من نه مقاله ای دارم که چاپ بشه نه حرفی. من خودم يه دريا
سؤالم. فقط دوست داشتم اگه شما می تونين يه مقاله ای د ر مورد اين سؤالی که می
کنم... به من بدين. بنظر شما جنگ تو طبيعت هست؟ حيوونا باهم جنگ می کنن؟! فرق جنگ
ونبرد چيه؟ جنگ توی غريزه است يا نه؟
ممنون
آيدا
پاسخ:
آيدای
بسيارگرامی با درودهای گرم وآرزوی موفقيت بيشتر برای توعزيز خرد جو، اجازه بده قبل
از هرچيز به تو بخاطر طرح پرسش بسيار خردمندانه ات تبريک بگويم. آفرين برتو که يک
دريا سؤالی وطبعأ گوشی شنوا وعقلی نقاد داری. مولوی گويد "آدمی فربه شود
ازراه گوش." ونيز هم او فرمايد:
درباغ آييد
وسبزپوشان نگريد
هر گوشه دکان گل فروشان نگريد
می خندد گل
وبه بلبلان می گويد
خاموش شويد ودر خموشان نگريد
آيدای عزيز
برای پرداختن به پرسش خردمندانه ی ات اجازه بده ابتدا از تفاوت بين جنگ و نبرد
آغاز کنم. بنظر اينجانب نبرد شکل مسلحانه ی جنگ است که درآن دوطرف در جبهه يادر
ميدان نبرد با سلاح ها ی قتاله به جان يکديگر می افتند وسعی می کنند که بزور
مناقشات خود رابا نابودی يا به تسليم واداشتن طرف مقابل حل کنند. درحالی که جنگ
مفهومی عام دارد که نبرد مسلحانه فقط بخشی از آن است. مثلأ دسيسه، توطئه، تبليغات
و ديپلماسی و همچنين سياست ها وروش های خصومت آميزهريک می توانند به عنوان بخشی از
مفهوم عام جنگ تلقی گردند. اغلب جنگ ها از جنگ سرد شروع می شوند وبه نبرد مسلحانه
می انجامند. ژنرال پروسی کارل کلوزويتز می گفت: "جنگ ادامه ی سياست است با
روشی ديگر."
اگر جنگ را با اين مفهوم وسيع در نظرآوريم، بايد بگوئيم که آری جنگ
درطبيعت وجود دارد. امروز دانش ستاره شناسی به ما ثابت کرده است که کل طبيعت چيزی
نيست جز ماده ی درحال حرکت. واما منشاء حرکت چيست؟ من با کسانی موافقم که می گويند
حرکت از تضاد درونی وعملکرد نيروهای متضاد درون ماده وپديده های مادی سرچشمه می
گيرد. برخلاف تصور برخی اين نظريه نه با مارکس شروع شد، نه لنين و مائو. اگر به بخش الحاد دردوران باستان و عصر تمدن هلنی
همين سايت نگاه کنيد خواهيد ديد که اين ديدگاهی است بسيار قديمی. درايران نيزبيش
از هفتصد سال پيش شاعر فيلسوف ايرانی جلال الدين بلخی در دفتر ششم مثنوی چنين
سروده است:
اين جهان جنگ ا ست چون کل بنگری
ذره ذره همچو دين با کا فری
جنگ فعلی، جنگ طبعی، جنگ قول
در ميان جنگ ها حربيست هول
پس بنای خلق برا ضدا د بود
لاجرم ما جنگيم از ضـــّــر وسود
طبيعت صحنه ی
جنگ دائمی بين پديده های مختلف طبيعی است. در درون هرپديده نيز نيروهای متضاد
درحال کنش و واکنش دائمی اند. درقرن نوزدهم دانشمند انگليس چارلز داروين با نوشتن
کتاب ا صل انواع (که خوشبختانه توسط دکتر نورالدين فرهيخته به فارسی ترجمه شده
است) برا صل تنازع بقاء وتطبيق با محيط دربين موجودات زنده تاکيد کرد. تنازع بقاء
چيزی نيست جز جنگ بين انواع مختلف موجودات زنده برای زنده ماندن. تطبيق با محيط
جنگ هر نوع است با طبيعت و محيط طبيعی اش. دراين نبرد دائمی است که انواع ضعيف
ازبين می روند وانواع نيرومند جای آنها را می گيرند وبا اين "بقای اصلح"
سير تکامل انواع ادامه می يابد.
