از آن واقفيم به تبادل نظر بپردازيم . بايد كدام نوع از مقولات شما را برگزيد . اصلا در چه صورت مي توان بصورت صحيح تبادل نظر كرد آن هنگام كه از نوع گفتمان باشد و در غير اينصورت بايد پرهيز كرد ؟ آيا در تبادل نظر نتيجه مهم است يا وسيله مهم است يا هر دو و يا هيچكدام؟

 

هر چند كه شما در انتهاي گفتمان بيان كرده ايد كه خصوصيات نقل شده نظر شماست ولي شما كه اهل تحليل هستيد شايد نمي دانيد كه چند تعريف در پيش روي خواننده گذاشته ايد كه اگر دوست داشت بپذيرد يا نپذيرد و اين بدور از تعقل است . خواننده اگر بخواهد مطلبي را بپذيرد بيش از خود مطلب  بايد نتايج آن و چگونگي حصول آن مطلب را بررسي كند تا بتواند به صحت و سقم يك فرآيند برسد .

شما كه به ديگران براي استفاده از كلمه اي مثل انشاالله انتقاد مي كنيد چرا خود از كلمه جوهر اصلي(ذاتي؟) را كه توسط اسكولاستيكهاي اسلامي بيان شده است استفاده مي كنيد ؟

در انتها اميدوارم كه پاسخ به اين سئوالات از آنگونه مواردي نباشد كه شما به آنها وارد نشويد . همچنين لطفا حواله به جايي ديگر ندهيد.

 

متشكر

شهاب بصيرت

------------

پاسخ:

آقاى شهاب بصيرت در نامه يا نوشته اى به نقد و سنجشگرى گفتار من پرداخته و سوالاتى را مطرح كرده اند كه در اينجا كوشش مىكنم به آنها پاسخ دهم.

 

پيش از يرداختن به سوال هاى شما بايد عرض كنم كه اين جملهء شما " اين نظر كه بنظر مىرسد از نظر نويسنده آن جالب توجه است " برايم بسيار عجيب بود. طبيعى است كه وقتى كسى نظر و آراء خود را منتشر مىكند و در معرض قضاوت عموم مىگزارد, معتقد است كه نظراتش جالب است. و گرنه چه لزومى دارد كه كسى نظرى كه براى خودش جالب نيست را با ديگران در ميان بگزارد. از طرف ديگر بسيار طبيعى است كه در ميان مخاطبان كسانى پيدا شوند كه آن نظرات برايشان جالب نباشد و در ميان آنان نيز كسانى پيدا شوند  كه با خرد نقاد به سنجشگرى آن نظرات بپردازند. آنگاه شخص صاحبنظر يا انتقادات را پذيرفته و به اصلاح نظراتش مىپردازد يا مىپذيرد كه نظرش به كل نابخردانه است و آن را دور مىاندازد ( به عبارت ديگر نظرش حتى براى خود او نيز ديگر جالب نبوده و جذبهء خود را از دست مىدهد ), و يا نقد شخص سنجشگر را آنچنان ضعيف و سست مى يابد كه به دفاع نظرات خود در كلياتش ادامه مىدهد. درك اين موضوع شايد براى دينخويان ( مذهبى يا غير مذهبى ) مشكل باشد. چرا كه در نظام دينى يا ايدئولوژيك آنها همه بايد يك شكل بيانديشند و به يك طريق رفتار كنند. اما براى من و همكارانم در باهماد خردگرايان ايرانى بسيار طبيعى است كه انسانها متفاوت بيانديشند. ما كثرت گرائى را موجب رشد و ارتقاء انديشه مىدانيم, و آن را تشويق مىكنيم. بنابراين قدرى به جملهء خود بيانديشيد. شما كه سعى داريد آراء مرا خردمندانه مورد سنجش قرار دهيد, از خود بپرسيد كه آيا جمله تان خردمندانه است يا خير.

