من بقـّال
محل شما هستم.
می خواستم
فيلسوف بشوم
ولی بقال شدم،
گرچه دردنيا
هيچ بقّالی
نيست که
فيلسوف نباشد.
برخلاف دلاک
محل تان که
افشا کننده ی
رازمردم است،
بنده محرم
راززن ومرد
وبه نوعی همه
کاره محلم.
باوجودی که سی
سال بی
قابلُيت
ازعمرم
نگذشته، ازدولتی
سرمرحوم ابوی
که جد اندر جد
بقل وچقال
بود، به همه ی
فوت وفن های
کاسبی وارد
شده ام. به
تصديق همه ی
اهل محل،
مخصوصاً زن
ودخترهای
مردم، چشمم تا
دلتان بخواهد
پاک است. وقتی
صدای اذان
بلند می شود
گل دستم باشد
بونمی کنم ورو
به قبله می
ايستم وبه
محمد وآل محمد
صلواة می
فرستم
وبرشمرويزيد
واشقيا لعنت می
فرستم. بهمين
دليل قبل از
ماجرای خربزه ی
ايوانکی،
بدون قيد وشرط
مورد توجه حاج
آقا بزرگ
طباطبائی،
مجتهد محل،
وهمسرمکرمه
ومحترمه ی
ايشان حاجی
خانم (که
ايشان هم سيده
ی حسنی
تشريف دارند) بودم.
اميدوارم بحق
جدّشان که خداوند
تبارک وتعالی
به اين
خانواده ی
عصمت وطهارت
خيروبرکت
بدهد همانطور
که آنها با
خريدهای
مکرروسفارشات
پشت سرهم شان
به مغازه بنده
ی کمترين رونق
بخشيده اند.
به درگاه پنج تن
آل عبا دعا می
کنم که هميشه
درخانه ی جاج
آقا وحاج خانم
چهارطاق باز
وسفره شان گشاده
باشد که
ازمهمان نوازی
دست حاتم طائی
ازپشت بسته
اند. روزی
نيست که دسته
دسته
ازشيعيان خاص
علی ولی الله
ازتهران،
شهرستان ها،
شيخ نشين های
خليج فارس وحتی
ينگه دنيا برای
دادن خمس
وزکوة وسهم
امام ورد
مظالم وصدقات
ومبراة
درخانه ی آقا
را نزنند
ومورد پذيرائی
گرم اين زن
وشوهرمؤمن
وخداشناس
قرار نگيرند.
من هم بعنوان
بقال محل
هميشه ازجان
ودل مايه
گذاشته ام وبا
انواع واقسام
خوردنی ها
وآشاميدنی ها
ـ ازشيرمرغ تا
جان آدميزاد ـ
سفره مقدسشان
را رنگين تر
کرده ام.
اقرارمی کنم
که خيلی سختی
کشيدم تا خودم
را دردل حاج
آقا وحاج خانم
جا دادم. اول
ازحاج آقا
شروع کردم.
هرزمان روضه
خوانی داشت
خودم را
زيرمنبرمبارکش
جا می دادم
وکاری می کردم
که آقا حتماً
مرا ببيند.
چند روزبعد هم
جلوش را می
گرفتم
ودرمورد مطلبی
که فرموده
بودند
ازايشان
توضيح بيشتر می
خواستم
ودرپايان علم
وحلم وفضيلت
وتقوی حضرتش را
می ستودم. بعضی
وقت ها هم قبل
ازاينکه آقا
وارد بيت
متبرکه خود
شود، جلوش سبز
می شدم دستش
را می بوسيدم
وازاويک
مسئله شرعی يا
عـــُرفی می
پرسيدم:
ـ "آقا قربان
جــدّ اطهرت
بشوم،
اگرممکن است روشن
بفرمائيد که
مدفن حضرت
خديجه کبری
کجاست؟"
آقا با طمأ
نينه ووقارمی
فرمودند:
ـ" فرزند
حضرت خديجه
سلام الله
عليها درسال سوّم
هجری قمری
رحلت فرمودند.
مدفن
مطهرايشان به
احتمال قرين
به يقين مدينه
منوّره است."
يک بار عمداً
ازمحضرمبارکشان
سؤالی پرسيدم
که جواب آن
درهيچ قوطی
عطاری پيدا نمی
شد:
ـ "آقا
پدرحضرت
ابراهيم که
بوده؟"
ـ "آزر
فرزند."
ـ "آقا
خودتان روی
منبرفرموديد
که آزر عموی
حضرت ابراهيم
خليل الله
بوده است."
ـ "درست می
گويی فرزند.
اجازه بفرما
به کتب معتبر
قديمه مراجعه
کنم."
سه روز بعد
حاج آقا با پای
مبارک خودشان
مغازه بقالی
مرا مزين
فرمودند:
ـ "فرزند
پدرحضرت
ابراهيم خليل
الرحمن بنا به
برخی از
روايات معتبر
تارخ، تارح يا
ترح بوده است. برخی
از منابع
نيزنام اورا
طارق ثبت کرده
اند."
من ازغايت
علم وروحيه
تحقيق حاج آقا
برجای خود خشک
شدم. همان روز
سه صندوق
پرازبهترين ميوه
ها وشيرينی
جات مغازه را
دست چين کردم
وهمراه با
نامه ای
تشکرآميز به
منزل آقا
فرستادم
ومراتب ارادت وعبوديت
خود را اعلام
کردم. طولی
نکشيد که آقا
مرا به شام
دعوت فرمودند
ودرآنجا بود
که با حاج
خانم آشنا
شدم. حاج خانم 57
سالی، کمترک
يا بيشترک
داشت وخودش می
گفت که ده سال
ازشوهرش
کوچکتراست.
اين زن وشوهربزرگوار
شش پسر داشتند
که به خواست
پروردگارواز
دولتی سرامام
زمان همه به
مرتبه های
بلند رسيده
بودند
وهرکدام
درشهری وکشوری
جداگانه زندگی
می کردند.
ازفردای آن
روزاين بنده ی
کمترين با اين
خانواده مقدس
پيوند خوردم
ودرواقع شديم
مالک ومشتری.
تمام نيازهای
اين خانواده
از بقالی
حقيرتامين می
شد. حاج خانم،
اغلب تنها
وگاهی همراه
با حاج آقا
تشريف می
آوردند مغازه
وميوه وشيرينی
جات وساير
مايحتاج را
شخصأ جدا می
فرمودند وبعد
نوکرانشان می
آمدند واجناس
را می بردند.
حاج خانم سخت
به خربزه ی
ايوانکی
علاقمند بود
ومن با صرف
هزينه بسيار
وتحمل مشقات
زياد بخاطر
جلب توجه
ورضاي ايشان
از ايوانکی
خربزه می
آوردم. عادت
بسيارخوب
وقشنگ حاج
خانم اين بود
که پول را
درجا ونقد می
پرداخت. حاج
آقا هيچوقت
بالای حرف حاج
خانم حرف نمی
زد ونهايت
احترام را برای
ايشان قائل
بود.
حاج خانم که
خود دريک
خانواده ی
روحانی تربيت
شده بود، زنی
بود به غايت
مذهبی. اعتقاد
او به مبانی
دين مبين
اسلام ومذهب
حقه شيعه ی
جعفری عميق
وشبهه ناپذير
می نمود.
اوبراستی
درفقه واصول
وعلم کلام
وارد بود وصرف
ونحو عربی را
خوب می دانست.
من که خود را
بقالی تحصيل
کرده می
دانستم،
درموارد متعدی
که او به
مغازه ام آمد،
هرچه تلاش
کردم درمسئله
ای اورا گير
بيندازم
تلاشم بی
فايده بود.
حاج خانم بزودی
ازمن
بخاطرروحيه
مجادله
جويانه ام
خوشش آمد ومرتباً
به من اندرز می
داد که
ازمرزشک
گذشته وبه
يقين برسم و
ايمانم نسبت
به وجود
حقتعالی
ورسالت حضرت
ختمی مرتبت
وامامت ائمه ی
اطهار تزلزل
ناپذيرباشد:
ـ "عاليترين
فضيلت انسان
درايمان و
تقوای اوست.
بايد سعی کنيم
که اين دو را
چون مردمک چشم
خود حفظ کنيم."
ازحاج خانم
درباره گناه
پرسيدم
واينکه بشرذاتاً
خطاکاراست
وگناه او به
گناه نخستين
آدم وحوا می
رسد. حاج
خانم، که به
شعرعلاقه داشت
وخود به زبان
های فارسی
وعربی
شعرگفته بود،
سری تکان داد
وافسوس کنان
شعرحافظ را
زمزمه کرد:
ـ "روزی که
برق عصيان
برآدم صفی زد
ما را چگونه
زيبد دعوای بی
گناهی"
بعد به من
اندرز داد که
تلاش کنم حتی
المقدور گرد
معاصی صغيره
وکبيره نگردم.
بزودی
کاروبارمن
سکه شد. حاج
آقا بالای
منبربا صوت جلی
سوره مبارکه ی
المطففين
راقرائت
فرمودند:
ـ ويل
للمطففين.
الذين اذا
اکتالوعلی
الناس
يستوفون.... (وای
برکم فروشان.
کسانی که چون
ازديگران کيل
بگيرند، تمام
گيرند وچون
خود به ديگران
کيل دهند، کم
فروشی کنند...."
آقا ضمن
تفسيرمفصل
اين آيات
شريفه،
بقالان متقلب
وکم فروش را بباد
حمله گرفت
وآنان را به
آتش جهنم وعده
داد. بعد ازمن
حقيرفقيرسراپا
تقصير به اسم
نام برد،
مراتب تقوی
ودرستکاری ام
را ستود:
ـ "او به
استناد اين
حديث صحيح
محمدی که
"الکاسبُ
حبيب الله "
شغل شريف کاسبی
را انتخاب کرده
است وگرنه
لايق صعود بر
منبررسول
اکرم واندرز
دادن به امت
اوست."
