"مسلخ عشق": منشورشقاوت وکوردلی

 

"مسلخ عشق" نام کتابی است که نام مهنازرئوفی را به عنوان نويسنده برپشت جلد خود دارد. اين اثرولايت ثمردرسال 1381 در2000 نسخه توسط نشرپيکان منتشرشده است. کتابفروشی که اين کتاب را به من فروخاند، با عنوان کردن عبارت ذيل سرم را شيره ماليد وجنس خود را به من قالب کرد:

ـ "بخوان که دردرباره ی روانشناختی مذهبی اقليت بهائی است."

خوشحال شدم که درآشفته بازار اقليت ستيزجامعه ی ما بالاخره نويسنده ای ـ آنهم ازطبقه ی "نسوان" ـ بی ترس ولرزبه جنگ اژدهای هيجده سرتعصب رفته تا دم اش را ازبيخ قيچی کند.

 

صفحه دوم کتاب را تمام نکرده شستم خبردارشد که گويا جنين هنوز خون آشام است ـ از جهالت قرون تعصب نم زده ی شيعی گری خويش. آخردرپاورقی اين صفحه مؤلف پيامبربهائيان را تحقيرکرده بود. با خودم گفتم:

ـ "مثل اينکه بازهم همان آش است وهمان کاسه"

به خودم دلداری دادم:

ـ "شايد نويسنده تضادهای ذاتی ديانت بهائی را آشکارکرده که خود بخشی ازخردستيزی مستتردرهمه ی اديان است."

اين خود می توانست کاری باش کارستان. ولترزمانی کتابی نوشت بنام محمد که درآن ظاهرأ خرد ستيزی اسلامی را افشاء می کرد ولی هدفش نشان دادن خردستيزی مسيحيت بطورخاص وخرد ستيزی نهان درهمه ی اديان بطورعام بود. اين کتاب طی ساليان متمادی بعنوان ابزارروشنگری عمل کرد.

 

کتاب را باشوروشوق خواندم وهرقدرجلوتررفتم ازدل ودماغ افتادم وچون به صفحات آخررسيدم زمام اختياررا ازدست دادم وبه نويسنده وناشروويراستاروطراح جلد وکتابفروش وحتی به خودم که وقت را کشته بودم تا کتابی اين چنينی بخوانم بد وبيراه گفتم. آخرگاهی درزندگی، دربرابربعضی افراد وبرخی از بی منطقی ها، هيچ چيزبه اندازه چند تا فحش آبدارنمی تواند احساسات انسان را بيان کند.

 

کتاب، که درقالب يا داستان بلند (مثلأ رُمان) نوشته شده است، سرگذشت خانواده ی توکلی است که پدرخانواده رئيس محفل ملی بهائيان است وزنش عضوفعال ومؤثرآن. او دودختربنام های ژاکلين وژانت وپسری بنام پژمان دارد که عضولجنه ی بهائيان (جلسه ی دينی جوانان بهائی) هستند. يک مبلغ هفت خط 28 ساله ی بهائيت بنام فرهمند دراين خانواده بــُرخورده وچنان مورد اعتماد پدرومادرخانواده است که هرزمان بخواهد وارد اتاق اعضای خانواده بخصوص ژاکلين وژانت می شود وآنان را براه تبليغ مؤثرتر ديانت بهائی می کشاند. کاراين خانواده ی ثروتمند که همه ی دارائی خود را ازدوزوکلک وبخصوص سروکيسه کردن مؤمنين بهائی بدست آورده اين است که بهائيان فقيروساده دل را بعنوان مهاجرساکن روستاها کند وازآنان پايگاهی برای تبليغ بهائيت بسازد. خانواده ی توکلی، فرهمند وساير بهائيان گردن کلفت شهری مرتبأ بين تهران، همدان وروستاها دررفت وآمدند تا با بجا انداختن امربهائيت تيشه به ريشه ی اسلام بزنند.

 

فرهمند وآقای توکلی يکبارمجبور می شوند که درروستائی سفر تبليغی خود بخاطررسانيدن زائويی درحال مرگ بنام  فرشته به شهرمتوقف سازند. فرشته را که به سبب سهل انگاری مامای بهائی روستا بحال اغماء افتاده است همراه با شوهرش محمود به تهران می آورند. پزشکان بيمارستان جان فرشته را نجات می دهند ولی طفلی که درشکم دارد می ميرد. آقای توکلی آنان را يکی دوروز درخانه ی خود جای می دهد وبعد به محفل بهائی می برد. آنان بخاطر فقروروستائی بودن شان چنان مورد تحقيرجامعه بهائی قرار می گيرند که محمود تا آخرعمرازبهائيت متنفرمی شود.

