منشور خشونت!
نادره افشاري
ابن هشام در «سيرت
رسول الله» در تبيين چگونگي ادامهي «غزوه»ي بدر و رفتار محمد با «كافران» مينويسد:
محمد در حالي كه در چادري نشسته بود و «غازيان» را نگاه ميكرد، دست به دعا برداشت
كه: اي خدا اين لشكر، تنها كساني هستند كه تو را و پيامبرش را باور دارند. ايشان
را ياري كن! ابوبكر كه در همين چادر و در كنار پيامبر نشسته است، از فرط باور
فرياد برميآورد كه: خدا تو را موفق خواهد كرد. بعد محمد به خواب ميرود. ساعتي
بعد بيدار ميشود و ميگويد كه: لشكر جبرئيل به كمك «غازيان» او آمده است…
«محمد بن اسحاق،
رحمه الله عليه گويد: آن روز پنج هزار فريشته، از بهر نصرت دين اسلام، حق تعالي
بفرستاد. و ابن عباس رضي الله عنهما [گويد] كه: دو مرد از بني غفار مرا حكايت
كردند كه ايشان در غزا حاضر بودند در بدر و گفت كه: ما هر دو بر سر كوه بدر
ايستاده بوديم و تماشا ميكرديم تا هزيمت خود را كه باشد، و ما نيز برويم و آوار
بياوريم و “غارتي چند بكنيم” و همچنان منتظر ميبوديم تا ناگاه ديديم چون ابر
پارهاي اسفيد كه از آسمان فرود آمد، و آوازي از آن شنيديم چون آواز رعد و همي
گفت: اقدم حيزوم. پس رفيق من چون آن آواز بشنيد، زهرهاش بطرقيد و از هيبت آن
بيفتاد و جان بداد. و من نيز بترسيدم؛ چنانكه نزديك بود كه من نيز هلاك شوم؛ لكن
به تكليف، خود را باز گرفتم تا زماني برآمده و آن وقت بازِ خود آمدم [يعني به خود
آمدم] و بعد از آن اين حكايت با مصطفي عليه السلام باز كردند. مصطفي گفت عليه
السلام: آن آواز پر جبرئيل بود كه اسب خود را ميگفت: يا حيزوم، بشتاب و لشكر
اسلام درياب و كافران را دمار از روزگار برآر. و حيزوم نام اسب جبرئيل است.» (25)
در يك نمونهي
تقليدي از ياري ارتش خدا و جبرئيل و امام زمان، اين شيوهي رفتار در تاريخ معاصر
اسلام حكومتي چنين بازتابي يافته است:
«… ولي خود او
[سيد روحالله خميني] در زمان جنگ با عراق، دستگاههاي تبليغاني رژيم را مامور كرد
ـ يا لااقل با اين طرح فريبكارانهي آنان موافقت كرد ـ كه صدها بار مدعي آن شوند
كه همين امام زمان، به صورت سيدي نوراني يا با اونيفورم پاسداران انقلاب، سوار بر
اسب سفيد، يا بر تانك چيفتن با كلاشينكف يا مسلسل، فرماندهي “سربازان اسلام” را در
جنگ با قواي كفر صدام عفلقي به عهده گرفته و با آنها آبگوشت خورده است.
«در همان آغاز جنگ،
وي [روح الله خميني] خطاب به سپاه پاسداران گفت: شما الان تحت فرماندهي مستقيم
امام زمان هستيد كه شما را شخصا مراقبت ميكنند. گزارش اعمال شما را هم صبح به صبح
براي ايشان عليهالسلام ميفرستند. و چند هفته بعد در پيام خود به مناسبت روز ارتش
تاكيد كرد: فرق است ميان آنهائي كه فرماندهي مستقيمشان را صاحبالزمان روحي فداه
شخصا به عهده دارد و آنهائي كه صدام عفلقي فرماندهي آنهاست.» (26)
براي سادهانديشاني
نظير اعراب بدوي كه با گرويدن به اسلام، و در راستاي شعار معروفِ «لنا احديالحسنين»
يا پيروز ميشوند و «غارتي چند ميكنند» و يا به بهشت ميروند و از اين نعمتها در
آنجا بهرهمند ميشوند، همراهي لشكري از سوي خداي محمد كه بتواند ايشان را در جنگ
با كفار ياري كند و ترس ايشان را از مرگ بكاهد، البته بسيار دلپذير و پذيرفتني
است. اين ارتش ذخيرهي خدايي به چنان تكاني ميآوردشان كه: «يكي از انصار ايستاده
بود و دانهاي چند خرما در دست داشت. گفت: چون ميان من و بهشت چندان است كه مرا
بكشند؛ چرا به چيز ديگري مشغول شوم. آن دانههاي خرما از دست بيانداخت و شمشير و
جنگ ميكرد با كافران، تا وي را بكشتند. و نام وي عمير ابن الحمام بود.» (27)
و باز هم عجيب نيست
كه با تاسي به همين شيوه، شخص روحالله خميني در جنگ با عراق، كودكاني را از پشت
نيمكت مدرسهي پسرانهي چند شيفتهاي در جنوبيترين جنوب تهران، گروه گروه به جنگ
ميفرستاد و كليد بهشتي هم بر گردن ايشان ميآويخت، و همه و همه هم با اين فريب كه
امام زمان غايب، سوار بر اسب سپيدي در جبهه جنگ، دوش به دوش سربازان اسلام به جنگ
با «مسلمانان» عراق مشغول است و ايشان را دسته دسته به درك واصل ميكند.
«اعزام چند صدهزار
بچه به كشتارگاه از جانب جمهوري اسلامي ايران، بزرگترين كشتار كودكان در تاريخ
جهان است. در اين فاجعه تا كنون 300000 [سيصدهزار] كودك ايراني به قتلگاه فرستاده
شدهاند. اين كودكان غالبا از كلاسهاي درس روانهي كشتارگاه ميشوند. بدانها
گفته ميشود كه پس از شهيد شدن، با كليدي كه از طرف نايب امام زمان در اختيارشان
گذاشته شده است، درهاي غرفههاي خاص خويش را در بهشت خواهند گشود و در آنجا آمادهي
پذيرائي از خانوادههاي خود خواهند
شد.» (28)
و خواندنيتر اين
كه اين كليدهاي بهشت را هم كفار كشور تايوان ميساخته و در معاملهاي ـ لابد
پاياپاي ـ با نفت و گازِ زيرِ زمينهاي كشور تحت سلطهي حاكمان جمهوري اسلامي،
تاخت ميزدهاند!!
ناگزير بايد در اين
ميان اين پرانتز را هم باز كنم كه اين گونه خودمحوريها و اينگونه كمكهاي غيبي
به ارتش اسلام در همهي دورانها بازتاب هراسانگيزي يافته است كه كشتار اسيران
جنگي ـ مثلا به بهانهي دگرانديشي ـ يكي از اين بازتابهاي هراس انگيز بوده ست!
ابن هشام در رابطه
با غزوهي بدر مينويسد: «و از جمله اسيران كه گرفته بودند دو تن در راه، صحابه
ايشان را بكشتند [به زبان فارسي امروزي يعني صحابهي پيغمبر، دو نفر را كه اسير
گرفته بودند در راه كشتند] و باقي به مدينه آوردند. و از آن دو تن، يكي “نضربن
حارث” بود كه هميشه سيد عليهالسلام [محمد] را رنجانيدي و معارضه نمودي با وي در
قرآن؛ در مقابلهي قصص انبياء عليهمالسلام، قصهي رستم و سهراب و ملوك عجم با قريش
گفتي و حكايت كردي [يعني يكي از اين دو اسير كشته شده نضربن حارث بود كه هميشه
حضرت محمد را ميآزرد و در مقابل داستانهاي قرآن، قصههايي از پادشاهان ايراني و
رستم و سهراب با قريشيان ميگفت] چون به وادي صفراء رسيدند، مرتضي علي رضي الله
عنه، شمشير بركشيد و گردن وي بزد.
«و يكي ديگر “عقبه
بن ابي معيط” بود؛ از بهر آنكه چون به وادي صفراء رسيدند سيد عليهالسلام بفرمود
تا وي را بكشتند. [دليل قتل وي نوشته نشده است] گويند كه هم مرتضي علي كرمالله
وجهه او را بكشت…» (29)
خود محمد در نهجالفصاحه،
در رابطه با تئوري خشونت ميفرمايد:
«ان ابواب الجنه
تحت ظلال السيوف… درهاي بهشت، زير سايهي شمشيرهاست.» (30)
«السيوف مفاتيح
الجنه…
شمشيرها كليدهاي بهشتند.» (30)
«ابن هشام يك جا در
كتاب تاريخ خويش، زير عنوان “كساني كه رسول خدا (ص) دستور قتلشان را داد” از هشت
نفر نام ميبرد كه سه تنِ آنها زن هستند و از قضاي روزگار بيشتر اينان مردمي شاعر
و دو تن از زنان آوازه خوان بودهاند كه جرات كرده و در مخالفت با بعضي كارهاي
پيامبر اسلام، يا انتقاد از خشونتهاي مسلمانان نسبت به غيرمسلمانان ـ اعم از
مشركان يا يهوديان و مسيحيان موحد ـ شعر سرودهاند و يا سخن گفتهاند.
«در تاريخ طبري نيز
كه از قديميترين و معتبرترين منابع و مراجع تاريخ اسلام و زندگي پيامبر اسلام است، در يك جا از قول ابو
اسحاق مينويسد كه در سال هشتم هجرت و پس از فتح مكه “پيمبر به سران سپاه خويش
گفته بود: تا كسي به جنگشان نيايد با وي جنگ نكنند، ولي تني چند را نام برد و گفت:
اگر آنها را زير پردههاي كعبه [هم] يافتيد، خونشان را بريزيد.” هم او در جاي ديگري در توضيح تعداد و نام اين
چند نفر، از قول يكي از بزرگترين و معتبرترين تاريخنگاران و محدثان اسلام
(130 ـ 207 هجري قمري) عينا مينويسد: “پيغمبر گفته بود شش مرد و چهار زن
را بكشند.” نام مرداني كه در كتاب طبري آمده است عينا همانهايي است كه در كتاب
ابن اسحاق از آنان ياد شده، ولي نام يك زن بر زنان واجبالقتلي كه او يادداشت
كرده، افزوده شده است.» (32)
علي شريعتي، يكي از
تئوريسينهاي خشونت اسلامي در دوران معاصر، در رابطه با محسنات و صفات برجستهي
مرتضي علي، از زبان فاطمه همسرش و دختر محمد كه اينك مرگ او را در ربوده است،
افاضه ميفرمايد كه: «چه شده است كه شمشير پر آوازهي همسرش كه هرگاه از جهاد باز
ميگشت از خون سيراب بود و چون به خانه ميآمد، در كنار شمشير خونين رسول خدا، علي
آن را به او ميداد و با آهنگي سرشار از حماسه و فخر ميگفت: فاطمه، شمشير را
بشوي! اكنون اين چنين بيجان شده است.» (33)
گذشته از اشكالات
فني دستوري و نوع بيان، و جابجا شدن فاعل و مفعول، صفت و موصوف و قيد و مقيد!!!!
ميتوان به فخر از كشتار و افتخار بر شمشيرهاي خونيني كه «با آهنگي از حماسه و
فخر» زنان را به شستن آن واميداشتهاند، اشاره كرد كه در سادهترين تفسير، اصالت
دادن به خونريزيها و شمشيركشيهايي است كه راهبران و بنيانگزاران اسلام اوليه،
براي دست يافتن به حكومت در دستور كار داشتهاند. و در همين راستا تئوريسينهاي
شبه مدرن چند دههي اخير هم بر اصولي و اساسي بودن و توجيه و تبيين آن پاي فشردهاند.