پس ازآن بود
که سيل مشتری
ازاطراف
واکناف وحتی
محلات دوردست
به دکان من
سرازير شد. من
که فوت وفن
بقالی را بلد
بودم، مغازه
را بيش ازحد
تميزوقيمت هايم
را اندکی
پائين
ترازديگران
نگهداشتم.
اگرکسی اجناس
را دست مالی می
کرد ويا پس می
داد، عصبانی
نمی شدم وحتی
اگر مشتری حق
نداشت به اوحق
می دادم. بزودی
ازبرکت آن
وجود ذيجود
چند مغازه
دوروبررا خريدم
ويک
سوپرمارکت
بزرگ با
دفترودستک
وچند ين
فروشنده
وکارمند راه
انداختم. دلم
می خواست همه
مايحتاج آن
خانواده ی خيروبرکت
را مجانی
تامين کنم.
حاج آقا هم
حرفی نداشت،
ليکن حاج خانم
با بلند همتی
سرباز زد ومن
به زور
توانستم اورا
راضی کنم که
قيمت را با
حداقل سود
پرداخت
بفرمايد.
دراين مرحله
از زندگی ام
برحسن انتخاب
خود آفرين
گفتم که سالها
پيش فلسفه را
رها وشغل شريف
بقالی را
انتخاب کرده بودم.
من اززمانی که
چهارساله
بودم توسط
پدرم با علم
بقالی
درمغازه اش
آشنا شدم. من
تنها فرزند
خانواده بودم
وپدرم آرزو
داشت که اجاق
اورا گرم نگه
دارم وکسب
وکارش را
توسعه دهم.
مادرم که
آموزگاری
فرهيخته بود
وآرزو داشت که
خرافات
ازجامعه ريشه
کن شود،
ازکودکی مرا
با خواندن
آشنا ساخت.
مادربارها
برای من تعريف
کرده بود که
گرچه
پدرومادرش
ترتيب ازدواج
او را با بقل
محل داده
بودند، ليکن
او قبل
ازازدواج
بطورمفصف با
خواستگارخود
(پدرم) صحبت
کرده بود:
ـ "مامان جان
او که ازکاسب
کاری وکاسب
بازی دل خونی
داشت قبول کرد
که پس
ازازدواج به
تدريج
کاربقالی را
رها کند
وشرايطی
فراهم سازد که
با هم به
دنبال علم
وعقل ودانائی
برويم. ليکن
به محض آنکه
خرش ازپل گذشت
زد زيرقولش."
مادرم که
آرزوهای
دوران جوانی
خود را دروجود
من می ديد،
ازهمان زمان
که پا به
دوران نوجوانی
گذاشتم مرا تشويق
کرد که علم
وفلسفه
بياموزم تا به
کمک ديگر
انسان های
خردمند ريشه ی
موهومات را
ازذهن ها
بزدائيم
وانگيزه ی
پيروی از عقل
سليم را درجان
ها بکاريم.
دردوران
دبيرستان هم
درس می خواندم
وهم دردکان
بقالی پدرم
کارمی کردم.
پس ازپايان
دوران
متوسطه،
درکنکور دانشگاه
تهران قبول
شدم ودررشته
فلسفه، که
درآن زمان زير
نظارت
دانشکده ی
ادبيات بود،
ثبت نام کردم.
مادرم
ازشادمانی
درپوست خود نمی
گنجيد. به
تشويق مادر
دورکارکردن
دردکان را خط
کشيدم وتمام
همت خود را
صرف آموختن
زبان و فلسفه
کردم
ودرنهايت با
احراز رتبه
يکم فارغ التحصيل
شدم درحالی که
بازبان های
عربی، انگيسی
وآلمانی
آشنائی داشتم.
مادرم خيال می
کرد که من
نابغه ام ولی
پدرم عقيده ی
ديگری داشت:
ـ "اتفاقاً
اين بچه به
اندازه ی
سرسوزن عقل
معاش نداره
والا می رفت
علم تجارت می
خواند. تازه
نبوغی که نون
توش نباشه يه
صنّاری سيا نمی
ارزه"
مادرفرزانه
ام نه تنها
ميل داشت که
من فلسفه را
تا دوره دکتری
ادامه دهم،
بلکه مرا
تشويق می کرد
که سقراط وار
با فروتنی
تمام روشنگری
فلسفی را به
ميان مردم
ببرم. دوهفته
بعد از جشن
فارغ التحصيلی
ام، ضربه ی
ناگهانی
وجانکاه مرگ
مادر، زندگی
ام را فلج کرد.
هنوزازاثرات
گيج کننده ی
اين ضربه به
خود نيامده
بودم که ضربه ی
ديگری مرا
ازپای انداخت:
استاد محبوب
ودرواقع
سرمشق زندگی
آينده ام
دکترشرف
الدين خراسانی
دارفانی را
بدرود گفت.
دکترخراسانی
دريائی
ازدانش بود
وبا زحمات
شبانه روزی
خود کتاب
"سنجش خرد
ناب"
اثرفيلسوف برجسته
آلمانی
امانوئل کانت
را بفارسی
ترجمه کرد ـ
کاربزرگی که
هيچ کس قبل
ازاو به انجام
آن توقيق
نيافته بود.
با وجود تالم
شديد روحی،
تصميم گرفتم
هرطورشده
درمراسم
تدفين اين استادبزرگوارشرکت
کنم و برای
اين
کارازپدرم که
بقول خودش
"اتول قراضه"
ای داشت کمک
بگيرم. ضمناً
می خواستم به
پدرم نشان دهم
که مرگ يک
فيلسوف چه تاثيری
برجامعه می
گذارد وچگونه
هزاران
نفردرآخرين
وداع با انديش
ورزان خود
شرکت می
جويند.
افسوس که
تيرم به سنگ
خورد وتعداد
انگشت شماری
درمراسم
تدفين اين
عنصردرخشان
شرکت کرده بودند.
درراه بازگشت
پدرم نشتری
برروح جوان من
وارد کرد که
چــُرت
ازچشمانم پراند:
ـ "تو
اگردکترشرف
الدين خراسانی
هم بشوی بايد
درفقروفاقه
بميری وجامعه
ای که کمربه
روشن کردنش
بسته ای برات
تره هم خورد
نمی کنه. من هم
که جوون بودم
مث تو فکرمی
کردم، ولی
زندگی خودش
آدمم کرد. اگه
می خواهی تو
زندگی خوشبخت
بشی برو توی
خط کاسبی."
چند هفته ای،
درگوشه ی
تنهائی خويش،
با غم ودرد
ساختم
ودرباره ی پوچی
زندگی
فکرکردم.
عاقبت تصميم
گرفتم به پيروی
ازخواست
مادرمحبوبم
همه جای ايران
را بگردم
ودرحد توان
انديشه های
خرد ورزانه
وروشنگرانه
را به ميان
مردم ببرم. طی
اين
سفردورودراز
که شش ماه
بطول انجاميد
حتی دريک مورد
توفيق نيافتم
که کوچکترين
اثری برروی کسی
بگذارم يا
ازحتی ازيک تن
بنده ی خدا
چيزی بياموزم.
نتيجه گرفتم
که درهمه جای
ايران ـ اعم
ازفارس
وخوزستان
ولرستان
وآذربايجان
وکردستان
وگيلان
ومازندران
وخراسان وکرمان
وزابلستان ـ
مردم را به
آسانی پذيرای
هرنوع خرافات
وموهومات اند.
سنت های
بازدارنده
وعادات مرده
روح وجسم
پيروجوان را
فرسوده است.
انديشه گريزی
درمردم ريشه ی
چند هزارساله
دارد. اگر کسی
جرات کند
وبخواهد طلسم
جهل وخرافه را
برای مردم
بشکند، مردم
خود، صدايش را
درگلو خفه می
کنند.
پس از شش ماه
دست ازپا دراز
تربه تهران
بازگشتم
وتصميم قاطع
خود را با
پدرم برای
کاردرمغازه ی
بقالی درميان
گذاشتم. پدرم
مرا سخت
درآغوش گرفت
وقول داد که
ازهيچ کوششی
برای پيشرفت
من
فروگذارنخواهد
کرد والحق تا
زنده بود به
وعده ی خويش
وفادارماند.
زندگی اکنون
برمن لبخند می
زد وهمه می
گفتند که
ديريا زود
بصورت يک از
چهره های
سرشناس
بازاردرخواهم
آمد بشرطی که
با دختريکی از
بازاری های
گردن کلفت
ازدواج کنم.
دراين زمان
گرچه درمغازه
وقت
سرخاراندن
نداشتم،
هرزمان حاج
خانم تشريف
فرما می شدند،
هرکاری داشتم
زمين می
گذاشتم وبه
بحث ها
وسفارشاتش
گوش فرا می
دادم وگاهی
نيزسربحث را
با او باز می
کردم. با
ادامه ی اين
بحث ها وآمد
ورفت ها، با
حاج خانم کم
کم خصوصی
شديم. طولی
نکشيد که من
چهره ديگری
ازحاج خانم را
کشف کردم:
اوتا حد افراط
شوخ وبذله گو
بود ودراين
مسيرگاهی
پرده ی شرم
وحيا را ازهم
می دريد.
اوهمانقدر که
درباره ی خدا
وانبياء
واولياء،
ايمان وايقان با
حرارت بحث می
کرد، درباره
حــَشــَفه
وکـَشــَفه
وحيض ونفاس
وبکارت واين
قبيل چيزها
نيز بی پروا
سخن می گفت.
