نگرشي بر سركوب اقليتهاي مذهبي در ايران بعد از اسلام

و بررسي كوتاه تاريخ يارسان اهل حق

 

سخنراني در روز هفتم ژوئن 2003 در يوتوبوري سوئد

 

دوستان، هموطنان و هم قبيله ايهاي گرامي،

 

ما امروز جهاني را مي خواهيم كه در آن ظلمي و ستمي و سر كوفتي به كسي يا به قومي و قبيله اي و بويژه به گروهي ازانسانها با هرعقيده و مرام و مسلكي كه دارند، نشود. شاعر نامدار ايران ناصر خسرو ميگويد:

ستم مپسند از من بر تن خويش        ستم از خويش بر من نيز مپسند

متاسفانه درطول تاريخ، گذشتگان ما ازاين جهان ايدآل كه از آن دم مي زنيم، بي خبر بوده اند و اگر هم به نحوي نمي خواستند تابع محظ باشند، مقاومت آنان در مقابل زورگويان اغلب با شكست روبرو شده. بهمين دليل اين بحث ما گفتاريست تاريخي درباره روند سركوب اقليتهائي در جامعه ايران كه تن به اسارت فرهنگ و آئين بيگانه اي ازهمان آغاز تسلط اعراب بر امپراتوري ساسانيان، نمي دادند و در نتيجه اين اقليتها يا ايرانيان دگر انديش، در مقابل بر خورد خشن اعراب مسلمان و برتري طلب، بشيوه ي خود بمبارزه با آنها برخاستند. در واقع ظلم و زور اعراب انگيزه اصلي در خيزش مردم و پيدايش مكاتب و مذاهب متعدد غير اسلام عرب؛ از جمله رشد و گسترش صوفيگري و عرفان و نهضت دراويش تحت لواي فلسفه تناسخ روح و طلوع مذهب يارسان و غيره بود كه بنظر بنده توجه به اين نكات و آگاهي از مختصر تاريخ آنها، خالي از فايده نيست. در اينجا نخست اشاره اي به وعده و وعيد اديان بطور كلي، نظري اجمالي بتاريخ اسلام، زمينه حمله اعراب به امپراتوري ايران ساساني، بعد هم حاكميت اعراب مسلمان و تحميل آئين جديد خود بمردمان سرزمينهاي تسخير شده و سپس شرح كوتاهي از مقاومت خونين خلقهاي سرزمين ايران دربرابر ظلم و زورحاكمان عرب و در پايان نيز نگاهي بتاريخ پيدايش يارسان (اهل حق) و وضع اسفبار پيروان مذاهب- اقليت در جامعه ايران، خواهد شد. ايراني كه امروزه زير سلطه رژيم اسلامي و روحانيون افراطي دست و پا ميزند و در آن بدون توجه و رعايت ابتدائي ترين حقوق انساني، به كشتار و تحت پيگرد قرار دادن دگر انديشان و مبلغان آئينهاي غيراسلامي و ازجمله پيروان آئين ياري، بعناوين گوناگون اقدام ميشود. در اينجا نظر محقق و نويسنده ايراني، غلامرضا انصافپور، در رابطه با تعريفي از مقوله دولت و حاكميت در يك جامعه كه با اين مبحث ما نيز در ارتباط است، بيان مي كنم. او ميگويد: دولت پديده ايست اجتماعي اگر زمام آن ازكف جامعه و انتخاب كننده اش بيرون رفت، بمانند آن غول افسانه اي رها شده از درون شيشه است كه بر بالاي سر صاحب خود قدبر افراشته و به هيئت حاكمي خشن و اربابي غدار در مي آيد و بسود طبقه اي كه نماينده آن است بر مسند حاكميت مي نشيند و به خاطر تسلط اقتصادي او، تسلط سياسي را نيز براي خود حفط ميكند“.(1) بنا به اين تعريف در آن روزگاران اساس حاكميت بر تسلط و توليد ترس از مجازات دولت استوار بوده. همان طور كه در مذاهب حاكم، ترس از مجازات در روز قيامت حربه اصلي رهبران دين بود و هنوز هم هست، احتمالا يكي ازعلل ادغام دين و دولت درصدر اسلام همين رواج دادن و اجراي سياست ترس و وحشت از دنيا و آخرت در ميان مردم هم بوده. مسعودي تاريخ نگار قرون وسطا مي نويسد: “وليد خليفه اموي مي گفت: ‹اگر

