آزادی شك كردن! 

نادره افشاری

دوست عزيز،

اين را مي   فهمم كه در ايران نمي شود بجز از آنچه تو نوشته  اي، سخني گفت. سقفٍ مقايسه‌ي بين انسانها در ميان اشكالِ مختلفٍ همان مسلمانها است. اگر هم كسي پيدا شود كه دوست نداشته باشد رئيس كشورش الزاما شيعه ي اثني عشري معتقد به غيبت كبراي امام دوازدهم باشد، مرتكب كفرِ لايغفر شده است كه در پوشش شعارها ديگر جايي براي تنفس نمي يابد؛ چه برسد به اينكه بخواهد اظهار وجودي هم در حيطه ي سرنوشت خودش و كشورش بكند.

اما اينكه چرا من اساسا با ورود به اين بحث مخالفم، به اين دليل است كه فكر مي‌كنم در ايرانِ ما انسانهاي ديگر ی هم هستند كه به مذهب و انديشه ها ی ديگر ی باور دارند. مسلمان و شيعه متولد شدن دليلِ بر مسلمانِ شيعه ماندن تا آخر عمر نيست! می شود انسان در باور ی كه به او همراه با خانواده اش تزريق شده است، شك كند و احتياطا روش فكر ی ديگری را برای زندگي اش انتخاب كند. ما پدر و مادرمان را انتخاب نمي كنيم؛ اما فكرمان را كه مي توانيم انتخاب كنيم!

دين و مذهب مثل رنگ پوست و نژاد نيست كه قابل تغيير نباشد؛ هرچند كه اين تقسيم بندی ها هم از نظر من بين انسانها اساسا موضوعيت ندارد.

اما اينكه چرا من واردِ بحثٍ تفكيكٍ انواعِ انديشه‌های مذهبي [شيعي] نمي شوم، به اين دليل است كه اساسا «اسلام» را ديني «ضد آزادی و اختيار» شناخته ام. اگر كتاب لغتي چيزي دمِ دست داشتي و توانستي نگاهي به آن بيندازي، خواهي ديد كه اسلام از ريشه ي «سلم» و به معنای تسليم است. تسليم در برابر خدا. و چون خدا در زندگي روزمره ی ما حياتي عيني، مادی و حقوقي ندارد، مي شود تسليم در برابر پيغمبر و امام. ايشان هم كه چهارده قرن است زنده نيستند. «تز» مهدی موعود هم بيشتر يك نظريه است تا اينكه در حيات سياسي ملتي در هزاره ي سوم بتواند حضوری مادی داشته باشد؛ به همين دليل هم نايبان و جانشينان ايشان مي شوند متوليان حكومت و صاحبانِ جان و مال و ناموس مردم. رده های مختلفٍ تصرف در زندگي مردم را هم از قبل در حوزه ها تقسيم كرده اند. آنچه برای من و تو مي ماند، تسليم بودن يا تسليم نبودن نيست! تفاوت تنها در تسليم بودن در برابر «چه كسي» است! به همين دليل است كه تفاوت بينِ سيد محمود  طالقاني، علي شريعتي، روح الله خميني، مسعود رجوی، عبدالكريم سروش، حسين علي منتظري و ديگران اين طيف، تنها در شكل حكومت كردنِ ايشان بر مردم است. و اگر در كنه ی دعواهاشان دقيق شوی، خواهي ديد كه هر كدام فقط خودش را مجاز به حكومتٍ بر مردم مي داند؛ البته بر همان اساسِ تسليمِ مردم در برابر خداشان كه يعني خودشان؛ به بهانه ی اينكه خودشان را جانشين خدا، پيغمبر و امام مي دانند.

در اين مورد من هم با تو موافقم كه سيد محمود طالقاني آخوند خوبي بود. برای تبليغ  نوعي استبداد مذهبي كه به آن معتقد بود، به زندان رفت، با استبداد غيرِ‌ديني شاه هم مبارزه كرد. دمش گرم!!! اما كسي نيست كه من، حالا و با درك و فهم امروزي ام روی انديشه ی او و مدعيان راه او و شريعتي سرمايه گزاری كنم.

من اساسا با اين نوع نگرش كه براساسِ تسليم، تعظيم و اطاعت بنا شده است، مخالفم. من حتا با انديشه های ديگری هم كه اسلامي نيستند؛ اما به اصالت رهبر و رهبري باور دارند، مخالفم. به‌ همين‌ دليل هم از زماني كه فهميده ام، سعي كرده م از هر انديشه ای كه به يك مخرج مشترك بر اساس تسليم، اطاعت و خودسانسوری مي انجامد، فاصله بگيرم و وارد بازی هاشان نشوم.

اين ها نه فقط مردم شيعه را به اطاعت از خودشان وادار مي‌كنند كه براي معتقدين به انديشه های ديگر هم دستور مرتكب مي شوند؛ به شكلي كه به نوعي فاشيسم و آپارتايد پهلو مي زند. مثلا چرا نبايد يك زن مسلمان با يك مرد غيرمسلمان ازدواج كند و يا پا را بالاتر بگذاريم، ارتباط داشته باشد؟  

قضيه ی هلموت هوفر آلماني دقيقا نوعي فاشيسم مذهبي است. اگر هر مرد مسلماني با يك زن مسلمان ارتباطي مي‌داشت، و اين زن محصنه يعني در اسارت و حصن مرد ديگری نمي بود ـ به عبارتي ازدواج نكرده بود ـ حداكتر چند ضربه ی شلاق خدمتشان زده مي‌شد و آقای مسلمان كه اصلا مهم نيست در حصن زني باشد يا نباشد، مجبور مي شد با خانم ازدواج كند. داستان اين است كه در تعريف اين ها مسلمانان و البته فقط شيعيانشان، برتر و بهتر از بقيه‌ی انسان ها هستند، و كسي كه با مذهب و باور ديگری جرات كند با زني مسلمان ـ كه لابد خيال مي كنند از «جنس برتری» است ـ ارتباط بگيرد، مرگش، آن هم با سنگسار واجب است؛ تا ديگران جرات نكنند به سراغ زنان مسلمان بروند؛ چرا كه در باور ايشان، مردان بر باورِ زنانشان تاثير مي گذارند، پس يكي از مسلمانان زن كم مي شود. مي‌بيني پوشش سياسي قضيه را كه كنار بزني، با چه فاشيسمي روبرو مي‌شوی؟!