وقتی تضاد
شگفت انگيز
شخصيتش را با
وی درميان
گذاشتم گفت:
ـ اشتباه می
کنی، هزل
ومطايبه با
اسلام بيگانه
نيست. حضرت
خيرالانام
ازبزرگترين
لطيفه
پردازان
عصرخود بوده
است. حضرت
اميرالمؤمنين
علی عليه
السلام با همه
شوخی می فرمود
ودراين شوخی
ها مرتباً
ازاسافل
اعضاء اسم می
برد. هزل های
حضرت سکينه
سلام الله
عليها
تاچهارصدسال
پس ازمرگ او
مرززمان
ومکان را
درنورديده
بود."
حاج خانم
هرچه پيرترمی
شد، لطيفه
هايش رُک
تروزننده ترمی
شدند. بزودی
من وتجردم
موضوع متللک
های آبداراو
شديم. اين زن
وشوهرمحترم
قبلاً بارها
به من
اصرارکرده
بودند که زن
بگيرم. حيف که
دخترنداشتند
وگرنه تصورمی
کنم می
توانستم
براحتی
دامادشان شوم.
يک روز که جاج
آقا وحاج خانم
هردو باهم به
مغازه آمده
بودند، حاج
آقا به من اصرارفرمود:
ـ "فرزند شما
سال هاست که
ازسن تکليف
گذشته ايد.
خداوند تجرد
را دوست ندارد
ودرآيه ی
شريفه ی سوم
سوره ی نسا
فرموده
فانکحوا
ماطاب لکم من
النساء مثنی
وثلات ورباع."
حاج خانم
ابرو درهم
کشيد. حاج آقا
ادامه داد:
ـ "پس فرزند
طبق نصّ صريج
کلام الله
مجيد شما می
توانيد نه
تنها يک، بلکه
دو، سه حتی
چهارزن را که
خوش داشته
باشيد، به
حبّاله ی نکاح
دائمی خود
درآوريد."
حاج خانم حرف
شوهرش را قطع
کرد وگفت:
"چرا دنباله ی
آيه را نخواندی
که فرمود فان
خفتم لاتعد
لوا فواحده"
حاج خانم سپس
روبه من کرد
وفرمود:
"زنهار که
اگربترسی که
نتوانی عدالت
را رعايت کنی
بايد به يک زن
قناعت کنی."
ازآن پس حاج
خانم،
دررابطه با
حقير، نصيحت
ومتلک را درهم
آميخت. او گاهی
مرا اندرزمی
داد که:
"پسرجان تو
بايد زن بگيری
وگوينده ی لا
الله الاالله
را زياد کنی.
حضرت رسول
اکرم فرموده
است النکاح
سنتی. مرد
جوان
اگرهمسرنداشته
باشد، دائم
درمعرض وسوسه ی
شيطان است."
گاهی
نيزمتلک های
ناجور بارم می
کرد:
ـ " زن بگير که
مرد بی زن مثل
شتربی کوهان ،
اسب بی يال
وخربی دم است.
شيطان گرد
خانه اش می
گردد
ومنتظراست که
با دست
خرهرلحظه به
کله اش
فروکوبد."
ويا:
ـ "نمی دانی
که عزرائيل
درراه است
وفردا که ريق
رحمت را بسرکشيدی،
هيچ کس نيست
پشت تابوتت
گريه کند. مال
واموالت را هم
آدم های بخور
می خورند وتوی
قبرت هم خرابی
می کنند."
متلک های حاج
خانم چنان
رابطه ی
دوستانه
وخصوصی بين ما
ايجاد کرد که
بزودی حاج
خانم خيلی
خودمانی مرا
"بچه
بقــّال" می
خواند ومن هم
اورا "حاج
بيگم" صدا می
زدم. اگرچه
حاج خانم
مرتباً ازحد
وحدود يک بانوی
مؤمنه ی متشخص
خارج می شد
وهرچه
ازدهانش
بيرون می آمد
نثارم می کرد،
ليکن من بنا
به مقتضيات
شعل خود هرگز
حريم حرمت را
نمی شکستم. يک
بار تصميم
گرفتم ازدواج
کنم وبه اين
بحث خاتمه
بدهم. دختران
دم بخت هم
مرتباً دور
وبر مغازه
پرسه می زدند.
من نه بانظربد
بلکه با چشم
پاک يک بقال محل
همه ی شان را
سبک وسنگين
کرده و با
اغلب شان
درباره ی
مسائل مختلف ـ
ازجمله وظيفه ی
مقدس زناشويی
ـ
صحبت کرده
بودم. اگرچه
دلم می خواست
با برخی از
خوشگل ترين
شان سروسرّی
پيدا کنم ولی
شغل شريف بقالی
ام اجازه نمی
داد. چشم ودلم
برای کام يابی
وکام جويی می
دويد، ولی
هيچکدام از
دختران محل را
مناسب ازدواج
با خود نمی
يافتم. آخرمن
به دنبال کسی
بودم که هم بی
اندازه خوشگل
باشد، هم بيش
ازحد با
معلومات وانديشمند،
هم با تربيت
وخانواده
دار، وهم يک ثروت
باد آورده ی
خانوادگی را
نصيبم سازد.
متلک های حاج
خانم چنان رُک
وبی پرده شدند
که من يک روز
ازاو نزد حاج
اقا شکايت
کردم وازساحت
مقدسشان
خواستم که به
ايشان توصيه
بفرمايند
رعايت حال اين
بقــّال بی
همال را
بنمايد. حاج
آقا آه بلندی
کشيد وگفت:
ـ "ما خود
ازدست اين
ضعيفه ی مکرمه
بارها به حضرت
ملک الموت
پناه برده ايم.
ازجانب ما
وکيل درحيات و
وصی درممات
هستی؛ ازهيچ
کس وهيچ چيز
نترس
وهرقدروهرطوردلت
خواست متلک
بارانش کن!"
دراينجا بود
که درک کردم
که برخلاف
ظاهررابطه ی
زن
وشوهرآنچنان
هم که ما فکرمی
کرديم خوب
نيست.
ازفردای آن
روز رويم به
حاج خانم
بازترشد ولی
بازهم حد را
نگه می داشتم.
درمحله ی ما
دلاله زنی بود
بنام
زيورخانم که،
گرچه بيش
ازهفتاد وپنج
سال عمرداشت،
ازجوانان اول
عمرسرحال
تروپرانرژی
تربود. او به
همه ی خانه ها
راه داشت ونه
تنها جواهرات
اين وآن را با
دريافت حق
دلالی آب می
کرد، بلکه
درايجاد
پيوند زناشويی
بين دختران
وپسران محل
استاد بود.
خودش می گفت
صد وهفتاد
وپنج ازدواج
راه انداخته
وبه اين ترتيب
صاحب بيش
ازصاحب بيش از
پنج
هزارفرزند
است. يک روز
بخت ازمن برگشت
وزيورخانم
وحاج خانم
درسوپرمارکت
ام يکديگررا
ملاقات کردند.
به محض اينکه
آنان را گرم
گفتگوديدم
دانستم که
درباره ی من
صحبت می کنند.
خودرا به
تجاهل زدم وسعی
کردم ازدرمغازه
بيرون بروم که
زيورخانم
دويد آستينم
را گرفت وکشان
کشان بطرف حاج
خانم برد. حاج
خانم نگاهی به
قد وقيافه ی
من انداخت
وگفت:
ـ "بچه
بقــّال خيال
می کنی می
توانی ازدست
ما دربروی.
اززيورخانم
خواهش کرده ام
که گل سرسبدش
را برايت پيدا
کند...."
زيورخانم با
صدای زنگ دار
ودورگه اش وسط
حرف حاج خانم
پريد وگفت:
ـ "حاج خانوم
جون احترام
شما واجبه می
ترسم آقا
(اشاره به من)
آبرومون
ببره."
ـ "خيالتان
راحت باشد
زيورخانم.
ايشان هميشه برای
ما آبروخريده
اند.
الحمدالله
ازمال ومنال
دنيا چيزی
کسرندارند
وخودشان هم
ازخانواده ای
مؤمن ونجيب
وخداترس
هستند. خدا
بيامرزد
مرحوم...."
زيورخانم
بازحرف حاج
خانم را قطع
کرد وگفت:
ـ "حاج خانوم
جون مقصودم
اين چيزا نيس؛
مقصودم اينه
که اگه جسارت
نشه نکنه آقا
ازبيخ وبن کاری
ازشون ساخته
نباشه."
من سرخ شدم
وزبانم قفل
شد. حاج خانم
که تا آن روز
هيچوقت قهقهه
نزده بود قاه
قاه خنديد
واززيورخانم
پرسيد:
ـ "زيورخانم
توازکجا می
دونی که آقا
مردانگی
نداره؟
نکنه...."
زيورخانم که
انتظارچنين
متلک آبداری
آنهم ازطرف
شحصيتی مثل
حاج خانم
نداشت، محکم
کوبيد به
سرخودش وگفت:
ـ "حاج خانم
خدا مرگم بده!
يعنی می
فرمائين من
هفتاد هشتاد
ساله با اين
بچه جوون ...."
حاج خانم حرف
زيورخانم را
قطع کرد وبا
خنده گفت:
ـ
"اسعتغفرالله!
نه زيورخانم،
مقصودم اين نبود.
می خواستم
دليل عقلی اين
مدعی را
اززبان شما
بشنوم."