 

اكنون اجازه بدهيد كه به سوالات و نظرات شما بپردازيم. 

 

1) اين تقسيم بندى نظرات خود من است. من ادعاى " پيامبرى " يا ايدئولوگ بودن نكرده ام كه مدعى شوم نظراتم جهانشمول است. موضوع سخن من علوم تجربى نيز نبوده است كه در لباس دانشمند و محقق علوم تجربى ظاهر شوم و ادعا كنم كه يكى از قوانين جهانشمول طبيعت را كشف كرده ام.

 

2) بهتر بود فقط به صدور حكم رضايت نمىداديد و به من و ديگران نشان مىداديد كه چگونه مقولهء حقيقت مورد " استفادهء مغرضانه " من قرار گرفته است. ظاهراً اختلاف نظر ما, ريشه در برداشت متفاوت ما از مفاهيم واقعيت, حقيقت, حقيقت نسبى و " حقيقت مطلق " دارد. من در همين نوشتهء مورد نظر آقاى بصيرت به برداشت خود را از مفهوم واقعيت و حقيقت اشاره كردم. شايد ايشان در مطالعهء آن بخش از نوشته, دقت كافى به خرج نداده اند. از آنجايى كه ايشان خواسته اند كه " حواله به جاى ديگر ندهم ", لذا به اجبار حواله به نوشتهء خود مىدهم. در نوشته آمده است.

 

" از آنجايى كه من معتقدم حقيقت مطلق نيست و هر انسان متفكرى در بهترين حالت برداشت خود از واقعيت را ارائه مىدهد كه بسته به ابزارى كه براى شناخت از واقعيات دارد مىتواند برداشتش از واقعيت ( آنچه من حقيقت مىنامم, در واقع برداشت هر يك از ما از واقعيت است, كه خارج از ذهن ما وجود دارد ) صحيح يا غلط باشد. از اين رو بر اين باورم كه حقيقت بتنهائى در انحصار هيچ فيلسوف و متفكر خرد گرائى نيست. به عبارت ديگر معتقدم كه هر يك از آنها در بهترين حالت به بخشى از حقيقت دست يافته اند, و هر انسان متفكرى بايد با خرد نقاد خود نظرات آنها و ديگران را مورد نقد و بررسى قرار دهد. "

 

