درود دوستان
درود صميمانه مرا بپذيريد.
مدتي است كه در سايت كافر كنكاش مي كنم. پيش از اين زمزمه سايتي بدين نام
بود، اما مي گفتم شوخي است؛ تا اينكه يافتم. بله سايت كافر بود.
ابتدا بايد بگويم كه من از نظر فكري پيرو هيچ آييني نيستم. به بيان
بهتر، هنوز تصميم نگرفته ام كه:
1ـ آيا خدا را بپذيرم؟
2 ـ آيا
بايد پيرو آييني باشم ياخير؟
راستش را بخواهيد، چون تربيت مذهبي اصلا نداشته ام، هنوز تصميمي در اين
باره نگرفته ام. البته خوشحالم كه به شكل موروثي ديندار و خداپرست نيستم اما با توجه
به اينكه دانشجو و اهل تحقيق هستم، بايد همچنان كنكاش كنم تا ببينم چه مي شود.
(هيچوقت ندانستم كه پدر و مادر عزيزم بر چه ديني هستند!)
با اين حساب، نگارنده اين سطرها در حال حاضر از هر مذهب و خدايي بري است
و از اين جور چيزها سر در نمي آورد. به همين دليل، تا خبري از سايتي كه مي توان در
آن به تحقيق پرداخت مي شنوم، دست به كار مي شوم.
در كنكاشي كه من در سايت شما داشتم به نكته جالبي رسيدم كه دوست دارم آن
را با شما دوستان مطرح كنم. هر چند ممكن است افراد گوناگوني غير از طيف خودتان
نويسنده سايت شما باشند، اما من اشتراكي غير قابل انكار در نوشته هاي آن ديدم.
شما از الحاد تا بيديني بحث كرده ايد و در ابتدا به نظر مي آيد به قول خودتان «نه خدا را رد مي كنيد و نه آن را قبول داريد و
در مرحله تحقيق هستيد» درست مانند من! اما با كمي كنجكاوي معلوم مي شود كه نه
خير! اينطور نيست. تمام نوشته هاي شما رديه هايي هستند بر اسلام محمد؛ آن هم نه دقيق
و موشكافانه بلكه تكرار رواياتي تاريخي است كه بيشتر روشنفكران اسلامي آنها را
جعلي مي دانند. بسيار از مسلمانان شنيده ام كه اين روايات را قبول ندارند. علاوه
بر نقد و بررسي روايات، شما برخي آيه هاي قران را نيز آورده ايد و با آنها دست و
پنجه نرم كرده ايد. باز بايد بگويم: در اين مورد نيز برخي از مسلمانان كه نمي توانند
علني حرفهايشان را بزنند، (آنطور كه ادعا مي كنند) معتقدند كه قرآن مربوط به 1400
سال پيش است و بسياري از آيات آن براي امروز كاربرد ندارد. مثلا دكتر كريم سروش از
اين افراد است و به گفته او، «امروزه جامعه را بايد با عقلانيت اداره كرد و دانش
جديد پرده از موهومات ديني برداشته است.» بله، ممكن است بگوييد كه ما امروزه شاهد
اجراي همين احكام در كشورهاي اسلامي از جمله ايران خودمان هستيم و ملاك براي ما
چيزي است كه در جريان است و نه چيزي كه ممكن است برخي مسلمانان به آن معتقد باشند. من
هم در اين زمينه با شما همفكرم. من و شما و ديگران امروزه چوب همين خرافه ها و
موهومات را مي خوريم و تمام آزادي هايمان را به اين نام سلب كرده اند. پس من هم مانند
شما تا اينجا همين را مي گويم و معتقدم اگر اسلام همين است، هيچگاه نخواهد توانست
جامعه (حتي يك خانواده )را اداره كند!
منظور از اين گفتار، نه نقد شما بلكه اين هشدار است كه من (بيدين و بيخدا)
نتوانسته ام با نوشته هايتان ارتباط برقرار كنم! البته هرچند در مرحله تحقيق
هستم، اما با توجه به اينكه رگه هاي ضدخدايي و ضد مذهبي در من قوي است، از برقراري
حتي يك ارتباط احساسي نيز ناتوانم. (ممكن است من كودن باشم!) تا آنجا كه كنكاش
كرده ام، احساسات مذهبي متعصبين را نيز برانگيخته ايد! احساسات كساني كه سالهاست
با اين «اعتقادات يا موهومات» خو كرده اند. من چون كاملا بيطرف هستم، نمي توانم
چيزي در اين مورد بگويم و باقي قضاوت را به ديگر بيطرفان واگذار مي كنم. پس به
احتمال زياد از يك سو متعصبين را به خشم آورده ايد و از سوي ديگر بيديناني مانند مرا نيز
جذب نكرده ايد! (البته شما هميشه سخنتان اين است كه قصد جذب و خط دهي به كسي
نداريد و تكيه تان بر خردگرايي است و بيش از حد بر شخصيت احمد كسروي تاكيد مي كنيد.