مردم را آزاد بگذاريم بر ما مي شورند. اين ها بايد بترسند تا فرمانبردار باشند و گر نه توليد زحمت ميكنند›“.(2) اين جوي بوده است كه مردمان سر زمين ما در آن با زندگي همراه با ترس و وحشت بسر برده اند. در اثر اين ترس و وحشت و نا آگاهي بوده كه در روند زندگي اجتماعي و تحولات تاريخي، جريانات مذهبي قادر شدند وارد فرهنگ توده هاي مردم شوند. آنگونه كه دركتب مقدس ديده ميشود، بنيانگذاران دراوايل كار، همانندبرخي ازاحزاب سياسي امروزي، براي جذب هرچه بيشتر پيرو، نكات مثبتي را در قوانين آئيني خود گنجانده و تا حدودي رعايت مي كردند. ولي به مرور زمان كه با نفوذ تر ميشدند و در دولتمداري سهمي بدست مي آوردند، اغلب براي سركوب ناراضيان جامعه به سلاح دست قدرتمندان بدل مي گرديدند. در اينجا نمونه هائي از برخي از اين اديان و كردارشان بطور عام، از آغاز پيدايش تاريخ بشريت تاكنون را، مثال مي آوريم:

 

- دين زرتشت در آغاز پيدايش، بسيار مردمي و مبلغ “كردار نيك، گفتار نيك و پندار نيك“ بود. اما مغهاي پيروان زرتشت در سده هاي بعدي در خدمت حكام و پادشاهان و زورمندان قرار گرفتند و به سلاح سركوب توده هاي زحمتكش تبديل شدند. همين تغيير روش انگيزه اي بود، كه انسانهاي عدالتخواهي مانند ماني و مزدك عليه مذهب حاكم برخيزند و دربرابر مغان منحرف ازخط زرتشت، ايستادگي نشان دهند و جان خودرا نيز دراين راه نثار كنند. گويند ماني قبل از اعدام، بر پاي چوبه دار بشاهپور ساساني گفت: “بر ويراني جسم من آباداني جهاني است.“

 

- دين مسيح نيز در برهه اي از زمان نضج گرفت كه امپراتوران خونخوار از به جان هم انداختن و كشتن انسانهاي برده بشكل نمايشي، لذت مي بردند. عيسي مسيح آمد و اين اعمال را قبيح شمرد و بينوايان را محبت كرد و نان دهان خودرا با ديگران تقسيم نمود. اما پيروان او كه در خدمت مستبدان و قلدران در آمدند، بر برده داري موجود بحدافراط صحه گذاشتند وبعدها به بزرگترين جنايت تاريخ دست زدند. يعني هر صداي اعتراض را زيرنام، جادوگر يا مخالف با روش مسيح در بيداد- گاههاي تفتيش عقايد كليسا (انكويزيسيون قرنهاي 12 تا 17 ميلادي) درگلو خفه كردند ودانشمنداني مانند گاليله را مجبور نمودند، تئوري گردش زمين بدور خود و خورشيد را چيزي دروغ و غير واقعي بنامد! چندي قبل ازدادگاهي و محكوميت به ناحق گاليله، راهبي را بنام، جيوردانو برونو ايتاليائي، فقط بخاطر انتقاد از برخي از اعمال نا شايست كليسا و نپذيرفتن تبليغ مسائل خرافي، بحكم پاپ اعظم و كاردينالهاي اطرافش، زنده زنده بر روي خرمني از آتش انداخته و سوزانده شد.

 

- دين اسلام محمدي در جزيره العرب، آنگونه كه در روايات اسلامي آمده است، در آغاز تحولات بزرگي در جامعه اعراب باديه نشين و روابط اجتماعي و اقتصادي آنان ايجاد نمود و شكل زندگي تازه اي به مردم آن ديار بخشيد. ازجمله در روايت است كه گويا جان نيمي از انسانها را، با تقبيح، زنده بگور كردن دختران، نجات داده و شعار مساوات (برادري و برابري) را بر پرچم اعتقادي خود، نوشته بوده.