در همين راستا و با همين ديدگاه مذهبي است كه هيچگونه مخالفت و اعتراضي؛ حتا در
حد اعتراضات بياني و كلامي سرنوشتي بجز سرنوشت «نضربن حارث» ندارد كه در جنگ بدر
«اسير» شد و به فرمان پيامبر و با شمشير علي گردن نازكتر از مويش را زدند.
واقعيت اين است كه
همهي ما در سرفصلهاي مختلف زندگيمان، بنا به شرايطي كه در آن قرار ميگيريم، يا
مطالعاتي كه ـ احتمالا ـ ميكنيم و بخصوص وضعيت خاص سياست حاكم بر محيط زندگيمان
يا وطنمان، تغييراتي در باورهامان داده ميشود كه يك پروسهي تدريجي، آرام و بطئي
است. اين تز اساسا فاقد ارزش است كه
كسي ـ حتا با زور و شكنجه ـ بتواند نظريات و باورهايش را در مدت زمان
كوتاهي تغيير بدهد. البته ممكن است كه منافع بخصوصي، فردي را به حمايت از جرياني
بكشاند، يا آلات شكنجه «ترس» را تغييرِ باور نشان دهد، اما هيچ پديدهاي اساسا نميتواند
باور مردم را؛ حتا باور همان اعراب بدوي را به آساني و در زماني كوتاه تغيير بدهد؛
چرا كه همان اعراب بدوي هم سالها و قرنها با اعتقادات قديميشان زندگي كرده،
روابط سياسي، اقتصادي و فرهنگيشان را هم براساس همان باورها تنظيم كردهاند. با
شعار و حتا با كشتار و فتح هم چنين تغييري به سرعت امكان ندارد و سالها و گاه نسلها
بايد بگذرد تا اين تغيير باور در ميان مردم نهادينه شود.
اما اسلام، نه تنها
به اين تغييرات بطئي در زندگي فرد و باورهايش باور ندارد، بلكه با موضوع باور و
اعتقادات انسانها هم به مثابه يك دگم تغيير ناپذير برخورد ميكند.
سيدروحالله خميني در رسالهي توضيحالمسائلش در رابطه با «كفار» چنين دستورالعملهايي
صادر ميفرمايد:
«مساله 106 ـ كافر
يعني كسي كه منكر خداست، يا براي خدا شريك قرار ميدهد [بگذرم كه به اين افراد
مشرك ميگويند!] يا پيغمبريِ حضرت خاتمالانبياء محمد بن عبدالله صليالله عليه و
آله و سلم را قبول ندارد، نجس است، و همچنين است اگر در يكي از اينها شك داشته
باشد، و نيز كسي كه ضروريِ دين يعني چيزي را كه مثل نماز و روزهي مسلمانان، جزء
دين اسلام ميدانند، منكر شود؛ چنانچه بداند [كه] آن چيز ضروريِ دين است و انكار
آن چيز برگردد به انكار خدا يا توحيد يا نبوت، نجس ميباشد، و اگر ضروري دين بودنِ
آن را نداند؛ به طوري كه انكار آن به انكار خدا يا توحيد يا نبوت برنگردد، بهتر آن
است كه از او اجتناب كند.
«مساله 107ـ تمام
بدن كافر حتا مو و ناخن و رطوبتهاي او نجس است.
«مساله 108 ـ اگر
پدر و مادر و جد و جدهي بچهي نابالغ كافر باشند، آن بچه هم نجس است و اگر يكي از
اينها مسلمان باشد، بچه پاك است.
«مساله 109 ـ كسي
كه معلوم نيست مسلمان است يا نه، پاك ميباشد. ولي احكام ديگر مسلمانان را ندارد؛
مثلا نميتواند زن مسلمان بگيرد و نبايد در قبرستان مسلمانان دفن شود.
«مساله 110 ـ اگر
مسلماني به يكي از دوازده امام دشنام دهد، يا با آنان دشمني داشته باشد، نجس است.»
(34)
يكي از دلايل
كشتارهاي اوليهي همان اعراب، به دست ياران محمد، همين بوده است كه اعراب نميخواستهاند
و نميتوانستهاند با چند شعار باورِ قرنهاشان را تغيير بدهند. بعدها خيلي از
اعراب به ضرب زور و شمشير به اسلام تسليم شدند. اين تسليم هم تا زماني بود كه محمد
زنده بود؛ حتا برگشتن از دين را در آخرين سال زندگي محمد هم گزارش كردهاند.
پس از درگذشت محمد
خيلي از قبايل عرب كه توازن قوا را در هم ريخته تعبير ميكردند، جشنها گرفتند، دفها
زدند، حناها بستند و شاديها كردند و «ردت» آورده، و دوباره به باورهاي قديميشان
بازگشتند. كشتاري كه خلفاي راشدين از اين اعراب كردند، نمونهي عجيب و غريبي است
كه واقعا انسان متمدن را به تعجب واميدارد. اين ردت آوردن در رابطه با ايرانيان،
تا چندين قرن ادامه داشت و هميشه هم اين «مرتدان» توسط حاكمان وقت و اميرالمومنينها
به خاك و خون كشيده ميشدهاند.
جانشينان اوليهي
محمد ـ ابوبكر و عمر و عثمان و علي
ـ در رابطه با اين «مرتدين» به چنان كشتارهاي عجيب و غريبي دست زدهاند كه به واقع
از نمونههاي منحصر به فرد تاريخي است، و نمونههاي ديگري به اين شدت و حدت و با
اين قدرت در تاريخ جهان ديده نشده است. كتابهاي مستند و اصيل تاريخي پر است از
اسنادي كه نشان ميدهد اين جانشينان بلافصل محمد، براي وادار به تسليم كردن دوبارهي
اين «مرتدين» [مسلمان كردنشان] به چه قتل عامي دست زدهاند كه سوزاندن و از بلندي
پرتاب كردن و از جمجمهي اين مردم اجاق ساختن، محترمانهترينِ اين رفتارها بوده
است. عليابن ابيطالب هم نه تنها در دوران حكومت خودش به اين كشتارها دست يازيده
است كه در دوران حكومت ديگر خلفاي راشدين هم با ايشان همراهي و همدلي و همكاري
تئوريك و پراتيك داشته است.
«عروه بن زبير
گويد: وقتي پيمبر درگذشت… هر يك از قبايل همگي يا بعضيشان از دين برگشتند… كفر سر برداشت
و آشوب شد و هر يك از قبايل بجز… همگي يا بعضيشان از دين بگشتند.» (35)
«ابوبكر نيز ـ چون
پيمبر خداي ـ با نامه به جنگ مخالفان برخاست و فرستادگان را با نامهها روان كرد و
از پي آنها رسولان ديگر فرستاد و…گفت كساني را كه بر دين
ماندهاند، در مقابل مرتدان ياري كنيد… مرتدان فراري شدند و… سپاه اسامه پيش وي بازگشت و او… به طايفهي بني ضبيب جذام و بني خليل لخم و يارانشان از قبيلهي
جذام و لخم دست يافت و به سلامت با “غنيمت” بازگشت…
«ابوبكر از آن پس
كه فرستادگان برفتند، “علي” و زبير و طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاههاي
مدينه گماشت… جنگ ابوبكر مايهي عزت مسلمانان شد و قسم خورد كه از مشركان بسيار
ميكشد و از هر قبيله كه مسلمانان را كشتهاند، معادل مسلمانان مقتول و بيشتر
كشتار ميكند…
«[ابوبكر در
نامهاي براي مرتدين نوشت] من فلاني را با سپاهي از مهاجران و انصار و تابعان سوي
شما فرستادم و… هر كه دريغ آرد ، فرمان دادم با او جنگ كند و هركس از آنها به چنگ آرد،
زنده نگذارد و به آتش بسوزد و… و هر كه دعوت خدا نپذيرد كشته شود و هر كجا رسد با او جنگ كنند و
از هيچكس بجز اسلام نپذيرند… و هر كه نپذيرد با وي جنگ كند و اگر خدايش غلبه داد، همه را با
سلاح، با آتش بكشد، آنگاه “غنايمي” را كه خدا نصيب وي كرده، تقسيم كند و بجز خمس
كه بايد به نزد ما
فرستد.» (36)
در فارسنامهي بلخي
هم ميخوانيم كه در زمان خلافت «حضرت علي» نيز مردم استخر بار ديگر سر به شورش
برداشتند و اين بار عبدالله بن عباس، به «فرمان علي» شورش تودهها را در خون
فرونشاند. (37)
برخلاف نظر
تئوريسينهايي از طيف علي شريعتي «علي» نه تنها شخصا در دوران 5 سالهي خلافتش با
ايرانيان و ديگر مخالفان اسلام تحميلي جنگيده و ايشان را وحشيانه سركوب كرده است؛
بلكه در دوران خلافت عمربن خطاب فاتح ايران نيز رهنمودهاي جالبي به «امير مومنان»
دومين جانشين پيامبر ارائه داده است: «… عرب، امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با يكدلي و يك سخني در
اسلام، نيرومندند و بسيار. تو [عمر] همانند قطب برجاي بمان، و عرب را چون سنگ آسيا
گرد خود بگردان؛ و بر آنان آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از اين سرزمين بيرون
شوي، عرب از هر سو تو را رها كند و پيمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهداري
مرزها كه پشت سر ميگذاري براي تو مهمتر باشد، از آنچه پيش روي داري!
«همانا عجم
[ايرانيان] اگر فردا تو [عمر] را بنگرد، گويد اين ريشهي عرب است، اگر آن را
بريديد آسوده گرديديد، و همين سبب شود كه فشار آنان به تو سختتر گردد و طمع ايشان
در تو بيشتر. اين كه گفتي آنان به راه افتادهاند تا با ديگر مسلمانان پيكار كنند،
ناخشنودي خداي سبحان [!] از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بيشتر است و او
[عجم] بر دگرگون ساختن آنچه ناپسند ميدارد، تواناتر…» (38)
همو [علي] به يكي
از اميران سپاهش مينويسد: «اگر به سايهي فرمانبري بازگشتند، چيزي است كه ما دوست
داريم، و اگر كارشان به جدايي و نافرماني كشيد،آن را كه فرمانت برد برانگيز و با
آن كه نافرمانيات كند، بستيز و بينياز باش و بدان كه فرمانت برد، از آن كه از
ياريات پاي پس نهد. چه آن كه جنگ را خوش ندارد، نبودنش بهتر است از بودن…» (39)
و همو سپاهيان
اسلام را چنين ميستايد: «همانا از جاي كنده شدن و بازگشت شما را در صفها ديدم.
فرومايگان گمنام و بيابان نشينان… شما را پس ميرانند، در حالي كه شما گزيدگان عرب، و جاندانههاي
شرف، پيشقدم در برزگواري و بلند مرتبه و ديداري [!] هستيد. سرانجام سوزش سينهام
فرونشست كه در واپسين دم، ديدم كه آنان را رانديد، چنانكه شما را راندند، و از
جايشان كنديد، چنانكه از جايتان كندند. با تيرهاشان كشتيد و با نيزههاشان از پاي
درآورديد؛ تا آنجا كه هر يك ديگري را ميراند…» (40)
در رابطه با كساني
كه نخواستهاند مسلمان شوند و ماندن بر اعتقادات قديميشان را ـ حتا به بهاي كشتار
و به اسارت رفتن و پرداخت جريمهي دگرانديشي [جزيه] ـ بر تسليم شدن به مهاجمان
اسلام ترجيح دادهاند، نمونههاي فراوان ديگري هم در دست است. در نهايت ميتوان
گفت كه براي اعراب در ابتداي كار و براي مردم ديگر كشورهاي فتح شده نظير ايران، در
چند قرن اول حاكميت متوليان اسلام بر كشورشان، تسليم شدن به فاتحان اين جنگهاي
مذهبي [يا مسلمان شدن] نوعي اجبار نظامي/ سياسي بوده است. متوليان اسلام هم براي
تداوم اين تسليم ـ بجز دولتها و حكومتهاي اسلامي ـ فقيهان، شريعتمداران و
تئوريسينهايي را در هيئت ملايان ملبس به لباسهاي عربي و بعدها هم ملبس به ظواهر
فرنگي پرداختهاند كه يكي از وظايف اصليشان كنترل سياسي/نظامي همين تسليم شدگان و
مسلمانان بوده است.
