نقدي برهرگز نخواهيد مرد

و مقوله انسان از ديدگاه فلسفه ماترياليست

 

بابي كوهي

 

  نويسنده مطلب هرگز نخواهيد مرد در نوشتار خود به مسائلي در پيرامون مرگ پرداخته اند كه لازم است به برخي از آنها اشاره گشته و شفاف سازي صورت گيرد. بنظر اينجانب نوشتار ايشان بدور از انسجام و هماهنگي لازم در يك بحث فلسفي است و بسيار پراكنده گويي شده است و نتيجه اتخاذ گرديده بدون پيمودن سلسله مراتب است.

حال بپردازيم به نوشتار:

نويسنده در ابتدا مدعي هستند كه بعد از مطالعه مطلب ايشان متوجه مي گرديم كه هرگز نخواهيم مرد و همچنين احساس جاودانگي نيز نخواهيم كرد. بماند كه بما كه چنين احساسي دست نداد ديگران را نمي دانم . در يك طرف زندگي قرار دارد در نقطه مقابل آن مرگ ، چطور مي شود نه مرد و نه ماند. البته اين امر ميسر است ولي در دنياي ايده آل هگلي. اين موضوع بيشتر به فيلمهاي تخيلي شباهت دارد همانند فيلم آسمان وانيلي.

 

اينكه عنوان مي گردد مرگ هرگز تجربه نمي گردد ، اين شبهه بذهن خطور مي كند كه مرگ يعني چه؟ نويسنده براي مرگ هستي  قائل شده و مي نويسد مرگ هويت دارد ولي نه در واقعيت و به مثابه يك حادثه بلكه به مثابه يك آگاهي. همانطور كه در جهانبيني  علمي ذكر گرديده آگاهي چيزي است كه در اثر بازتاب عيني حاصل        مي گردد حال آنكه آگاهي از مرگ ، يعني آگاهي از فرآيند زندگي و انتهاي آن كه آنرا مرگ مي ناميم و اين نبايد باعث گردد كه اين مفهوم مدخل ورود ما به دنياي ذهنيات گردد. البته نويسنده خود بر غير واقعي بودن هويت مرگ معترف است و من نيز بر اين موضوع صحه گذاشته مي گويم آن تخيلي است و نه حقيقي.

 

مطلب ديگر اينست كه بهنگام صحبت در ارتباط با مرگ آيا در ارتباط با مفهوم مرگ صحبت مي گردد و يا در ارتباط با فرآيند مرگ. ايشان اين تفكيك پذيري را رعايت نكرده و بصورت مجزا و با هم بيان كرده اند.

اگر من بخواهم آنرا بيان كنم مي گويم: مفهوم مرگ  نوعي آگاهيست كه در ارتباط با بازتابهاي عيني تشكيل      مي گردد و آن بمعني به انتها رسيدن زندگيست. فرآيند مرگ يعني از كار افتادن و توقف ارگانيسم بدن انساني.

اينكه عنوان گرديده مرگ و من در تضاد ديالكتيكي با هم قرار دارند نادرست است. اين زندگي و مرگ هستند كه در برابر هم قرار دارند ، مگر اينكه معتقد باشيم من و زندگي يكي هستند كه البته نادرست است. براي من گرديدن شرط لازم زندگي است ولي شرط كافي نيست.

 

ايشان در طي نوشته به مطلق و نسبي بودن مرگ توام با هم اشاره دارند و اين نادرست است مگر در توهم و بمنظور توجيه هدف خود. در جايي مي بينيم كه اشاره به اصل تناسخ مي گردد( نسبي بودن مرگ ) و در جايي به هيچ گرديدن بعد از مرگ اشاره گرديده و از مرگ بعنوان پايان كار ياد مي گردد ( مطلق بودن مرگ ).

با توجه به اينكه مشخص نمي گردد كه مرگ بعد از مردن اتفاق مي افتد يا قبل از آن و يا بهنگام آن. اينگونه بنظر مي رسد كه ايشان مرگ را فرآيندي بعد از مردن مي پندارند كه انتظار دارند بعد از هيچ شدن( مردن) درك مرگ پديد آيد و در فرآيند تناسخ هم كه بگفته خودشان اصلا مرگ اتفاق نمي افتد پس بناچار مرگ در مقوله تناسخ   نمي گنجد و هدف ايشان كه همان نمردن است محقق مي گردد ولي اين نمردن الزاما با جاودانگي همراه خواهد گرديد و نمي شود كه هيچگاه نمرد و جاودانه هم نماند.