كسروي نيز يك سرخورده مذهبي است كه تمام احساسات و انديشه هاي ضد مذهبي او در دوران
جنگهاي خونين مشروطه در تبريز شكل گرفت. او در كتاب تاريخ مشروطه ايران شديدا به
ملايان تبريزي كه نقش فراواني در سركوب آزاديخواهان داشتند اشاره مي كند.)
پس اجازه بدهيد تا در مورد شما اينطور قضاوت كنم: به نظرم شما افرادي
سرخورده از مذهب موروثي هستيد كه چون نتوانسته آرزوهايتان را برآورده كند، به جنگ
آن برخواسته ايد. تا آنجا كه از نوشته هايتان بر مي آيد، دين موروثي شما اسلام و
مذهبتان نيز شيعه بوده است! به گفته فرويد گران ارج: هيچكس از دريچه اي سخن به ميان
نمي آورد جز آنكه از آن دريچه عقده هاي سركوب شده اي داشته باشد. بر همين اساس
تمام سعي و تلاش خود را در كوبيدن آيين محمد صرف مي كنيد. آن هم با گرايش به سركوب
شيعه و حكومت ناخوشآيند و سركوبگر كنوني ايران. البته در جايي نوشته ايد كه هدفتان
از كوبيدن اسلام محمد، رهانيدن مردمان ايران از خرافاتي است كه باعث قرنها بدبختي
آنان است. (من نيز در حال حاضر اينطور مي انديشم.) با اين حساب بايد اسم خود را
«انقلابي) بگذاريد نه خردگرا و روشنگر. اين را هم فراموش نكنيد كه مخاطبان شما روستائيان
يا عوام پيرو اين خرافه و آيين نيستند، تا بر راديكاليسم تاكيد كنيد؛ بلكه
بيشتر روشنفكران و محققان هستند. پيشنهاد مي كنم براي اين كار، بهتر است در تظاهرات
خياباني و نافرماني هاي مدني شركت كنيد و به تحريك توده ها بپردازيد تا اينكه
بودجه كلاني را صرف سايت كرده و مذهبي را برنجانيد و بيدين را به حال خود رها كنيد!
شما در جاي جاي نوشته تان به اين امر (حمله عليه اسلام محمد) تاكيد
كرده ايد. حتي آنجا كه شخصي در باره خدا با شما محاجه كرده و از توحيد و خداپرستي
سخن گفته باز گفته ايد: «مثلا قوانين هزار چهارصد سال پيش در مورد حقوق زنان… » و الي آخر (نقل به مضمون) شگف آور است! من بسيار ضعف
ها در اسلام ديده ام كه هر مؤمني را بر زمين مي زند و گاه با برخي از آنان كه تعصب
چنداني ندارند بحث كرده ام، حرفي براي گفتن نداشته اند. اما شما تمام بر روي
موضوعاتي مانند حقوق زنان و خشونت در اسلام تاكيد داريد. يك بار از يك شيعه پرسيدم
شما مي كه مي گوييد امام پنجمتان باقر العلوم است، چرا حتي يك علم او در امروز افشا
نشده است و ما از آن بي خبريم و اگر هم باشد در هيچ چيزي از اجتماع بگير تا اقتصاد
و …. كاربردي ندارد؟ (پاسخ: سكوت!
) بار ديگر پرسيدم شما كه كنگره شناخت زهرا دختر پيامبرتان را
برگزار مي كنيد، چرا هيچ دستنوشته و كتابي از وي براي معالجه مشكلات امروز از او
نمي آوريد؟ مگر مي خواهيد چه چيز آن را بشناسانيد؟ همينكه بگوييد در نيمه سوخته را بر
پهلوي او زدند، كافي است و دردي از ايراني بيچاره را درمان مي كند؟ (پاسخ: سكوت!)
نكته ديگري را كه بايد ناگفته نگذارم و تاييدي است بر ادعاهاي من كه شما
از اسلام و شيعه سرخورده ايد، عدم بيان خرافه هاي ساير مذاهب است. اگر ادياني
مانند يهود، مسيحيت و زرتشتي گري را دقيق مطالع كنيد، در مي يابيد كه پر است از سخنان
خنده آور و بيهوده اي كه هر صاحب عقلي را به خنده وا مي دارد! تا آنجا كه من اديان
را بررسي كرده ام، همه آنها سرشار از سخنان بيهوده هستند. (البته مطالب زيبا هم
دارند كه اگر روزي قرار شد ديندار شوم، آن را كه از بيشترين خوبي ها دارا است،
برخواهم گزيد.) البته شما بسيار سعي داريد تا خود را در مقابل خدا و دين بي تفاوت
نشان دهيد، اما نوشته هايتان خلاف اين چيزها است. حتي در برخي جاها، بسيار از مسيحيت
تمجيد كرده ايد. (در نوشته مربوط به سنگسار زنان كه نوشته زيبايي بود و بسيار
ناراحتم كرد و غصه خوردم بر حال زنان بيچاره جامعه خود. بي انصافي نكنم، در آن نوشته
از قرآن هم تمجيدكي كرده بوديد و گفته بوديد كه حكم سنگسار در هيج جاي قرآن
نيامده است. در اين لحظه بود كه فكر كردم مانند مسلمانان نوگرا هستيد كه براي تطهير
آيين خود اين مثالها مي آورند!)
