صادق هدايت, وجدانِ آگاه مردماني سنگ شده و كور, تمامي نبوغ خود را به كار مي گيرد و صاف به ريشه مي زند: «توپ مرواري». نام اين كتاب را پشت جلد آثار ديگر هدايت ديده بودم اما همواره به عنوان اثري كه به زودي چاپ خواهد شد, كه البته هرگز نشد تنها از اين كتاب دستنويس هايي نزد دوستانش موجود استو چند جلدي پراكنده تايپ و صحافي شده. تا اينكه دست تصادفا يك جلد از اين شاهكار هدايت كه در دنيا بيست سي جلد از آن بيشتر موجود نيست توسط دوست عزيزي به دستم رسيد.

هدايت در اين كتاب فضا و زمان را در مي نوردد وقايع دوره هاي مختلف تاريخ را هم زمان مي كند به تمامي ديكتاتورهاي تاريخ

مي تازد خرافات و آخونديسم را به باد مسخره مي گيرد.  عشق او به ايران و ايراني و نفرت او از وضعيت دردآلود  ايران هم چون تمامي آثارش در  توپ مرواري نيز هويداست. موضوع  توپ مرواري ميان آثار ديگر هدايت تنها مانندي كه دارد «البعثه الاسلاميه الي البلاد الافرنجيه» است كه داستان كوتاهي است در سه بخش, حكايتِ سفر گروهي به افرنج براي تبليغ اسلام كه كارشان به كجاها كه نمي كشد. اما از ديد ارزشي توپ مرواري بي همتا است چرا  كه قلم هدايت در اوج است ( توپ مرواري از آخرين آثار اوست ) و خود او در نهايت آگاهي. توپ مرواري داستان سفر توپي است از كاستاريكا تا تهران ميدان ارگ. فسادِ صاحبان قدرت و مذهب برجسته گي اين سفر است و ناداني مردمي كه باعث مي شوند حماقت هاي تاريخ همواره تكرار شوند.

نثر هدايت در توپ مرواري به شدت گزنده است. گردبادِ خشم اوست از هر چه خرافات و عقايد بي بنياد غير علمي كه هر انسان ناآگاهي را مي آزارد. اما «پوشيده مي خندند با هم پير فرزينان» و بر اين روشن بيني اش  درود مي فرستند. هدايت  از هيچ دستگيره اي نمي گذرد: شعر مي گويد مثل مي سازد گاه قصه هاي تاريخ را به هم پيوند مي دهد و از خود چيزي تازه مي آفريند تركي و رشتي مي نويسد و جا به جا احاديث و آيه ها را به محك گرفته بطلان آن ها را ثابت مي كند و گاه تنها به طنز از آن ها مي گذرد.

قصه در تهران آغاز مي شود, توپ مرواري بهانه ايست براي گذاري در تاريخ. از قول رضا شاه مي گويد: «من ديكتاتور مستفرنگ و ميهن پرست و مصلح اجتماعي و يگانه منجي غمخوارِ ماقبلِ تاريخي هم ميهنان عزيز هستم, هر كس هم كه شك بياورد پدرش را مي سوزانم»

رضا شاه دستور مي دهد توپ مرواري را از ميدان ارك به اصطبل سوار ببرند. خاله شلخته ها: «زن هاي يائسه ورچروكيده بيوه هاي بي زال و زاتول و دختر هاي تازه شاش كف كرده دم بخت با او مثل كارد و پنير شدند و چون هنوز يك مفتش ترياكي شهرباني شب و روز پاي صندوق هاي پست كشيك مي داد, عقل شان را سر هم كردند و يك نامه بلند بالاي بي امضا به خاك پاي همايوني نوشتند كه: «مرد حسابي مگر عقلت پاره سنگ مي برد و يا خداي ناكرده آن قدر بي سوادي كه نمي داني اينجا تهران است و گرز رستم گرو نان؟ رستم به آنچناني براي يك چارك نان سنگك گرزش را توي چارسو بزرگ گرو گذاشت. آيا هيچ مي داني چرا به تهرون قجرافشار ها تهران مي گويند؟ در احاديث آمده كه چون شراب اين ناحيه به دهن «ابن سعد گوربه گوري» خيلي مزه كرد اينجا را تهوران ناميد كه از «شرابا طهورا» مي آيد و در اثر كثرت استعمال تهران شد. به روايتي حضرت صديقه طاهره به علت افراط در طهارت از اين شهر بوده است. يكي از نوابغ اخير كه جنون «پيغمبري چي گري» به سرش زده بود و پيوسته مردم را پيام پيچ مي نمود و به ترك بدآموزي ها دلالت مي كرد تا به اين وسيله همه با او هم پيمان بشوند و به زير پرچم آيينش گرد آيند, معتقد بود كه معني تهران گرمستان است. فرنگي مآب ها معتقدند كه «ته» است: زيرا جهان گردان اروپايي اين شهر را انتهاي مشرق زمين و يا «ته ايران» پنداشته اند به علت اين كه اران و ايران از لغت ائير      Eire مجوسي مي آيدو بعد به شكل

