ناسيوناليسم چه می گويد؟

 

گفتمانی که در بين همکاران باخ و روشنفکران سايت فرهنگشهر در جريان است، گويای نظريات دو طيف روشنفکری ست. به قول جناب بابک نقد، نويسندگانی چون ايرج ارجمند راد و آريابرزن زاگرسی را بايد در زمره "رمانتيسم های ايرانی" طبقه بندی کرد.
اين گفتمان - که بابک نقد از شرکت کنندگان اصلی آنست - بر اين نکته پای می فشرد که ما از تاريخ ايران چه می خواهيم. دوستان "فرهنگشهر"، همچون استاد منوچهر جمالی که آرای او بر آنان تأثير عميقی به جای گذارده است، نقطه شکوفائی فرهنگ ايرانی را مادر خدائی (مادر شاهی) دانسته و آن را جهان بينی پويائی حتی برای حال حاضر ميهن ما می دانند. اينکه تا چه حد اين نظريه درست است بر می گردد به نقطه نظرات کلی ما در زمينه خردگرائی. من در اين ميان خود را بيشتر به بابک نقد نزديک می بينم تا آنان. البته اين نکته را خاطر نشان کنم که جنبه های روشنگرانه مقالات دوستان فرهنگشهر برهيچکس پوشيده نيست. خصوصن جستارهای تاريخی منوچهر جمالی که حکايت از مطالعات وسيع او در فرهنگ کهن ايران زمين دارد بسيار آموزنده اند. به هرحال
ما نخست بايد بدانيم که از ناسيوناليسم چه می خواهيم. اينکه گروهی "بازگشت به گذشته" را تبليغ کنند - به گمانم - ره به خطا بردن است. تاريخ بازگرداندنی نيست. البته بازنگری همه گاه سودمند است، در صورتی که از آن به مثابه چراغ راه آينده بهره جوييم. بعلاوه، من هيچگاه براين باور نبوده و نيستم که فرهنگ کهن ايرانی بدون نقص و کامل است. يعنی من آنرا بهترين فرهنگ دنيا نمی دانم. به عکس، تصور می کنم که فرهنگ خالص ايرانی همچون ديگر فرهنگها دارای معايبی ست که بايد ترميم شوند، زيرا اصولن واژه مرکب بهترين فرهنگ معنائی ندارد. واقعيت اينست که حس ناسيوناليستی ما تنها بخاطر جبر تاريخ است و نه اينکه ما بهتر از ديگرانيم.
ما ايرانيان همچون ديگر ملل در نقطه ای از جهان گرد آمده ايم که نامش ايران است. به دليل اشتراکات بسيار، و نيز اشتراکاتی که مولود شرايط طبيعی هستند (اجبار شرايط طبيعی)، ما همگی به يکديگر و تاريخی که از آن آمده ايم پيوند خورده ايم. حال ما چنانچه اين اشتراکات را تقويت کنيم، به نفع خود گام زده ايم، در غير اين صورت، با بی توجهی به اشتراکات و هويت ملی خود بي شک سامان خود را سست گردانده ايم که اين به ضرر ماست.
يعنی ما همچون همه ملل جهان - چه شرقی و چه غربی - بايد ملی گرا باشيم، زيرا تاريخ و شرايط انسانی و طبيعی (جغرافيائی) ما را جبرآ به يکديگر پيوند زده است. پس ناسيوناليسم پويا نوعی مصلحت انديشی ست.
با اين تفاصيل، اکنون وقتی ما به تاريخ خود با دقت می نگريم، می بينيم که مفاخر بسياری برای افتخار کردن داريم. همچنين تاريخ ما تاريخ درد و رنج و شادی و کار و کوشش و گسستن و پيوستن های بسيار بوده که همگی پيوندی عاطفی و همچنين پيوندی عقلی فی مابين ما ايجاد کرده اند که ما آن را ارج می نهيم.
بنابراين، عشق به ايران دليل بر بهتر بودن از ديگران نيست، بلکه اين عشق بخاطر نقاط مثبت فرهنگی و تاريخی که در ميان ما وجود داشته، و نيز بخاطر جبر تاريخ است.
شما اگر حتی به کشورهای کمونيستی نظری کارشناسانه بيافکنيد، خواهيد ديد که آنان حتی از بقيه ناسيوناليست تر عمل می کرده اند! شما محال ممکن است که در چين کمونيست، بدون داشتن ريشه چينی و نژاد زرد، پست دولتی بيابيد. اين واقعيتی ست که همه در فکر منافع ملی خود هستند. (البته استثنا هم وجود دارد؛ همچون جمهوری اسلامی!). حال اگر اين واقعيت را در کنار علاقه به هويت ملی و فرهنگ خود بگذاريم، به فردی ملی گرا مبدل گشته ايم که - به باور من - نگاهی انسانی و مثبت به خود و وطن و مردم خويش دارد.
____________________
در همين رابطه سلسله جستارهائی در دست دارم که مفهوم کلی ملی گرائی از نگاه مرا بازمی شناساند که به محض آماده شدن تقديم خواهند شد.

 

http://eteraz1.blogspot.com/