به طور كلي بايد
گفت كه براي مسلمانان «… سراسر جهان به دو منطقهي “دارالاسلام” و يا “دارالدين” و
“دارالحرب” تقسيم ميگردد. “دارالاسلام” به هر كشوري اطلاق ميشود كه تحت حكومت
مسلمانان طبق حقوق اسلامي اداره شود… در آغاز حدود “دارالاسلام” منطبق با سرحدات قلمرو خلافت بوده؛ ولي
بعدها همهي دولتهاي اسلامي را چنين خواندند. “دارالحرب” همهي كشورهايي بودند كه
نفوس آن غير مسلمان و “كافر” بوده و يا اگر هم مسلمان بودهاند تحت حكومت حكام
“كافر” قرار داشتهاند.» (41)
در واقع براي
متوليان اسلام، جنگ براي تحميل عقيده، هميشه يك وظيفهي اصلي است و همهي مردم
دنيا بايد به هر قيمتي كه شده به اسلام و متوليان آن تسليم شوند؛ چه در هيئت
اعتقادي و چه حتا نظامي و سياسي.
آنچه بعدها در تاريخ اسلام پيش آمد، همين تئوري را ثابت ميكند. اگر
مسلمانان هم زماني از جنگ كناره گرفتهاند، نه به اين دليل بوده است كه باورهاي
ديگر را به رسميت شناختهاند، بلكه موضوع تنها بر سر عدم تعادل قوا و ميزان سپاه و
توان مالي براي جنگيدن با «دارالكفر» بوده است. اولين وظيفهي مكتبي مسلمانان هم
صدور اسلام به «دارالكفر» و وادار كردن بقيهي ساكنان زمين به تسليم است. اين واجب
كفايي ديني هم، با هر بهانهاي و با هر امكاني در تمام زمينها و همهي زمانها
اعتبار دارد و ذرهاي هم خدشه برنميدارد.
اساس اين است كه تنها يك دين ـ و براي شيعيان يك مذهب ـ در جهان حقانيت دارد و
تنها باورمندان به اين مذهب و اين دين حق حيات دارند. ديگران يا بايد تسليم شوند و
مسلمان، يا بايد هميشه و هميشه، جنگ با مسلمانان را در لحظه لحظهي زندگيشان به
جان بخرند. تروريست اسلامي معاصر «اسامه بن لادن» حتما ميدانست كه در آستانهي
هزارهي سوم شانسي براي حكومت بر جهان ندارد. حتا اين را هم ميدانست كه نمونهي
تاريخي زندگي ملت افغانستان زير يوغ اين مسلمانان عرب، كسي را نسبت به انساندوستي
[!] اين مسلمانان، حقوق زنان و كلا حقوق انسانها در اسلام متوهم نخواهد كرد. اما
دين بن لادن به جريانِ همكيشِ او فرمان ميدهد كه: مهم داشتنِ توان نيست. تنها
باور است كه تعيين كنندهي رفتار و كردار اين مسلمانان است. داستان «لنا احديالحسنين»
را هم محمد عطا و ديگر تروريستهاي صادراتي اعراب مسلمان به واقع باور دارند، و
اين را هم باور دارند كه وظيفهي مسلمانان «تلاش» براي جنگ با كفار و دگرانديشان
به هر بهايي است. جان غيرمسلمانان هم اساسا پشيزي ارزش ندارد. جهان بايد زير بيرق
يك دين و يك مذهب درآيد. همهي مردم با باورهاي ديگر كافرند و سرزمينهاشان
دارالكفر، و جنگ با كفار و دگرانديشان، دستور اصلي و اساسي راهبر و پيامبر اين دين
و مانيفست مشخص كتابِ آسمانيشان قرآن است.
جالب اين كه اين
مكتب اساسا به سازندگي و تلاش براي بهبود شرايط زندگي و ارتقاي كيفي و كمي زندگي
مسلمانان باور ندارد. براي راهبران و تئوريسينهاي اين دين، اين دنيا جلسهي
امتحاني است كه مسلمانان به آن اعزام شدهاند تا فقط نمره جمع كنند و بعد هم راهي
جهان ديگر يا مدينهي فاضلهشان شوند. در همين رابطه، عمر دومين جانشين پيامبر
اسلام گفته بود كه مسلمانان نبايد كشاورزي كنند. كشاورزي ايشان را به زمين وابسته
خواهد كرد: «عمر در دوران قدرت خود به مردم اجازهي زراعت نميداد و نميخواست
جامعهي عرب با فرهنگ و تمدن… آشنا شود.» (42)
مسلمانان بايد
بردگان و اسيران جنگي را به كار بكشند و از دسترنج ايشان استفاده كنند. در واقع
ملل ديگر بايد كار كنند و اين مسلمانان از ايشان خمس و زكات و جزيه و ديگر جريمهها
را بگيرند، تازه نه براي اينكه با همين درآمدها و غنيمتها بنشينند و زندگيشان
را بكنند، بلكه فقط براي اينكه امكان مالي و نيرويي داشته باشند، تا صدور
اسلامشان به دارالكفر را تداوم بخشند.
در كتاب «واژه را
بايد شست» نوشته بودم كه در اسلام همهي مسلمانان تنها يك كار ميكنند و آن هم جنگ
است. جنگ با دارالكفر. فهرستي هم از تعداد سپاهيان اسلام، در اوايل هجرت محمد تا
دوران علي و بعدها هم معاويه داده بودم. واقعيت اين است كه هر شغل و تخصصي ـ بجز
سپاهيگري ـ در تمام زمينههاي هنري و فرهنگي و تكنيكي و غيره وظيفهي موالي،
بردگان و تسليم شدگان است. بيجهت نيست كه كشورهاي مسلماني كه متوليان اسلامي در
آن نفوذ بيشتري دارند، در پائينترين ردههاي پيشرفت، تكنيك، تمدن، مدنيت، آزادي و
دموكراسي قرار دارند.
راندمان تلاش
مسلمانان ـ اگر اساسا بتوان به آن تلاش گفت ـ در مقام مقايسه با كساني كه
راسيوناليسم و عقل گرايي را جانشين عقيده پرستي كردهاند، فاصلهي چنداني با عدد
صفر ندارد. اگر چند مسلمان هم در تمام جهان، يا مثلا چند ايراني مسلمان در تبعيد و
خارج از كشور سراغ ميشوند كه كار مثبتي در حيطهي اختراع و اكتشاف و علوم و فنون… و ديگر پهنههاي
عقلي و الزاما غيرمذهبي انجام دادهاند، دقيقا از زماني است كه توانستهاند از
ديدگاه اسلاميشان فاصله بگيرند. در اين فاصله گرفتنهاست كه ميتوان
ـ در شرايط آمادهي تربيتي جهان متمدن و با تكيه به عامل عقل ـ شكوفا
شد.
متاسفانه در آغاز
هزارهي سوم، هيچ كشور مسلماني را پيدا نميكنيم كه حكومت اسلامي داشته باشد، و به
راسيوناليسم و عقلگرايي هم نزديك شده باشد. اگر هم گاهي روشنفكراني پيدا شدهاند
كه خواستهاند كشورشان را از وضع فعلي حاكم بر ايران، اندونزي، عراق، افغانستان،
پاكستان، عربستان سعودي، مصر، اردن، سوريه و … نجات بدهند، دقيقا كساني بودهاند كه تحت تاثير روشنگريهاي غربِ
عقلگرا كوشيدهاند قدمي در راه مدنيت و مدرنيته بردارند؛ اما همگيشان هم فورا
[شايد هم كاملا تصادفي!!] با لشكريان اسلام كه از 1400 سال پيش درحوزهها و مجالس
روضه خواني در «حالت آمادهباش صد در صد» به سر ميبرند، روبرو شدهاند. نتيجه
كاملا روشن است. هميشه روشن بوده است؛ يا تكفير شدهاند يا تفسيق و يا نظير ميرزا
آقا خان كرماني و يارانش زير درخت نسترني سر بريده شدهاند.
«ميرزا آقا خان
كرماني با شيخ احمد روحي و خبيرالملك را در سال 1314 قمري مطابق با 17 ژوئيهي
1896 ميلادي [درست 105 سال پيش] شب هنگام و در حالي كه محمدعلي ميرزاي وليعهد در
كنار ميرغضب، لاله به دست گرفته بود، در باغ شمال تبريز، زير درخت نسترن، در راه
شكوه و آزادي ايران سر بريدند.» (43)
و البته محمد عليميرزاي
وليعهد، همان محمد عليشاه بعدي است كه بعدها در همدستي آشكار و نهان با مشروعه
خواهاني از صنف شيخ فضلالله نوري، مجلس اول مشروطه را به توپ بست و استبداد صغير
را بر پا كرد.
محمد عطا و اسامه
بن لادن، نمونههاي خوب و جديدي براي اثبات اين ادعا هستند كه از تمام امكانات غرب
كافر استفادهها بردند، در نهايت هم به وظيفهي ديني و مكتبيشان عمل كردند. «هدف»
هر وسيلهاي را به راحتي توجيه ميكند. اما حق اصلي و حرف اساسي همان «جنگ با
دارالكفر» است. در اين تئوري هيچ خدشهاي نبايد وارد شود و نميشود. اين عمليات
تروريستي هم در واقع جنگ ميان عقل و دين است. اروپا زماني كه خدا و نايبان خدا را
از روابط سياسياش حذف كرد، توانست دايرهي عقل را بينهايت يافته، با تلاشِ پيگيري
به اين تمدن درخشان دست يابد. جنگ اسلام ـ و حتا دگماتيسمِ ماركسيسم/لنينيسم و
تئوري رهبر پرستيِ اين عقيده هم ـ با تمدن و مدنيت غرب، جنگي است بين اصالت انسان
و اصالت رهبر، جنگي است بين دو تعريف از زندگي و جهان، جنگي است ميان زندگي دوستي
و مرگ پرستي، ميان آزاد انديشي و دگماتيسم، جنگٍ اصالت دادن به حق و حقوق مردم است
ـ مردم با هر باوري ـ با جزم انديشي و گرفتاري در كوزههاي تنگ و زنگزدهي تحجرِ
يك دست سازي همهي انسانها و وادار كردنشان به تسليم.
دكتر علي شريعتي،
اين تحصيل كردهي غرب، براي رمانتيزه كردن حملههاي متعدد مسلمانان به سرزمينها و
ملل ديگر يا «دارالكفر» و مردمي با اعتقاداتي ديگر يا «دارالحرب» در كتاب «سيماي
محمد» در رابطه با تلاشهاي مقدس محمد و علي چنين مينويسد: «مرداني كه جز به قتال
نميانديشند و جز بر بستر خون نميخسبند. در شبها و روزها با شمشيرهاي شسته از
خون، به سراغ قبيلهاي بيرون ميشتابند، و از كمينگاه نيمه شبي تاريك يا سحرگهي
گنگ و هراس انگيز بر سر قومي فرو ميريزند. ميكشند، اسير ميكنند، غارت ميكنند و
بازميگردند.» (44)
آناني كه به هر
دليلي دستي در تاريخ و بخصوص تاريخ اديان دارند، اين را به خوبي ميدانند كه در
تمام طول تاريخ جهان، تنها دين اسلام است كه با خشونتي وصف ناشدني به مردم سرزمينهاي
ديگر و حتا همان سرزمين محل سكونت متوليانش ـ با اعتقاداتي ديگر ـ يورش برده،
ايشان را قلع و قمع كرده، تمام ثروت، شوكت، اعتبار و غرور ايشان را به غارت برده
است. اين رفتار هم، قبل از اينكه زمينهي جدي مادي پيدا كند، به صورتي تئوريك در
منشور اين دين [بخصوص در سورههاي مدني قرآن پس از هجرت پيامبر] به روشني تبيين
شده است. سنت يا شيوههاي رفتاري پيامبر اين دين هم، ظرف عملي اين تئوري را تكميل
ميكند. در واقع قرآن، بخش نظري و تئوريك خشونت را تامين ميكند، و رفتار شخص
محمد، بخش پراتيك و عملي اين مكتب را كه به نوعي الگوي متوليان متاخر را تشكيل ميدهد.