البته گروهي از مذهبيون نيز چنين استدلالي دارند كه : خدا را خالق جهان مي دانند و جهان را قديم مي دانند و خدا را نيز قديم مي دانند لاكن مي گويند خدا قديم به ذات است و جهان قديم به وجود است. پس بعيد نيست كه اينجا نيز بتوان هم نمرد هم جاودانه نماند.

 

اينكه ذكر گرديده خدا در بهشت نيز مي تواند مرگ را به انسان بچشاند مشخص نمي گردد كه چنين نتيجه گيري چگونه حاصل گرديده است و اينكه اين مسائل غير واقعي و توهمي چه ارزشي دارد تا رسد به اتفاقهايي كه در اين تخيلات بوقوع مي پيوندد. از جهت ديگر بهشت يعني زندگي جاويد از ديدگاه مذهبيون ، پس مرگ در آن چه معني  مي دهد. در تناسخ نيز اينچنين است يعني انسان به صرف انسان بودن و زندگي كردن در حال ، قادر نيست به مسائل ماقبل انساني يا ما بعد انساني واقف گردد. اينجا خواننده تصور مي كند كه نويسنده چنين مطالبي معتقد به اين مطالب است. اينكه عنوان گردد آگاهي از مرگ در بهشت نيز ممكن است فقط در دنياي تخيلي ايداليستها ممكن است. اينان آنچنان تخيلات قوي دارند كه در دنيايي تخيلي ، دنيايي تخيلي ديگر مي سازند و در آن انسان مي كشند و زنده مي كنند.

 

در جايي ديگر ادعا مي شود كه با اعتقاد به بقا روح نيز حتي نمي توان از شر مرگ خلاص گرديد. معلوم نيست كه ايشان مرگ را براي روح در نظر دارند يا براي جسم. البته كه معتقدين به روح براي روح جاودانگي قائلند و براي جسم خير و اين مطلب كه عنوان گرديده خيلي مبهم است.

 

نويسنده مي گويد مرگ در برابر من شكل مي گيرد( پس وجود ندارد كه احتمالا مفهوم مد نظر وي بوده است ) و بتجربه در نمي آيد( پس وجود دارد كه به تجربه در نمي آيد) و بعد مي گويد كه كسي هرگز با مرگ يكي نمي شود ( از كجا مي توان فهميد كه كسي با مرگ يكي شده يا نه) ، واقعا خواننده در برابر اين نوشته ها مبهوت مي ماند.

در نهايت نويسنده مي فرمايند : انسان نبايد خود را بدن يا روح در بدن بحساب آورد بلكه انسان بايد بداند كه طرحي از انسان است و نه يك بدن متكامل شده و اين طرح با قرار گيري در مرگ طرح ريزي مي گردد. و اين مطلب عين اينست كه بگوييم خدا وجود دارد و همه از اوييم و به او برمي گرديم .

جاي بسي تاسف است كه هنوز چنين سخنان توهم آميزي طرفدار دارد و انسان وا مي ماند كه اين صحبتها از كجا آمده است. بسياري از هگل دوستان مي گويند كه هر كسي نمي فهمد هگل چه مي گويد و من بياد طرفداران عرفان مي افتم كه آنها نيز چنين ادعا مي كنند و با تجربه شخصي به خدا مي رسند. يكي از ويژگيهاي فلسفه هگل اين است كه بين وجود و هستي تفاوت قائل مي گردد.

 

در ادامه انسان را از ديدگاه فلسفه ماترياليستي بررسي مي كنيم بلكه ديدگاههاي ايدآليستي زدوده گردد.

 

انسان از ديدگاه فلسفه ماترياليسم:

همه مكاتب و عقايد فلسفي در آخرين تحليل ، عبارتست از نظرياتي درباره انسان و سرشت او ، و با بزرگ و كوچك شمردن اين و آن خاصيت انسان ، انواع و اقسام سيستم نظريات فلسفي درباره انسان بوجود آمده است.