اما اكثر جانشينان پيغمبر و خلفاي بعدي اسلام فقط به جاه و مقام فكر ميكردند. لذا فقهاي اسلام نيز پس از تحكيم پايه هاي قدرت خويش، زير نام مبارزه با الحاد و زنادقه، هرصداي مخالفي را با ياري حكومتهاي حامي خود، با فجيع ترين شيوه خاموش مي كردند. ابتداعي ترين حق انسانهارا لگد مال مي نمودند، زبانها را از حلقوم بر مي كشيدند، دست و پاها را مي بريدند و زنده زنده پوست انسانها را مي كندند وبراي عبرت مردم، تن بي سر مشهورترين شخصيتهارا ماهها و سالها در ميادين بدار آويزان نگه ميداشتند.

بدينصورت اديان و مذاهبي كه در آغاز كار شعار برادري و برابري ميدادند، هنگام تسلط بر اوضاع به شمشير دست ظالمان مبدل مي شدند و از توده هاي مردم روي برمي گرداندند. همانگونه كه در پيش ذكر شد، امروزه نيز اسلامي بر ايران حاكم شده كه ياد آور حكومت هزار و چهار صد سال پيشين عربها بر مردمان ما است. در واقع مذاهب در قرون وسطا با وعده و وعيدهاي تو خالي، بلائي را بر سر مردم ساده آوردند كه امروزه نيز آثار آن بخوبي ديده ميشود. متاسفانه گويا اين شيوه برخورد انسانها، با همنوعان خود، روشي فطري است، زيرا بعضي از سازمانها و احزاب سياسي نيز با شعار دمكراسي و حقوق برابر براي توده هاي محروم، چيز ديگري جز كسب قدرت در سر ندارند و كما كان اگر قدرت را بدست آورند، احتمالا همان بلائي را بر سر مردم خواهند آورند كه رهبران مذاهب انجام داده و ميدهند.

 

اشاراتي به تاريخ پيدايش اسلام:

اكنون پرسشي است؛ اسلام چگونه بوجود آمد و باچه حربي بر ايران غلبه نمود؟

آنگونه محمد پيغمبر اسلام ادعا كرده، آيه ي يك سوره علق (اقرا) يعني بخوان در سال 610 ميلادي در غار “حرا“ در حال مناجات، بگوشش رسيده و او گويا هنگام برگشت از اين غار، اين باصطلاح وحي را نخست با همسرش خديجه ي ثروتمند در ميان گذاشته بوده. خديجه نيز محمد را تشويق ميكند كه دعوي پيامبري خدا و دين جديد خودرا برملا سازد. بدين ترتيب كوشش بعمل مي آيد كه پايه ي يك دين، كه همزمان ادعاي اداره امور دنيوي را نيز دارد، گذاشته شود.

محمد در سن چهل سالگي، يعني در سال 611 ميلادي با كمك ثروت سر شار خديجه وبياري پسرعمويش علي بن ابيظالب، بعنوان اولين پيرو اسلام كه بعدها شمشير زن ماهر و نترسي شد، نخست بفكر جمع آوري هوادار و نيرو و سپس بشارت اسلام افتاد. او بيش از 10 سال درمكه با صبر به تبليغ تكخدائي پرداخت. ولي عاقبت مكيان مخالف دين جديد، اورا مجبور بترك مكه نمودند. محمد در سال 622 ميلادي به منطقه يثرب كه بعدها مدينه نام گرفت، هجرت نمود كه اين سال نيز، مبداء تاريخ اسلام قرار داده شد.

محمد در مدينه نخست، ميان دو قبيله اوس و خزرج كه رقيب و دشمن يكديگر بودند با وعده وعيدهاي فراوان آشتي بر قرار نمود و پشتيبان خود كرد. بطوريكه

اسلام شناس نامدار روس، پطروشفسكي، ميگويد:(3) “او عملا و كاملا در راس مدينه قرار گرفت. .... و نشان داد كه سياستمدار داهي و با استعدادي است“.

