ضرورت به چالش طلبيدن دين

                                                                                       * Richard Dawkins

 برگردان دکتر ميرزا روشنگر

 

آن دسته ازياران ما که سه دين بزرگ يکتاپرستی را مردود شمرده اند، بخاطرحفظ ادب ونزاکت، با زبانی ملايم سخن گفته اند. يهوديان، مسلمانان ومسيحيان درباورخود وآنچه آنرا مقدس می شمارند مصمم اند. ما به باور دينی آنان احترام گذاشته ايم هرچند با آن سرناسازگاری داشته ايم. داگلاس آدامز فقيد، با کاربرد طنزقشنگ ومرسوم خود، ضمن يک سخنرانی فی البداهه درسال 1998(که درذيل خلاصه شده است) چنين گفت:

 

اطمينان دارم همه براين نکته اتفاق داريم که هم اکنون مهمترين ابداع شيوه علمی اين است  که اگربخواهيم ازنيرومند ترين ايده ها وقدرتمند ترين چهارچوب ها برای انديشه وتحقيق  استفاده کنيم بايد ازاين پيش فرض حرکت کنيم که هرايده ای بايد مورد حمله انتقادی قرارگيرد. اگرانديشه ای قادرشود دربرابريورش انتقادی ايستادگی کند زنده خواهد ماند بلکه درزمان ديگربا چالش های تازه به مقابله برخيزد. درغيراينصورت انديشه ی مذکورازبين خواهد رفت. چنين بنظرمی آيد که دين ازاين قاعده پيروی نمی کند. دردل دين ايده ی مشخصی قراردارد که مقدس، منزه وبری ازچون وچراست. معنی اين حرف اين است که: "دراينجا اعتقادی وجود دارد که شما مجازنيستيد چيزبد ی دررابطه با آن بر زبان آوريد. چرا اجازه نداريد؟ چرا ندارد. خوب برای اينکه نداريد." اگرکسی به حزبی رای داد که شما با آن مخالفيد، شما آزاديد که درآن باره هرقدردوست داشتيد انتقاد کنيد. همه می توانند دراين باره بحث کنند وکسی نيز آرزده خاطرنخواهد شد. اگرکسی فکرکند که بايد ماليات اضافه يا کم شود، شما می توانيد با او بحث واستدلال  کنيد. اما اگرشخصی گفت: "شنبه ها نبايد چراغ روشن شود" شما خواهيد گفت: "من به اعتقادات شما احترام می گذارم."

 

عجيب اين است که همين الان که من اين حرف را میزنم می ترسم سروکله ی يک يهودی ارتودوکس اين طرف ها پيدا شود وازحرف من برنجد. ليکن درمباحث اقتصادی، حزبی ونظايراينها تصورنمی کنم که کسی ازجناح های چپ يا راست وجود داشته باشد که ازحرف من دلگيرشود. اگرهم اختلافی پيش بيايد به اين بسنده می کنيم که "بسيارخوب. ما دارای عقايد متفاوت هستيم." اما لحظه ای که تصميم می گيريم سخنی درباره کسی بگوييم که دارای باورهای غيرعقلانی است (دراينجا شجاعت به خرج داده وکلمه ی غيرعقلانی را بکارمی برم)، شنوندگان به شدت حالت دفاعی بخود گرفته ومی گويند "نه ما آنرا نقد نمی کنيم. اين باوريست غيرعقلانی ولی ما به آن احترام می گذاريم." 

 

چرا بايد چنين باشد که حمايت ازحزب کارگر، محافظه کار، دموکرات يا جمهوری خواه ويا اين مدل اقتصادی عليه آن مدل ويا اين سيستم کامپيوتری عليه آن ديگری کاملأ قانونی ومشروع باشد ولی داشتن انديشه ی متفاوت درباره آغازجهان يا خالق آن مجاز شناخته نشود؟ اين موضوعات قابل بحث نيستند چرا که مقدس اند. اين به چه معنی است؟ چرا بايد اين دومقوله را ازيکديگرجدا سازيم؟ صرفاً به اين دليل که به اين نوع برخوردها عادت کرده ايم؟ براستی که هيچ دليل ديگری وجود ندارد وترک عادت موجب مرض است. ما عادت کرده ايم که باورها وانديشه های دينی را به چالش نطلبيم واگرکسی چنين کند سروصدای همه ازچپ وراست بلند خواهد شد که شما اجازه نداريد دراين مورد اظهارنظرکنيد. با اين حال اگربا دليل عقلی به قضيه بنگريد هيچ دليل منطقی نمی يابيد که نبايد اين باورها درمعرض نقد وبررسی همه جانبه قرار گيرند.