حاج خانم مکثی
کرد وادامه
داد:
ـ "اتفاقاً
من هم با شما
موافقم. يک
مرد جوان مسلمان
که صاحب خانه
وزندگی ومال
ومنال است،
اگرزن نگيرد
وبه
تکثيرفرزندان
صالح برای امت
اسلامی کمک
نرساند، چه
بسا،
دورازايشان
(اشاره به من)
ازنظربدنی
عيب وعلتی
داشته باشد."
دراينجا زنگ
تلفن به دادم
رسيد. من
ازهردو زن رخصت
طلبيدم وبطرف
تلفن دويدم،
مکالمه ی تلفنی
را عالماً
عامداً
آنقدرطول
دادم که عليا
مخدرات مغازه
را ترک گفتند.
آخرين متلک
حاج خانم ضربه
ای شديد وکاری
برمن وارد
کرد. زيورخانم
که درپخش اخبارازهرخبرگزاری
بين المللی
ماهرتربودهمه
جا پخش کرد که
"بدبخت بقال
محله ما ازمردی
افتاده."
تيرم، برای
يافتن همسرمناسب،
به سنگ خورد
وآرزوهايم
نقش برآب شدند.
تصميم گرفتم
هرطورشده
عقده ی دلم را
برسرحاج خانم
خالی کنم
وضربه اش را
باضربه ای
مناسب پاسخ
گويم. دراين
رابطه ازحاجی
آقا هم جواز
رسمی داشتم.
يک روز که يک
کاميون خربزه
ازورامين و
ايوانکی
وگرمسارپياده
کرده بودم، حمال
باشی محل را
با يک صندوق
پرازبهترين
وبزرگترين خربزه
های ايوانکی
به درخانه ی
حاج آقا
فرستادم
وسفارش کردم
که بگويد:
ـ "قابل
شمارا ندارد.
ما يک ماشين
خربزه خالی
کرده ايم.
اگربيشترلازم
است تا تقديم
خدمت کنيم."
دوساعتی بعد
حاج خانم با
کيف پرازپولش
آمد وحدود
بيست عدد
ازبهترين
خربزه های
ايوانکی را
گلچين کرد که
نوکرهايشان
بيا يند
وببرند. اودرحالی
که بايکی
ازخربزه های
ايوانکی ورمی
رفت سرشوخی را
بامن بازکرد:
"بچه بقال
خـُل نشو؛ تا
کی می خواهی
امرخدا ورسول
خدا را ناديده
بگيری؟ تو کافی
است
ازخرشيطان
پياده شوی وفقط
لب ترکن من
خودم برايت
دست بالا می
زنم."
برای پياده
کردن نقشه ام
درست
سربزنگاه بود.
رو کردم به
حاج خانم
وگفتم:
ـ "حاج بيگم
خواهش می کنم
دراين رابطه
هرگز با من
صحبت نکنی که
من يک رازدارم
که تا به
امروز ازهمه ی
دنيا پوشانده
ام."
با شنيدن
کلمه ی "راز"
برق کنجکاوی
ازچشمان حاج
خانم درخشيد.
می دانستم که
ايجاد
رمزوراز نقش
کليدی
درپيروزی دين
مبين اسلام
وهمه ی اديان
الهی قبل ازآن
داشته است
ودردنيا کسی
نيست که طالب
گشودن
رمزوراز
نباشد. حاج
خانم نگاهی
ازتمسخربرمن
انداخت وگفت:
ـ " بچه بقال،
نکند حرف
زيورخانم
درست باشد
وتوازخواجگان
نامدارحرمسراهای
عهد عتيق باشی...."
آهی کشيدم
وگفتم:
ـ "نه حاج
بيگم برعکس.
من دل درگرو
دلبر مه پيکرسيمين
بری دارم."
ـ "نام ونشان
اين
دخترخوشبخت
را به من بده،
اگرليلی
زمانه باشد
دستش را می
گذارم
دردستت."
ـ "حاج بيگم
اتفاقاً اين
قفل به دست
باکفايت تو
گشوده می شود
ولی مطمئنم
تواين کاررا
برای من عاشق
حرمان زده
انجام نمی دهی.
من عاشق
نازنين زنی
هستم که اورا
دردورترين
ستارگان
آسمان می
جويم...."
حاج خانم
حرفم را قطع
کرد وگفت:
ـ "عجب عشق
ملکوتی وبرزگی.
خوشا به سعادت
تو وزنی که
لياقت اين عشق
خدای گونه را
دارد."
ـ "ليکن اين
عشقی است يک
طرفه وناممکن
که راه آن با
سنگلاخ های
تيزوکوه های
خوف
انگيزوکويرهای
دهشتزا فرش
شده است."
ـ "بجه بقال
توچقدرخوبی
که به من
اينقدراعتماد
داری."
ـ "حاج بيگم
من هميشه به
تواعتماد
داشته ام. محبوب
رؤيائی من
نزديکترين
فرد به تواست
ولی مطمئنم که
تو فقط درحرف
برای
من همسرپيدا
می کنی."
اندکی مکث
کردم تا
تاثيرسخنانم
را درچشمان
حاج خانم
بخوانم. سخنان
من اورا سخت
درانديشه
فروبرده بود.
بعدازلختی
تفکررو به من
کرد وگفت:
ـ "بچه بقال
هرچه دربين
فاميل وآشنا می
گردم کسی را
که لياقت تو
داشته باشد
وبتواند
اينطوردل ترا
ببرد پيدا نمی
کنم."
او مکث کوتاهی
کرد وادامه
داد:
ـ "بچه بقال
توآدم مؤمن
وخدا ترسی هستی.
بجان هرشش
پسروهرهفت
نوه ام قسم که
هرکس باشد
خودم برايت به
خواستگاری اش
می روم وتا
اورا به تو
نرسانم ازپای
نمی نشينم."
گفتم:
ـ "حاج بيگم
امروز به
اندازه ی کافی
حرف زديم
اجازه بفرما
دنباله ی بحث
را بگذاريم
برای يک روز
ديگر."
ـ "نه همين
الان بايد به
من بگويی که
دلت
درگروکيست
وتوکه نظرت را
تابحال پاک نگه
داشته وبا هيچ
درارتباط
مستقيم نيستی
چگونه به کسی
دل باخته ای؟"
خدمتشان عرض
کردم:
ـ "من هرروز
با او
درارتباطم ؛
هرلحظه
درخيالم با
اورازونياز می
کنم؛
اگرصدبار
رخساره ی زيبا
وقامت رعنايش
را ببينم
بازهم طالب
ديدارعزيزش
هستم. تنها
آرزويم اين
است که آن
نازنين برای
يک لحظه به من
بينديشد. يک
آرزوی محال که
خانه ی آرزو
خراب شود. "
حاج خانم که
سخت درانديشه
فرو رفته بود،
گفت:
ـ " اين يک عشق
ملکوتی است."
گفتم:
ـ "شايد چنين
باشد ولی
اگرمن هويت
اين فرد را
برای تو فاش
کنم عصبانی
خواهی شد."
حاج خانم مکثی
کرد وگفت:
ـ "نه بچه
بقال عزيزمن،
من هرگزعصبانی
نخواهم شد."
ـ گفتم:
ـ "قول ميدهی؟"
گفت:
ـ "قول شرف می
دهم."
مکثی طولانی
کردم ومن من
کنان گفتم:
ـ "حاج بيگم
معشوق من کسی
جزخود تو
نيست."
حاج خانم
سرجای خودش
خشک شد. من
ادامه دادم:
ـ
"توازهردرکه
بازايی بدين
خوبی وزيبايی
دری باشد که
ازرحمت بروی
خلق بگشايی"
حاج خانم
خواست چيزی
بگويد، ليکن
من مهلتش
ندادم وشروع
کردم با لحنی
عاشقانه به
وصف کردن جمال
وکمال او:
ـ "حاج بيگم
توگلی،
توازگل
زيباتری، تو
نوبهارجوانی
منی، تو عشق
جاودانه ای.
ازنخستين روزی
که ترا ديدم
برق چشمان
شهلايت
برخرمن دلم
آتش زد."
پس ازآن آهی
کشيدم واين
شعررا خواندم:
جوينده ی آن
خاطرعاطرمائيم
ديوانه ی آن
دوچشم
ساحرماييم
درخاطرما
همه تويی ليک
ترا
چيزی که نمی
رسد به
خاطرماييم
حاج خانم هاج
و واج با صدايی
که گويی ازته
چاه بالا می
آمد گفت:
ـ "خوب بازهم
بگو بچه بقال!"
آهی کشيدم
دست برقلب خود
نهادم وگفتم:
ـ "ای کاش
يکباردرزندگی
رخساره ی زيبای
ترا می ديدم
وبلافاصله
جان را به
عزرائيل می
دادم. حاج
بيگم حيف موها
قشنگ عاشق
کـُشت
نيست که
زيرچادر
پنهان باشد؟
حاج بيگم هيچ
کس مثل خواجوی
کرمانی رابطه
بين مو و روی
ترا به نظم
نکشيده است."
پس ازآن با
لحنی عاشقانه
اين بيت را
ازخواجو
خواندم:
شام خون آشام
زلفت را چو پرچين
می کنند
زلف پر چين را
چرا برصبح
پــَرچين می
کنند؟
حاج خانم
اندکی برخود
مسلط شد وبا
لحنی خودمانی
پرسيد:
ـ "خوب ديگه چی؟"
به چشمانش
نگاه کردم
واين بيت را
برا يش زمزمه
کردم:
"رُخ توکعبه
ومحراب ابرو
صفا ومروه آن
چشمان جادو"
حاج خانم
نگاهی مستقيم
ونافذ به
چشمان من
انداخت وگفت:
"وبعد؟"
دست
را روی قلب
خود نهادم و
بالحنی وقاطع
وبی پروا اين
شعررا خواندم:
"من عاشقم
گواه من اين
قلب چاک چاک
دردست من
جزاين سند
پاره پاره
نيست"
پس ازخواندن
اين شعرچشم
درچشم حاج
خانم دوختم
وبه او
پيشنهاد کردم:
ـ "حاج بيگم
بيا وبه اين
عاشق بيچاره
رحم کن وازحاج
آقا طلاق
بگيرومن
بيچاره را به
غلامی خودت
قبول کن!"