بنابراين من بر خلاف شما كه  مىفرمائيد " از خصوصيات حقيقت مطلق بودن آن است ", چنين خصوصيتى براى حقيقت قائل نيستم. از نظر من حقايق _ همانطور كه در نقل قول بالا آمده است _ برداشت هر يك از ما از واقعيات است. واقعيت خارج از ذهن ما وجود دارد. انسانها در دوره هاى متفاوت از ابزارهاى شناخت متفاوتى در شناسايى واقعيات استفاده كرده اند. در دروان جنبل و جادو,  از جادو بعنوان ابزار شناخت از واقعيات استفاده مىكردند. در دوران مذاهب ابزار شناخت از واقعيات وحى بوده است. در دوران ما ( دوران علم ) روشهاى علمى و عقلانى بعنوان ابزار شناخت از واقعيات استفاده مىشود. اجازه بدهيد براى روشن شدن موضوع مثالى بزنم. فرض كنيد سنگى آسمانى كوچكى با سرعت زياد به سوى زمين درحال حركت باشد, به محض وارد شدن در جو زمين انسانهائى كه به تماشاى اين واقعه پرداخته اند, مشاهده خواهند كرد كه جسمى سوزان درحال نزديك شدن به زمين است. نزديك شدن جسمى سوزان به زمين واقعيتى است كه خارج از ذهن مشاهده كنندگان در آن مقطع زمانى وجود دارد. در ميان اين انسانها آنانى كه به جادو و جنبل معتقدند بلافاصله براى توضيح اين پديدار و شناسائى آن به جادو متوسل شده و احتمالاً براى حفاظت خود از اين بلاى آسمانى, نوعى از جادو و جنبل را توصيه مىكنند. مذهبيون احتمالاً به كتاب آسمانى خود كه به باور آنها جواب همهء سوالها را دارد رجوع كرده و اظهار مىكنند كه بر طبق كتاب آسمانىشان در مورد اين پديدهء خاص و يا پديده هائى مانند آن از طرف " خدا " وحى صادر شده, و مثلاً اين نشانهء غضب " الهى " است. عارفان در اين ميان اظهار مىكنند كه از مرشد خود پرسيده اند, و او جواب داده است كه در طريقت آنها پرداختن به امور دنيوى و جسمانى امرى است بيهوده. از آنجايى كه اين امرى است جسمانى مورد علاقهء ما نمىباشد چرا كه كمكى به ما در رسيدن به عالم ملكوت نمىكند. بنابراين انديشيدن در اين امر جسمانى را به دنياپرستان سپرده و از كنار آن بى تفاوت مىگذرند. خردگرايان اما با خرد خود و به كمك علوم سعى مىكنند اين پديدار را شناخته و چگونگى مكانيزم وقوع و فرايند آن را توضيح دهند. گروهى از اين خرد گرايان, شايد مدعى شوند كه در اثر سرعت زياد اين جسم آسمانى به هنگام برخورد به جو زمين در اثر اصطكاك ايجاد شده ميان جو و جسم آسمانى, انرژى مكانيكى آن تبديل به گرما شده, و آن شعله هاى سوزان كه مشاهده مىشود ناشى از انرژى گرمايى توليد شده است. گروه ديگرى از خردگريان شايد مدعى شوند كه نظر گروه قبلى اشتباه است, و شعله هاى سوزان ناشى از سوختن گازهائى است كه در فضاى خالى اين جرم وجود دارد و يا سوختن گازهاى درون جو است كه در مسير حركت جسم آسمانى اطراف آن را احاطه كرده است.

 

برداشت مذهبيون از واقعيت ( برداشت از واقعيت = حقيقت ) مورد نظر ما برداشتى است مطلقگرا.بدين معنى كه, از آنجايى كه برداشت آنها از واقعيت از طريق وحى " الهى " حاصل شده است, و از آنجايى كه " خدا " " عالم العلوم " است و بر همه چيز آگاه, بنابراين از نظر آنها در برداشت آنها هيچگونه خطائى نمىتواند وجود داشته باشد. بنابراين آنها بر اين باورند كه برداشت و تصويرى كه خود از واقعيت دارند مطلق و خدشه ناپذير است. به ديگر سخن بر اين باورند كه به حقيقت مطلق رسيده اند. خردگرايان اما, از آنجائى كه فقط از توانائى انديشهء خود و از نتايج علمى كه تا زمان آنها بدست آمده استفاده مىكنند, برداشت خود از واقعيت را بدون خطا و مطلق نديده و بر اين باورند كه حقيقتى كه آنها بدان دست يافته اند, بدون خطا نيست و لذا نسبى است. همچنان كه آقاى بصيرت مىفرمايند, از آنجائى كه دانش و توانائى ذهنى انسان _ عليرغم رشد و تكامل به سوى دانش و آگاهى بهتر _ محدود است, بنابراين خردگرايان برداشت خود از واقعيت را مطلق و بدون خطا نديده و آن رانسبى مىدانند. در اينجا صفت نسبى در مقابل صفت مطلق استفاده شده است. با توجه به توضيحات بالا, تصور كنيد كه كه اين گروه هاى متفاوت از انسانها با برداشتهاى و شيوه هاى متفاوت خود در شناسايى از واقعيات بخواهند با يكديگر وارد گفتگو شوند. خردگرايان با مذهبيون مطلق گرا نمىتوانند وارد گفتگوئى عقلانى شوند. چرا كه مذهبيون تمام مدت بر اين پافشارى خواهند كرد كه برداشت آنها خدشه ناپذير و مطلق است و نمىتواند در آن خطا باشد, و اين خردگرايان گمراه هستند كه بايد همچون آنان به " حقيقت مطلق " مذهبيون ايمان بياورند. بنابراين گفتگوى آنها به جدل تبديل خواهد شد. اما دوگروه خرد گراى ما, برداشت خود را خدشه ناپذير و مطلق نمىبينند, از اين رو با يكديگر وارد گفتگو شده, از دو نظر مطرح شده يا يكى را پذيرفته وديگرى را رد مىكنند يا هر دو نظريه را با هم تركيب كرده نظريه جديدى مىسازند, در واقع از اين طريق به برداشت جديدى از واقعيت مىرسند, يا به ديگر سخن به حقيقت جديدترى مىرسند. اما چون مطلقگرا نيستند اين حقيقت جديد را نيز مطلق نمىبينند, و آن را نسبى مىدانند. اميدوارم اين مثال و توضيحات, نظرات مرا بيشتر روشن كرده باشد.