در پايان سخن، آرزو دارم اگر رنجشي در نوشته من بود، به دل نگيريد.
برايتان آرزوي بهروزي و خوشي دارم و اميدوارم سخنانم را جدي بگيريد و ميل به منطق
و خردگرايي را در سايت بيشتر كرده و بجاي تاختن بر آيينها (البته تنها اسلام)
آنها را نقد كرده و روشنگري كنيد. اين را هم فراموش نكنيد كه سمت و سوي نوشته
هاتان بر «دشمني» با دين و خدا است. به نظرم اين جالب به نظر نمي رسد. منطق حكم مي
كند كه تكثر و ديگرانديشي را بپذيريم و قصد خود را بر اين ننهيم كه «هيچكس جز ما
نباشد.»
حيفم مي آيد اين جمله را ننويسم: دوستان! هر چند ممكن است اين جمله
ربطي به سخنان بالا نداشته باشد، اما بايد بگويم: امروز همه مردم ايران از اين حكومت
قرون وسطايي در رنجند، بياييد به جاي دامن زدن بر احساسات مذهبي، بر روي نقاط مشترك
تاكيد كنيد تا همه ايرانيان با هم يكي شوند و اين حكومت پوسيده را از سر راه بردارند.
اگر اين كار شد، آن وقت مي توان به راحتي به روشنگري پرداخت تا هر كسي راه خود را
انتخاب كند.
سپاسگزارم كه نوشته ام را در دسترس ديگران براي داوري قرار دهيد.
ايميلم را نيز برايتان خواهم فرستاد.
فرشيد سلامتي
--
نامه دوم:
دوستان اندكي درنگ كنيد!
مقاله هاي سايت بسيار تلاش دارند روندي فلسفي به خود بگيرند. تا آنجا كه مطالعه
كرده ام، چنين چيزي كاملا هويدا است. حتي هرگاه كه از تاريخ نيز سخن به ميان مي
آيد و بحث ((افشاگري!)) پيش كشيده مي شود، باز هم دوستان به سراغ فلسفه مي روند.
نكته ديگري كه بايد گفته شود، اين است: برخي نويسندگان گرامي مقالات، در بحثهاي
خود شديدا جزميت به خرج مي دهند و تا فراسوي مرزهاي دگماتيسم پيش مي روند. در اين
ميان، مجادله آنان كه عليه دين اسلام مي نويسند و آنان كه در پاسخ به اعتراضات،
رديه مي نويسند، تماشايي است! استناد به روايات تاريخي و برداشتهاي شخصي (بدون در
نظر گرفتن شك فلسفي و يا فلسفه شك) در رد خدا، اسلام و ساير اديان از يك سو و
جوابهاي شگفت انگيز و پرمغلطه و ((عذرهاي بد تر از گناه)) رديه نويسان از سوي
ديگر، برخي مطالب را تماشايي كرده است. به گمان من، از ديد رواني مطالبي كه عليه
خدا و اديان، (مخصوصا اسلام) به رشته تحرير در مي آيند، بيشتر جنبه عقده گشايي
دارد. به نظر مي رسد منشا آن نيز حكومت كنوني روحانيون ايران است كه در حال حاضر
نماينده اسلام در ايران هستند. نوشته هاي برخي از نويسندگان گرامي، برخواسته از
وضعيت حكومت فعلي است كه به عقيده من بسيار بيچارگي ها را سبب شده است. همچنين
مطالب كساني كه در رد ادعاهاي مخالفين خدا و دين نگاشته مي شود، آن نيز تسليم به
((پيش فرضها)) و ((معلومات رسمي)) است و سقوط در جزميتي است بس هولناك كه بيشتر
اوقات گزك به دست مخالفين آنان مي دهد. در اين ميان مقاله بانو پارميس سعدي در
باره سوره زنان و پاسخ شگفت انگيز عبدالله كافر شكن (يا كافر كش) به وي، خواندن
دارد. البته ناگفته نماند كه در همه نوشته ها چيزهايي يافت مي شود كه گاه فكر را
بر مي انگيزد. (البته براي بيطرفاني چون من كه نه ديندارم و نه ضد دين. و الا براي
كساني كه اسير جزميت و شكهاي سطحي اند، جور ديگري مي نمايد.) همچنين بايد گفته آيد
كه: برخي سخنان مخالفين (اگر بخشهاي جزمي گراي آن را به چشم نينگاريم) تيزترند.
(مانند نوشته هاي بانو پارميس سعدي كه خوب بحث مي كند و از كساني است كه شكش از
مرحله سطحي گذشته است؛ هر چند گاهي اوقات دچار بلاي default مي شود.) اما شوربختانه
مدافعين خدا و اسلام در اين ميان سخت كم مي آورند؛ به اين خاطر مي گويم
((شوربختانه)) كه خوش دارم هموطنانم زيبا اعتراض كنند و زيبا پاسخ دهند. مخالفين
آنان نيز سخت به روايات پايبندند و بيشتر اوقات مانند موافقان، ((پرچم)) بر دوش مي
گيرند و ((شعار)) مي دهند.