يعني ايرلند كنوني ضبط شده است.زيرا ايرلندي ها از ايران به سرزمين خودشان مهاجرت كرده اند و خواسته  اند اين اسم بي مسما رويشان بماند هم چنان كه ژرمن هاي كرماني الاصل از كرمان به بلاد جرمانيه سفر كرده اند. و ليكن علماي پيشين در اين روايت اختلاف كرده اند و در حديث معتبر از «كعب الاحبار» آمده است كه تهران در اصل «ته عوران» يعني شهر كون لختان بوده است, زيرا مردمان آن دائم الطهاره بوده اند و از استعمال تنبان سخت پرهيز داشتند. به روايت ديگر در اص «ته ران» بوده است. مشتق از ته به معني زير و ران به معني راننده يعني به تحقيق كساني كه به ته مي رانند, يعني كون خيزه ميكنند.و بعد هم اين اسم كه ابتدا بر اهالي اطلاق مي شده است روي اين ناحيه ماند.توضيح آن كه در موقع هجوم اعراب اهالي شهر ري از ترسشان البته به عنوان اعتراض, كون خيزه كنان به دامنه كوه البرز كه محل تهران كنوني باشد پناهنده شدند و ديگر به شهر ري برنگشتند. مغول ها كه تشريف فرما شدند از اين ماجرا سخت دلچركين گرديدند و هر چه با دستمال ابريشمي خايه اهالي را دستمالي كردند كه به شهرشان برگردند سودي نبخشيد آن ها هم فرمان كن فيكون شهر را صادر كردند...»

بازي اي كه با نام ها انجام مي دهد مرز هاي طنز را پس پشت مي گذارد: «حالا بياييم سر تاريخچه توپ مرواري: در اين باب روايات گوناگون وجود دارد. مرحوم حكيم «ابولهيولاي از خود راضي» در «كنز المتحيرين» و علامه دهر «ابوالقولنج جاموس بن سالوس»در «مهمل التواريخ» آورده اند كه توپ مرواري را شاه عباس كبير از پرتقالي ها گرفته. صاحبِ «اجعل التواريخ» معتقد است كه نادر شاه آن را از هندوستان قاچاق كرده و «ميرزا يقنعلي چلنگر نژاد» ادعا مي كند كه اين توپ را پدر بزرگش زمان خاقان مغفور ريخته است.اما از شما چه پنهان كه به هيچ كدام از اين روايات نمي توان اعتماد كرد. ما پس از نوش جان كردن مقدار هنگفتي دود چراغ, اكنون چكيده محفوظات و عصاره معلومات و خلاصه مجهولات خود را روي دايره مي ريزيم تا موجب عبرت خاص و عام شود و هم خواننده گان عزيز آويزه گوشِ هوش سازند. اين كه برخي علما از جمله استاد بزرگوار «مگرويج بواسيريان آندلسي» ترديد كرده و فرموده است كه توپ مرواري مال پرتقالي ها بود, چندان راه دوري نرفته. اما به اين ساده گي هم كه شما گمان مي كنيد نيست.»

هدايت به همراه توپ مرواري , كريستف كلمب و واسكودوگاما و پرتقالي ها به دور دنيا مي گردد تا باز به ايران برسد. خرافات را عريان مي كند و در برابر خواننده قرار مي دهد. او بار ها از «كعب الاحبار» بزرگترين راوي و جاعل حديث نام مي برد كه يك يهودي بوده حجم بسيار زيادي از احاديث نقل شده به وي باز مي گردد.