پس ازآن آه
ممتدی کشيدم
واين شعررا
زمزمه کردم:
من بی مايه که
باشم که
خريدارتو
باشم
حيف باشد که
تويارمن ومن
يارتوباشم
حاج خانم که
تااين لحظه
ساکت بود
خربزه ی
ايوانکی را که
دردستش مانده
بود محکم به
زمين کوفت
وگفت:
ـ "لعنت
برهرچه
بقــّال نمک
به حرام است!"
وبلافاصله
فروشگاه را
ترک کرد. پس
مانده ی شهامت
خود را جمع
کردم، پشت سرش
دويدم وفرياد
زدم:
ـ "حاج خانم
فراموش کرديد
پول خربزه را
بپردازيد."
حاج خانم مثل
يک شيرماده
غريد وگفت:
ـ "برو پول
خونت را
ازشوهرم
بگير!"
به
سوپرمارکت
برگشتم درحالی
که ازترس تمام
بدنم می
لرزيد.
فکرکردم بشکل
ناپسند وزشتی
حاج خانم را
دست
انداختـــه
ام ـ گرچه حاج
خانم قبلاً
بارها
بدترازآن مرا
دست انداخته
بود. ازکرده ی
خود پشيمان
شدم. ولی
پشيمانی سودی
نداشت وآب رفته
به جوی بازنمی
گشت. چه مصيبتی
بود اگراو
ماجرا را
باحاج آقا
درميان می
گذاشت.
سوپرمارکت را
به دست يکی
ازکارمندان
ارشدم دادم،
به خانه رفتم.
دررا بروی خود
بستم وتا می
توانستم بخود
لعنت ونفرين
فرستادم. به
مدت يک هفته
درخانه ماندم
و ترسان
ولرزان ازهمه
چيزوهمه کس
بريدم. دراين
مدت ازسايه ی
خويش می
ترسيدم وبا
کوچکترين
صدااز جا می
پريدم مبادا
امت مسلمان به
اشاره ی حاج
آقا يا حاج
خانم برای
کشتنم آمده
باشند. دراين
مدت نه شب
خواب داشتم
ونه روز آرام.
پس ازهفت
شبانه روز
اندکی ترسم
ريخت وبا
ترديد سری به
سوپرمارکت
زدم. گرچه
سفارشات زيادی
معلق مانده
بودند و بعضی
از چک ها
وسفته ها
برگشت خورده
بودند، همه ی
کارها را رها
کردم وبه خانه
برگشتم. پس
ازسه روزقايم
موشک بازی،
متوجه شدم که
آب ها ازآسياب
افتاده اند.
به سوپرمارکت
برگشتم
وکارخود را
شروع کردم.
با رفتن حاج
خانم
خيروبرکت ازمغازه
من رفت.
ازدولتسرای
اين خانواده ی
پربرکت
ديگرسفارشی
به مغازه
نرسيد. پای
حاج آقا نيز،
که گاهگاهی به
فروشگاه سرمی
زد وکسب
وکارمارا
تبرک می
فرمود،
ازمغازه قطع
شد. درصد فروش
سوپرمارکت نيز
بطورقابل
ملاحظه ای
تقليل پيدا
کرد. اينها
همه قابل تحمل
بودند، ليکن
مشکل غيرقابل
تحمل اين بود
که دلم برای
حاج خانم تنگ
شده بود. تازه
می فهميدم که
دلسوزی ها
ومتلک های
آبدارحاج
خانم
چقدردرتقويت
روحيه وقابل
تحمل کردن
زندگی بی معنی
ويکنواختم
تاثيرمثبت
داشته اند.
بزودی
دچارافسردگی
روحی شدم.
يک بار تصميم
گرفتم توسط
زيورخانم ازحاج
خانم طلب
مغفرت کنم ولی
وقتی که اندکی
دراطراف
وجوانب قضيه
فکرکردم ديدم
اگرزيورخانم
ازقضيه
بوببرد، امت
هميشه درصحنه
بالاخره از
ماجرای
خواستگاری من
ازحاج خانم
خبردارخواهد
شد و خاک
مغازه را
درچشمان من
توتيا خواهد
کرد. بالاخره
با گذشت زمان
تکه پاره های
شهامت ازدست
رفته ام را
جمع کردم
درروزی سعد دل
به دريا زدم
وبا تکراراين
جمله که "مرگ
يکبار وشيون
يکبار" به خود
دل وجرأت
دادم. آری
بقال محله ی
شما خطررا به
جان خريد، به
مسجد رفت
وزيرمنبرحاج
آقا بزرگ
طباطبائی
نشست. واين
درحالی بود که
ازخجالت نمی
توانستم چشم
به چشم حاج
آقا بدوزم. پس
ازپايان مجلس
وعظ حاج آقا
بطرف من آمد
شانه هايم را
نوازش داد
وگفت:
ـ" فرزند
امام سجاد
عليه السلام
درکتاب مستطاب
صحيفه ی
سجاديه می
فرمايد "ای
خدائی که وزن
سايه را هم می
دانی"
ماشاءالله
لاحول ولا قوة
الا بالله
العلی
العظيم، سايه ی
شما آنقدرسنگين
شده که حتی
بصورت گذری
ونظری هم سری
به آدم های
عهد قديم نمی
زنيد. مگرنمی
دانيد که
خداوند
درقرآن کريم
فرمود
السابقون
السابوقون
اولئک
المقربون...."
قبل ازآنکه
بتوانم کلمه ای
برزبان
بياورم يکی
ازابواب جمعی
های آقا ازاو
مسئله ای
پرسيد سرآقا
حسابی مشغول
شد وديگر به
من توجهی
نفرمود.
روزبعد
آنقدرحوالی
منزل آقا پرسه
زدم که ايشان،
نمی دانم برای
انجام دادن چه
کاری، ازخانه
بيرون آمدند.
کاری کردم که
سرراه ايشان
قراربگيرم.
سلام بلند بالايی
کردم وجلو
رفتم ودست آقا
را بوسيدم.
بعد با لحنی
بغض آلود ازکم
لطفی حاج آقا
شکايت کردم.
آقا با اظهار
محبت پدرانه ای
مرا آرام
کردند
وفرمودند:
ـ "فرزندم من
به شما
اندرزدادم که
جوابِ "های"
حاج خانم را
با "هوی"
بدهيد ولی عرض
نکردم که
دراين
کارآنقدرافراط
بفرمائيد که
مشاراليها
ازبنده
وجنابعالی
وزمين وزمان
طلبکارشوند.
باوربفرمائيد
فرزند که
اگرسايه ام هم
دردکان شما
پيدا می شد،
اين
عليامخدره شش
پسرش رااز شش
وادی وهفت تن
نوه محترم حرف
نشنوشان را
ازهفت جهت به
جان من محاسن
سفيد می
انداخت."
با ذکرنام
حاج خانم موهای
بدنم، ازترس
اينکه او
مبادا موضوع
شوخی ناروای
مرا به شوهرش
گفته باشد،
سيخ شد. سخن
بعدی آقا ترس
مرا زايل کرد:
ـ "حالا هم
طوری نشده.
اشتباه
ازدوطرف قابل
برگشت است.
بروفرزند
ازايشان
استمالت کن."
آقا پس ازيک
مکث کوتاه
تاکيد کرد:
ـ "استمالت
جو! استمالت."
دوماهی را
دربيم واميد
گذرانيدم. وضع
کسب
وکارروزبروز
بدتر می شد
ومن هم حال
وهوای رونق
بخشيدن به
مغازه را
نداشتم. تازه
وارد تابستان
شده بوديم که
فکربکری به
کله ام زد.
باوجودی که
هنوزفصل
خربزه نشده
بود، تمام
کارهايم را به
زمين گذاشتم
وازجاده مشهد
به ايوانکی
رفتم وباصرف
پول وزحمت
فراوان موفق
شدم دوعدد
خربزه ی نه
چندان بزرک
ازدو تن
ازمزرعه داران
خريداری کنم.
دربازگشت به
تهران راه
براه به آن
منزل مقدس
رفتم وخربزه
ها را همراه
با يک پوزش
نامه مفصل
خطاب به حاج
خانم به يکی
ازنوکران با
وفای خانه
سپردم وتاکيد
کردم که هردو
را تقديم حضور
شخص شخيص حاج
خانم بنمايد.
باور
بفرمائيد که
اين بنده ی
حقير روزها
وشب های متمادی
روی آن نامه
کارکرده بودم.
عدزخواهی
ترجيع بند اين
نامه بود
وجابجا ی
تاکيد کردم
بودم که
ازپشيمانی
جان دلم می
سوزد وهم
اکنون با قلبی
شکسته دست
انابت به اميد
اجابت به
درگاه آن بخشنده
ی
بزرگواردرازمی
کنم. نامه را
با اين بيت
معروف به
پايان رسانيده
بودم:
ازتو اميد
مغفرت دارم
صبح روز بعد
هنگام طلوع
آفتاب حاج
خانم شخصاً به
سوپرمارکت
آمد. نمی
دانستم اين
بزرگواری را
چگونه پاسخ
دهم. دلم می
خواست هفت
باردور او
بگردم وپشت
کفش هايش را ببوسم.