به گمان من (كه نه ديندارم و نه ضد آن و به گفته عزيز نسين هيچگاه به اين چيزها
نيانديشيده ام اما به گفتمان و چانه زني عشق مي ورزم) ابتدا بايد مشخص كنيم كه چه
مي خواهيم؟ اگر سخت مخالفيم و يا سخت موافق، ديگر هيچ بحثي ضرورت پيدا نمي كند! جز
اينكه بگوييم خوش مي داريم همديگر را به باد فحش بگيريم. (در اين ميان مسلمانان
سخت فحشناكند و مخالفان آنان آرامتر برخورد مي كنند؛ شايد اين حكايت از زرنگي و
عقلانيت مخالفان و بيحوصلگي و تنبلي موافقان دارد!) اگر نيز قصد روشنگري است و يا
به تعبير بهتر افشاگري، باز بيهوده است؛ زيرا بيشتر زودباوران و تابعان صنعت احساس
و عوام، با اينترنت كمتر سروكار دارند و اگر هم وب را بگشايند، ترجيح مي دهند به
سايتهايي بروند كه سروكارش با پايين تنه است! (كه شگفت براي آنان خوشتر است!) بر
اين اساس، رويكرد به منطق و دستيازي به برهانهاي قوي و آدم شكن، بهترين كار است.
نكته ديگر اينكه، آيا ما واقعا در بحثهايي كه پيش مي گيريم، به يقين رسيده ايم؟
(يقين يعني اينكه ديگر هيچ حرفي بر روي آن نيست.) يا به عبارت ديگر، آنقدر پيرامون
موضوع تجربه و اطلاع داريم كه صاحب يك شك عميق و فلسفي شده ايم؟ در اين صورت لازم
مي آيد كه تجربه هاي نو بيانديشيم و مجهولات ديگري را برملا سازيم. (هر چند مي
بينيم چنين نيست و بحثها شبيه به مرافعه افراد كوچه و بازار است و گاه توهين آلود.
از سوي نخالفان و موافقان). اضافه كنم كه شك بر دو جز است: يا سطحي است، كه شكاك
پيرامون موضوع اطلاعات بسيار اندكي دارد. و يا عميق است، يعني فرد پيرامون موضوع
اطلاعات و تجربه هاي بيشتري دارد كه لاجرم بايد مجهولات بيشتري برملا سازد. (باز
مي بينيم چنين نيست.) مانند شك يك فيزيكدان پيرامون دانش مورد تخصص خود كه از شك
من ((كم اطلاع)) از اين موضوع، بسيار بيشتر است. (شك او عميق است و شك من سطحي.)
او مجهولاتي را برملا مي سازد و من اگر در سطح بمانم، بر مجهولاتم افزوده مي گردد!
در هر موضوع اگر در ابتدا به عنوان مخالف و يا موافق وارد گود شويم، ناچار به بلاي
جزميت گرايي دچار خواهيم شد. مخالف بر اساس ((مخالفت پيشين)) مي تازد و موافق بر
اساس ((موافقت پيشين)) شعار مي دهد و در اين ميان هيچ چيز روشن نمي شود! جز اينكه
وقت خود را هدر مي دهيم و پول بيچاره خويش را صرف هيچ مي كنيم. متاسفانه حال روز
دوستان ((خردگرا)) در اين سايت چنين است. اگر مي بينيد كه نگارنده اين سطرها بر
هيچ نمي تازد، براي آن است كه هنوز تعيين نكرده ام ديندارم و يا ضد دين! در غير
اينصورت به مخالف خواني مي پرداختم و حريف را به گود دعوت مي كردم. آفت قرنها ما
ايرانيان همين است! چيزي كه تا آن را از خود دور نگردانيم، هيچگاه روي جامعه اي
باز و خردمند را نخواهيم ديد. حالا خواهيد گفت: پس من نوعي كيستم؟ كسي كه در راه
تحقيق است و مدام شك مي كند و هنوز چيزي نيافته است! البته نه شكي كه اصول اخلاقي
مسلم را زير پا مي گذارد و ((راسل)) نيز به آن اعتقاد ندارد.
(در اين مورد مثالي بزنم: گويند يكي از شاگردان مكتب شكاكان ـ اسمش يادم نيست ـ
روزي استاد خويش را مي بيند كه سرش در چاله اي گير افتاده است و كمك مي طلبد. او
درنگي مي كند و با خود مي گويد: من هيچ دليلي نمي بينم كه اگر استاد را نجات بدهم
كار خوبي كرده ام! شاگردان ديگر او را سرزنش مي كنند و استاد را نجات مي دهند اما
استاد بر او درود مي فرستد كه چقدر اين شاگرد در اصول خويش محكم و پايبند است!)