من البته از جنگي كه در ايران بين متفكرين نوگراي مذهبي و متحجرين مذهبي درگرفته است، خوشحالم؛ اما خودم را در هيچ كدامِ اين جبهه ها حس نمي كنم؛ چون اساسا با دين و باورِ منسجم و جزمي كه ديگران را در خدمت عقيده اش مي‌خواهد، مرز دارم. اين جنگ، جنگٍ من نيست! جنگٍ ملتٍ ايران با اين همه تنوع در انديشه، مذهب و باورها هم نيست! جنگي است بينِ عده اي كه از اينكه اسلام از سياست و حكومت حذف شود، وحشت كرده اند. هركدام هم براي نجات دين و نه مردم راهي را پيشنهاد ميكنند. هيچكدامشان هم درد مردم و ملت را ندارند كه اگر مي داشتند رای و خواست ملت برايشان مهم بود و با دَگَنَگ به مردم ايدئولوژی حقنه نمي‌كردند. درد ايشان تنها در شكلِ ماندشان بر سرِ كار است. و البته بوی الرحمن را هم شنيده‌اند.

تو نوشته‌های علي شريعتي را دوباره بخوان! ببين چقدر براي اصالت رهبری و رهبر يقه مي‌دراند. به حاشيه ای كه سيد محمود طالقاني بر كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» مرحوم ناييني نوشته است، مراجعه كن! ببين چگونه از اعدام شيخ فضل الله‌ نوری ـ به دست يك «ارمني» گزيده شده است ـ بي آن كه توجه كند كه اتفاقا اعدام شيخ، در مدت كوتاهي كه مشروطه خواهان كنترل اوضاع را در دست داشتند، تنها دست آوردِ مثبتٍ جنبش مشروطه ـ برای كوتاه كردنِ دست ارتجاع و مذهب از قدرت بود. يا اين تئوری طالقاني كه بين «علما» زاويه آنقدر گشاد نيست كه چند‌تاشان بشوند ناجيان مشروطه و يكي شان هم اعدامي مشروطه و شهيد مشروعه!

به عقيده ی طالقاني اگر اين «علما» مي نشستند و با هم «نشست» مي گذاشتند، مي توانستند به توافق هايي بر سر نوع سيادت بر مردم برسند. او به خوبي مي داند كه اينها با هم اختلاف مسلكي و انديشه اي ندارند. پايه و اساس دين و مذهبشان هم ـ همه ـ از همان ريشه ی تسليم است.

يا مثلا خيال مي كني چرا در ادارات مردم را با دگنگ وامي دارند نماز اجباری بخوانند، و به چيزی كه كاملا خصوصي است و به حيطه ي باورِ مردم مربوط است، وارد مي شوند؟ وقتي مردم را وادار كردی نماز بخوانند، روزه بگيرند، و حجاب اجباری بگذارند؛ يعني ايشان را عادت داده ای بدون چون‌ و‌ چرا اطاعت كنند. اين است كه روش حكومتشان هم بر اساس همان فهمشان از انسان و رهبری است؛ از همان ريشه‌ی «سلم» و تسليم.

البته من هم ميدانم كه در ايرانِ امروز نميشود چنين حرف هايي را مطرح كرد. مي شنوم و مي خوانم كه حتا سر دادن شعاری به هواداری از رهبر مبارزات ضد استعماری مردم ايران، روی اين جماعتٍ نوگرا [!] را ترش مي‌كند، و همگيشان از خطرناك بودنِ ورود اين تمايلات ـ مصدقيسم و فروهريسم ـ به باورهای مردم سخن ميرانند. حتا اين را هم معتقدم كه اپوزيسيون مسلمان بايد در ميان اين دو جناح قرار بگيرد و نگذارد بين آنها پلي زده شود! اما اين بازیها بيشتر به دعواي زن و شوهری شبيه است كه صبحها قهر مي‌كنند و شبها آشتي. بنابراين نه قهرشان جدی است و نه دعواشان قابل سرمايه گزاري!

تو هم بهتر است اين شوخيهاي بيمزه را زياد جدی نگيری و بين اينها تفاوتي اينقدر زياد قائل نباشي!

آزادی از نظر من يعني آزادی شك كردن؛ به همه‌ چيز و همه كس. و آزادی همه كس، همه ی دگرانديشان؛ فارغ از هر باور، انديشه، مذهب و ايدئولوژي. آزادی يعني ايجاد امكانات برابر، براي همه ی شهروندان، بي هراس از انديشه، قوميت، جنسيت، نژاد، رنگ پوست و ديگر تفريق هاي كمدی بين انسانها. اگر اينها توانستند اين حداقل ها را باور كنند ـ كه خوب ميداني نمي توانند ـ  آن وقت بيا با هم درباره ی اين قصه ها بيشتر صحبت كنيم!

به اميد ديدار

يك ماه پس از دوم خرداد 1376