بی اختيار اين
شعررا زمزمه
کردم:
رواق منظرچشم
من آشيانه ی
تست
کرم نما
وفرود آ که
خانه خانه ی
تست
حاج خانم بر
خلاف انتظار،
دستی به شانه ی
من زد وگفت:
ـ "بازهم که
اشعارعاشقانه
خواندی؟"
آمدم حرفی
بزنم که حاج
خانم پرسيد:
ـ "آخ طفلک
بيچاره ی من!
دراين مدت خيلی
اذيت شدی؟
فکرنمی کردم
اينقدرحساس
باشی. فکرمی
کردم من هم
برای تو فقط
يک مشتری
هستم، مثل
مشتری های
ديگر.
پسرعزيزم،
ساعت ها طول
کشيد که نامه
ات خواندم. نمی
دانی که
چقدراشک
ريختم."
من من کنان
گفتم:
ـ "حاج خانم
اميدوارم مرا
بخشيده باشيد.
آخرخودتان
باب شوخی را
بازفرموديد.
با من شوخی های
ناجوری می فرموديد
وحتـــــــی
يکبارباعث
شديد که آبروی
من توی محل
برود
وزيورخانم
هزارويک وصله
به من بچسباند.
من هم بقول
خودتان جوان
بودم ونادان
خواستم تلافی
کنم. ای کاش
زبانم لال شده
بود وآنطوربی
حرمتی نمی
کردم."
دراين زمان
بغض حاج خانم
ترکيد وگفت:
" نه پسرجان
لازم نيست
توازمن
عذرخواهی کنی.
اين منم که
بايد ازتو طلب
آمرزش کنم."
اين بگفت
وبدون ادای يک
کلمه ی
ديگرسوپرمارکت
را ترک گفت.
ازفردای آن
روز پای حاج
آقا دوباره به
مغازه بازشد.
حاج خانم هم گاه
وبيگاه به من
سرمی زد. ليکن
ديگرازشوخی
گذشته خبری
نبود. برخورد
ازدوطرف محبت
آميز و
محترمانه بود.
بزودی سفارش
پشت سفارش بود
که به مغازه می
رسيد. به برکت
وجود اين
خانواده
خيــّر وپربرکت
وضع کاروکسب
دوباره توپ
شد. ليکن
مجموعه ی
رويدادها برای
من يک رازش
شگفت انگيز
باقی گذاشته
بود که دلم می
خواست
بهرقيمتی شده
آنرا بگشايم.
بارها اين
شعرحافظ را
باخودم
تکرارکردم که:
عارفی کو که
کند فهم زبان
سوسن
که بپرسد که
چرا رفت وچرا
بازآمد؟
نيمه های
تابستان بود
که يک ماشين
خربزه خالی
کردم. مثل
گذشته يک
صندوق خربزه
ايوانکی به
منزل حاج آقا
فرستادم. همان
روز حاج خانم
به مغازه آمد
وشروع کرد به
سوا کردن
خربزه. من هم
رفتم به کمکش
وشروع کردم به
اونظرمشورتی
دادن. حاج
خانم با دلسوزی
ومهربانی
ودرعين حال بی
اندازه رسمی
حرف می زد. دلم
برای شوخی های
او تنگ شده
بود. گفتم:
ـ "حاج خانم
بزرگوار ديگر
شما به من بچه
بقال خطاب نمی
فرمائيد؟"
سری تکان داد
وگفت:
ـ "بگذار
گذشته ها برای
هميشه دفن
شود. بقول
معروف:
اين عقده ی غم
که دردل ماست
ازعمرگذشته
حاصل ماست"
عرض کردم:
"حاج خانم
بخشاينده ی
بخشايشگر،
جسارت مرا می
بخشيد. من
فکرنمی کردم
ظرفيت شما برای
شنيدن حرف هائی
که خودتان می
دانستيد شوخی
محض است
اينقدرکم
باشد...."
حاج خانم حرف
مرا قطع کرد
وگفت:
ـ قرارنشد که
ازگذشته حرف
بزنيم...."
حرف حاج خانم
را قطع کردم
وقرآن کوچکی
را ازجيب
بيرون آورده
به او نشان
دادم وگفتم:
ـ "ترا به اين
کلام الله
مجيد به من
بگو چرا به مدت
يکسال ازمن
قهرکردی وپای
حاج آقا هم
ازمغازه من
بريدی؟"
حاج خانم
لبخندی زد
وگفت:
ـ " حال که
موضوع چنان
عقده ای درتو
ايجاد کرده که
داری منفجرمی
شوی برايت می
گويم:
من خيلی خوب می
دانستم که تو
با چاخان های
مسخره ات می
خواهی مرا دست
بيندازی
ومتلک های مرا
تلافی کنی."
ـ "پس چرا
آنقدرکفری
شديد وبه مدت
يک سال هم
کاروکاسبی من
بدبخت را بهم
زديد وهم دلم
را شکستيد؟"
ـ "من يک کلمه
ازحرف های
عاشقانه ی ترا
باورنکردم. ولی
دريک لحظه
احساس کردم که
اين حرف هائی
است که بايد
زن وشوهرها با
هم رد وبدل
بکنند. اين
حرف هائی بود
که من دلم می
خواست اززبان
حاج آقا
بشنوم. ولی...."
حاج خانم مکثی
کرد، آهی کشيد
وادامه داد:
"اما اين مرد
بسيارمحترم
واين خيک علوم
عقلی و نقلی
يک کلمه ازاين
حرف های بلد
نيست. من
ازپانزده
سالگی رفتم توی
خانه حاج آقا
والان حدود 45
سال است که
سرم به بالين
اوست. تربيت
مذهبی من طوری
بوده وطوری
هست که هيچوقت
به غيرازاو
هيچ مرد ديگری
برايم مطرح
نبوده
ودرآينده هم
نخواهد بود.
بقول معروف با
لباس سفيد
وارد خانه اش
شده ام وبا
لباس سفيد هم
ازخانه اش
خارج می شوم."
گريه مانع
ازآن شد که
حاج خانم
بتواند به
صحبت های خود
ادامه دهد. او
سعی کرد به خریزه
ها وربرود
وبدينوسيله
ناراحتی خود
را تسکين دهد.
چند دقيقه ای
نگذشته بود که
سردرد دل حاج
خانم بازشد
ومن احساس
کردم که
بعنوان بقال
محل وراز
دارمردم، نقش
يک مدد
کاراجتماعی
راهم پيدا
کرده ام. حاج
خانم گفت:
ـ "بعضی حرف
ها را نبايد
گفت. مثلی است
معروف که:
مرا رازی است
اندردل
اگرگويم زبان
سوزد
اگر پنهان
کنم ترسم که
مغزاستخوان
سوزد
چه بگويم که
اين حاج آقای
شما درتمام
اين 45 سال حتی
يک باريک حرف
عاشقانه به من
نزده. زندگی
ما هميشه خشک
ويکنواخت
وجامد بوده ـ
عين يک تخته
سنگ. آدم می
تواند درمسجد
نماز بخواند
ودعا وموعظه
کند، ولی چه
ضرورتی دارد
که آدم خانه ی
خودش را تبديل
به مسجد بکند؟
زندگی ما
هميشه عين
بوريای مسجد
بوده ـ بدون
هيچ تغيير وبی
هيچ عشق
واحساس انسانی
درآن."
بخودم جرأت
دادم وپرسيدم:
ـ "جسارت
ميشود حاج
خانم شما به
اوحرف عاشقانه
زديد؟ وشما سعی
کرديد اين
شرايط را عوض
کنيد؟"
ـ "نه عزيزم
به من هم کسی ياد
نداده بود ـ نه
خانواده، نه
مکتب، نه
مدرسه ونه
دوروبری
هامان ونه حتی
کل جامعه."
حاج خانم مکثی
کرد وگفت:
ولی اگرهم با
تفکروشوردرونی،
هنرزندگی
وزندگی کردن
را ياد گرفته
بودم، بازهم
نه شوهرم اصلاً
اهل اين حرف
ها بود
ونه آدم ها و
محيطی که برای
خودمان بوجود آورده
بوديم اجازه ی
اين کاررا به
ما می داد. می
دانی ما هيچ
وقت باهم يک
گفتگوی انسانی
نداشتيم. تمام
حرف ما براين
بود که چطورگوی
سبقت را
دررقابت با
آخوندهای
ببريم، به چه
صورت از مهمان
ها پذيرائی
کنيم که با
خريدن
نمازوروزه
وحج ووقف
املاک خويش
هرروز
بيشترسروکيسه
را شل کنند،
وبالاخره
چکارکنيم که
مسجد ومنبرازرونق
نيفتند."
گفتم:
"غصه نخور
حاج خانم! وقتی
همه ی ما
محصول محيط
وشرايط
خودمان
هستيم، پس شما
نبايد همه ی
کاسه کوزه ها
را برسرآن کسی
که ازهمه به
شما نزديک
تراست
بشکنيد."
حاج خانم پس
ازيک سکوت
طولانی گفت:
"شوخی های تو
باعث شد که من
فکرکنم شوهرم
هم مقصربوده ودررابطه
ی شخصی اش با
من کوتاهی
کرده."
حاج خانم آه
ممتدی کشيد
وادامه داد:
ـ "اوبدون
ابرازهيچ نوع
مهرواحساس
انسانی، با من
هروقت
وهرطورميلش می
کشيد، عين يک
تکه ازاموال
منقولش مثل
وسايل آشپزخانه
رفتارمی کرد. مثلأ
او با افتخار
قبل ازاينکه
با من عمل
زناشوئی
انجام بدهد
چندين آيه
وبينه وحديث
عربی وفارسی
که هميشه ی
خدا آنها را
درچنته داشت
قرائت می کرد
وبارها
وبارها
تکرارمی
فرمود که
محضاً لله
(بخاطررضای
خدا) با من
همبسترمی شود.