به دوستان سفارش مهربانانه دارم بياييد از همين جا تمرين دموكراسي را در پيش
گيريم. آرام سخن بگوييم. دست بر روي حساسيتهاي يگديگر نگذاريم و راه جدل را در پيش
نگيريم. كه هيچگاه نخواهيم توانست روشنگري نمائيم. فراموش نشود كه واردين به اين
سايت نمي آيند تا با مطالعه چند نوشته، از عقيده خويش دست بشويند بلكه مي آيند تا
بدانند ديگران در باره افكار و عقايد وي چگونه مي انديشند؟ آيا سزا نيست كه بگوييم
دستيازي به منطق و خردگرايي و پرهيز از فحش و ناسزا زيبا ترين كار است؟
من در نوشته بعدي، موضوعي را شروع خواهم كرد با اين موضوع: چرا راه دور مي رويم؟ و
در آن سعي خواهم كرد اصولي را كه گفتم رعايت شود بلكه رسمي گردد!
بدرود
فرشيد سلامتي
--------------------
پاسخ:
جناب
اقای فرشيد سلامتی؛ با سپاس از
مطلبی که برای ما فرستاده ايد. در
دو نامه شما نکاتی وجود دارد که به باور من نيازمند توضيحند. اساس ديدگاه شما در نامه های مذکور بر
پايه نقد (نپذيرفتن) روش باهماد
ايرانيان خردگرا قرار گرفته است و خرده گيری شما نويسندگان – و حتی مخاطبين- باخ
را نيز شامل می شود. پذيرفتن يا نپذيرفتن
روش هر نهادی حق طبيعی انسانهاست، اما در مورد اشاراتی که اينجا و انجا در مورد
عملکرد باخ داشته ايد – برای رفع پاره ای ابهامات – لازم می دانم توضيحاتی را
ضميمه نمايم.
در
سراغاز يادداشت خود اينگونه اورده ايد که:
«
من اشتراکی غير قابل انکار در نوشته های ان [باخ] ديدم. شما از الحاد تا بيد ينی بحث کرده ايد و در ابتدا به نظر می
ايد به قول خودتان نه خدا را رد می کنيد و نه ان را قبول داريد.»
در همينجا اجازه می خواهم نکته ای را
بعرضتان برسانم. ابتدا لطف کرده و نقل قولی را که به ان استناد کرده ايد که طی ان
ما خدا را رد نکرده ايم را معرفی بفرماييد تا دچار تناقض نشويم. دوست گرامی؛ باهماد ايرانيان خردگرا،
همانگونه که از نام "کافر" بر می ايد، خدا و تقدس و مذهب و هر چه به
پندارگرائی مربوط باشد را رد کرده و تنها خردورزی را بعنوان بد يل کارساز پيشنهاد
می کند. مواضع ما روشن و صريح هستند که بهتر است به بخش ما کيستيم توجه بفرمائيد.
شما نوشته ايد که مأخذ باخ، رواياتی هستند
که بسياری از مسلمانان انها را قبول ندارند. تصور نمی کنم منظور شما از اين مأخذ
کتاب قران باشد زيرا به بيشترين متنی که در باخ پرداخته شده قران است و نه روايات. به روايات نيز ( البته کمتر) پرداخته ايم
زيرا همين روايات به قول شما از رده خارج شده، در زمانه ما و در ايران کنونی جزئی لاينفک و کاربردی از احکام
اسلام هستند و ان قسمتی نيز که اجرا نمی شود، نه بخاطر کهنه بودن، بلکه به خاطر جو
زمانه و اگاهی نسل نو ايران و تن در ندادن انان، عملن نمی توانند از سوی رژيم
اسلامی اعمال شوند. از دکتر
عبدالکريم سروش مثال اورده ايد که ايشان گفته اند جامعه را بايد با عقلانيت اداره
کرد و دانش جديد پرده از موهومات دينی برداشته است. تصور نمی کنم شما که خود را
فردی غير مذهبی می دانيد، قسمتهائی از دين را بعنوان غير موهومات معرفی کنيد. اصولن هدف روشنفکران مذهبی – از شريعتی و
ال احمد بگيريد تا بنی صدر ومطهری و
سروش و رجوی- نوعی ماله کشی بر روی احکامی ست که ديگر نمی توانند اعمال شوند. انان بقصد حفظ اسلام به روشهائی روی می
اورند تا شايد بتوانند جهان بينی خشن اسلام را شکلی قابل قبول تر بخشيده و
"در ظاهر" با نظم جهانی همساز گردانند. اين فعاليت انان، فقط در چهارچوب
اسلام وجود دارد زيرا خارج از حيطه
اسلام، و در جهان دموکراتيک، اسلامی که در دائرت المعارف خود يعنی کتاب قران حکم
قتال و قصاص و انتقام کشی صادر می کند و زن را نصف مرد می شمارد (به مقالات مربوط
به قران در همين سايت مراجعه شود) و
با ازادی بيان علنن می ستيزد وکوهها را ستونهای اسمان فرض می کند و زمين را مسطح
می داند (
به مقاله تناقضات در اسلام مراجعه شود) دشمنانش را دست و پا می برد، نمی تواند اصلاح شود. دوست گرامی
اين خانه از پايبست ويران است.
