ميرزامعجزعليشبستري
معجزشبستري شاعر و روشن
فكر آزربايجاني در سال 1873 ميلادي در شهر شبستر به دنيا آمد. در شانزده سالگي بعد
از وفات پدرش همراه با برادرش به استانبول رفت و مدت 16 سال در آنجا اقامت
كرد. در سي سالگي به وطن بازگشت و با
اشعار خود به روشنگري افكار مردم پرداخت و با مخالفت روحانيان روبرو شد. معجز در
اين باره ميگويد:
چون قاييديم وطنه "آچما
دهانين"، دئديلر ( وقتي به وطن بازگشتم، "باز نكن دهانت را"
گفتند "دينمه،
دانيشما و ترپه تمه زبانين"، دئديلر ("صدايت را در
نياور، حرف نزن، و زبانت را نجنبان" گفتند "گر بوجور اتميهسن، چوخدي
زيانين" دئديلر ("اگر
اينطور نكني، خيلي زيان خواهي ديد"، گفتند
معجز معتقد بود كه ريشهكني جهل را بايد از زنان آغاز
كرد. چرا كه آنها فرزندان مملكت را پرورش ميدهند. معجز در اين باره ميگويد:
تكذين
جهلي اولماسا زايل ( اگر جهل مادران از بين نرود
اوغلي اولماز تمدونه مايل (فرزندان آنها به سوي تمدن نميروند
با اين اهداف، معجز علارغم مخالفت عمادالسلطنه
"محسني"، موفق به احداث اولين مدرسه’ دخترانه در ايران شد، كه بعدها با
نام "پوراندوخت" در شهر شبستر مشهور شد.
جانلي جنازه
جنازه’ زنده
ماه صيام گلدي مني سالدي زحمته ( ماه روزه داري
آمد و مرا در زحمت انداخت
اي كاش گلمييدي اوروج بو ولايته. ( اي
كاش روزه هيچ وقت به ولايت نميآمد
اي ماه روزه، اي رمضان، اي فلان فلان ( اي ماه روزه، اي رمضان، اي فلان فلان
خلقي گتيرمه تنگه، اوزونو سالما غئيبته (خلق را به تنگ، خودت را به غيبت نينداز
افطاري يوخ،
اوباشداني يوخ بينوالرين
( افطاري و سحري ندارند
بينوايان
تكليف شاق ائيلمز حق بيبضاعته ( حق، تكليف شاق براي بيبضاعتان نميگزارد
چاي ايچمهسم،
سحرگئدهرم ايختياردهن (اگر به
هنگام صبح چاي نخورم از اختيار ميروم
قويمازلا،
قويماسينلار مني باغ جنته. (
اگر راه نميدهند، راهندهند مرا به باغ بهشت
مال يتيمي،
ماللاييهر، من اوروجلوغي ( مال
يتيم را ملا ميخورد، من هم روزهام را
من
مال حقه بندم، او مال رعيته.
( من
به مال حق بندم، او به مال رعيت
ساقي
دونن بو وقت كئچيرديم برايدن،
(ساقي ديروز همين وقت از راهي ميگذشتم
دوشدي
گوزوم، سمتده بير بيكس عورهته (چشمم در آن سمت به يك زن بيكس افتاد
بيمار
ايدي، غريبيدي ، بياختياردي
( بيمار بود، غريب بود، بياختيار بود
محتاجدي
دوايه، غذايه، حمايته
( محتاج به دوا، غذا و حمايت بود
من
مضطرب باخيرديم او جانلي جنازيه
( من مضطربانه به آن جنازه’ زنده نگاه ميكردم
آغلاردي گوزلريم او پريشان قيافيه (چشمانم
گريه ميكرد به آن قيافه’ پريشان
بير
تخته پاره تك قوروموشدي او بينوا ( مانند يك تكه تخته ،
خشك شده بود آن بينوا
گوردوم
او بينوا دوشهنيب خاك ذيلهته (
ديدم، آن بينوا افتاده است به خاك ذلالت
زلفين
ائديب نقاب سارالميش عذارينه ( زلفش را نقاب كرده بود بر آن
صورت زردش
باشين
قويوب داش اوسته، گئديب خواب راحته (سرش را روي سنگ گذاشته و به
خواب راحتي رفته
هر كس
اونا باخاردي، كي جاني يوخ ( هركس به او نگاه ميكرد، ميگفت
جان ندارد
من ده
دييرديم عمري يئتيشيب نهايته (
من هم ميگفتم عمرش به آخر رسيده
ناگه
گهتيردي هوشه اوني تاقا تاق سهسي (
ناگهان صداي تقوتق كفشها او را به هوش آورد
آچدي
گوزون ياواشجا، مني سالدي حئيرهته ( آرام چشمهايش را باز كرد و
مرا به حيرت انداخت
بير
باخدي حسرتيله، يئنه يومدي گوزلرين ( با حسرت نگاهي كرد و دوباره
چشمانش را بست
اگدي
باشين يوزون دايادي سنگ عبرته (سرش را خم كرد و صورتش
را روي سنگ عبرت گذاشت
معجز،
بو سهس، نهدير؟ دئدي. باختيم دئديم ، كي هئچ، (
پرسيد: معجز اين صداي چيست؟ نگاه كردم و گفتم كه هيچ،
دولتليلر گئديرلر نماز جماعته (
پولدارها به نماز جماعت ميروند)
معجز
شبستري