«آرامش دوستدار» در
كتاب «درخششهاي تيره» براي اين كه زمينههاي نظريِ ديدگاهِ تئوريسينهاي [مثلا]
پروتستانتيسمِ اسلاميِ امروزي را نشان بدهد، به تبيين و تشريحِ نظرگاهِ يكي از
تئوريسينهاي اصلي اين جريان، يعني ناصر خسرو «حجت» فرقهي باطنيه [اسماعيليان] ـ
كه نزديكي ويژهاي با دريافتهاي فقهي علماي شيعي دارد ـ پرداخته، مينويسد:
«ناصر خسرو… به “مدد” همين
“عقل” است كه واقعيتٍ تاريخيِ كشتارِ كفار به دستور محمد، حد زدن [و سنگسار] زاني
و زانيه، قتل تبهكاران و راهزنان، يا قطع ضربدري دست و پاي آنان را از مقولهي امر
به معروف و نهي از منكر ميشمارد و شايسته ميخواند… به همين ترتيب و سبب نيز اين [اعمال] را “حكمتي سخت بزرگ” مينامد
كه محمد كافران را كشته است… محمد ميدانسته كه منع كافران از بتپرستي و دعوتشان به پرستش
خدا، به جايي نخواهد رسيد. اين است كه محمد از سرِ نيكخواهي و به صلاحِ خودِ
ايشان، كافرانِ “پند ناپذير” را ميكشد تا “پند پذيران” عبرت گيرند و ايمان آورند…» (45)
واژهي «عقل» را هم
شاهرخ مسكوب در كتاب «چند گفتار در فرهنگ ايران» چنين به تصوير كشيده است: «اين
“عقل” پيش فرضهايي دارد، مانند توحيد، رسالت، كلام الهي و آخرت؛ جز خدا خدايي
نيست [لا اله الا الله] محمد، پيغمبر، و قرآن كلام خداست و دنياي ديگر و معاد وجود
دارد. اينها از جمله پيش فرضهاي هستي شناسي (Ontologie)
ديني [اسلامي] است و “عقل” در درون اين دايره ـ هرچند بزرگ و گسترده ـ تحقق ميپذيرد،
رشد ميكند و به غايت ميرسد. هدف عقل، اثبات همين فرضهاي اوليه [يا بنا بر جهانبيني
ديني اثبات همين بديهيات] است.» (46)
و همو در پانويس
همين صفحه از قول «مهدي محقق» در كتاب «بيست گفتار در مباحث علمي و فلسفي و كلامي
و فرق اسلامي» ميافزايد:
«از تعريفهاي بالا
چنين نتيجه گرفته ميشود كه متكلمان، يعني آنان كه عالم به علم كلامند، بايد آنچه
را كه واضع شريعت يعني پيغمبر آورده، با دليلهاي عقلي اثبات كنند و نيز آنچه را
كه گذشتگان و اهل سنت در تفسير و توجيه امور ديني گفتهاند، تائيد نمايند. گذشته
از اين آمادگي داشته باشند كه اگر مخالفان دين و نوآوران خواسته باشند شبههاي در
دين ايجاد كنند، يا تغييري در آن بدهند، آن را رد نمايند.» (47)
«به همين سبب مفهوم
عقل در اسلام، اساسا با عقل سنجشگر (Raison critique) در
تفكر و فلسفهي غرب متفاوت است؛ زيرا اين عقل پيشفرض و هدف داده شدهاي ندارد؛
بلكه آنها را از خود برميآورد، همه چيز و از جمله خود را نقد ميكند و در خدمت
هيچ هدف، ايمان يا حقيقتي نيست. بلكه خود ملاك “حقيقت” است» (48)
به بيان سادهتر
براي متوليان اسلام، دايرهي بستهاي وجود دارد كه عقلِ مسلمانان «فقط» ميتواند
در اين دايرهي ابداعي رفت و آمد كند. از سوي ديگر فرد مسلمان، در اين دايره هم حق
ندارد ذرهاي شك و ترديد در برخي اصول يا فروع و يا حتا حواشي دين و مذهب به
«عقل»اش راه بدهد. يعني عقل، قبل از اين كه بتواند وارد پهنههاي آموزشي و تجسسي
بشود، از همهسو به سيم خاردارهايي برميخورد كه تكفير و تفسيق و ديگر اتهامات
ديني، ابتداييترين بازتابهاي آن است. در خود اين دايره هم وظيفهي «عقل» در
اثبات، تائيد و تاكيد بر «بديهيات» دين خلاصه شده است. هر چقدر هم كه علما اين
دايره را بزرگ نشان بدهند ـ كه نميتوانند و با اعتقاداتشان مشكل پيدا ميكنند ـ
دست بالا ميتوانند اجازه و امكان تحركاتي را تنها در وجه اثباتي حقانيت خود دين
بدهند. اين دايرهي حكومتي هم زمينهاي است خونين كه در نهايت تنها براي اختراع
انواع فرقههاي ديني به كار ميآيد. در خود اين دايره و در همين زمينهي باصطلاح
«راسيون» هم كشتارهاي فرقهاي ميان هفتاد و دو مذهب موجب شده است كه تمام انرژي
مردم ساكن اين نواحي هرز رفته، به همين دايرهي مجاز و براي اثبات خود دين و مذهب
تخصيص داده شود. دايرهاي كه سرگيجهي دور زدن در آن، عمر، انرژي و استعداد همهي
مسلمانان را در اين 1400 سال هدر داده است.
غرب هم تنها با
شكستن و فاصله گرفتن از اين دايرهي دينسالاري بود كه توانست در اين همه پهنههاي
گستردهي علمي و فني و حقوقي و هنري و فرهنگي و مدني و… به چنين دستآوردهاي درخشاني دست يابد. اما متاسفانه مسلمانان هنوز
هم در همان دايرهي ابداعي، در پي نقد و تقرير آداب نجاست و طهارت و اقسام غسلها
و تفريقهاي وضو بين انواع مسلمانان جهان، سرگيجه گرفتهاند و نميتوانند از اين
دايرهي خطرناك كمي فاصله بگيرند.
بد نيست اين را هم
تاكيد كنم كه من اساسا به بحث فلسفي اين ديدگاه كه با توجيه و تاويل، خشونت را
تئوريزه كرده و براي آن توجيهاتِ فقهي و شرعي و ديني ميتراشد كاري ندارم. اين بحث
را هم دوستدار و هم مسكوب در كتابهاشان به روشني بررسيدهاند؛ بلكه ميخواهم به
بعضي از فجايعي كه اين گونه توجيه و تاويلها از دين اسلام، در رابطه با كفار و مشركان
[يا به بيان امروزيها دگرانديشان] به بار آورده و ميآورد، بپردازم.
در يك نمونهي
ديگر، رفتار يكي از راهبران و جانشينان تئوريسين اين مكتب، اينگونه نمودِ تاريخي
يافته است: «[عمر] يك روز اطلاع يافت [كه] يكي از فرزندانش شراب نوشيده است. لذا
دستور داد او را تازيانه زدند تا زير ضربات تازيانه جان داد.» (49)
در توجيه اين رفتار
خشونت آميزِ راهبران اوليهي اسلام هم، بسياري از اسلامزدگان ـ نظير علي شريعتي ـ
كوشيدهاند تا اين «حد زدن» را نتيجهي عدلِ بيهمتاي عمربن خطاب نشان دهند؛ حتا
آن را رمانتيزه ميكنند كه:
«عمرِ رهبر ميزند و عمرِ پدر گريه ميكند!» بدون اين كه در نظر بگيرند كه
اين رفتار، يك واجب ديني و اسلامي است و يكي از شيوههاي مسلمان سازي همهي انسانها،
يا وادار به تسليم كردن ايشان است. متولي اين دين هم ـ نه اينكه نخواهد ـ نميتواند
هيچ رحمي، حتا در مورد فرزندانش داشته باشد، و به راحتي و دست بالا با فرو ريختن
قطره اشكي، به تكاليف شرعياش جامهي عمل ميپوشاند.
چنين رفتاري نمونههاي
بسيار ديگري نيز در تاريخ اسلام و رفتار حاكمان و رهبران قشري اسلامي ـ نظير آيتالله
محمدي گيلاني ـ دارد. اين حاكمان، براي استقرار احكام دينشان از اينكه حتا
فرزندانشان را نيز قرباني استمرار حكومتشان بكنند، بيمي نداشتهاند؛ چرا كه با اين
شيوه، از ديگراني كه در حيطهي حكومت ايشان زندگي ميكردهاند ـ نيز ـ زهرِ چشم ميگرفتهاند.
اين خشونتهاي
اسلامي، بازتابهاي نگرانكنندهي ديگري هم داشته است كه آپارتايد ديني و نژادي،
كمترين خطر آن بوده است: «[عمر] عرب را بر ديگران برتري داد و گفت: اين كار بدي
است كه عربها يكديگر را اسير كنند؛ چه، خداوند كشور پهناور عجم [ايران] را براي
اسير گرفتن عربها آماده كرده است.» (50)
يا به قول محمدٍ
پيامبر: «براي نطفههاي خود جاي مناسبي انتخاب كنيد و از سياهان بپرهيزيد [چرا] كه
سياهي رنگ زشتي است.» (51)
«زنِ
آزاد مايهي اصلاح خانه است و زنِ بنده [كنيز] موجب فساد خانه است.» (52)
آنچه اساسي و زيربنايي است اين كه حتا متوليان
باصطلاح نوانديش، اصلاحطلب و رفرميست اين مكتب هم نميتوانند دريافتشان را از اين
دين، از زيرِ تيغِ توجيهٍ خشونتهاي صدر اسلام؛ بخصوص در دوران محمد تا علي [محمد،
ابوبكر، عمر، عثمان و علي] تصفيه كنند. دست بالا ميكوشند اينگونه رفتارهاي
بنيانگزاران اسلام را توجيه و تاويل كرده، اين رفتارها را در زرورق مفاهيمي
«امروزي پسند» بستهبندي كنند. در واقع اگر شيعيان و متوليان تشيع، مشكل و مسالهاي
هم با سه تن از خلفاي راشدين دارند، در زمينهي خاص تنظيم رابطه با دگرانديشان نيست؛
بلكه تنها در مرز خلافت و اين كه خلافت، حق چه كسي است، ادعاها و دعواهاشان تمام
ميشود. به اين دليل روشن كه: مسلماني كه با اِعمال خشونت مخالف باشد و خشونتهاي
مستمر اعمال شده از سوي متوليان اين مكتب را نپذيرد، نميتواند مسلمان و شيعي به
مفهوم واقعي آن باقي بماند؛ چرا كه فرع اساسي دين و مكتبش ـ جهاد ـ را «تعطيل»
كرده است، و كسي كه اين اصل [يا فرع دين] را تعطيل كند، ديگر مسلمان و شيعي تعريف
نميشود.