«ناگفته نماند, «آلبوقرق دخت» كه ضعيفه سرتق سمجي بود بالاخره تصميم به تسخير ممالك محروسه گرفت. اما چون خرافاتي بود و ايمان پا بر جايي نداشت اين شد كه قبل از اقدام به حمله از جوكي مجربي كه سال ها دود چراغ خورده و ذوات لحم نيازرده و با چشم هاي كوچكش چيز هاي بزرگ ديده بود مشورت كرد و گفت: « ما را پندي ده و سخني گوي تا آن را بشنويم و به كار بنديم». جوكي عوضِ رمل, اصطرلاب انداخت و عرض كرد: « اصطرلاب همان نمايد كه جد مطهرم «كريشنا پاتاپام»در كتاب « شق اليقين» آورده است. «البوقرق دخت» دستپاچه پرسيد: «چگونه بود آنك؟» جوكي فرمود: «آورده اند جد بزرگوارم در كتاب خود از قول «جابر بن هردمبيل» روايت نمود كه پدر جدش «ابوالفرج بن خوش احليل» در كتاب «حشفه المومنين» از حديث معتبر نقل مي كند كه در مجلس انسي از حضرت علي پرسيدم يا سيدي سرنوشت ممالك محروسه چيست و به كجا مي انجامد؟حضرت علي فرمود به درستي كه من الان خبر

مي دهم به شما از چيز هايي كه بعد از آن شدني است. پس برسانيد اين ها را كساني كه از شما در اين جا حاضرند به كساني كه از اين جا غايبند. بعد آن حضرت دستار خود را باز كرد و هاي هاي گريستن آغاز نهاد, به طوري كه به سبب گريه او همه حضار به گريه درآمدند. وقتي كه از گريستن فارغ گرديد فرمود: به تحقيق چنين است و جز اين نيست كه امروز سرآغاز و سرانجام ممالك محروسه را به دو كلمه اختصار كنم. بدانيد و آگاه باشيد كه تاريخ ممالك محروسه از پيشداديان شروع مي شود و به پس داديان خاتمه مي پذيرد».

 

جايي ديگر:

Dos Merdalinos«  كم و بيش در حدود هزار و پانصد ميلادي, پادشاه آندلس مردي بود ملقب به « دوست مردالينوس»    

 كه بسيار مستفرنگ و متجدد و حسابي مستبد بود, اما ديكتاتور نبود و ليكن نسبت به اعراب صدر اسلام و حتي نسبت به عرب  عاربه و مستعربه كينه شتري مي ورزيد. لابد خودتان بهتر مي دانيد كه در آن زمان مملكت آندلس زير مهميز بربرها و اعراب مغربي بود كه با خلوص نيت و صدق عقيدت از كفار عيسوي ساو و باج و خراج و جزيه بسيار مي گرفتند و مي خواستند بدين وسيله ثقل آن ملحدان از خدا بي خبر را صاف كنند تا نورافكن ايمان از وجناتشان درخشيدن بگيرد و كفرستان دلشان به پاكستان مبدل شود. اما حالا چطور شد كه پادشاه پيدا كردند راستش اين است كه اين را ديگر خودمان هم نمي دانيم. باري اين حيوان ناطق كه شقي و زنديق و درونش تاريكتر از حجرالاسود بود, از قضا يك روز ديگ خشم همايونش به جوش اندر آمد و به خيالش رسيد كه اعراب دوره جاهليت و اعراب باديه نشين را از سرزمين نياكانش بتاراند. اگر چه اين پادشاه مثل ساير سلاطين بي سواد و پر مدعا بود و اصلا لاتيني كه زبان نامادريش بود