نوشته
ايد: « اما با توجه به اينکه رگه های ضد خدايي و ضد مذهبی در من قوی است، از
برقراری حتی يک ارتباط احساسی نيز[با شما] نا توانم.»
اقای فرشيد سلامتی!
کار باخ انجام يک فعاليت ملودراماتيک نيست که کسی با ان ارتباط احساسی برقرار کند! هدف ما نه برانگيختن احساسات مردم (حتی
مومنان)، که برانگيختن ذهن های خمارالوده ايست که در تاروپود جزم های تاريخی
فرهنگی اسيرند. ما انسان ها را خارج از مرام و مسلک انان دوست می داريم و حرکت ما
نيز در همين راستا تنظيم شده است. ما تنها می گوييم؛ شنوندگان بايستی پاسخ را از
ذهن خود بجويند و با استدلال خود به جواب برسند. اين نامش با پيش زمينه منفی ذهنی
به ميدان آمدن نيست که شما به ما نسبت می دهيد، بلکه احترام به شعور انسانی افراد است. استقبال بسيار زياد همميهنان و
همزبانان از باخ ی که با امکانات محدود تنها حدود يکسالی از فعاليت ان می گذرد نمی
تواند عدم اقبال ما را در روشنگری نشان دهد!
اضافه کرده ايد که نوشته های ما احساسات
مذهبيون را برانگيخته است. مگر به
غير از اين انتظار داشته ايد؟ برای کسی که يک پشتوانه بلند به درازای تاريخ
درقبول شهيد مظلوم بودن حسين،
و معصوميت و تقدس خاندان محمد، و با
اغوش باز به استقبال اسلام رفتن ملل، و طوفان نوح و باکره گی مريم و گشودن نيل
بدست موسی و رفتن به معراج محمد و سخن گفتن خر محمد با صاحبش و زنده شدن مرده بدست
عيسی مسيح و زير نظر بودن از سوی
خدائی قهار، و نيمه انسان بودن زنان و بهشت های انچنانی و هزار دليل تو خالی ديگر
در پشت سرخويش دارد، مسلمن خلاف اينها را گفتن می تواند برانگيزاننده باشد. ما نيک
می دانيم که اديان سخت د رتاروپود ذهنی انسان ها لانه کرده اند و راه ما بسی طولانی ست. اما ما انتظار
داريم روش برانگيزاننده ما ذهن انان را نيز هدف گرفته باشد تا خود بتوانند جزم ها
را بدرند و ذهن را ازاد گردانند.
در
اينجا باز هم به خطا رفته ايد هنگامی که زنده نام احمد کسروی را انسانی ضد مذهب
معرفی کرده ايد. کسروی انسان مسلمانی بود که شخصيت روشنگرش در زمانه خودش باعث
تحول مثبتی در انسان های تحت ستم دکانداری اخوندی شيعه گرديد. او حتی اثری بنام
"ورجاوند بنياد" دارد که در تأييد دين اسلام و وجود خدا نگاشته شده است. پيشنهاد می کنم ان را بخوانيد. تأکيد بر
شخصيت انسانی چون کسروی در حد نقش او در روشنگری ست. ما اصراری در تمرکز يافتن
بيجا نه تنها برروی نام او، بلکه بر روی هيچکس نداريم. حوزه کار باخ مطالب
روشنگرانه است ونه تبليغ اسامی. شما و ديگر دوستان نيز اگر مقاله ای روشنگرانه بنويسيد با کمال ميل ان را منتشر خواهيم کرد.
نوشته
ايد: « به نظرم شما افرادی سرخورده از مذهب موروثی هستيد که چون [دين] نتوانسته
ارزوهایـتان را براورده کند به جنگ با ان برخواسته ايد.» اين حکمی که شما صادر کرده ايد به حدی
کلی ست که باور بفرماييد نزديک بود مرا در نيمه راه پاسخ دهی مجبور به رها کردن
بحث کند. اگر منظورتان از فعاليت
های ما– همانطور که اشاره کرده ايد- تنها عقده گشائی ست، بايد بگويم که به بيراهه
رفته ايد. من به شخصه دليلی نمی
بينم که پنهان کنم که با اسلام و ديگر اديان و خدا مخالفم، اما اين دليل نمی شود
که شما بدون تعقل در مقالات ما و فقط با صادر کردن حکم ساده "عقده
گشائی" ما را به محاکمه
بکشيد! بيشتر خوشحال می شدم که شما
از ميان مقالات فراوان موجود در باخ نمونه ای نيز برای ادعای خود معرفی می کرديد
تا بتوانيم مشخص تر نقاط اشکال را به بحث و تبادل نظر بگذاريم.