به قول ميرزا
آقاخان كرماني: «آه آه طبع خونريزي و خونخواري كه نزد وجدان تمام ملل ننگ و عار
است، نزد ايرانيان مايهي مباهات و افتخار شده؛ چنانچه در فضايل علي مينويسند: به
خندق مدينه هفتاد [هفتصد] يهودي دست بسته را در برابر نظر اولاد و عيالشان سر بريد
و از براي تسخير شامات در ليلهالحرير هزار مسلمان را با شمشير دو نيم نمود كه
بامدادان دستهاي خود را از خونبستههاي كشتگان با آب گرم شست و افتخار كرد كه من
هزار مسلمان را ديشب سر بريده و از [دم] شمشير گذرانيدهام.» (53)
بد نيست تاكيد كنم
كه اگر من، همهي اين راهبران اسلامي را در يك ردهي رفتاري نشان ميدهم، به اين
دليل است كه هيچ گونه تفاوتي در نگرش و رفتار ايشان نميبينم. ايشان ـ همهشان ـ
يك الگو و يك راهبر را نمونهي رفتاري داشتهاند. اختلافهاشان هم آنقدر ذرهبيني
است كه تنها به كار فرقه سازان و فرقهبازان ميآيد، نه كساني كه ميكوشند تصوير
اين مكتب را در هزارهي سوم و در رابطه با مردم به صورتي عيني، مادي، واقعي و
ملموس به نمايش بگذارند؛ چرا كه خشونت چه در كتاب، چه در سنت و عترت پيامبر بارها
و بارها تاكيد و تائيد شده و در واقع تنها شيوهي تنظيم رابطه با پيرامونيانِ اين
مكتب شناخته شده است. به همين دليل هم براي پرهيز از هرگونه «تخصصي كردن» و دستهبندي
كردن اين مكتبِ يك دستٍ
فكري ـ دست كم در زمينهي خشونت ـ بيهراس از هرگونه شيعهگري يا سنيگري و
ديگر فرقههاي اسلامي، بايد رفتار متوليان اوليه و در يك مقايسهي تطبيقي، رفتار
متوليان بعدي اين مكتب را به تصوير كشيد!
حتا ميتوان خشونت
تئوريزه شده در مذهب تشيع را در افسانههاي اتوپيايي اين نگرش به روشني ديد. به
عنوان نمونه، خشونت حتا در داستانهاي منسوب به «امام زمان» و دوران ظهور اين منجي
شيعيان نيز راه يافته، تنها راه پيروزي اين امام ناپيدا را يك خونريزي افسار
گسيخته ميانگارد؛ به طوري كه خون، تمام شهر مكه را برميدارد و اين خونريزي، به
انتقام خون كشته شدگاني است كه به باور شيعيان، متوليان شيعه در همان 1300 سال پيش
مثلا در عاشوراي سال 60 يا 61 هجري قمري از دست دادهاند.
«[ملايان] سپس كه
داستان امام ناپيدا پيش آمده و ناچار شدهاند كه چشم به راهش دارند، همان را نيز
مهدي گردانيده، اينبار به سودجويي درستي[!] از آن افسانه پرداختهاند… چيزي كه هست
اينان به مهديگري نيز رنگهايي افزوده، به سخنان شگفتي برخاستهاند: پيش از مهدي،
دجالي پديد خواهد گرديد. روز پيدايش مهدي… ياران امام كه 313 تن بوده، از شهرهاي شيعه نشين [شيعه نشين آن
روزي] از طالقان و قم و سبزوار و كاشان و مانند اينها خواهند برخاست. با “طيالارض”
خود را به مكه خواهد رسانيد. امام، شمشير كشيده، يا الثارات الحسين گفته، به گرفتن
[انتقام] خون حسين خواهد پرداخت. هرچه بنياميه و بنيعباس است خواهد كشت. چندان
خواهد كشت كه پيرامون كعبه، درياي خون گردد. مردم خواهند گفت: “در خونريزي اندازه
نميشناسد.” در پاسخ ايشان، امام به منبر رفته، با چشمهاي اشكآلود، لنگه كفش
پارهي خونآلودي را [كه لنگه كفش علياكبر است] به دست گرفته خواهد گفت: من اگر
همهي جهان را بكشم، كيفر اين كفش نخواهد
بود!» (54)
«روايات شريفه،
حاكي از اين است كه انقلاب و حركت حضرت مهدي (ارواحنا فداه) بعد از فراهم شدن
مقدمات و آمادگيهاي منطقهاي و جهاني، از مكه آغاز ميگردد… و طبق بيان روايات، در سطح جهاني، نبردي سخت بين روميان (غربيان)
و بين تركها و يا هواداران آنها “كه ظاهرا روسها” باشند، به وجود ميآيد، تا
جايي كه به يك جنگ جهاني منجر ميگردد… » (55)
اين گونه تعابير و
تفاسيرها همه به اين دليل است كه «خشونت» جايگاه ويژه و والايي در تعاليم قرآني
اسلام و سنت پيامبر دارد. چرا كه: «واقعيت
زيربنايي اين است كه با آنكه پيوسته، سخن از تاريخ 1400 سالهي اسلامي ايران رفته
است و ميرود؛ [ولي] در هيچ مقطع زماني، از اين تاريخ، اسلام، به صورت يك [دين يا]
مذهب، به ايرانيان عرضه نشده است؛ تا اصولا امكان ارزيابي آن، از جانب انسان، به
ميان آمده باشد، و دينداري يا بيديني كساني از آنان ـ چه ديروز و چه امروز ـ
بتواند به پرسش گرفته شود. آنچه در سراسر اين 14 قرن، به نام مذهب، به مردم ايران
عرضه شده است، يك چماقداري سياسي بيوقفه بوده است، كه به صورت ابزار فرمانروايي و
غارتگري، مورد بهرهبرداري عرب و ترك و تاتار و تركمن قرار گرفته است؛ بيآنكه حتا
يك روز ـ در همهي اين مدت ـ مفهوم واقعي يك مذهب، مطرح شده باشد. آنچه [كه] 1400
سال پيش بر ايرانيان گذشت، از آغاز تاريخ تمدنهاي بشري، تا آن زمان، بر هيچ كشور
و ملت ديگري نگذشته است. زيرا كه اصولا، پيش از آن، هيچ آئين ديگري ـ چه اساطيري و
چه توحيدي ـ با شمشير پا به ميدان نگذاشته است!» (56)
ابن هشام از يهودي
كوري ياد ميكند كه باغي داشته است. لشكر پيغمبر به فرماندهي خود پيامبر، براي رد
گم كردن در يكي از غزوات، از ميانهي اين باغ ميگذرند. اعتراض يهودي كور را هم
چنين پاسخ ميگويند:
«سيد عليه السلام
گفت: ما را دليلي ميبايد به راهي ببرد كه نه برابر لشكر كفار باشد. و در ميانهي
راه باغي از آن جهودي نابينا بود و آن جهود دشمن خدا [!] و رسول بود و راه در ميان
باغ بنهادند و ميرفتند. و آن جهود نابينا ـ چون بدانست كه لشكر پيغمبر عليهالسلام
است كه
ميگذرند ـ برخاست و خاك در روي مسلمانان ميافشاند و بانگ ميداشت و ميگفت:
اي محمد، اگر راست ميگويي و تو رسول خدايي، چرا لشكر در باغ من رها ميكني؟ من تو
را بحل نكنم و به قيامت از تو قصاص خواهم. صحابه بشتافتند كه وي را بكشند، پيغمبر
عليه السلام گفت: لا تقتلوه، فهذا الاعمي القلب، اعمي البصر. گفت: وي را رها كنيد
كه وي را دل و چشم هر دو كور است.» (57)
البته ميشود از
نويسندهي فقيد «سيرت رسول الله» پرسيد كه: اين يهودي نابينا كه به باور ايشان
دشمن خدا و پيغمبر بوده، چگونه است كه به دليل ضعف و ناتواني و نابينايي، حوالهي
قصاص لشكر پيامبر را به روز قيامت ميكند؟ چرا پيامبر را براي عبور غيرمجاز از
باغش حلال نميكند؟ متاسفانه بايد گفت كه در فهم اين نويسندگان معتقد مسلمان،
اعتراض به هر تجاوزِ سپاهيان پيامبر، مخالفت با خدا و رسول اوست. در نهايت اين
مسلمانان راستين، تنها خداي محمد [الله] را به رسميت ميشناسند و خداي ديگران، يا
اديان و باورهاي ديگر از ديدگاه ايشان هيچگونه رسميتي ندارد!
البته اين هم واقعيتي است كه تاريخ جهان
خالي از خشونت نيست. بسيار بودهاند شاهان و ديكتاتورهايي كه استمرار چندسالهي
حكومتشان را تنها به مدد خشونت و كشتار مخالفين ممكن كردهاند؛ اما همگيشان، پس
از حذف و نابودي، دست بالا به حافظهي تاريخي مردم يا به لابيرنت تو در توي كتابخانهها
سپرده شدهاند. آنچه اما تئوريسينهايي از دست اسلاميون انجام دادهاند، توجيه اين
خشونتهاي مادون تمدن و تقديس اين اعمال وحشيانه است كه در خوشبيانهترين صورت،
متعلق به همان دوران بدويت و توحش است و نه اين روزها؛ دوراني كه اساسا شيوهي
تحميل عقيده به ديگران، به ضربِ زور و تحميل و شمشير و گلوله و اعدام و سنگسار به
سر رسيده است. شيوهاي كه در نهايت متعلق به همان دوران شمشيركشي و بدويت انسانهايي
است كه اساسا روشِ ديگري را براي طرح و تحميلِ عقيدهشان نميشناختهاند!
يكي از سادهترين
بازتابهاي آنگونه تقديس و توجيهها در آستانهي هزارهي سوم، صدور تروريسم دولتي
و كشتار دگرانديشان، تحت لواي قوانين حكومت اسلامي است. تئوريسينهاي
«پروتستانتيسم اسلامي» هم با اين كه در بعضي نكات ظريف همانند هم نميانديشند، اما
در رابطه با حذف و طرد دگرانديشان ـ به هر شكل و امكانِ ممكن ـ نقطه نظر مشتركي
دارند؛ چرا كه به باور ايشان: «افراد يك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ يكگونه
ميانديشند و ايماني يكسان دارند و در عينحال در [برابر] يك رهبري مشترك اجتماعي
تعهد دارند.» (58)
البته مشكل بتوان
از اينگونه روشنفكرانِ مدعيِ رفرميسمِ اسلامي، «رو در رو» و بدون هراس از تهمتٍ ارتداد [!]
پرسيد: زماني كه «همهي افراد يك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ يكگونه ميانديشند
و ايماني يكسان دارند و در عينحال در [برابر] يك رهبري مشترك اجتماعي تعهد
دارند.» تكليف كساني كه اينگونه نميانديشند و در برابر «رهبري [ديني] مشترك»
تعهدي حس نميكنند، چيست؟! و اصولا چگونه ميشود انسانهايي را با شيوههاي تربيتي
و آموزشي متفاوت و «رنگ و خون و خاك و نژاد» مختلف و ميزان سواد و فرهنگ و فهم
گوناگون يككاسه كرد و همه را در كيسهي «يكگونه انديشيدن و يكگونه تعهد اجتماعي
داشتن» ريخت؟! بعد هم اگر شد، پرسيد: تكليفٍ آناني كه كمي با اين قالب از پيش
تدارك ديده شده زاويه دارند، يا هيكلشان در اين «كيسهي همگونهگي» تاب نميآورد،
يا نفسشان از اين همه تكرار بند ميآيد، يا نه اصلا حوصلهشان سرميرود، چه تكليفي
دارند و كدام زندان اويني را براي ايشان تدارك ديدهاند كه حضرت امام سيزدهم
[سيدروحالله موسوي خميني رحمهالله عليه] «زير ريزش باران وحي» و امام سيدعلي
حسيني خامنهاي [مدظله] «زير ريزش باران ترس از سرنگوني» تداركش را نديدهاند؟!