 نمي دانست,اما براي اظهار فضل در آخر هر

  Delenda Cartago   نطقش اين كلمه قصيره كاتن سردار رومي را تكرار مي كرد

اما عرب ها كجا و كارتاژي ها كجا اين ديگر به عقل ناقصش نمي رسيد. ظاهرا انگيزه دوست مردالينوس  احساسات تند و تيز ميهن پرستانه اش بود, و ليكن ما پس از مطالعات بسيار به اين نتيجه رسيديم كه علت العلل اين هرزه دهاني اين بوده است كه در اثر قانون ختنه اجباري, زيادتر از حد معمول از پوست آلت رجوليت او بريده  بودند و از اين جهت مبتلا به عقده كم مايه گي و جنون عظمت يا خودماني تر بگوييم مبتلا به ناخوشي گنده گوزي شده بود. بعضي مي گويند كه اين شخص سگباز بود و به خون خواهي سگش «فندق» علم طغيان و رايت عصيان بر ضد اعراب برافراشته بود. توضيح آن  كه يكي از سران سپاه عرب معروف به « ابن قطيفه» كه متخصص به راه انداختن آسيا ها با خون كفار بود, مهمان خليفه در قرطبه مي شود و فندق سگ سوگلي دوست مردالينوس مچ پاي او را مي گزد و در نتيجه جادرجا مشمول قانون اعدام با شكنجه مي گردد .به روايت ديگر, چون اين شخص ذوق ميگساري و نقاشي و موسيقي و تماشاي پيس كارمن و باربيه دو سبيل (دلاك سبيل تراش) و مجسمه سازي و استنجاي با كاغذ داشت و اسلام دست و پايش را توي پوست گردو گذاشته بود و بر عكس از تعدد زوجات و صيغه و روضه خواني و مرثيه و مداحي و تعزيه و نوحه خواني و تكدي و تسليم و رضا و روزه و زوزه و مرده پرستي و تقيه و محلل و غسل ميت در آب روان و استحبابِ تحت الحنك شكار بود, با خودش گفت: «راستش اين عرب هاي سوسمار خور بددك و پوزِ بو گندو ديگر شورش را در آورده اند تا حالا هر غلطي مي كردند دندان رو جيگر مي گذاشتم. من حاضر نبودم تمام دستگاه بخور و بچاپ خلافت را با يك موي زهار فندق تاخت بزنم اما حالا كه سگ نازنينم را به جرم اين كه پر و پاچه اين مردكه جلاد را گرفته كشتند, پدري ازشان دربياورم كه توي داستان ها بنويسند.مگر پيغمبرشان رسول اكرم قبل از تحريف قرآن به دست عثمان رضي الله عنه, به موجب آيه شريفه نفرموده « وما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه» پس پيغمبر ما بايد كتابش به زبان آندلسي باشد. ميان خودمان بماند, مگر براي ما چه آوردند مذهب آنها سيكيم خياردي است معجون دل به هم زني از آرا و عقايد مختلف متضادي است كه از مذاهب و اديان و خرافاتِ سلف هول هولكي و هضم نكرده استراق و بي تناسب به هم در آميخته شده است و دشمن ذوقيات حقيقيِ آدمي و احكام آن مخالف با هرگونه ترقي و تعالي اقوام و ملل است و به ضرب شمشير به مردم زور چپان كرده اند.يعني شمشير بران و كاسه گدايي است. يا خراج و جزيه به بيت المال مسلمين بپردازيد يا سرتان را مي بريم. هر چه پول و جواهر داشتيم چاپيدند, آثار هنري ما را از بين بردند و هنوز هم دست بردار نيستند هر جا رفتند همين كار را كردند. ما كه عادت نداشتيم دخترانمان را زنده به گور كنيم چندين ملكه از جمله «ايزابل دخت» در آندلس پادشاهي كرده اند ما براي خودمان تمدن و ثروت و آزادي آبادي داشتيم و فقر را فخر نمي دانستيم, همه اين ها را از ما گرفتند و به جايش فقر و پريشاني مرده پرستي و گريه و گدايي و تاسف و اطاعت از خداي غدار و قهار و آداب كون شويي و خلا رفتن برايمان آوردند, همه چيزشان آميخته با كثافت و پستي و سود پرستي و بي ذوقي و مرگ و بدبختي است. چرا ريختِ شان غمناك و موذي است و شعرشان مرثيه و آوازشان چسناله است؟