دوست
گرامی شما از ما خورده گرفته ايد که چرا فقط اسلام و طيف شيعه ان را نقد کرده ايم و حتی در ادامه به کلی
گويي غير واقعی ديگری نيز متوصل شده
ايد که در جائی ما « از قران هم تمجيدکی کرده بوديم» و « بسيار از مسيحيت تمجيد»
کرده ايم. اينکه از قران تمجديد شده
باشد را کاملن رد می کنم و به شما – همچون ديگر دفعه – پيشنهاد می کنم که برای
سخنتان مدرک ارائه دهيد تا بحث سالم به پيش رود، که ما عضو خوبی برای بحث های
ناسالم نيستيم. شايد در مقاله
ای "در مقام مقايسه" قسمتی از مسيحيت مقدم بر اسلام معرفی شده باشد، اما اين به معنای تبليغ برای
مسيحيت نيست و فقط برای نشان دادن عمق تحجر اسلام است، زيرا همانطور که گفتم تمامی مذاهب و خدايان پديد اورنده اين
مذاهب برای ما مردود شمارده می شوند.
در
جای ديگر می نويسيد که « سمت و سوی نوشته هاتان بر دشمنی با دين و خداست». اگر
فراموش نکرده باشم شما همان اقای فرشيد هستيد که درست چند جمله قبل نوشته بوديد «
نه خدا را رد می کنيد و نه ان را قبول داريد!» قضاوتش را می سپارم به عهده وجدان
بيدار خود شما.
از
ما خرده گرفته ايد که چرا کثرت گرا نيستيم(!) و توصيه کرده ايد « منطق حکم می کند
که تکثر و ديگر انديشی را بپذيريم و قصد خود را بر اين ننهيم که هيچکس جز ما
نباشد» شما باز هم به راه کلی گويي
رفته ايد. اگر منظورتان از انديشه، مکتب اسلام يا فاشيسم و يا ديکتاتوريسم و
نازيسم و سنگوارگی های فکری ضد بشری ديگری
از اين دست باشد ما انها را انديشه نمی دانيم. اين حق و وظيفه ماست که ماشينهای خرد کننده جسم و جان بشر در
طول تاريخ را افشا کرده و نقد کنيم.
اين کار بهائی نيز دارد که - همانگونه که اشاره کرديد – يکی از انان ناراحت
شدن موضعی بعضی از مومنين است. اما تصور ما بدينگونه است که نقطه نظرات خردگرايانه
و روشنگر هنگامی که به مغزها وارد شود چنان پتانسيلی ايجاد خواهد کرد که هيچ جزمی
را يارای مقابله در برابر ان نيست.
ما به شعور و خرد انسانی سخت
باور داريم. اين شعور همه انسان ها را– بدون استثنا- شامل می شود. مبارزه ما بقصد رفع تعصبات و جزم هائی ست
که به اين شعور اجازه فعاليت ازاد و به انديشه اجازه پرواز نمی دهد. به انديشه بايد پر داد دوست من.
در
اخر نامه اول خود توصيه ای را مطرح کرده ايد که چندان جديد نيست. بدين شکل که مشکل
فعلی انسان تحت ستم ايرانی را تنها مشکل سياسی قلمداد کرده ايد و روشنگری را به
بعد از برقراری حکومت دموکراتيک در ايران سپرده ايد. ما اينگونه نمی انديشيم. حکومت فعلی ايران شايد از سوی مردم حمايت سياسی نشود، اما
خواستگاههای فرهنگی ان غير قابل انکار است.
حکومت های دموکراتيک نيز از اسمان برای کشورها نيامده اند! انسان ها تا روشن نشوند و درک درستی از
خواسته خود و حقوق بشر وسدهای پيشرفت و
مشکلات اساسی شان ( از جمله مذهب) نداشته باشند روی خوشبختی را نخواهند
ديد. اين انسان ازاد از بيهودگی های
مذهبی و تقدسهاست که حکومت دموکراتيک می سازد. پس اموزش به مراتب مقدم تر از
فعاليت سياسی ست گو اينکه فعاليت سياسی نيزدر اين برهه از زمان وطن ما بسيار اهميت
دارد. از شما و ديگر هموطنان نيز می
خواهيم که باخ را يک مرکز روشنگری و فرهنگی بدانيد و نه يک حزب و گروه سياسی.
در
نامه دوم شما حيرت انسان از اين مجموعه کلی گويي و حکم صادر کردن ها دو چندان می
شود! نوشته ايد که بعضی از
نويسندگان باخ در بحث های خود دگماتيسم به خرج می دهند و گاهی نيز از مرزهای
دگماتيسم می گذرند! بدون مدرک
سخن گفتن و بی پرده به ديگران اتهام زدن ايا نزد شما بحث آزاد نام دارد؟! ايا نادان فرض کردن مخاطب از سوی شما که باخ باشد و
ادعای اينکه ما بجای شک فلسفی به مغلطه کاری و عذرهای بدتر از گناه دست می زنيم،
نوعی گفتمان سالم و احترام به طرف گفتگو می باشد؟! تصور نمی کنم.