به همين دليل هم
اين علماء با تبيين و توجيه اعمال و رفتار بنيانگزاران اين مكتب، در واقع رفتار يك
مسلمان واقعي، راستين، ناب، محمدي، اصولي و قشري را موجه جلوه ميدهند و ـ چه
بخواهند و چه نخواهند ـ در نهايت زمينهساز استمرار حكومتي از نوع حكومت اسلامي
فعلي حاكم بر ايران ميشوند؛ همانگونه كه متولياني از دست ناصر خسرو و بعدها هم
سيدمحمود طالقاني، علي شريعتي، عبدالكريم سروش و ديگرانِ اين طيف، زمينه سازِ آن
بودهاند. تبيينات و توجيهات اين علماء هم ظرفي است براي كشتار و غارت مردماني با
انديشهها و باورهاي ديگر و حتا همان يككاسه شدههاي ياد شده.
اينگونه آموزشهاي
تئوريك و پراتيك، همچنين اين نوع تبيين از اتوپيا و مدينهي فاضلهي شيعي كه
تنها از طريق «خونريزي بياندازهي» منجي آن و «پيروزي در جنگ سوم جهاني» تصوير
شده است، مسلما راه را بر هرگونه همزيستي مسالمتآميز و گفتوگو با ديگران و
تحمل دگرانديشان ميبندد؛ چرا كه اين مسلمانان، حتا باصطلاح رفرميستهاشان ميدانند
كه چگونه دينشان اجازهي تصرف در جان و مال و ناموس ديگران را داده است. تنها لازم
است يك حاكم شرع و يا يك مفتي دين بر كافر، مشرك، منافق، بيدين، مرتد، زنديق و … بودن اين
ديگران مهر تائيد گذاشته، دست مسلمانان و «مجاهدان» و «مجاهدين» را بر جان و مال و
ناموس ايشان باز كند.
«سورهي انفال آيهي
3 “اذا تتلي عليهمم آياتنا، قالو قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا
اساطيرالاولين” [يعني چون خوانده شود بر ايشان آيتهاي ما، گويند شنيدهايم و اگر
ميخواستيم بمانند اين را ميگفتيم. اين آيات چيزي جز افسانههاي پيشينيان نيست!]
گويند [كه] اين جملهي نصربن حارث است كه در جنگ بدر اسير شد و پيغمبر امر كرد [به
خاطر همين اعتراض و بيان اين مطلب] عليبن ابيطالب، گردن او را بزند.» (59)
در الگو برداري از
سرچشمهي اصيل بنيانگزاران اسلامي است كه حكومت فعلي اسلامي در ايران به چنين
جناياتي دست مييازد و هيچ نگرانياي هم از تغييراتي كه در پهنهي زمان پيش آمده
است، ندارد؛ چرا كه چنين اعمالي براي ايجاد رعب و وحشت بين شهروندان، يك وظيفهي
مبرم الهي و نص صريح قرآن مجيد است!
«قوهي قضائيهي
حكومت اسلامي ايران… حكم اعدام يك متهم را از طريق قطع گردن به مرحلهي اجرا گذاشته
است. قطع گردن از طريق يك ضربهي بسيار شديدٍ يك شمشيرِ آخته انجام شده است.
«روزنامهي “كيهان”
چاپ تهران در شمارهي چهارشنبهي خود نوشت: اين حكم در شهر زابل [استان سيستان و
بلوچستان] در جنوب شرقي ايران اجرا شده است.» (60)
و در خبر ديگري
«روز چهارشنبهي گذشته، بار ديگر اجراي مجازات سنگسار در مورد يك زن جوان 30 ساله
به اجرا درآمد و محكوم، در زندان اوين “رجم” شد… روزنامهي انتخاب نوشت: مريم ايوبي كه لحظاتي قبل از آغاز اجراي
حكم، غسل كرده و كفن شده بود، ساعت 5 سحرگاه روز گذشته [چهارشنبه] به همراه
برانكارد به محل تعيين شده انتقال داده شد و در ميان انبوهي از خاك قرار گرفت و
سپس حاضران با پرتاب سنگ “مراسمِ [تماشاييِ] سنگسار” را برگزار كردند. بنا بر اين
گزارش، جسد محكوم به بيابانهاي ورامين منتقل شد و سپس با ريختن بنزين آتش زده
شد.» (61)
و در خبر ديگري،
دخترك 25 سالهاي را در يكي از ميدانهاي بزرگ شهر تهران، براي عبرت تاريخ و ملت
ايران، به دست زن ديگري كه در پست «ميرغضب حكومت اسلامي» به انجام وظيفهي شرعي و
حكومتياش مشغول بود، به دار كشيدند. عكسهاي اين جنايت وحشتناك علني، هنوز هم
زينتبخش سايتهاي اينترنتي و نشريات مخالفين جمهوري اسلامي است.
در همين راستا ميتوان
از ابن هشام نيز يادكرد كه در «سيرهي رسولالله» شمهاي ديگر از اين نوع خشونت را
چنين به تصوير كشيده است:
«… چند نفر از
قبيلهي بحيره، زار و بيمار نزد پيغمبر آمده، از او مساعدت خواستند. [محمد] آنها
را بيرونِ مدينه نزد شتربان خود فرستاد، تا از شير او بنوشند و شفا يابند.
«پس از استفاده از
شير شتر و آسوده شدن از رنج، [اين افراد] شتربان را كشته، خار در چشمش فرو كردند و
شتر را با خود بردند. چون خبر به پيغمبر رسيد، چنان به “خشم” آمد كه بي درنگ “كرز
بن جابر” را به دنبال آنها فرستاد. پس از آنكه همه را اسير كردند و به حضور محمد
آوردند، امر كرد كه دست و پايشان را قطع و چشمانشان را كور كنند.» (62)
بعد هم همگي ايشان
را كشتند.
البته اين شيوهي
رفتار ميان اعراب چندان ناشناخته نبود. اعراب اساسا از طريق همين شبيخونها و جنگ
و گريزها و به هزينهي ديگران زندگي ميكردهاند. با اين حال در هر قانوني حتا
احتمالا در همان قوانين عرفي و غير انساني اعراب بدوي، يك قبيله را در ازاي يك تن
به چهار ميخ نميكشيدهاند! اين رفتار [قطع دست و پا، كور كردن چشم افراد يك قبيله
و بعد هم كشتار ايشان] جز «خشم» تفسير ديگري ندارد؛ اما مسلمان و شيعي، آنجا كه به
اينگونه خشونتها برميخورد، يا اساسا منكر اصل سند ميشود، يا براي آن كلي توجيه
ميتراشد كه خودِ اين توجيهات، در حقيقت تاكيدي بر اين امر است كه چنين خشونتهايي
روي داده است؛ اما براي آن «حكمت»هاي خاصي را ـ مثلا از نوع ناصر خسروياش ـ به
پيامبر نسبت داده، در بهترين حالت آن را وحي مْنزَل از سوي اللهِ «قهار و مكار»
تفسير ميكنند.
با اينحال در تمام
طول تاريخ، جنگ، تجارت پربركتي بوده و گاه حتا تنها منبع درآمد بسياري شده است: «… اما اعمال زور،
نه فقط در داخل اجتماع و براي دفاع [از] اجتماع در برابر دشمنان به كار ميرفت؛
بلكه جنگ در اين دوره به صورت صنعتي سودآور
به وجود آمد و به عنوان يك حرفه و شغل شناخته شد. چه، جنگ منشاء درآمد و
سود بود. و اسراي جنگي را كه سابقا ميكشتند، اكنون به غلام و برده تبديل ميكردند.
حاصل و ثمرهي كار بيشتر شده بود، كارِ برده سود بخش بود. به اين ترتيب به تدريج،
به طوري كه براي مردم مشهود نبود، طبقهي بردگان پديد آمد و تقسيم جامعه به طبقهي
آزاد و برده صورت گرفت و استثمارگران و استثمار شدگان، در برابر هم قرار گرفتند و
عصر جديد، يعني دوران اجتماع طبقاتي آغاز گرديد.» (63)
البته اين دريافت
از موضوع تاريخ تكامل اجتماعي، تا زماني كه عاملي به نام دين بر آن علاوه نشده
بود، روشي سنتي بود و هر از گاهي قبيلهاي بر مردمي متمدن، يا حتا غيرمتمدن آن
دوران يورش ميبرد و نه تنها دسترنج ساليان ايشان را غارت ميكرد كه براي چپاولهاي
بعدياش از همان مردم برده و «سرو» و كارگر وابسته به زمين ميتراشيد.
در زمينهي مشخص
اسلام، اين گونه تجاوزها تنها از كساني ساخته بود كه به مقام والاي «مجاهد» ارتقاء
يافته بودند. در حالي كه بنيانگزار اين مكتب، اين خوي استثماري را در نهاد اين
مذهب نهادينه كرد و اين قوانين را اساسا ابدي، ازلي، غيرقابل تغيير و ناشي از
ارادهي قاهرهي خداوندي تصوير كرد. به همين دليل هم اين روزها كه جهان فاز نويني
را بر اساس آزاد بودن تمام انسانها ـ فارغ از هر گونه تفريقي ـ ميگذراند، اين
شيوهي رفتار كهنه به نوعي دستورالعمل ديني تعبير ميشود، و متوليان اين مكتب با
استناد به همين تئوريها و اعمال متوليان اين دين در 1400 سال پيش است كه به
رفتارشان پوشش تقدسي غيرقابل تغيير ميپوشانند و آن را به تنها شيوهي تنظيم رابطه
با ديگران و دگرانديشان بدل كردهاند. و اينگونه است كه خشونت از تمامي آموزشهاي
اين دين آسماني چهره مينمايد.
اين خشونت هم در
چند وجه مشخص عمومياش آنقدر شناخته شده است كه نيازي به تاكيد ندارد؛ اما براي
اين كه بحث نيمهكاره نماند، يا براي آناني كه ممكن است «از بيرون در دين نظر
كنند» و شناخت سيستماتيكي از اين آموزشها، قوانين «الهي» و غيرقابل تغيير نداشته
باشند، نمونهي ديگري از اين خشونتها
را نشان ميدهم تا نمايي ـ هرچند گذرا ـ از پيروان پيامبر، يا مثلا «كلب آستان علي
ـ عباس» داده باشم!
«شاه عباس كبير در
ژوئيهي 1599 ميلادي هيئتي به روسيه، آلمان، فرانسه، اسپانيا، انگلستان و اسكاتلند
و به نزد پاپ رم و بلندپايگان ونيز اعزام كرد. اعضاي اين هيئت عبارت بودند از
اوزون علي بيك [طبق زيرنويس مترجمان حسين علي بيك] نمايندهي ايران و چهار نجيبزادهي
ايراني سلحشور… پانزده خدمتگزار ايراني و سر آنتوني شرلي معروف… اما وقتي در
آوريل 1901 [اشتباه چاپي است و تاريخ درست 1601 است] به رم رسيدند و دو ماه در
آنجا اقامت گزيدند، از آنها پذيرايي شاياني شد… كه در آنجا سه نفر از چهار نجيبزادهي ايراني [شواليهها] به دين
كاتوليك گرويدند و به دن فيليپ، دن دي گو و دون ژوان ايران موسوم گشتند.
«… دون ژوان كه از
كيش اسلام روي گردانده بود، جرات نميكرد به ايران برگردد و به سرنوشت “مرتدان”
دچار شود… در
عالم آراي عباسي… ميخوانيم: اين شخص اخير [دون ژوان يا حسين علي بيك] كه باعث خشم
شاه [عباس صفوي] شده بود، بدون اين كه فرصتي براي توضيح يا عذرخواهي داشته باشد،
به فجيعترين وضعي كشته شد. و شاه براي اسپانياييها توضيح داد كه دليل رفتارش با
شخص مذكور اين بوده كه وي، ضمن ماموريت مرتكب چندين عمل خيانتكارانه و زشت شده
[است]؛ مانند بازكردن نامههايي كه ممهور به مهر شاهي بوده و فاش كردن مضمون آنها
و جامهي عزا بر تن كردن در سوك ملكهي اسپانيا و… شاه چنين نتيجه گيري كرد: ولي مهمترين خطايش و دليل اصلي مجاراتش
اين بود كه او چنان با ملازمان خود بدرفتاري كرده و آنقدر آنها را آزرد كه
چندتاشان به دين مسيحيت گرويده و در اروپا ماندگار شدند تا بدين وسيله از دستش
خلاص شوند؛ بنابراين غيرت اسلامي اقتضا ميكرد كه او مجازات شود و به سزاي اعمال
خود برسد.» (64)
متاسفانه پس از به
قدرت رسيدن حكومت فعلي اسلامي در ايران، بسياري از ايرانياني كه اِعمال چنين خشونت
افسار گسيختهاي را از سوي ايرانيان بعيد ميدانستند، كوشيدند اين رفتارهاي خشونتآميز
را ناشي از عربيت اين حاكمان تعريف كنند. اين تفسير و اينگونه نگرش به موضوع
خشونت ديكتاتوريهاي مذهبي، هر زمينه و هر پيشدرآمدي هم كه داشته باشد، در نهايت
زمينه ساز ايجاد نوعي فاشيسم خواهد شد كه اساسا پاسخ مناسبي براي رهايي از شرايط
دشوار كنوني حاكم بر كشور نيست.