 

داستان درادامه ی خود، شرحی است بر جنايات هولناک آقای توکلی، فرهمند وسايربهائيان واينکه چگونه با فريب ونيرنگ جوانان ساده ی مسلمان را فريب می دهند ودراين رابطه حمايت شاه ودولت وساواک را نيزدارند. دراين کتاب جابجا به خواننده تلقين می شود که بهائيان نوکربيگانه هستند وازاسرائيل دستورمی گيرند. دراين کتاب هرفرد بهائی درهرجائی که سروکله اش پيدا می شود آدم دغلی است وهرمسلمان بهرشکلی که پديدار می گردد، انسان پاک منزه ای است. مثلأ درجائی ازدکتری سخن به ميان می آيد که بخاطرانتقام ازمسلمانان بخاطرکشتن پسرفاسق وزناکارش صدها مسلمان را به اسم مداوا مسموم کرده است. درجای ديگرسردمداران بهائی دست به دست هم می دهند وفرشته را بخاطربرگردانيدن محمود به بهائيت می دزدند. درجای ديگر توسط فرهمند با هزار ويک نيرنگ سعی می کنند دختری روستائی را بنام رعنا ازعلی پسرمسلمانی که رعنا اورا به اندازه ی جان دوست دارد جدا کنند وبه عقد يک راننده ی بهائی درآورند. دست آخرکه دراين کارموفق نمی شوند، بايک تصادف ساختگی قصد جان علی می کنند. جالب ترين قمست آنجاست که بهائيان ساواک را وادار می کنند که خانه ی پدررعنا را درروستا آتش بزند وگناه آنرا به گردن مسلمانان بيندازد.

 

نويسنده درادامه ی قصه ی بی سروته خود فرهمند را وادارمی کند که با ابرازعشق دروغين، بدون ازدواج با ژاکلين دخترآقای توکلی هم بسترشود واورا آبستن سازد وبرای آنکه گند قضيه بالا نيايد اورا برای تبليغ بهائيت به ژاپن می فرستد. اودرعين حال به ژانت که درحال برگشتن از بهائيت است نزديک می شود، با اوابراز همبستگی می کند وقول می دهد که به او کمک کند بهائيت را افشاء کنند. ليکن درنهايت به ژانت خيانت می کند باعث طرد روحانی او واخراجش ازخانواده می شود. او حتی به دکترپيررحم نمی کند. اورا مسموم می سازد واموالش را بالا می کشد. بعد هم نوبت به خانواده ی توکلی می رسد که زنش را به درد بی درمان دچار می سازد، باعث طرد روحانی پسرش پژمان می شود و آقای توکلی را خفه می کند وتمامی اموالش را حيف وميل. او حتی خدمتگار مؤمن اين خانواده، خانم جلالی، را دربدرمی سازد.

 

نتيجه ی اخلاقی داستان اين است که همه ی بهائيان خوب وساده دل (رعنا، ژانت، محمود، فرشته، پژمان) به دين مبين اسلام مشرف می شوند وبهائيان تيره دل به غرب واسرائيل مهاجرت می کنند. فرهمند جنايتکار دغلکارانه ودرغياب با ژاکلين ازدواج می کند وبه بالاترين مقام (عضويت درهيئت نه نفره ی بهائيت بنام بيت العدل) نائل می آيد وبرای هميشه دراسرائيل رحل اقامت می افکند.

 

"مسلخ عشق" کتابی است سراپا دروغ ، ناپاکی وپلشتی. نويسنده ی اين کتاب که نام مهنازرئوفی را برخود نهاده است، چه بسا يکی از برادران ريش دارانجمن حجتيه باشد که با تکيه برعقب افتاده ترين جزم های شيعی گری سالهاست که به ايجاد تنفرمذهبی بخصوص عليه اقليت بهائی دامن می زنند. شايد هم فردی بنام مهناز رئوفی وجود داشته باشد که دراين صورت اورا ازشمارخواهران ريش پرست زينب يا توابان بی همه چيز شمرد. اجازه بدهيد لای اين کتاب مستطاب را بازکنيم وبه بينيم اين برادريا خواهر حزب اللهی چه آش شله قلمکاری برای مردم بی پناه ما پخته است ومن نگرانم که به کمک دستگاه های تبليغاتی جمهوری اسلام اين کتاب به چاپ های بيستم وسی ام برسد.