از ديدگاه فلسفه ماترياليستي ، انسان به مثابه مظهر و مجموعه تمامي روابط اجتماعي مطرح مي باشد. در سيستم ماترياليسم انسان خالق تمامي فرهنگ مادي و معنوي خود شمرده  شده ، براي وي علاوه بر بعد طبيعي ، بعد اجتماعي نيز قائل مي شوند. انسان از همان بدو تولد داراي تمامي خصائص انساني بوده  و قابليت كنش و واكنش وي با جهان پيرامون يا با انسانهاي ديگر ، قدرت كار ، در اجتماع زيستن ، انديشيدن ، درك زيبايي و پروراندن احساسهاي گوناگون معنوي ، تمامي با انسان به مثابه يك موجود اجتماعي كه از مرحله معين تكاملي گذشته و به دوران آدميت قدم نهاده ، متولد مي گردد.تمامي اينها از ويژگيهاي ارگانيسم بدن انسان نيست ، بلكه ثمره يك روند طولاني تاريخي- اجتماعي است كه در طي آن ، انسان پا به عرصه هستي نهاده و سرشت وي تشكيل گرديده است. آنچه ما را به سمت درك ماهيت حقيقي انسان رهنمون مي سازد ، رفتار و احساسات و عقل و خرد انساني است.

 

از خود بيگانگي :

در مقوله انسان شناسي آنچه باعث مي گردد تا انسان نسبت به خود بيگانه گشته و دچار تضاد دروني گردد ، تغيير شكل جهت فعاليتهاي انساني و نتايج آن مي باشد. در آن هنگام كه انسان اصل و نتيجه عمل خود را به نيروهاي غيبي- بيروني نسبت دهد ، و باور نداشته باشد كه آنها مي توانند زميني بوده  و در نتيجه آگاهي اجتماعي انسان حاصل گرديده باشند ، دچار نوعي از خود بيگانگي مي گردد. لاكن آنكس كه بدين عوامل خارجي خو گيرد بهنگام كنار گذاشتن آن دچار بي هويتي ، پوچ گرايي و ... مي گردد و تصور مي كند كه اين حالات ناخوشايند دلالت بر حقيقي بودن و صحت آن عوامل خارجي دارد.

بطور كلي بيگانگي در مفهوم فلسفي بهنگامي روي مي دهد كه چيزي از ماهيت و خصلت خود بدور افتد. پس اساسا بيگانگي از خود در عرصه اجتماعي عبارتست از : وهم ، خرافات ، مذهب ، ايداليسم و نظاير آن كه نيروها و انديشه هاي انساني را به نيروهاي لاهوتي و آسماني نسبت مي دهد و اين انديشه هاي تغيير شكل يافته را بر انسان حاكم مي گرداند.

 

انسان از ديدگاه زيست شناسي :

در حدود چهارده ميليون سال پيش از اين ، نخستين منشا انسان ، كه آنرا بنام ( ميمون انسان ، پيك آنتروپ )   مي خوانند ، پا بعرصه زمين نهاده است. قديمي ترين آثار فسيلي او در آفريقاي جنوب شرقي و شمال هند ، توسط محققيني مانند جي.اي.لوئيس ، پروفسور ليكي و ريموند دارت و رابرت بروم ، يافت گرديده است كه آنرا راماپيتكوس ناميده اند. از انسان_ميمون راماپيتكوس در مسير تكامل چهارده ميليون ساله نژادها و انواع مختلفي كه بوجود آمده عبارتست از : 1- انسان استرالوپيتكوس 2- انسان هوموهابيلي 3- انسان سين آنتروپوس

                                      4- انسان نئاندرتال كه از حدود صد و پنجاه هزار سال پيش ظهور كرده است

                                      5- انسان عاقل و باهوش بنام هوموساپين كه از حدود چهل هزار سال پيش ظهور       

                                       كرده و نژاد نئاندرتال را منقرض كرده است. اين انسان را منشا مستقيم نژادهاي 

                                      كنوني و اقوام و ملل جهان شمرده اند.

 

اگر چه منشا طبيعي اتسان از قديم توسط متفكريني از قبيل آناكسماندر و لوكرسيو بيان گرديده است ولي براي نخستين بار چارلز داروين  بصورت علمي اثبات كرد كه انسان از جرگه حيوانات است و نوع بشر نتيجه تكامل يافته از ميمونهاست كه امروزه منقرض گرديده است. س از داروين توماس هكسلي تئوري عملي منشا انسان را بنا نهاد.