پژوهشگراني هم
هستند كه به دليل اسلامزدگيهاشان، يا براي رعايت اصل تقيه و در نهايت بيمسئوليتي
در قبال واقعيات تاريخي، رفتار حاكمان حكومت اسلامي فعلي حاكم بر ايران را «حملهي
دوم اعراب به ايران» ارزيابي ميكنند؛ اينان حتا پا را از همين ميدان هم فراتر
گذاشته، حملهي اعراب به ايران را هم در 1400 سال پيش، بيارتباط با اسلام معرفي
ميكنند. به همين دليل هم در «اين تحقيقات در واقع به جاي اشاره به “آمر” [اسلام]
به مامور [اعراب] توجه دارند و نوعي كينهي نژادي نسبت به اعراب را تبليغ ميكنند.
اين محققان توضيح نميدهند كه كدام ايمان يا ايدئولوژياي به اعراب نيرو داد؟ و
اساسا اعراب با الهام از چه اعتقاد و ايماني به ايران حمله كردند؟ و آنهمه قتلعامها
و خرابيها و ويرانيها و غنيمتها و برده گرفتنها بر اساس كدام دستور ايماني يا
توصيهي قرآني صورت گرفت؟ از اينها گذشته اين محققان، وقايع خونين در كشورهاي
عربي [خصوصا الجزاير] را چگونه توضيح ميدهند؟با حملهي دوم اعراب به يك كشور عربي؟!»
(65)
به همين دليل بايد
بر اين اصل پاي فشرد كه: مهم نيست چه كساني با چه مليت يا قوميتي از خشونت، به
عنوان ابزاري براي فرمانروايي بر ديگران سود ميجويند؛ بلكه بايد تصوير دگرانديشان
و ديگرانِ مغلوب را از دريچهي چشم متوليان اين دين به نمايش گذاشت؛ چه اين جماعت
عرب باشند، چه ترك، چه ازبك، چه تركمن، چه حتا ايراني و ايرانيتبار.
اساسا تمام كساني
كه زير عنوان دين به حذف ديگران ميپردازند، در اين مجموعهي خشونتخيز جاي ميگيرند.
زير مجموعهي اين انواع خشونتها هم خودِ دين است و در كشور ايران هم دين اسلام، و
در اين چهار صد سال اخير هم مذهب شيعه. من در كتاب «پشت دروازه تهران» به صورتي
سمبوليك، جنايات شاهان تركِ شيعهي صفوي را زير عنوان بنيانگزاران مذهب رسمي و
دولتي تشيع در ايران نشان دادهام.
در راستاي همين
خشونت زدگي مسلمانان، ابن هشام از دو برادر يهودي ياد ميكند كه هر دو يكي پس از
ديگري مسلمان شده بودند.
«سبب اسلام وي
[برادر اول كه محيصه نام داشت] آن بود كه چون سيد عليه السلام [محمد] كعب اشرف را
به قتل آورد [بفرمود تا هر كجا جهودي يابند او را به قتل آورند] و بعد از آن صحابه
[روي] در نهادند [و] هر كجا جهودي ميديدند، ميكشتند.
«و در ميان يهود
مردي بود محتشم بازرگان و او را يد منت بر همهي يهود بود؛ عليالخصوص بدين دو
برادر محيصه و حويصه كه ايشان هم از قوم يهود بودند… اتفاق افتاد و محيصه بر سر آن بازرگان افتاد كه در حقِ بود و
برادر وي احسان بسيار كرده بود و بدان منت كه بر وي داشت هيچ ابقا نكرد و هم در
حال وي را بكشت. و برادرش حويصه او را بديد كه اين چنين حركت بكرد، دشنام بسيار
بداد و سخنهاي سخت به وي گفت. و گفت كه پوست و گوشت تو كه بر اندام رسته است از
نعمت وي بود و شرم نداشتي كه وي را همي كشتي؟ محيصه گفت: آن كس كه مرا فرمود كه وي
را بكشم اگر فرمايد كه تو را بكشم، هيچ تاخير نكنم و اگر چه برادر مني!» (66)
توجه داشته باشيم
كه اين قاتلِ ولي نعمت خويش [محيصه] يهودياي بود كه مسلمان شده بود.
چنين گنجينهاي از
اسناد تاريخي، به روشني نشان ميدهد كه: مهم نيست چه «مستاني» اين تيغ زنگي را در
دست دارند، بلكه اين تيغِ تيزِ براست كه هر ترك و تاتار و تركمن و ازبك و ايراني و
عربي كه آن را در دست داشته باشد، به نتايج كم و بيش يكساني در حذف و نفي
دگرانديشان ميرسد. به همين دليل هم براي نفي حكومت دينمداران حاكم بر ايران، چارهي
كار آويختن به ايرانيت هيستريك و يا افراطگرايي در ناسيوناليسم نيست. اين عربيتٍ
دينمداران حاكم نبوده است كه ايشان را به چنين وحشيگري و وحشي صفتياي واداشته؛
بلكه خود اين دين و مذهب است كه خشونت را تئوريزه كرده، آن را زير پوشش وحي الهي،
جامهي تقدس ميپوشاند.
مبارزه با عربيت
اين حكام هم ما را از اصل و اساس و از پديدهاي كه چنين تفكر و رفتار خشونتگرايانهاي
را ناشي شده است، باز ميدارد و تم اصلي و دشمن اساسي از چشم و نظر ميافتد و ما
به جاي پرداختن به دلايل اصلي خشونت حاكمان اسلامي، همانند مگسي، پيرامون ظرف
شيريني دور ميزنيم، بدون آنكه بتوانيم دلايل واقعي مسموميتٍ اين «شيريني»
زهرآلودِ حكومتي را بشناسيم.
بد نيست اشاره كنم
كه: اعراب ـ قبل از ظهور اسلام و بدون دين اسلام ـ اقوام پراكندهي مفلوكي
بودند كه تمام پهنهي گرم و گرسنهي سرزمينشان، حتا سرزمين حاصلخيز «يمن»
خوشبختشان، بخش كوچكي از امپراطوري پر وسعت و شوكت ساسانيان را تشكيل ميداد. در
نهايت و با توجه به وضعيت اعراب ـ قبل از اسلام و بعد از آن ـ ميتوان به اين جمعبندي
تاسفبار رسيد كه اين تنها دين خشن اسلام است كه اين مردم بدبخت را كه حتا از
فراهم آوردن رزق روزانهشان هم عاجز بودند و هميشه هم براي لقمه نانِ سياهي با
همسايه و هموطنشان ميجنگيدند، به چنان سبعيتي كشاند كه تاريخ از يادآوري آن شرم
دارد. كما اين كه همين اسلام زير بيرق تركها ـ چه عثمانيها و
چه صفويها و چه قاجارها ـ دستكمي از اعراب قرآن به دست نداشته است؛ در همين
راستا ايرانيان قرآن به دستي نظيرِ متوليانِ حكومت فعلي اسلامي در ايران نيز، تنها
با اتكا به همين دين است كه چنين دستٍ بازي در كشتار ملت ما داشته و دارند، و تنها
با اين اسلحهي اعتقادي است كه توانستهاند اينگونه ـ بدون هيچ گونه نگراني از هر
نوع محاكمهاي ـ شاد و شنگول و منگول، مردم را به چنين فلاكتي دچار كرده، بعد هم
با زن و بچهشان به پيكنيك بروند و خوشحال باشند كه در راه انجام وظايف و تكاليف
مذهبيشان جهاد كرده، به اين ترتيب بهشت عدن را براي خودشان ـ با تمام دختران دست
نخوردهي زيبا و پسر بچههاي ترگل و ورگلش ـ بيمه كردهاند. در آخرين تحليل، دين
در حكومت و در اين سوي جهان دين اسلام در حكومت است كه چنين فجايعي را ميآفريند.
به همين دليل هم بايد دستٍ دين را از حكومت كوتاه كرد و مبارزه براي برپايي يك
دولت سياسي و عرفي و ملي را به مبارزات ضد عربيسم تخفيف و تقليل نداد!
«آيتالله محمدي
گيلانيِ [ايراني و اهل شمال ايران] رئيس ديوان عالي كشور، در گفت وگويي با
خبرنگاران اعلام كرد كه اجازهي اجراي احكام [حد و تعزير و اعدام و سنگسار در ملاء
عام] از سوي رهبري به قوهي قضائيه داده شده است.
«وي در پاسخ به
سوال خبرنگار “نوروز” مبني بر اينكه چه كساني بر ضوابط و مقررات اجراي حد نظارت
ميكنند، گفت: ما حد ميزنيم [تا] از پوست بگذرد، گوشت تن را له كند، و اگر
استخوان را شكست منعي نيست و حتا اگر [متهم] زير ضربهها بميرد، ديه پرداخت نميشود؛
اما تعداد شلاقها نبايد از حد حكم بيشتر شود.» (67)
بنا بر تمام اين
اسناد تاريخي، حملهي اعراب مسلمان به ايران، تنها و تنها با استناد به همين مانيفست
خشونت است كه چنين ابعاد هراس انگيزي يافته است.
«شك نيست كه در
هجوم تازيان، بسياري از كتابها و كتابخانههاي ايران دستخوش آسيب و فنا گشت… از همهي قرائن
پيداست كه در حملهي اعراب، بسياري از كتابهاي ايرانيان از ميان رفته است. گفتهاند
وقتي سعدبن ابي وقاص بر مدائن دست يافت، درآنجا كتابهاي بسيار ديد. نامه به
عمربن خطاب نوشت و در باب اين كتابها دستوري خواست. عمر در پاسخ نوشت كه: آنهمه
را در آب افكن كه اگر آنچه در اينكتابها هست، سبب راهنمايي است، خداوند براي ما
قرآن را فرستاده است كه از آنها راه نمايندهتر است و اگر در آن كتابها جز
گمراهي نيست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از اين سبب آنهمه كتابها
را در آب يا آتش افكندند… از وقتي حكومت ايران به دست تازيان افتاد، زبان ايران نيز زبونِ
تازيان گشت؛ در حالي كه زبان تازي زبان دين و حكومت بود، پهلوي و دري و سغدي و
خوارزمي جز در بين عامه باقي نماند. به همين سبب بود كه زبان ايران در آن دورههاي
سكوت و بينوايي تحت سلطهي زبان تازي درآمد و بدان آميخته گشت و عليالخصوص اندك
اندك لغتهايي از مقولهي ديني و اداري در فارسي وارد گشت.» (68)
در نهايت در يك جمعبندي
از اين همه متون اصيل و اين همه اسناد تاريخي ـ كه اتفاقا مورد استناد خود متوليان
اسلام و شيعه نيز هست ـ ميتوان گفت كه در قرن هفتم ميلادي، ايران كشور پهناوري
بود كه تمام صحراي عربستان تنها بخش كوچك و بياهميتي از اين گسترهي امپراطوري
تشكيل ميداد. قبل از اعراب و بعد از ايشان هم اقوام وحشي ديگري به طمع ثروت و
براي چپاول كشور ايران، به اين گسترهي پهناور حملهها كردند و چند صباحي اين خاك
دلانگيز را به توبره كشيدند؛ اما چند صباحي نگذشت كه فرهنگ مدارا و «تحمل
دگرانديشان» ايراني، اين اقوام مهاجم را در دستگاه گوارشي خود تحليل برد و به بخشي
از دهها قوميت گوناگون ايرانيِ اين گسترهي پهناور بدل ساخت. آنچه اما نبايد
فراموش شود اين است كه هيچكدامِ اين اقوام وحشي اين جسارت را نيافتند كه اين ملت
پرغرور و با فرهنگ را از خويشتن پائينتر قرار دهند. همينكه شكمشان سير ميشد يا
دوباره به قعر صحراهاشان باز ميگشتند يا در تمدن و فرهنگ دلپذير ايران ـ اين مهد
تمدن جهان در قرن هفتم ـ حل ميشدند و به قومي ديگر از اين ملت چندتوي چندپهلوي
چند نژاد و متمدن تغيير مييافتند.