محمد در همان سالهاي نخست هجرت كه كمي بيشتر نيرو گرفته بود، بخودش جرات داد و نامه هائي براي هراكليوس، امپراتور روم و خسرو پرويز ساساني، پادشاه ايران نوشت و آنان را رسما به دين خود دعوت نمود. اگر چه اين حاكمان دعوت محمد را جدي نگرفته و حتا توهين بخويشتن دانستند، ولي چندين سال بعد خلفاي اسلام نه فقط قسطنطنيه را تسخير كردند، بلكه بر امپراتوري وسيع ايران نيز غالب آمدند. دليل غلبه اعراب پابرهنه برايران ثروتمند، نه آنطوركه برخي از مسلمانان تبليغ مي كنند، در نتيجه ايمان بدين جديد بود، بلكه اولا؛ در اثر جاه طلبي و بي توجهي پادشاهان و اكثر جنرالهاي تن پرور ساساني بود، كه با اخذ اجباري مالياتهاي هنگفت از دهقانان كم چيز فقط درفكر پركردن خزانه خود بودند. بدين صورت مردم نيز روز بروز ناراضي تر از دولت و دين حاكم ميشدند و دوما؛ از جان گذشتگي اعراب فقير و پا برهنه براي بدست آوردن غنائم جنگي كه محمد هنگام تبليغ دين اسلام به گروندگان به دينش وعده مي داد، نقش عمده اي را ايفا ميكردند. آنگونه كه تجربه نشان داد، هدف اعراب غنائم جنگي بود، نه دين!

امروزه در واقع مردمان جوامع اسلام زده خاور ميانه و بويژه مردمان سر زمين ما ايران هرچه مي كشند، بدون اغراقگوئي، در نتيجه شكست هاي اوليه مردم در مقابل بيگانگان با فرهنگ بيگانه، ميتواند باشد. زيرا به شهادت تاريخ، حاكمان و فرمانروايان مملكت چيزي، جز فشار بر رعايا و جمع آوري ثروت و خوشگذراني و در فكر شكار بودن و اوقات را به بطالت گذراندن، درسر نداشتند و مردم زحمتكش خلقهاي ايران نيز آنقدر دربحران زندگي روزمره ي قبيله اي خويش غرق بودند كه ديگر فرصتي براي آگاهي يافتن از اوضاع وخيم مملكت و سازماندهي تشكلهائي براي دفاع از منافع مشترك، باقي نميماند. بعلاوه در آن ايام مانند امروز سازمانها و احزاب سياسي وجود نداشتند كه مردم را تحت برنامه اي فراگير متشكل كنند. تنها ايدئولوژي كه در كانون زندگي اجتماعي انسانها نقش تشكل سياسي امروز را بعهده داشت، ايدئو لوژي دين بود. از آنجا كه رهبران دين حاكم و صاحب نفوذ در ركاب پادشاهان وحكمرانان مستبد بسر مي بردند. بنابراين روشنفكران جامعه و مردم عادي ازدين حاكم نيز روي گردان شدند و هرمسلك تازه اي كه ظاهر مي شد، بر آئين ديرين (در خدمت قلدران در آمده) خود را ترجيح مي دادند. از اين رو، هنگامي كه فاتحان عرب بر ايران غالب آمدند و با خشن ترين شيوه مردم مغلوب را به پذيرش آئين و فرهنگ خود مجبور نمودند، در اوايل بدليل دل خوني كه اين مردمان رنج ديده و مغلوب ازمغان زرتشتي و حكام قلدر داشتند، كمترين مقاومت را در برابر دشمن نشان دادند، به اين اميدكه شايد پس از تغيير و تحول، مرهمي بر زخم آنان گذاشته شود. اما همينكه اعراب تازه مسلمان، قصي القلبي و بي رحمي خودرا نسبت به خلقهاي مغلوب بيشتر به نمايش گذاشتند، خيزشهاي ضد عرب و ضد اسلام آغاز گرديد. در واقع يكي از دلايل ديگر خيزش ايرانيان عليه اعراب، پي بردن به ماهيت دين اسلام نيز بود. براي آنكه هدف و ماهيت بنيان