 

نويسنده ازقول "حاج آقا" ملای ده ازحضورخانم های بی حجاب به روستا خشمگين است. ملای ده به مبلغان بهائی می گويد: "ازحضرت آدم تاکنون هردينی که آمده برداشتن حجاب تاکيد کرده. يهوديت، مسيحيت، اسلام، همه وهمه حجاب را نوعی حيا وعفت شمرده اند وبرای اينکه فرقی بين انسان وحيوان باشد وازفساد وفحشاء جلوگيری شود، داشتن حجاب را واجب دانسته اند" (ص 63). اين جملات نيت نويسنده را بخوبی نشان می دهد. اينکه قالبی درست کند بنام داستان وبا ناشی گری وبدون برخورداری از هيچ نوع ذوق هنری جزم های خودرا درآن قالب بريزد وبخورد مردم بدهد. هدف افشای خرافات بهائی گری نيست؛ هدف اثبات وجا انداختن دگم ها وموهومات شيعی گری است. دراينجا نويسنده از بی حجابی (و به بيان گسترده ترش شرکت زنان درفعاليت های اجتماعی) دل خون است. چه بهترکه از يک اقليت بی پناه به عنوان سپربلا استفاده شود. ملادرادامه سخن خود می گويد: "ما طبق هزاران روايت معتبرمنتظرظهورحضرت حجت پسرامام حسن عسکری هستيم" (ص65). هدف نه افشای حقيقت است ونه روشنگری. هدف دفاع ازرايج ترين وضدعلمی افسانه ی مهدويت شيعی گری است.

 

دراين صحنه ملای ده نمونه ی بارز مدارای مذهبی وآگاهی ازاصول واحکام اسلامی نشان داده شده است که خوديک دروغ شاخدارتاريخی است. ملا به آسانی گروه بهائيان را دربحث شکست می دهد وخشم بهائيان شکست خورده را برمی انگيزاند: "فريبرز ...ازکوره دررفت ... با بی احترامی برخاست وبه سمت يکی از جوانان که گويا ازصحبت های حاج آقا لذت می برد... حمله کرد وبا مشت آنچنان به صورت او کوبيد که خون از دهان جوان جاری شد." (ص 66) جوانان روستا آماده ی عکس العمل می شوند ولی "حاجی لاالله الا الله گويان سعی می کرد جوانان را ساکت کند."  ليکن ديگر کاراز کارگذ شته است وجوانان غيرتمند روستا چنان کتکی به جماعت بهائی می زنند که تا آخرعمر فراموش نکنند. چقدرمسلمانان ـ بخصوص آخوندها وآخوندک های آنان ـ مظلوند. هرگزجزبه دفاع دست بروی کسی بلند نکرده اند. حتمأ نويسنده ازتحريک مسلمانان برای خراب کردن خظيرة القدس بهائيان توسط فلسفی درماه های پس از 28 مرداد 32بی خبراست. محتمل است که او کشتار جمعی هولناک دگرانديشان را درزندانهای جمهوری اسلامی درسالهای 1360 و1367 را نيزدفاع مشروع به حساب می آورد. خانه ی دروغ وجهل خراب!

 

نويسنده ازبهائيان ايراد می گيرد که چرا "درباره ی محوراصلی مذهب خودتان به خرافات متوسل می شويد ومی گوييد نه عدد مقدسی است وخدا نظرخاصی به اين عدد دارد" (ص 81). او فراموش می کند که شيعه همين اعتقاد را نسبت به اعداد 5، 12 و72 دارد. وی غيبت باب را درزمان اعدام خرافات می خواند درحالی که غيبت مهدی موعود بمدت بيش از هزارسال خرافات نيست. ای نفرين بريک بام ودو هوا!

 