در بوم شناسی
مدرن (اکولژی) نيز تعادل طبيعی بدينسان برقرار می شود. اگر يک مرداب را به عنوان
يک اکوسيستم در نظر بياوريم، ماهی های کوچک توسط ماهی های بزرگ خورده می شوند وخود
بوسيله ی کرم ها تغذيه می کنند وکرم ها خزه ها را می خورند. اين نبرد وجنگ وگريز
دائمی است که تعادل طبيعی اکوسيستم را برقرار می سازد.
دراينجا ممکن
است اين پرسش مطرح شود که آيا دربين يک نوع نيز تنازع بقا به مفهوم از بين بردن
نوع خويش برای زنده ماندن وجود دارد؟ تحقيقات بعمل آمده نشان می دهد که تنازع بقاء
بين يک نوع به درجه تکامل آن نوع بستگی دارد. مثلا لابسترها و برخی از انواع مارها
يکديگر را می خورند تا خود زنده بمانند. معروف است که گرگ ها زمانی که شديدأ گرسنه
می شوند و به شکار دست نمی يابند دورهم می نشينند وبه چشمان يکديگر زل می زنند.
نخستين گرگی که به خواب رود طعمه ی گرگان ديگر می شود.
پرسشی که مطرح
می شود اين است که آيا تنازع بقا در عالم انسانی نيز به عنوان يک اصل طبيعی وجود
دارد؟ يا به عبارتی که شما مطرح فرموده ايد آيا جنگ جزو غريزه ی بشری است؟ آيا جنگ
بلائی است که بشر نمی تواند از آن اجتناب کند واز شرآن خلاصی يابد؟ يا برعکس جنگ
ها در جوامع انسانی دلايل طبيعی وغريزی ندارند وقابل اجتناب اند؟ دراين زمينه سه
نظريه ی متفاوت وجوددارد:
1ـ نظريه
موافق جنگ: شکل افراطی اين نظريه تنازع بقاء را به جامعه انسانی نيز تعميم می دهد.
هابز فيلسوف انگليس قرن هفدهم در کتاب خود بنام لوياتان اجتماع انسانی را به
اجتماع گرگ ها تشبيه می کند و می گويد انسان ها مانند گرک ها يگديگر را می درند
وتنها گرگ انسان خود انسان است. او می گويد: "جنگ تنها نبرد نيست بلکه فعل
جنگيدن است." فعل جنگيدن نيز مشتمل است بر نيت واراده جنگيدن و ديدگاه های
جنگ طلبانه بين ملت های عالم. هابز تلاش انسان ها را برای اجتناب از جنگ بی ثمر می
داند واصرار می ورزد که مبارزه برای کسب قدرت و اعتبار در سرتاسر تاريخ بين ملل
مختلف جهان وجود داشته است. دولت های مستقل همواره درحال جنگ با يکديگرند: چه جنگ
سرد وچه جنگ گرم.
کشيش واقتصاد
دان قرن نوزدهم انگليسی توماس روبرت مالتوس در رساله درباب جمعيت خود بحث می کند
که جمعيت جهان با سرعت تصاعد هندسی افزايش می يابد، درحالی که مواد غذائی برای
تغذيه اين جمعيت به سرعت تصاعد حسابی فزونی می يابد. با گذشت زمان، فاصله بين اين
دوچنان فزونی می گيرد که انسان ها بجان هم می افتند و ازکره ی زمين جهنمی وحشتناک
می سازند. نظريه ی مالتوس در واقع تسری امر تنازع بقاء به جامعه ی انسانی است.