گذاران اين دين و خلفاي جانشين پيامبر نشان داده شود كه در حقيقت آنان فقط بفكر كسب قدرت و جهانگشائي و غنائم جنگي بودند نه بفكر دين، دو نمونه زير از نوشته اسلام شناسان را مي آوريم. مورخ معروف مصري، احمد امين، در كتاب يوم الاسلام آورده است:(4) “صحابه ي پيغمبر، راجع به خليفه و جانشين پيغمبر اختلاف نظر پيدا كردند. در اثر بي لياقتي آنان بود كه پيش از دفن رسول خدا، بر سرجانشيني او باهم به مخالفت برخاستند. ... و هنوز جنازه اش (پيغمبر) بخاك سپرده نشده بود كه براي دست يافتن بميراث او به سر و مغز هم مي كوفتند“. و نيز علي دشتي، محقق ايراني، در باره جاه و مقام طلبي رهبران اسلام آورده است:(5) “..... تاريخ اسلام جز تاريخ رسيدن به قدرت نيست. تلاش مستمري است كه رياست طلبان در راه وصول به امارت و سلطنت بكار بسته اند و ديانت اسلام وسيله بوده است نه هدف“. اين نمونه ها و دهها نمونه ديگر نشان مي دهند كه خود صحابه پيامبر و رهبران اوليه اسلام هم از اهداف محمد آگاه بودند و هم خود مي دانستند كه ماهيت و هدف اسلام چيست. زبرا خود نيز همانطور عمل ميكردند. چه بسا افشاء و رو شدن سريع اين اهداف اعراب بود كه با وصف نارضايتي هاي ايرانيان از حكام جبار ساساني و مغان زرتشتي، بنا بگفته تاريخ نويسان عرب و ايراني: خلقهاي ايران بيش از چهار صد سال در مقابل اين فاتحان عرب و دين جديدشان مقاومت نشان دادند و نميخواستند با آئين كهن خود قطع رابطه كنند. آنگونه كه در پيش ذكر شد، در آن ايام براي بسيج توده هاي مردم عليه جباران، بجاي تشكلهاي سياسي، ابداء مذاهب واديان نو، غيراز دين حاكم، از موثرترين ابزارهاي سازماندهي مردم نا آگاه بمسايل روز بود. پس ناراضيان سر زمينهاي مغلوب، تنها راه موفقيت آميز را دربرجسته نمودن يك “ناجي“ مي ديدند كه معجزه گر است، ذات خدائي دارد، دلير و نيرو مند است و پيروان را شادي و نعمات معنوي جاودانه مي بخشد. آنگونه كه تجربيات تاريخي نشان داده، اغلب موفق ميشدند كه با برجسته كردن يك نجات دهنده، حتا مردم عادي و گوشه گير وغير متشكل را در چهارچوب آئين جديدي عليه فرهنگ و دين وارداتي بيگانه، بسيج نمايند. بديگر سخن با سلاح دين عليه دين به مبارزه بر خيزند. در واقع از ابداء اين نوع اديان يا مذاهب نو در بطن اسلام و عليه اسلام كه مي توان اكثر آنها را، از جمله خوارج و غلات، سياه جامگان ابو مسلم، سپيد جامگان المقنع، سرخ جامگان جاويدان و بابك خرم دين، اسماعيليان حسن صبا، قرمطيان حمدان قرمط و عبدالله بن ميمون قداح اهوازي، نهضت دراويش و در ادامه آنها پيدايش آئين يارسان و غيره را ازاين نمونه جنبشهاي ضد اسلامي دانست. اين مقاومتها اغلب ايستادگي در مقابل ظلم و زوري بود كه مسلمانان عرب بمردم مغلوب غير مسلمان و حتا تازه مسلمان يا بقول خودشان موالي، روا مي داشتند. غلامحسين يوسفي در ابو مسلم سردار خراسان مينويسد؛ “آنانكه بدين اسلام در نمي آمدند مجبور بودند باج و جزيه بدهند. اين كارها نا گزير با رضايت و رغبت انجام نمي پذيرفت بلكه با نيروي شمشير و تازيانه عملي مي شد. ...“(6)  بدون

شك اين رفتار وحشيانه فاتحان عرب، سبب اصلي جنبشهاي خونين مردم بوده.

 

جنبش خوارج و غلات:

از همان ورود اعراب به ايران، جنبش خوارج از اولين مقاومتهائي بود كه در ميان لشگريان وفادار و صادق به اسلام علي پديد آمد. يعني خروج دوازده هزار نفر از سپاهيان علي بن ابيطالب از اردوگاهش، بدليل صلحي با معاويه با نظر حكمين، كه بعدها اين گروه به خوارج معروف شدند.