در"مسلخ عشق" صحنه ها آنقدرغيرطبيعی وآدم ها آنقدر فرمايشی تصويرشده اند که حتی کودک دبستانی را به خنده می اندازد. مثلأ رعنا دختربهائی وقتی به امامزاده ای می رسد "نا خود آگاه قلبش به سوی امامزاه پر" می کشد: "امامزاده ای که نمی شناخت بطرف آن رفت. روبروی درورودی امامزاده ازحرکت ايستاد. نگاهی به درون انداخت وچشمانش پرازاشک شد. احساس تنهائی می کرد. برايش مهم نبود که بهائيان اعتقادی به امامزاده وهرچه که مربوط به امامان باشد ندارند... رعنا باخود انديشيد خوشا بحاب مسلمانان که چنين اماکنی دارند ومی توانند هرگاه که احساس دلتنگی کردند به آنجا بروند وبا ايمان واعتقادی پاک به خدا نزديک شوند" (ص 175). درجای ديگرريحانه خواهرعلی ـ يک دختردهاتی کم سواد مسلمان ـ به رعنا چنين اندرز می دهد: "دين اسلام آنقدرکامل وبی نقص است که برای تمام زمان ها ودوران ها کفايت می کند. دين اسلام درموقعيت های مختلف فروعش تغيير می کند وبه نسبت مقتضای زمان عوض می شود. پس ديگر چه نيازی هست که دين جديد بيايد" (ص 185). نويسنده ی "مسلخ عشق" فراموش می کند که يک داستان نويس وقتی قلم را برای نوشتن داستان روی کاغذ می برد منطقی را پی ريزی می کند که نمی تواند بصورت الله بختکی وبه دلخواه ازآن عدول کند. شخيصيت های قصه بايد درفضای طبيعی ومنطقی داستان جولان دهند نه اينکه با سازنويسنده مرتبأ دردستگاه های مختلف قر و واقر دهند. به جملات ذيل توجه بفرمائيد اين ريحانه دخترک ساده  دل دهاتی دوره ی شاه نيست که سخن می گويد، اين نويسنده ی "مسلخ عشق" است که داوری های وپيش داوری های خود را بيرون می ريزد:

 

"وهابيت را برای سنی ها وبهائيت را برای شيعه ها ساختند. با اين دخترهای بزک کرده وبی حجاب جوانان مارا بخود سرگرم می کنند. می خواهند مردم سرگرم اين مسائل شوند تا دربرابردولت قد علم نکنند... شاه ازمسلمانان حقيقی نفرت دارد وبرای خدشه دارکردن اعتقادات آنها ازهيچ کاری دريغ نمی کند. بخاطرهمين ازبهائيان وکليمی ها وسايرفرق جانبداری می کند. تازه علی می گفت بيشتردولتمردان حکومت بهايی هستند. نخست وزير وقت، هويدا، بهائی است. وزيرجنگ هم همينطور و وزرای ديگر هم...." (ص 188) 

 

ضرب المثل معروفی است که "دزد ناشی به کاهدان می زند." نويسنده درتلاش برای تلقين جزم های خود چنان شتابزده است که عبارت "نخست وزير وقت" را بکار می برد غافل ازاينکه داستان درزمان هويدا اتفاق افتاده ورعنا درآن زمان است که دارد صحبت می کند. تعصب، جای زمان ها را نيز عوض می کند.

 

"مسلخ عشق"  منشورنفاق افکنی، سفــّاکی ونفرت پراکنی است. نويسنده جا به جا شيعيان پاک وخالص علی ولی الله را عليه بهائيان نحس ونجس وبيگانه پرست تحريک می کند. درجائی او دامنه ی تحريک را بجائی می رساند که می گويد بهائيان روزهای سوگواری ماه محرم را بدستور بهاء الله جشن می گيرند. به اين ترتيب هرکس بهائی شد مالش حلال وخونش مباح است.

 

"مسلخ عشق" منشورخرافات وکوردلی مذهبی نيز هست. نويسنده دربخش های 12 و13 موهوم پرستی خودرا بصورت خنده آوری به نمايش می گذارد. علی در نتيجه يک تصادف ساختگی که بهائيان برايش ترتيب داده اند دربيمارستان می ميرد: "دکترگفت مادرجان خدا صبرتان دهد. کاری ازدست ما ساخته نبود" (ص 226). ولی برای نويسنده،  که می خواهد رعنا رامسلمان کند ومسلمان را دراعتقادات خرافی خود استوارتر، علی بکـّلی نمرده است. رعنا دوان دوان وارد امامزاده ای می شود وبا دلی شکسته بدرگاه "آقا" زاری وخدا وپيغمبروحضرت علی را صدا می کند. زمانيکه که او به بيمارستان برمی گردد، مرده زنده شده است. مسئول باجه ی اطلاعات به او می گويد: "خانم عزيزاو عمرش را داده بود به شما، اما حالا به بخش منتقل شده واين بجز معجزه چيزی نيست" (ص 230).