 

در نوشته شما جملهء نامفهومى وجود دارد. شما نوشته ايد. " از خصوصيات حقيقت مطلق بودن آن است و حقيقتى نسبى در عين حال كه مورد استفادهء لفظى قرار مىگيرد نادرست است و آن همان واقعيت است ". و سپس نوشته ايد " حقيقت مطلق همان خداست "بنا براين اگر من جملات شما را درست فهميده باشم, شما معتقيد هستيد كه فقط يك شكل از حقيقت وجود دارد و آن حقيقت مطلق است, كه شما آن را معادل " خدا " مىدانيد. اما تعريفى كه شما از واقعيت در جملهء خود داده ايد يكى از نابخردانه ترين تعاريفى است كه من تا كنون از واقعيت در جايى خوانده يا شنيده ام. شما اول منكر مفهومى با عنوان حقيقت نسبى مىشويد, سپس همان مفهومى كه شما آن را بى پايه مىدانيد, را معادل واقعيت مىگيريد. با كمال معذرت بايد عرض كنم كه مدتها است چنين آشفتگى فكرى را نزد كسى نديده ام. با تعريفى كه شما در بالا از واقعيت داده ايد, بايد نتيجه گرفت كه واقعيت وجود ندارد, چرا كه آن را معادل چيزى مىدانيد كه به زعم شما بى پايه است و وجود ندارد. حتى يك طلبهء مذهبى نيز چنين نا انديشمندانه سخن نمى گويد. بنا براين حتى از شما كه فردى مذهبى هستيد _ از اين جهت مىگويم شما مذهبى هستيد, چون به " خدا " اعتقاد داريد و آن را همان " حقيقت مطلق" مىدانيد _ بعيد است كه اينچنين نابخردانه سخن بگوئيد.  در هرحال همانطور كه مىبينيد اختلاف نظر من و شما بر سر دركهاى كاملاً متفاوت از مفاهيم است. من " حقيقت مطلق " را َبى پايه مىدانم, شما حقيقت نسبى را. من حقيقت را برداشت هريك از ما از واقعيت مىدانم و چون معتقدم كه دانش و توانائى ذهنى انسان محدود است, بنابراين حقيقتى كه هر يك از ما به اتكا به انديشه و خرد خود بدان رسيده ايم, فقط در بهترين حالت بازتابى و تصويرى از بخشى از واقعيت است, بنا بر اين مطلق نيست. و براى بيان آنكه حقيقت مطلق وجود ندارد از صفت نسبى استفاده كرده و اظهار مىكنم كه حقيقت نسبى است. حال آنكه شما در كمال تعجب , در كل منكر وجود هرگونه واقعيتى هستيد.