براساس برخی تحقيقات داروين قبل از اعلام قانون تنازع بقای خود، کتاب اصل جمعيت
مالتوس را خوانده بوده است. ليکن داروين درهيج جا نظريه تنازع بقای خود را به
جامعه ی انسانی تعميم نداده وآنرا به حوزه عالم گياهی وحيوانی محدودکرده است. به
طرفداران تعميم اصل تنازع بقای داروين به جوامع بشری داروينيست های اجتماعی می
گويند.
ماکياولی
فيلسوف سياسی قرون پانزده وشانزده ايتاليا کتابی نوشته است تحت عنوان "هنر
جنگ." او در اين کتاب جنگ را برای دولتهای مستقل ضروری می داند. هگل فيلسوف
آلمانی قرن نوزدهم نيز برآن ا ست که تا حاکميت ملی وجود دارد، جنگ نيز وجود خواهد
داشت. از نظر هگل جنگ برای ملت ها نيکوست. وبلن نظريه پرداز آمريکائی نيز تاکيد می
کند که "حالت جنگی رابطه ی طبيعی يک قدرت با قدرت ديگراست."
اوج ديدگاه
های جنگ طلبانه را می توان درنظرات هيتلر وموسولينی يا فت. هيتلر برآ ن بود که
درصلح هيچ چيز ساخته نمی شود. "اين درجنگ جاودانه ا ست که همه چيز ساخته می
شود." چند سال پيش يک فيلم ساز آمريکائی ضمن نگارش کتابی درمورد آفريقا
اظهارنظر کرد که انسان از يکی از وحشی ترين ودرنده ترين ميمون ها تکامل يافته ا ست
و لذا هرچند هم در مسير تمدن گام بردارد، بالاخره ذات درنده خوی خودرا ظاهر خواهد
ساخت. از نظراو جنگ ذاتی وغريزی انسان است.
2ـ ديدگاه
بينا بينی: اين ديدگاه برای انسان تعريف معينی قا ئل نيست. انسان را نمی توان ذاتأ
خوب يا بد، جنگ افروز يا صلح طلب
دانست. اين عمل انسانی است که در مقاطع مختلف تاريخی اورا چنين وچنان می
سازد. انسان واقعيتی ا ست متغير درزمان که ممکن است زمانی بسمت جنگ و دشمنی وديگر
زمان به جانب صلح وهمکاری کشانده شود. ازاين لحاظ ما نمی توانيم بطورقطع اميدوار
باشيم که روزی جنگ از صحنه ی زمين رخت برخواهد بست. با وجوداين تلاش انسان برای
صلح تلاشی ارزشمند وانسان ساز است.
3ـ ديدگاه ضد
جنگ: اين ديدگاه نيز ريشه ای بس قديمی دارد. سيسرو متفکردوران باستان بر آن بود که
جنگ غريزی نيست وبرعکس، اين صلح است که با طبع بشر هم ساز است. او می گفت که جنگ
وستيز شيوه ی زندگی جانوران درنده است نه انسان (شايد کسروی به پيروی از استاد
بوده که درکتاب خود بنام "ورجاوند بنياد" نوشت: "اين سگان وگرگانند
که با نبرد زيند. آدمی را نبرد نه شاياست").
دانته، انديش
ورز ايتاليائی قرن سيزدهم ميلادی، جنگ را به عنوان يک پديده ی ضد انسانی محکوم می
سازد و برضرورت صلح تاکيد می کند. از نظراو تنها يک حکومت واحد جهانی است که صلح
پايدار را برای همه ملت ها به ارمغان می آورد.
جان لاک
فيلسوف انگليسی قرون هفده وهيجده اظهارنظر می کند که اختلافات بين انسانها بدو
صورت قابل حل است: اول از طريق زور(جنگ) و دوم از طريق قانون (روش صلح آميز). دست
يابی به آرمان صلح مستلزم استقرار حاکميت قانون است زيرا جائی که قانون وجود ندارد
يا زمانی که اجرای قانون مختل می شود، زور به عنوان راه حل نهائی وارد صحنه می
گردد.