 

ازنظرانسان های خردگرا، بهائيت نيزمانند ديگراديان راه حل مسائل انسانی را درآسمان ها می جويد ودرتحليل نهائی سعی دراسارت فکری وبردگی معنوی انسان دارد. ليکن برخورد با بهائيت ـ مثل برخورد با هرديانت ديگری ـ بايد جنبه ی فلسفی وروشنگرايانه داشته وازهرگونه تحريک ونفرت پراکنی بری باشد. نقد باورداشت های اقليت های مذهبی اگرهشيارانه صورت نگيرد، درجامعه ی شيعه زده ی ايرانی به آسانی می تواند به سرکوب خود اقليت ها منجر شود.اقليت های مذهبی جامعه ی ايرانی ـ بويژه يهوديان وبهائيان ايرانی ـ ازديرباز، مخصوصأ دردوران جمهوری اسلامی، با بی رحمی سرکوب وحتی نسل کشی (ژنوسيده) شده اند. زمانی درباره ی يهوديان ايرانی شايع شده بود که کليميان بچه های کوچک مسلمان را می گيرند، درسرداب های مخوف ومرموزخود سر می برند وبعد تن وبدن آنها را می جوشانند وازآن روغن می گيرند. اين شايعه پراکنی باعث شد که دربسياری ازشهرهای ايران خانه ی يهوديان را برسرشان خراب کردند وآنان را ازخانه وکاشانه راندند (همين کاری که امروزيهوديان متعصب با فلسطينی ها می کند).

 

 خواننده ی هشيارکتاب "مسلخ عشق" شگفت زده می شود که چگونه نويسنده تعصب وخرافه گرائی بهائيت را ديده وچشم برروی تعصب وخرافه گری فزون تراسلامی فرو بسته است؟ دراين رابطه چه بسا عادت، سنت، منفعت، جاه طلبی وقدرت خواهی وآميزه ای ازاينها بی دخيل نباشند. شايد هم "مسلخ عشق" کتابی است فرمايشی که به دستور بزرگترها نوشته اشده است. شايد هم تنفرديرپا چشم نويسنده را نابينا ساخته است. اين ازشگفتی های برخی از انسان ها است که بدورگروه يا قبيله ی خود می چرخند. آنان را خودی وديگران را بيگانه می شمارند ونسبت به غيرخودی هرستمی را روا می دارند. بقول سعدی:

ازدست دوست هرچه ستانی شکربود

ازدست غيردوست تبرزد تبر بود

 

دريک ديدگاه کلی تر، بنظرمی رسد که آماج نويسنده يا نويسندگان کتاب "مسلخ عشق" تنها بهائيان ايران نيست. آنان که به سبب ماهيت ضد بشری خود نمی توانند انسان ها را حول محوردوستی، محبت، همکاری، همياری ومدارای قومی ومذهبی گردآورند، مردم را باکينه ی مشترک شان پشت سرخود متحد می کنند وازديدآنان چه بهتراين کينه ی مشترک عليه اقليتی ضعيف وبی دفاع که سالها برآن انگ زده اند صورت بپذيرد. جمهوری اسلامی چنان بهائيان ايران را سرکوب کرده که آنان که زنده مانده اند، جلای وطن اختيارکرده اند. به جرات می توان گفت که امروز بهائيت خطری برای حاکميت ولايت فقيه ايجاد نمی کند. پس چرا چنين کتاب هائی را می نويسند. بنظرمن آنان چوب به درمی زنند تا ديواربفهمد. آماج ملايان حاکم ونوچه های جورا جورشان تمامی دگرانديشان ايرانی است. آنها می خواهند بگويند "با آل علی هرکه درافتاد ور افتاد."

 

بطورقطع اين کتاب اگر دريک کشورآزاد نوشته شده بود، نهادهای حقوق بشرنويسنده ی آنرا به اتهام ايجاد تنفر وتبعيض وتحريک به دادگاه می کشاندند. ليکن درمملکت امام زمان همه ارزش های کله پا شده اند. تا به امروز، تا آنجا که من خبردارم، هيچ کدام ازروشنفکران "ملی ـ مذهبی" که سنگ حقوق بشرو جامعه ی مدنی را به سينه می زنند، يک نقد درست وحسابی درباره "مسلخ عشق" ننوشته اند.

 

زنده ياد کسروی زمانی که با کتابهائی از تيره ی "مسلخ عشق" برخورد می کرد می گفت که اين کتاب ها را بايد دريک جشن کتاب سوزان طمعه ی آتش کرد. من با نظرکسروی مخالفم. بنظرمن دريک جامعه ی حتی نيمه آزاد، کتاب هائی ازاين دست قبل از مرگ نويسنده شان فراموش می شوند. جامعه ما هم به حکم تاريخ ودرسايه ی مبارزه پی گيرانسان های آزادی خواه وروشنگر خود ره به سوی آزادی دارد. "مسلخ عشق" را بايد درموزه ها نگاهداری کرد تا آيندگان بدانند که ما درچه دوران تيره وتارومخوفی زندگی می کرده ايم.

 

سروش مهباد يزدی

21 شهريورسال 1382 خورشيدی