 

در پاسخ اين سوال مبهم شما " آيا شما صحيح بودن يك مطلب را جزيى از حقيقت مىدانيد " بايد يكبار ديگر تكرار كنم كه بنظر من, حقيقت برداشت ما از واقعيت است كه بنا بر روش شناخت ما و قدرت تعقل ما مىتواند صحيح يا غلط باشد. اگر برداشت ما از واقعيت بخشاً درست باشد آنگاه ما به آن اندازه اى كه برداشت ما در ست بوده, به واقعيت نزديك تر  شده ايم. در مثال بالا ( سنگ آسمانى ) اگر هر يك از گروه اول و دوم خردمندان تصوير و برداشتى كه از واقعيت مىدهند, بخشاً صحيح باشد. آنگاه هر گروه تا اندازه اى به واقعيت و آن تصويرى از واقعيت, كه احتمالاً دقيق ترين تصوير از واقعيت است, نزديك شده اند.

 

شما درست مىفرمائيد, اگر انسان به عالم مطلق و ملكوت, و خالقى كه هستى و زمين و " هفت آسمان " را آفريده باور داشته باشد, و او ( آن ) را  آگاه به همه چيز بداند و معتقد باشد تمام دانشها و علوم نزد اوست, آنگاه بيهوده است كه در گفتگو يا گفتمانى شركت كند. اما مىتواند جدل كند تا ديگران را به راه راست بياورد, و اين كارى است كه همفكران شما مىكنند و همكاران من در باخ و ديگر خردگرايان در محافل ديگر با كمال خونسردى به شما پاسخ مىگويند. من به كار همكاران گرامى ام در باخ كه با شريعتمداران و جزم انديشان, جدل مىكنند بسيار ارج مىگزارم, چرا كه در هرحال مىبايست خردگرايانى با جزم انديشان وارد جدل شوند, تا احتمالاً جزم انديشان از خشك انديشى خود دست بكشند, و يا حداقل كسان ديگر كه ذهن پرسشگر دارند, و نمىخواهند كوركورانه دنباله رو باشند, توان استدلال جزم انديشان را ببينند. اما من اعلام كرده ام كه علاقه اى به جدل كردن با كسى را ندارم. و انتظار دارم حتى جزم انديشان هم به حق انتخاب من احترام بگزارند.

 

      3 ) من از سه نوع تبادل نظر سخن گفته ام. اگر منظور شما از " بحث " تبادل نظر است بنا براين هر كدام از اين سه نوع تبادل نظر, يك نوع بحث است.

 

4 ) در جدل مورد نظر من, از تبادل نظر دو قطب مخالف, آن نتيجه اى كه مد نظر من است حاصل نمىشود. چرا كه طرفين يا يكى از آنها بر اين باور است كه به " حقيقت مطلق " دست يافته. بنابراين براى رسيدن به حقيقت گفتگو نمىكند بلكه براى متقاعد كردن طرف مقابل در پذيرش حقيقتى كه از نظر او خدشه ناپذير است. براى آنكه اين تبادل نظر به آن نتيجه اى كه مورد نظر من است ( قدمى نزديك شدن به حقيقت نسبى ) برسد. ابتدا بايد طرفين بپذيرند كه حقيقت مطلق نيست, و برداشت هر يك از واقعيت مىتواند اشتباه باشد.

 

5 ) من تعريف خود از واقعيت و حقيقت را داده ام, و تعريف بىخردانه شما را از واقعيت و حقيقت را نيز نقد كرده ام. ديگر قضاوت با ديگران است كه آيا من مفهوم واقعيت و حقيقت را خلط كرده ام, يا شما كه نافى وجود واقعيت هستيد. اگر شما معتقديد واقعيتى وجود ندارد, ديگر چرا سر واژه يا مفهومى كه براى اشاره به چيزى كه از نظر شما وجود ندارد, اينقدر وقت گذاشته و بحث مىكنيد؟.