آنان علي و عثمان و معاويه و حكمين (ابو موسي اشعري و عمرو عاص) را كافر مي دانستند و علاوه براين اعتقاد داشتند كه خليفه و جانشين پيامبر حتما نبايد عرب و از قبيله قريش باشد، بلكه حتا يك غلام و يا يك زن هم كه با تقوا باشد، مي تواند به امامت برسد.(7) خوارج بنا به اين اعتقاد، خليفه اي نيز از ميان افراد عامي ودهقان براي خود انتخاب كرده بودند. آنان ضمن دشمني سخت بامعاويه، در برا بر سپاهيان علي بن ابيطالب نيزصف كشيدند. اما مقاومتشان توسط علي شكسته شد و تار مار گرديدند. بعد از قتل علي كه گويند، توسط شخصي بنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي كه از خوارج بوده، انجام گرفت. خوارج به فرقه ها و گروههاي متعددي تقسيم شدند. ولي با اين توصيف از مبارزه خود عليه خلفاي اسلام و بويژه بني اميه كوتاه نيآمدند. فرقه اي از آنان كه بعدها باطنيان خوانده شدند، اسلام را ديگر دين اشراف و ستمگران ميدانستند و هيچ رابطه اي ميان آنان و دينشان با مردم نميديدند. بنظر خوارج اسلام چنان قلب ماهيت داده و آلت ضد مردمي شده كه ارزش اجتماعي خودرا از دست داده است. طبري تاريخ نگار قرون وسطا ميگويد: “درسال 41 هجري قمري خوارج كه درروزگار علي(ع) گوشه گرفته بودند، درشهر“زور“ (سليمانيه امروزي دركردستان عراق) برضد معاويه قيام كردند“.

مسعودي تاريخ نگار ديگر بوصف جنگهاي خارجيان با مهلب و ديگر سپهداران عرب بني اميه در بلاد مختلف، مي پردازد و از يك يك شهرهائي كه در دست خوارج شورشي بوده، نام مي برد: شهرهاي خوارج چون سنجار و تل، اعفر كه در ديار ربيعه است و سن و بوازيج و حديقه در ديار موصل است با كردان خارجي مقيم آذربايجان و اسلم خارجي و ... و (ر.ك. به انصافپور ص 177). دكتر زرينكوب تاريخ نگار معاصر ايراني مينويسد: “خوارج دوره دوم نه تنها از مردم ناراضي، بلكه براي هر چه بيشتر شدت بخشيدن به مبارزه خود براي بر انداختن بني اميه، از راهزنان هم ياري مي گرفت“.(8) قابل ذكر است كه مبارزات خوارج در سه مرحله مختلف بوده و هواداران آنها در ديگر جنبشهاي ضد عرب نيز فعالانه شركت داشتند.

 

از جنبشهاي مذهبي اوليه ديگر، گروه غلات است كه بر خلاف خوارج دست به مبارزه مسلحانه نزدند. آنها نيز با وصف ارادت بيش ازحد به علي و ستايش او تا حدخدائي، باني مكتب نوي شدند كه خلاف دستورات اسلام حركت مي كرد، و فلسفه تناسخ روح از اصول اوليه آن است. پس از اولين شكست خوارج، غلاتيان حساب خودرا كشيدند و به تبليغات مخفي يا سرمگوئي آئين خويش ادامه دادند. در واقع پيروان غلات، اگر علنا براي تبليغ مرام خود ظاهر مي شدند، نميتوانستند در امان باشند. غلات ظاهرا خودرا زير پرچم شيعه افراطي پنهان مي كردند، ولي اينان بحلول روح وتناسخ اعتقاد داشتند و معتقد به رعايت تشريفات ديني اسلام نبودند و حضور درمسجد را رد و نفي ميكردند. درعوض تشريفات و مراسم ابدائي خود را داشتند. اصولا اين روش كليه فرقه هاي معتقد به تناسخ روح و از جمله يارسانيان نيز بوده است كه ريشه عقيدتي از فرقه غلات دارند.

 

سياه جامگان ابو مسلم خراساني:

يكي ديگر از اولين مقاومتهاي مسلحانه و سازمان يافته در چهار چوب اسلام و در واقع عليه اسلام درهمان قرون اول و دوم هجري قمري، جنبش سياه جامگان به رهبري ابو مسلم خراساني بود. سياه جامگان يا ابو مسلميان نخست جنبشي را عليه ظلم و زور كارداران خليفه در ايران سازماندهي كردند و سپس هنگامي كه ابومسلم شهرت يافت و نهضت سياه جامگان سراسري شد، آنان توانستند كه خلافت از خاندان امويه به عباسيان را منتقل كنند. چون عامل اين انتقال در اصل ابو مسلم بود، بدين دليل دستگاه خلافت بوحشت افتاد كه او روزي حتما سر خليفه را نيز زير آب خواهد كرد. زيرا خليفه بناي دشمني با ابو مسلميان و بهانه جوئي از ابو مسلم را نهاد. خليفه عباسي قادر شد او را كه در خراسان و سراسر ايران محبوبيت كسب كرده بود، با حيله و نيرنگ به بغداد فراخواند و اورا با دسيسه اي بقتل رساند. گويند هنگاميكه ابو مسلم از منصور خليفه عباسي تقاضاي عفو ميكرد و گفت: مرا براي مقابله با دشمن خود باقي بگذار، منصور در پاسخ گفت: خدا مرا بكشد اگر چنين كنم، چه دشمني مرا بدتراز تست؟! با قتل ابو مسلم، جنبش سياه جامگان با وصف مقاومتهاي موضعي، فروكش نمود و تا مدتي خاموش گرديد.