ايا اصولن شما درک درستی از گفتگو ويا به قول خودتان شک فلسفی داريد؟ اين مهم در جملات بعدی هويدا می شود: «
در اين مورد مثالی بزنم: گويند يکی
از شاگردان مکتب شکاکان – اسمش يادم نيست- روزی استاد خويش را می بيند که سرش در
چاله ای گير افتاده است و کمک می طلبد. او درنگی می کند و با خود می گويد: من هيچ
دليلی نمی بينم که اگر استاد را نجات بدهم کار خوبی کرده ام! شاگردان ديگر او را سرزنش می کنند و
استاد را نجات می دهند اما استاد بر او درود می فرستد که چقدر اين شاگرد در اصول
خويش محکم و پاينده است!»
به
باور من داستان شما به سادگی نشان می دهد که شما ديدگاه و درک درستی از مقوله شک
فلسفی نداريد. شما ظاهرن شک فلسفی
را با بد بينی محض و" قضاوت پيش از يقين" و حکم صادر کردن قبلی
(همانگونه که در نامه تان به کرات به چشم می خورد) و بی مسئوليتی اشتباه گرفته
ايد! شک فلسفی در يک کلام يعنی دوری
از مطلق گرائی وکاوش و پويش ، و نه اينکه نداشتن حس همکاری و اعتماد. در اين زمينه
نظر شما را به مقاله ای با نام "شک
گرائی" به قلم همکار روشنگرمان استوار غلام دانائی جلب می کنم.
شما
در طول نامه های خود گفته ايد و نتيجه گرفته ايد و تنها به ما اجازه تماشا داده
ايد! باز جای خوشحالی دارد که اين
نظريات را لااقل با ما در ميان گذارده ايد.
شما اين حکم بی مدرک و کلی را مطرح می سازيد که همکاران باخ مطلق گرا
هستند، که صرفن با ظاهر روشنگر قصد عقده گشائی دارند، که بخاطر پس زمينه بد ذهنی
(لابد عقده اوديپ) به اسلام می تازند، که با تأکيد برپيش فرضها و معلومات رسمی (!)
در حال سقوط در جزميتی هولناک هستند و در اخر همه اينها را به گردن ساختار ذهنی "ما ايرانيان" انداخته ايد که « افت قرنها ما ايرانيان
همين است!»
اينکه
شما خود با پيش فرض و کلی گويي و وکالت بلاعزل از سوی مجموعه ملت ايران حکم صادر
می کنيد و خود از ديگران ايراد می گيريد که چرا اينگونه اند، جای بسی حيرت
ندارد؟! چگونه می توان راجع
به تاريخ ملتی – با پستی و بلندی های فراوان - چنين حکم کلی صادر کرد؟
در
جای جای نامه ها، شما مصرانه می
گوييد که فردی بی طرف هستيد. اما در
نامه دوم از مخالفين ما خرده گرفته ايد که چرا زيبا(!) اعتراض نمی کنند وزيبا پاسخ
نمی دهند؟ ما از بين مخالفين خود
اشخاص خاصی را بر نمی گزينيم که بخواهد زيبا و يا زشت پاسخ دهد! باخ برای همه کس قابل رويت و نقد است و
دربهايش بروی همه باز. اگر شما نيز
مطلبی در مخالفت با ما داريد – که به گفته خودتان شک فلسفی عميق نيز چاشنی اش می
باشد - ان را با باخ در ميان بگذاريد، همانگونه که ما اين نامه ها را منتشر
ساختيم، اما سعی کنيد تنها وکيل خود باشيد و از ديدگاه خود دفاع کنيد تا ديگران –
ونه فقط خود شما – نيز به بی
طرفیتان باور پيدا کنند.
از
ديگر تناقضات گفتاری شما می توان به اين جمله اشاره کرد که در نامه دوم جنابعالی
ما را تازند گان "به اسلام و خدا و ديگر اديان" معرفی می کنيد اما اغاز
نامه اول چنين برهمکاران ما شوريده
ايد که چرا ما فقط با اسلام انهم نوع شيعه ان سر ناسازگاری داريم! من باز از شما تقاضا می کنم که برای سخنانتان مدرک (از مقالات ما که دردسترس
هستند) ارائه دهيد، در غير اين صورت نقد شما ضد نقد و تخريب تلقی شده و راه به
جائی نخواهد برد.
از
بحث های باخ گفته ايد که به جدل ختم می شوند وبه بی نتيجگی و فحش و فحش کاری، و جدلهايي که سراسر باهماد
ايرانيان خردگرا را اشغال کرده
اند! برای اگاهی از مفهوم بحث و جدل نظر شما را به مقاله
روشنگری از همکارمان بابک نقد جلب می کنم. و البته باز خوشحال خواهيم شد تا
لااقل نمونه ای از اين جدلهای کور مند رج در باخ را به ما کافران نيز نشان دهيد.
از
سوی همه همکاران برای زحمتی که در تنظيم اين دونامه کشيده ايد از شما تشکر می کنم
و در انتظار نقدها و مقالات "روشنگر" شما هستيم.
با
ارزوی موفقيت و شاکامی
افشين
زند