 

در گفتمان مد نظر من نقطهء انتهايى وجود ندارد, چرا كه با گذشت زمان با رشد دانش و معرفت شركت كنندگان در گفتمان افقها و ديدگاه هاى جديدى ظاهر مىشود. چون دانش و معرفت را پايانى نيست بنابراين گفتمان مورد نظر من پايانى ندارد. اما كسانى كه معتقدند كه به " حقيقت مطلق " دست يافته اند _ حالا چه از طريق ايمان به وحى آسمانى به  "حقيقت مطلق " رسيده باشند يا از طريق ايمان به يك ايدئولوژى مطلق گرا _ طبيعتاً برايشان گفتمان بىپايان معنايى ندارد. پايان گفتمان براى ايشان زمانى است كه همه مانند آنها به آنچه آنها ايمان دارند ايمان بياورند. بر پايهء ايمان مطلقشان, معتقدند با كمك" الله" همه روزى به سراط المستقيم هدايت شده يا به " حقيقت مطلق" يعنى به "خدواند متعال" يا ايدئولوژى آنها خواهند پيوست. و اگر هم نپيوندند  لابد " الله" يا نيروى ديگرى همه را به دنياى عدم خواهد فرستاد. بنابراين گفتمان مد نظر جزمگرايان يا با قهر و يا با متقاعد كردن ديگران روزى به پايان مىرسد.  

 

6 ) شما مختاريد هر روشى را كه براى تبادل نظر مىخواهيد انتخاب كنيد, منتها به طرف خود نيز اين اجازه انتخاب را بدهيد. همانطور كه در بالا گفتم همواره خردگرايانى هستند كه تمايل و توان آن را داشته باشند كه با شما به جدل بپردازند.

 

در اغلب تبادل نظرهاى عقلانى چه در علوم تجربى چه در علوم اجتماعى يا فلسفه كسانى كه نظرى دارند نظر خود را به صورت يك يا چند تئورى مطرح مىكنند و ديگران مىتوانند آن تئورى را نقد كرده و صحت و سقم آن را مورد سنجش قرار مىدهند. از اين طريق آن تئورى, يا اصلاح و بهتر مىشود يا كاملاً به دور انداخته مىشود. شما مىتوانيد به نظرات من همچون تئوريهائى بنگريد كه يا ظرفيت اصلاح و بهتر شدن را دارند و يا آنكه بايد به كل به دور انداخته شوند. اما توصيه مىكنم در هر حال از روشهاى خردمندانه استفاده كنيد و از پريشان فكرى بپرهيزيد. هر چند كه پريشان فكرى مىتواند نشانهء نبوغ! هم باشد.

 

" انشاالله" و " جوهر اصلى " دو مفهمو كاملاً متفاوت هستند. " انشاالله" يك بار مذهبى دارد و نشان دهندهء آن است كه كسى كه از اين مفهوم و مفاهيم شبيه به آن در بيان افكار خود استفاده مىكند, به "قادرى متعال" و نوعى از " حقيقت مطلق " باور دارد. اشارهء من به كسانى بود كه مدعى اند به "قادرى متعال" و " حقيقتى مطلق " باور ندارند, اما كلامشان نشان مىدهد كه هنوز در اعماق افكارشان آثار  چنين باورهايى وجود دارد. حال آنكه مفهوم " جوهر اصلى " مفهومى است فلسفى كه در شناخت و توضيح ماهيت پديدارها از آن استفاده مىشود. حال اگر حكيم متاله اى, يا بقول شما اسكولاستيكهاى اسلامى آن را از فلسفه به عاريت گرفتند دليل بر آن نمىشود كه خردگرايان از آن استفاده نكنند. 

 

 در پايان از آقاى شهاب بصيرت كه نوشتهء من را خوانده اند و در نقد آن و طرح سوالاتى كوشيده اند سپاسگزارم و براى ايشان آرزوى بهروزى و شادمانى دارم.

 

دهم دى ماه 1381

بابك نقد