چون كه با ندبه و زوزه و پرستش اموات همه اش سرو كار دارند. براي عربِ سوسمار خوري كه چندين صد سال پيش به طمعِ خلافت تركيده, زنده ها بايد تمام عمر به سرشان لجن بمالند وگريه و زاري بكنند. در كليساي ما بوي خوشِ عطر و عبير پراكنده است و نغمه ساز و آواز به گوش مي رسد, در مسجد مسلمانان اولين برخورد با بوي گند خلاست كه گويا وسيله تبليغ براي عبادتشان و جلب كفار است تا با اصول  اين مذهب خو بگيرند. بعد حوض كثيفي كه دست و پاي چركين خودشان را در آن مي شويند و به آهنگ نعره موذن روي زيلوي خاك آلود دولا و راست مي شوندو براي خداي خون خوارشان مثل جادوگران ورد و افسون مي خوانند. جشن نوئل ما يا گل و گياه و عطر و شادي و موزيك برگزار مي شود, عيد قربان مسلمانان با كشتار گوسفندان و وحشت و كثافت و شكنجه جانوران انجام مي گيرد. دوره مردانه گي و گذشت و هنرنمايي و دلاوري با رستم و هركول سپري شد در اسلام بايد از روي پهلواناني مانند زينالعابدين بيمار و امام حسين كه تكيه به نيزه غريبي مي كندگرده برداشت. خداي ما مهربان و بخشايشگر است, خداي جهودي آن ها قهار و جبار و كينه توز است و همه اش دستور كشتن و چاپيدن مردمان را مي دهد و پيش از روز رستاخيز حضرت صاحب را مي فرستد تا حسابي دخل امتش را بياورد و آن قدر از آن ها قتل عام بكند كه تا زانوي اسبش در خون موج بزند تازه مسلمان مومن دو آتشه كسي است كه به اميد لذت هاي موهومِ شهواني و شكم پرستي آن دنيا با فقر فلاكت و بد بختي عمر را به سر برد و وسايل عيش و نوش نماينده گان مذهبش را فراهم بياورد.همه اش زير سلطه اموات زنده گي مي كنند و مردمان زنده امروز از قوانين شوم هزار سال پيش تبعيت مي نمايند كاري كه پست ترين جانور نمي كند. عوض اين كه به مسايل فكري و فلسفي و هنري بپردازند كارشان اين است كه از صبح تا شام راجع به شك ميان دو و سه و استحاضه قليله و كثيره و متوسطه بحث كنند. اين مذهب براي يك وجب پايين تنه از جلو و عقب ساخته و پرداخته شده, انگار كه پيش از ظهور اسلام نه كسي توليد مثل مي كرده و نه سر قدم مي رفته !كه] خدا آخرين فرستاده برگزيده خود را مامور اصلاح اين امور كرد, تمام فلسفه اسلام روي نجاسات بنا شده اگر پايين تنه را از آن بگيرند اسلام روي هم مي غلتد و ديگر مفهومي ندارد. بعد هم علماي دين مجبورند از صبح تا شام با زبان ساخته گي عربي سر و كله بزنند و سجع و قافيه  هاي بي معنا و پر طمطراق براي اغفال مردم بسازند و يا تحويل هم بدهند. سرتاسر ممالكي را كه فتح كردند مردمش را به خاك سياه نشاندند و به نكبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسي و دورويي و تقيه و دزدي و چاپلوسي و كون آخوند ليسي مبتلا كردند و سرزمينش را به شكل صحراي برهوت درآوردند. درست است كه عرب پست تر از اين بود كه از اين فضولي ها بكند و اين فتنه را جاسوسان يهودي راه انداخته اند و با دست خودشان درست كردند براي اين كه تمدن ايران و روم را براندازند و به مقصودشان هم رسيدند, اما عصاي موسا كه مبدل به اژدها  شد و خود موسا ازش ترسيد, اين اژدهاي هفتاد سر هم دارد دنيا را مي بلعد. ديگر بس است. آندلس مال آندلسي هاست. همين روزي پنج بار دولا و راست شدن جلو قادر متعال كه بايد

 به زبان عربي با او وراجي كرد, كافي است كه آدم را توسري خور و ذليل و پست و بي همه چيز بار بياورد. بديهي است كه اين مذهب دشمن بشريت است فقط براي غارتگران و استعمار چيان آينده جان مي دهد. بايد فساد را از ريشه برانداخت

».Delenda Cartago 

 

هدايت دشمن خرافات و عقايد سنگ شده بود. پس از زمان خود زنده گي مي كرد و بيش از توان يك تن در اين راه كار كرد.