کانت فيلسوف
آلمانی قرن هيجدهم ميلادی شکايت می کند که درصحنه ی بين المللی حالت هرج ومرج وبی
قانونی حکمفرماست و همواره حق با قدرتهائی است که نيرومند ترند. او از همه ی دول
جهان می خواهد که از اين حالت وحشی گری بدرآيند وضمن تشکيل نوعی فدراسيون بين خود
که برقانون وعدالت متکی باشد به صلح پايدار دست يابند. کانت با با نگ بلند اعلام
می دارد "خرد عملی مبتنی برا خلاق دردرون ما حکم بازگشت ناپذير خودرا صادر می
کند: هيچ جنگی نبايد وجود داشته باشد."
مارکس انسان
را موجودی نوعی می داند که برخلاف موجودات ديگر بقای فردی اش به بقای نوع بشری وی
بستگی دارد. با اين ديد، تعميم اصل تنازع بقاء به جامعه ی انسانی محکوم است. اساس
تحول وترقی بشر در صلح وهمکاری است نه جنگ وستيز. جنگ درجامعه بشری نه جنبه ی
غريزی بلکه جنبه ی اجتماعی ـ افتصادی و بعبارت ديگر طبقاتی دارد. درطول تاريخ بشر،
اين دولتها وطبقات حاکم بوده اند که برا ی حفظ سلطه ی خود وادامه ی بهره کشی از
طبقات محروم به جنگ وستيز دست زده اند. زمانی که طبقات استثمارگر از بين بروند،
جنگ نيز از بين خواهد رفت. ليکن تا آن زمان وظيفه ی ما اين است که با جنگ طبقاتی و
قهر انقلابی خشونت طبقه ی حاکم (سرمايه دار) را درهم بکوبيم و راه را برای حاکميت
طبقه ی سازنده ومحروم جامعه (طبقه ی کارگر) هموار سازيم. به اين ترتيب مارکسيسم به
دو نوع جنگ اعتقاد دارد: جنگ ضد انقلابی طبقات حاکم و جنگ طبقاتی وآزادی بخش طبقات
انقلابی و بالنده.
آيدای گرامی
اميدوارم که تا اينجا به پرسش های تو پاسخ داده باشم. درخاتمه اجازه بفرما نظر خود
را نيز با شما و ديگر دوستان درميان بگذارم. از نظراينجانب جنگ نه غريزی انسان است
و نه ذاتی جامعه ی انسانی. همانطور که در مقاله ی "معنا وهدف زندگی" در
همين سايت عنوان شد، انسان ها برخلاف برخی از حيوانات حاضرند بخاطر ديگر آدميان از
جان گرانمايه ی خويش نيز بگذرند.
جنگ ها درجوامع انسان دارای عللی ماهيتأ متفاوت از جنگ های دائمی طبيعت و
ستيزهای موجود در قلمرو گياهی و جانوری هستند. جنگ های اجتماعات بشری معلول يک سلسله عوامل پيچيده ی تاريخی،
سياسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی وروانشناختی اند که بايد آنها را باز شناخت و در
رفع شان کوشيد.
بنظر من جنگ
را می توان از جامعه بشری زدود ليکن اختلاف را نمی توان.فراموش نکنيم که صلح به
معنی پايان مشکلات، اختلافات و
تضادهای موجود در جامعه بشری نيست. اختلاف دريک جامعه ی انسانی باعث رقابت سازنده،
تکاپو و ابتکار می شود. پايان اختلاف درزندگی بشر پايان زندگی است. صلح حالتی است
که انسان ها با تکيه بر آن اختلافات خود را بجای زور با گفتگو حل وفصل می کنند.
صلح بنياد جامعه ی مدنی است که نه تنها برای بقای مادی بشريت ضروری است بلکه عاملی
است که جوهر، اصالت و وجود انسانی را سامان می بخشد واز انسان، انسان می سازد.
تحقق صلح به تلاش همه جانبه، فداکاری، همياری و همبستگی ا نسان های آگاه، آزاد
منش، دموکرات، صلح طلب و بشردوست نياز دارد.
با بهترين
آرزوهای دنيا،
استوار غلام
دانايی