اكنون ببينيم، اين ابو مسلم كي بود كه دستگاه خلافت اسلام را به لرزه در آورد؟ متاسفانه از سال تولد يا محل تولد ابو مسلم خراساني كه در اصل گويا نام او ابراهيم بن بشر بن گودرز بوده، اطلاع دقيقي در دست نيست. برخي مورخان او را اصفهاني و يا عرب و يا آذزبايجاني و برخي نيز كرد خوانده اند. ابو دلامه شاعر دربار منصور خليفه عباسي در قطعه شعري او را ابو مجرم و كرد زاده خوانده بود. در هر صورت، طبري، از تاريخ نويسان قرون وسطا، نوشته است: “از قول منصور خليفه نقل كرده اندكه وي يكي از سه خطاي بزرگ خودرا در زندگي، آن دانسته است كه ابو مسلم را در حالي به قتل آورده كه هر كس در اطرافش بوده فرمان برداري از ابو مسلم را بر او ترجيح مي داده و از اين لحاظ خليفه وضع خطر ناكي داشته است“.(9) و نيز آورده اندكه، مامون هفتمين خليفه عباسي حدود نيم قرن پس ازقتل ابو مسلم گفته است: “بزرگترين پادشاهان زمين سه تن بوده اند و آن كسانيكه به انتقال دولتي از خانداني به خانداني قيام كردند، يعني: اسكندر و اردشير و ابو مسلم“.

آنگونه كه تاريخ نويس معاصر، زرينكوب، دردو قرن سكوت از مورخان اسلامي نقل قول كرده است: درشيعه و سني بودن ابومسلم، اين قهرمان نامي اسلام، شك و ترديد وجود دارد. گوئي كتمان و راز پوشي معروف او بر همه مظاهر زندگانيش

نيز سايه افكنده بوده. بهرحال تصادفي نميتواند باشد كه اين راز داري ابو مسلم بعدها در ميان پيروان اهل حق يا “سر مگو“ رواج پيدا كرده است. نهايتا بيشتر مورخان در اين نكته اتفاق نظر دارند، كه ابو مسلم گرايش به بهديني زرتشتي داشته و به تناسخ روح قايل بوده است.

همزمان با جنبش ابومسلم و پس از قتل او جنبشهاي ديگري از جمله خروج به- آفريديان (132 هجري)، قيام مهر يان (133 هجري) و شورش سنباديان، كه اين آخري، بقول مطهر بن طاهر مقدسي، بخونخواهي ابو مسلم در نيشابور شورش كرد و شورش اصحاقيان و استادسيسيان نيز بخون خواهي ابومسلم آغاز كردند، همه با پيروي از روش مزدك هويت طبقاتي و توده اي داشتند و ضديت با اسلام عرب و انتقام از خليفه در برنامه مبارزه آنها بود. متاسفانه به دليل نداشتن اتحاد و دور نگري، يكي پس از ديگري از سپاهيان خونخوار خليفه شكست خوردند. در ميان جنبشهاي پس از قتل ابومسلم تنها جنبش سپيدجامگان بود كه توانست تا مدت زمان طولاني تري خواب را از چشمان خليفه بربايد و دستگاه خلافت را در ترس و وحشت و زير شمشير تيز دمكلاس نگهدارد.

 

جنبش سپيد جامگان:

همانگونه كه اشاره شد، پس از قتل ابو مسلم خراساني در سال 137 هجري برابر با 757 ميلادي، جنبشهاي متعددي به خونخواهي از او سازماندهي شدند، از جمله يكي از سرهنگان سپاه او بنام حكيم هاشم م&