اما اعراب مسلمان
را داستاني ديگر ميبود. ايشان به دليل آموزشهاي ويژهي تئوريكياي كه داشتند،
خود را قوم برگزيدهي خدا ميشمردند كه بار مسلمان سازي ملل ديگر را ـ به هر بهايي
ـ بر دوش ايشان نهادهاند. اجازهي چپاول ثروت و شوكت و غرورِ سرزمينهاي ديگر هم
هديهي خاص خداوند در ازاي مسلمان شدن اين اعراب است. اين چنين ديدگاهي كه نص صريح
خود پيامبر بود، اين قوم ذليل، بدبخت و گرسنه را چنان قدرت و قساوتي بخشيد كه در
سايهي آن توانستند چند قرن تاريخ خاورميانه حتا تا ميانهي اروپا را به خون
آغشته كنند و قرون وسطا را در اين سوي عالم بر لبهي تيز شمشيرهاشان به كشتارگاه
بدل سازند. در تكامل اين نگرش از زمان عمر، فاتح ايران، اسلام به برتري نژادياي
بسيار وحشيانهاي نيز آلوده شد. در همين راستا ايرانيان براي رها شدن از اينگونه
تحقيرها و چپاولهاي مستمر و مداوم و تئوريكٍ اسلامي، به جنگهايي بسيار بسيار
مستمر و مداوم بر عليه هر كسي كه نشاني از عربيت و اسلاميت داشت، كشانده
شدند.
با بررسي اينهمه
سند تاريخي، ميتوان به اين جمعبندي نهايي رسيد كه دين يك مقولهي فردي است و
تنها براي تببين رابطهي انسانِ معتقد با خداي او به كار ميآيد و نه دخالت در
سياست، اقتصاد، فرهنگ و ادبيات مردم؛ چرا كه تاريخ به روشني نشان داده است كه تمام
دست اندازيهاي دين بر حكومت ـ در زمينههايي كه به آن مربوط نيست ـ بازتابي جز
كشتار و نفي و حذف مردمان نداشته است. ارمغان هر حكومت ديني هم ـ حتا براي امت همان
مذهب ـ در نهايت، فقر است و فساد و فحشا و دزدي و چپاول و كشتار و فرهنگ سوزي و
حذف دگرانديشان… هيچ ديني در حكومت هم در اين ميانه استثناء نيست، تاريخ قرون وسطا
نمونهي خوبي براي اثبات اين ادعاست.
متاسفانه دين اسلام
در حكومت هم ـ در تمام دورانها و در تمام كشورهاي مفتوحه ـ بدترين و ننگينترين
كارنامهها را دارد، و تمام شعارهاي متوليان بازگشت به خويشتن و علماي سرچشمهاي
هم در نهايت يك فريب تاريخي است، و براي تداوم بخشيدن به همين شيوههاي خشونت و
همين چپاولها و غارتهاست؛ با اجازهي الله و محمد و علي و ديگران…
در اين برههي مشخص
و حساس تاريخي هم، هر روشنفكر متعهد و مسئولي ناچار است براي رهايي اساسي از زير
يوغ اين نوع استبداد ديني، خودِ دين را به نقد بكشد و از هيچ تكفير و تفسيقي هم
نهراسد؛ چرا كه پاي گزاردن در اين پهنهها كه متاسفانه با جهل مردم و تلاش متوليان
ديني/حكومتي اين مكتب گره خورده است، تنها به عشق رهايي انسانها از سيطرهي خشونت
ديني ميسر است و لاغير! به قول آن فرزانهي عزيز: «تمام حقايق انكار ناپذير در
ابتداي مطرح شدنشان كفر بودهاند!»
براي تاكيد بر
خشونت اين دين و اين مذهب، اسناد بسيار بسيار زيادي در دست است كه اساسا توسط
مومنان و معتقدين به اين مسلك نوشته است. اين جماعت بسيار كوشيدهاند كه خشونتهاي
اعمال شده در صدر اسلام ـ
بخصوص دوران محمد و علي ـ را تئوريزه كرده، آنها را وحي منزل بشمار آورند. در
همين راستا براي توجيه رفتار متوليان فعلي اسلام حكومتي در ايران هم نمونههاي
تاريخي جالبي [!] مطرح كردهاند. اما بايد خوشحال بود كه دنيا عوض شده است. در
هزارهي سوم، در نهايت ارتباطات و آگاهيهاست كه حرف آخر را ميزند؛ هر چند كه
اسلامگرايان و همدستان باصطلاح م.ل آنها، در ادبيات مرگ پرستي دوران اسلام اوليه
و ادبيات حكومتي چند دهه پيش شوروي مرحوم درجا زده باشند!!
پانوشتها:
25 ـ سيرهي ابن هشام، ترجمه و انشاي رفيعالدين بن محمد
همداني، قاضي ابرقو، با مقدمه و تصحيح اصغر مهدوي، چاپ سوم 1377، ليتوگرافي، چاپ و
صحافي سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، نصف دوم، صص 570 تا 571
26 ـ تولدي ديگر، شجاعالدين شفاء ص518
27 ـ سيرهي ابن هشام، نصف دوم، صص563 تا 564
28 ـ تولدي ديگر، ياد شده، 516
29 ـ سيرهي ابن هشام، نصف دوم، ص 583
30 ـ نهجالفصاحه، مجموعهي كلمات قصار حضرت رسولالله اكرم
(ص) انتشارات جاويدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمهي ابوالقاسم پاينده، شمارهي
576، ص 269
31 ـ همانجا، شمارهي 1787، ص 533
32 ـ نخستين ترورهاي فردي و سياسي و كشتارهاي جمعي در جامعهي
مدني اسلامي، باقر مومني، نقل از فصلنامهي كاوه، چاپ آلمان، شمارهي 94، تابستان
1380
33 ـ علي شريعتي، فاطمه فاطمه است، مجموعه آثار 21، ص 191
34 ـ رسالهي توضيحالمسائل، سيد روحالله خميني، انتشارات
بارش مشهد، چاپ سوم، سال 1379، تهران، ص 32
35 ـ تاريخ طبري، جلد چهارم، ص 1369
36 ـ همانجا صص1369 تا 1380
37 ـ فارسنامه، ابن بلخي، ص 135
38 ـ نهجالبلاغه، ترجمهي دكتر سيد جعفر شهيدي، چاپ بيستم،
1380، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، برندهي جايزهي كتاب سال بهمن 1369،
بخشي از خطبهي 147، ص 142
39 ـ همانجا، نامهي شمارهي 4 ص 273
40 ـ همانجا، خطبهي شمارهي 107، ص 100
41 ـ اسلام در ايران، پطروشفسكي، ص 89
42 ـ تاريخ اجتماعي ايران، مرتضي راوندي، جلد دوم، ص 153
43 ـ خاطرات احتشام السلطنه، ص 653، نقل از مقدمهي سه مكتوب
ميرزا آقا خان كرماني، به كوشش و ويرايش بهرام چوبينه، نشر نيما، اكتبر 2001، ص 93
44 ـ سيماي محمد، علي شريعتي، صص59 تا 61، به نقل از كتاب
«پژوهشي در زندگي علي» آله دالفك، فوريه 1994، بن مايهها، صص 114 تا 115
45 ـ درخششهاي تيره، آرامش دوستدار، چاپ دوم، نشر خاوران، سال
1377، ص96
46 ـ چند گفتار در فرهنگ ايران، شاهرخ مسكوب، نام انتشارات
ناخوانا، چاپ اول، پائيز 1371، تهران، ص 94
47 ـ همانجا، زير نويس ص 94، نقل از «بيست گفتار در مباحث علمي
و فلسفي و كلامي و فرق اسلامي، موسسهي مطالعات اسلامي دانشگاه مكگيل، شعبهي
تهران، تهران، سال 2535 (1355) مهدي محقق، ص 3 و 4
48 ـ همانجا، زير نويس ص 95
49 ـ نقش وعاظ در اسلام، دكتر علي الوردي، ترجمهي محمدعلي
خليلي، ص 22، به نقل از تاريخ اجتماعي ايران، مرتضي راوندي، جلد دوم، چاپ دوم،
1354، كتابخانهي سپهر، تهران، ص 66
50 ـ تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ترجمهي علي جواهركلام،
جلد 4، ص34
51 ـ نهجالفصاحه، مجموعهي كلمات قصار حضرت رسولالله اكرم
(ص) انتشارات جاويدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمهي ابوالقاسم پاينده، شمارهي
1133، ص 381
52 ـ همانجا، شمارهي 1404، ص 449
53 ـ سه مكتوب ميرزا آقاخان كرماني، ويرايش بهرام چوبينه، نشر
نيما، اسن آلمان، ص 307
54 ـ بهائيگري، شيعيگري، صوفيگري، احمد كسروي، چاپ خارج از
كشور، ژانويهي 1996، انتشارات مهر، آلمان، ص117
55 ـ سيماي كلي دوران ظهور، نويسنده علي كوراني، مترجم عباس
جلالي، مهرگان، سال هشتم، شمارهي 2 و 3، تابستان و پائيز 1378
56 ـ گفتوگوي بينالمللي فرهنگها… شجاعالدين شفا، كيهان چاپ لندن، شمارهي 800، 11 فروردين1379
57 ـ سيرهي ابن هشام، نصف دوم، ص 650
58 ـ امت و امامت، علي شريعتي، ياد شده، ص 402
59 ـ 23 سال رسالت، علي دشتي، ويرايش بهرام چوبينه، مهرماه
1373، ص118
60 ـ به نقل از كيهان چاپ لندن، شماره 863، 28 ژوئن 2001
61 ـ به نقل از كيهان چاپ لندن، شماره 866، 19 ژوئيه 2001
62 ـ 23 سال رسالت، علي دشتي، ياد شده، ص 151
63 ـ تاريخ اجتماعي ايران، مرتضي راوندي، جلد پنجم، چاپ دوم،
چاپخانهي كتيبه، 1364، ص22
64 ـ تاريخ ادبيات ايران، ادوارد، جي، براون، از صفويه تا عصر
حاضر، ترجمهي دكتر بهرام مقدادي، چاپ اول، گلشن، انتشارات مرواريد، سال 1369، صص
18 تا 20
65 ـ گفتوگوها، علي ميرفطروس، چاپ اول 1998، نشر نيما آلمان،
صص 48 تا 49
66 ـ سيرهي ابن هشام، نصف دوم، صص643 تا 644
67 ـ نقل از نشريهي اينترنتي ايران امروز، 31 اوت 2001
68 ـ دو قرن سكوت و مبارزه، دكتر عبدالحسين زرين كوب، مطلبي
براي «مهرگان» چهارشنبه 10 آبانماه 1329، نقل از مهرگان، سال هشتم، شمارهي 2 و
3، تابستان و پائيز 1378