می دانی نه من
مطرح بودم ونه
احساسات من.
اصلاً من
انسان به حساب
نمی آمدم. مثل
اينکه
مقصراصلی من
بودم واودارد
بخاطرحقظ
فرايض دينی
کاری که خود
به آن راضی
نيست انجام می
دهد. درحالی
درواقع او
صرفاًبخاطراطفای
تمنيات خودش
اين کاررا
انجام می داد."
ازاعترافات
حاج خانم به
شدت متأثرشدم.
سعی کردم جنبه
ی مثبت اين
زندگی را بزرگ
کنم وجلو
چشمانش
قراردهم:
ـ "ولی حاج
خانم زندگی
شما
بسيارپرباربوده.
ای کاش من وقتی
به سن شما
برسم مثل شما
عاقبت
بخيربشوم. شما
هم اين دنيا
داريد وهم آن
دنيا.
ماشاءالله شش
پسربرومند
وهفت نوه
داريد مثل
دسته های گل."
حاج خانم
آهسته با دست
زد به سرخودش
وگفت:
ـ "می دانی ما
خانواده های
محترم آخوند
وملاها
آنقدربه دين
وديانت خودمان
پای بند هستيم
که
حاضرنيستيم
هيچ کدام
ازبچه ها مان
درکسوت
روحانيت برود
مگرآنکه آن
بچه آنقدرکودن
باشد که
دردبستان
ودبيرستان
نمره آخربشود.
خوشبختانه يا
متاسفانه بچه
های ما جزو
زرنگ هايش
بودند، زبان
خارجی ياد
گرفتند، اغلب
شان درخارج
تحصيل کردند
وهمه
دکترومهندس
ومتخصص شدند.
حالا خيلی کم،
شايد دوسال يک
بار، وفقط
برحسب وظيفه
به ما
سربزنند. تازه
وقتی می آيند
نه آنها حرفی
دارند به ما
بزنند ونه ما.
حق هم دارند
برای آنکه
زمانی که کودک
ونوجوان
بودند ازما
رابطه ی طبيعی
ومهرومحبت
انسانی ياد
نگرفتند. وضع
ما با با نوه
ها مان ازاين
هم بدتراست.
آنها ازديدن
ما حوصله شان
سرمی رود. حال
تو بگو ميوه ی
زندگی ما چه
بوده؟"
دلم می خواست
حرف بهتری به
او می زدم ولی
نتوانستم جلو
خودم را بگيرم
وگفتم:
ـ "حاج خانم
بسيارگرامی،
من به شدت برای
شما وزندگی
شما متاسف
هستم وحرف های
شما را کاملأ
درک می کنم ولی
مشکل شما عميق
ترازآن است که
شماازمن
بيچاره دلخور
بشويد. شما می
توانستيد
همان روز اول
موضوع را برای
من بگوييد و
يا اصلاًهيچ
نگوئيد وفقط
به من تأکيد بفرمائيد
که شوخی های
آنچنانی نکنم.
برای من قابل
قبول نيست که
انسان مهربانی
مثل سرکارکسی
را يک سال
درحالت ترس
ولرز وهول
وولا نگه بدارد."
حاج خانم
اندکی با
خربزه ها
وررفت وگفت:
"البته اين
همه ی قضيه
نبود. آن روز
که تو آن حرف
های عاشقانه
را می زدی، من
چه بسا درذهن
خودم ترا بجای
حاج آقا
گذاشتم ونا
خود آگاه دلم
می خواست که
بازهم ازاين
حرف ها برايم
بزنی. به علت
محروميت
ساليان دراز
ازحرف هايت ـ
گرچه می
دانستم
دروغند وفيل
وفنجان
جوردرنمی
ايند ـ خوشم می
آمد. احساس
کردم دارم
وسوسه می شوم
که چنين حرف
هائی را
بيشتروبيشتربشنوم.
ازخودم مطمئن
نبودم که
اگررابطه مان با
توحفظ بشود،
ترا با ادامه ی
متلک های خود
وادارنکنم که
بدون آنکه خود
بخواهی ـ
بصورت طعنه
وريشخند هم که
شده ـ با من
عاشقانه سخن
بگويی. ازاين
لحاظ بود که
رابطه خودم
وحاج آقا را
با تو قطع کردم. می
دانی من نمی
خواستم با لذت
بردن ازحرف های
تو گناه بکنم.
من ازگناه
کردن متنفرم."
با پايان
يافتن
اعترافات حاج
خانم سکوتی
طولانی بين ما
برقرارشد.
سرانجام اين
من بودم که
سکوت را
شکستم:
ـ "خوب چه شد
که حاضرشديد
رابطه را
ازسربگيريد؟"
ـ "خواندن
نامه ی مفصلت
آگاهی تازه ای
به من بخشيد.
به خود گفتم
که ای دل غافل
بی انصافی
کرده ای. تو
بخاطرگناه
نکردن خودت،
احساسات، کسب
وکارواميد
آينده ی يک
مرد جوان را
داری زيرپا له
می کنی. ازاين
لحاظ بود که
با پای خودم
به مغازه ات
آمدم ورابطه
را
ازسرگرفتم."
با لحنی طعنه
آميزگفتم:
ـ "پس دلت
برايم سوخت که
رابطه را
ازسرگرفتی؟"
حاج خانم
بدون مکث جواب
داد:
ـ "درست می
گوئی دلم
برايت سوخت ولی
اين بدان معنی
نيست که به تو
علاقه
نداشتم. من
دراين مدت با
تو الفت پيدا
کرده بودم. من
به مغازه تو می
آمدم
بخاطرآنکه
تنها جائی بود
که من می
توانستم
ازمحيط خشک
ومنجمد خانه
خلاص شوم. من
درخانه به
اصطلاح همه
کاره بودم ولی
براستی کارم
چه بود
غيرازدستوردادن
به نوکروکلفت
ها ويا پذيرائی
ازمهمانانی
که هريک
ازديگری احمق
تر می نمودند
ويا شنيدن حرف
های خطبه
مانند حاج آقا
خطاب به
مهمانان، که
من طی ساليان
زندگی مشترک
با او، صدها
بارشنيده
بودم."
دراينجا حاج
خانم رو به من
کرد وپرسيد:
ـ
"توازاولين
روزی که به
منزل ما آمدی
متوجه شدی که
من به خربزه ی
ايوانکی
علاقه دارم؟"
ـ "درست است."
ـ "من ازکودکی
به خربزه ی
ايوانکی
علاقه داشته
ام ولی آن روز
وروزهای بعد
من کاری کردم
که توازاين
موضوع بو ببری.
می خواستم
ببينم حاضری
کاری را صرفاً
بخاطرخود من
نه بخاطرم
شوهرفقيه، دانشمند،
شريعتمدار
وشريعت پناهم
برايم انجام
دهی. راستش تا
آن روز هيچ کس
هيچ کاری
بخاطرخود من
برايم انجام
نداده بود. من
باوجودآنکه
ازلحاظ احاطه
برالهيات
ومعارف اسلامی
چيزی ازشوهرم
کم نداشته
وندارم،
هميشه جزو
الحاقی او
محسوب شده ام.
اگرتويک
روزدوعدد
خربزه ی
ايوانکی به
منزل ما می
فرستادی من
ساعتی بعد به
مغازه ات می
آمدم وبيست
خربزه از تو می
خريدم."
گفتم:
ـ "احساس من
اين بود که
چون توخودت
خربزه را دوست
داری، هميشه
با خربزه از
مهمانانت
پذيرائی می کنی."
ـ "البته
خربزه ها تلف
نمی شدند ومن
همه را بخورد
مهمانان حاج
آقا می دادم،
ولی هدف اصلی
من اين بود که
بازهم بروی
وبرای وبخاطر
شخص من به
دنبال خربزه
بگردی. من
درازاء اين
کار تومرتباَ
قدرومنزلت ات
را نزد شوهرم
بالا می بردم
وازمراتب فضل
وتقوايت صحبت
می کردم.
نميدانی تا چه
حد مرا ممنون
خود کردی وقتی
که قبل
ازرسيدن فصل
خربزه شخصاً
به ايوانکی
رفتی وبرای من
دو خربزه ی
نيمه رسيده
آوری."
حرف های حاج
خانم برايم
جالب بودند.
ازاو پرسيدم:
ـ "راستی چرا
اينقدر
مرتباً با من
شوخی می کردی؟"
ـ "اگريادت
باشد من ابتدا
با تو بحث دينی
داشتم، ليکن
اندک اندک
سرشوخی را با
تو آدم بی
آزاربی زبان
بازکردم. اين
شوخی ها اولأ
سوپاپ
اطمينانی
بودند که
مراازآن زندگی
کسالت آور
وروابط ملالت
بارنجات می
دادند. دوماً
همين شوخی ها
بودند که به
من هويت خاص
خودم را می
بخشيدند
وباعث می شدند
که تو بيش از
پيش به شخص
من، نه به
عنوان زن حاج آقا،
توجه کنی. اما
درادامه ی اين
شوخی ها پس
ازمدتی تشخيص
دادم که هم
ازنظرروحی به
تو احتياج
دارم وهم
ازجنبه ی معنوی
به تو
علاقمندم، به
علت برخورداری
ات ازيک شخصيت
نيرومند."
اعترافات
حاج خانم گرچه
برايم جالب،
شنيدنی وعبرت
آميز بود، ولی
حس کردم که
اين مؤمنه ی
بزرگواربی
سبب مرا بمدت
يک سال
دچاروحشت،
دلهره، پشيمانی
وجريحه
دارشدن
احساسات کرده
است. رو کردم
به حاج خانم
وگفتم:
ـ "بنظرمن هم
شما بی انصافی
فرموديد وبا
وجودی که به
من علاقه
داشتيد
بخاطرخود
خواهی خويش
يکسال مرا
دربرزخ مرگ
وزندگی نگه
داشتيد.
واگرمن خود
دست بکارنشده
بودم ممکن
بودم اين برزخ
تيره تا پايان
عمرم ادامه پيدا
کند."
حاج خانم
نگاه تندی به
من انداخت
وگفت:
ـ "گفتم
بگذار گذشته
ها به گذشته
بپيوندد، تو بازداری
کاه کهنه را
به باد می دهی.
پسرجان بی
انصافی ازاين
بيشترکه تو با
شوخی های بی
جايت خط بطلان
بر45 سال زندگی
زناشوئی من
کشيدی؟"
نگاه تندی به
حاج خانم
انداختم
وبرسرش داد
کشيدم:
"اين،
کارشما را
توجيه نمی
کند. من قبل
ازآنکه بقال
بشوم می
خواستم
فيلسوف بشوم
تازه هيچ بقالی
نيست که
فيلسوف نباشد.
زندگی شما
پرازتضاد
وتناقض است.
سرکارازيک
طرف ازشوهرت
گله داری که
دررابطه تان
تنها به خودش
فکرمی کند
وازطرف
ديگردررابطه ی
دوستی معنوی
خودت با من
همين کارمی کنی.
درست است که
رابطه دوستی
با رابطه ی
زناشوئی فرق
دارد. ولی
دوستی هم حق
وحقوق بوجود می
آورد وانسان
والا کسی است
که دررابطه
دوستی قبل
ازآنکه به
خودش فکرکند
به دوستش
بينديشد."
حاج خانم
بدون آنکه
ازحرف های من
ازکوره
دربرود با
خونسردی جواب
داد:
"اينقدرازفلسفه
دم نزن!
درحکمت بقال
ها که هيچ حتی
حکمای بزرگ
انگشت کوچک ما
زنها هم نمی
شوند. هرزنی
برای خودش يک
فيلسوف بزرگ
است، ليکن
درطول تاريخ
زنان يا
خودشان
نخواسته اند
رشد کنند يا
شما مردها، حتی
بهترين تان،
اجازه رشد به
آنها نداده
ايد. حتی
درتاريخ
متالهان
ومتلسفان
اسلامی نام يک
زن بطورنمونه
ديده نمی شود.
شما هيچوقت
مازنان را
برسميت
نشناخته ايد."
گفتم:
ـ "خوب اين چه
ربطی به بحث
ما دارد؟"
حاج خانم لحن
خود را عوض
کرد وبا پرخاش
گفت:
ـ "ربطش اين
است که تو با
شوخی احمقانه ی
خودت آرامش
معنوی زندگی
مرا بهم زدی
ومرا به
تفکروتعمق
فلسفی واداشتی
درحالی که فرد
با ايمان،
دررابطه با
ايمان خود اهل
تفکروچون
وچرا نيست. تو
باعث شدی که
من ازخودم بپرسم
که
امروزدرکجای
دنيا ايستاده
ام. تو بدترين
کاررا درحق من
کردی وآن
اينکه مرا به
شک فلسفی
وداشتی. روزها
وشب های
درازرنج
کشيدم وبا
خودم
کلنجاررفتم
که امروزازآنهمه
رياضت وعبادت
واطاعت چه
حاصلی دارم.
هرچه
بيشتربرای حل
مسئله تلاش
کردم، معمّا
غامض ترشد. من
با شک مکررخود
مکرراً گناه
کردم. تو مرا
بجائی رسانيدی
که حکمت بهشت
را برای خودم
زيرسؤال ببرم
وفکرکنم که
بهشتی که
پرازآدم هائی
خشک ومبادی
آداب مثل
شوهرمن باشد،
ارزش اين همه
عبادت واطاعت
ورياضت ندارد.
گاهی، العياذ
بالله، به سرم
می زد که
آنهائی
دردنيا برنده
شدند که
زيرهمه
چيززدند وبجای
مرثيه وماتم،
خوش
گذرانيدند
وخدمتگار
باده ناب
ودلبرهمدل
شدند. با اين
شک وترديد ها
من مرتباً
گناه کردم
ورنج بردم.
اگربه
فکرکردن ادامه
می دادم
ديوانه می
شدم. پس از
دريافت نامه
ات تصميم
گرفتم که چون وچرا
ها را
کناربگذارم،
به ايمان مطلق
خويش بازگردم
ودرآن مأمنی
آسوده بجويم."
حاج خانم پس
ازپايان
سخنرانی خود
بطرف من آمد
وبرخلاف رويه ی
معمول خود که
ازمردها
فاصله می
گرفت، محکم
هردو شانه را
مرا گرفت، چند
بارتکان داد
وبا لحن يک
فرمانده ارتشی
کن:
"من نمی
خواهم گناه
بکنم. فهميدی
جوان؟ من به
خدا ودين
واسلام
وانبياء
واولياء
ايمان مطلق وبدون
چون وچرا
دارم."
با ادای اين
جمله حاج خانم
آخرين خربزه
را جدا ساخت، همه
را دريک طرف
سوپرمارکت
گذاشت، پول
خربزه ها را
تمام وکمال
پرداخت کرد
وگفت:
ـ "تايکی
دوساعت ديگر
دوتا
ازنوکرهارا می
فرستم خربزه
ها را ببرند."
درحالی که
حاج خانم داشت
ازدرخارج می
شد اورا صدا
کردم:
ـ "حاج بيگم!
حاج بيگم!"
ـ "چيه؟ چه
خبره؟ چت
شده؟"
ـ "لطفاً
برگرد!"
حاج خانم به
داخل مغازه
برگشت؛ روبروی
من ايستاد،
درچشمانم زل
زد وپرسيد:
ـ "بفرما،
چکارداشتيد؟"
چند لحظه ای
سکوت کردم
وبعد بالحن
قاطع ودرعين
حال التماس
آميزی به او
گفتم:
ـ "حاج بيگم
حالا نميشه يک
گناهی
بکنيم؟"
حاج خانم
خونسردانه
لبخندی زد
وگفت:
ـ " چرا نمی
شود بچه بقال.
لطفاً با من بيا!"
ـ "کجا؟"
ـ "وسط
مغازه."
ـ "وسط مغازه
که جای مناسبی
نيست. همه ی
مردم می
بينند."
ـ "نگران
نباش بچه بقال
اين وادی اولِ
هفت شهرعشق
است. هرکاری
راه ورسمی
دارد."
با هم به وسط
مغازه رفتيم.
حاج خانم
آمرانه گفت:
ـ "حالا مثل
يک بچه آدم
چهارزانو
همين جا بنشين!"
ـ "کف
مغازه؟"
ـ "کف مغازه."
می دانستم
کلکی درکارش
است، ولی لحنش
چنان قاطع بود
که چاره ای
جزاطاعت کردن
برايم باقی
نگذاشت.
چهارزانو کف
مغازه نشستم.
احساس کردم
مشتريان
وشاگردان
مغازه مرا می
بينند
ودزدکی می
خندند. حاج
خانم گفت:
ـ "آفرين بچه
بقال خوب!
حالا چشمانت
را ببند تا من
برگردم."
چشمان خود را
رويهم نهادم.
صدای قدم های
حاج خانم را
که دورمی شد می
شنيدم. کنجکاو
بودم که چکارمی
خواهد بکند.
اگرچه وسوسه می
شدم که دزدکی
چشمانم را
بازکنم ولی
ازترس وهيبت
حاج خانم اين
کاررا انجام
ندادم. داشتم
فکرمی کردم که
مبادا حاج
خانم مرا با
چشمان بسته قال
بگذارد که صدای
نزديک شدن قدم
های اورا
شنيدم.
حاج خانم با
لحن مهربانی
گفت:
ـ "بچه بقال
عزيزم قبل
ازهرچيز بايد
سرت را شستشو
دهم. مبادا
چشمانت را
بازکنی که
تمام رشته
هامان پنبه می
شوند
وروزگارت
تيره وتار!"
احساس کردم
ازدبه ای مايعی
ريخت روی سرم.
حاج خانم گفت:
ـ "مرحبا
پسرخوب.
همينطورچشمانت
را بسته نگهدار!"
احساس کردم
که حاج خانم
دارد آن مايع
چسبناک را
برسرم می
مالد. خواستم
چشمانم را
بازکنم ولی
جرأت نکردم.
حاج خانم گفت:
ـ "بارک الله!
حالا بگو
الصلوةُ"
با چشمان
بسته گفتم:
ـ "الصلوة...."
ـ "بارک الله
حالا بگو
والسلامُ"
ـ
"والسلامُ"
ـ "آفرين!
حالا تکرارکن
علی"
هنوز حرف علی
(اَلا) را تمام
نکرده بودم که
احساس کردم
چيزی محکم
خورد به سرم.
چشمانم را
بازکردم ديدم
دبه شيره به
زمين افتاده و
يک خربزه
ايوانکی روی
سرم صد تکه
شده است وپوست
وتخم وآب
خربزه همراه
با شيره ازفرق
سرتا نوک
پاهايم
روانند. به زودی
عده ی
زيادی قهقهه
زنان دور وبرم
حلقه زدند.
هرچه دربين
جمعيت کاوش
کردم حاج خانم
را نيافتم.
نگاهم به
دربيرونی
بقالی افتاد.
حاج خانم را
ديدم که لبخند
زنان درحالی
که برايم دست
تکان می دهد
ازدکان خارج می
شود.
سروش مهباد
يزدی
28
آوريل 2004 ميلادی