 

اگرچه دوگلاس ديگردرميان ما نيست، ليکن اطمينان دارم که اونيزهمگام با من ازمردم درخواست می کند  که هم اکنون زمان آن فرارسيده است که اين تابوی پوچ ونامعقول را بشکنند. احترام من به اديان ابراهيمی همراه با گرد وخاک يازدهم سپتامبر به هوا رفت زمانی که "روزدعا" را درکليسای بزرگ واشنگتن تماشا کردم. درآن روزآدم های با اعتقادات مذهبی ناسازگارگرد هم آمده بودند ومتفقاً ازنيرويی تجليل می کردند که دربادی امرخود مسئله را آفريده بود ـ دين. هم اکنون زمان آن فرارسيده است که انسان های صاحب انديشه، درتقابل با اهل ايمان، به پای خاسته واعلا م دارند که "ديگربس است!" بگذاريد گرامی داشت مردگان با تصميمی تازه همراه گردد: ما به افراد، باورها وطرزتفکرفردی آنان احترام می گذازيم، ليکن اين احترام شامل حال گروه ها نمی شود ـ گروه هائی که برای ما ره آوردی جمعی می آورند که بدان ايمان بياوريم.

 

يهوديت، مسيحيت واسلام، عليرغم دامن زدن به تنفرقرون عليه يکديگر(که هم اکنون نيزادامه دارد) دارای وجوه مشترک فراوانند. اگرچه انجيل عهد جديد وديگر گرايشات رفرميستی ازشدت وحدّت ديدگاه های توحيدی کاسته است، ليکن هرسه دين بالا تاريخاً تابع ووفادارخدای يکسانی هستند: خدای خشونت، خدای نبرد وجنگ وخدای قصاص وانتقام. "گور ويدال" درسال 1998، بشکلی فراموش ناشدنی، موضوع را چنين جمع بندی کرده است:

 

بلای ناگفتنی که درقلب فرهنگ ما وجود دارد همانا يکتا پرستی است. هرسه دين ضد بشری يهوديت، مسيحيت واسلام ازيک متن بربرمنشانه ی عهد مفرغ بنام توراة (انجيل عهد عتيق) تحول يافته اند. خدای هرسه دين درآسمان ها زندگی می کند. اين مذاهب آشکارا جنبه پدرسالارانه دارند و خدا  پدرمقتدرآسمانی است. نتيجه اين امرتحقيروتبعيض عليه زنان، طی دوهزارسال، درکشورهائی بوده است که به بلای اين خدای آسمانی ونمايندگان زمينی او دچارآمده اند. البته اين خدای آسمانی يک خدای حسود هم تشريف دارد. او به بندگی واطاعت همه جانبه ی همه ی آدميان نيازدارد چرا که اونه به قبيله ای معين بلکه برهمه ی مخلوقات حکمروائی می کند. کسانی که اورا نپذيرند يا بايد توبه کنند يا به خيروصلاح خودشان است که کشته شوند.

 

اينجانب طی مقاله ای درگاردين مورخ پانزدهم سپتامبرازاعتقاد به زندگی پس ازمرگ به عنوان سلاح اصلی نام بردم که شقاوت نيويورک را امکان پذيرساخت. قبل ازهرچيزودرمرحله ی نخست دين است که عميقاً مسئول ايجاد و گسترش نفرت هايی است که افراد را وا می دارد که اين سلاح را مورد استفاده قراردهند. همچنان که دوگلاس آدامز خاطرنشان ساخت، ارائه چنين پيشنهادی، حتی اگربا نجيبانه ترين شکل دعوت به امتناع صورت گرفته باشد، خود نوعی صدورفرمان حمله ازطرف يک ارباب وفرمانده ی سوء استفاده گراست. ليکن شقاوت جنون آسای حملات انتحاری ازيک طرف وحملات تلافی جويانه متشابهاً شرارت بار عليه مسلمانان انگيس وآمريکا ازطرف ديگر (گرچه حملات اخير ازلحاظ تعداد قربانی کمترمصيبت بارند)، مرا برآن داشت که ازاحتياط معمول فراترروم.

 

چگونه می توانم ادعا کنم که دين را بايد مورد سرزنش قرارداد؟ آيا براستی تصورمی کنم که تروريستی که آدم می کشد بخاطراختلاف مذهبی است که با قربانی خود دارد؟ آيا واقعاً فکرمی کنم تروريست ايرلندی که درميکده ای بمب منفجرکرد به خود می گويد "بميريد حرامزاده های پروتستان که با من اختلاف دينی داريد"؟ البته که چنين تصورنمی کنم. الهيات شايد آخرين چيزی باشد که به ذهن اين قبيل افراد می رسد. آنها بخاطرنفس دين نمی کــُشند، بلکه بخاطرنارضايتی های سياسی، غالباً توجيه پذير، است که به اين کاردست می زنند.  آنان می کشند بخاطرآنکه پدرانشان را کشته اند ويا اجدادشان را ازسرزمين شان رانده اند ويا اينکه قرن ها زيرسلطه ی اقتصادی بوده اند.

 

نکته ی مورد نظرمن اين است که دين بخودی خود موجب جنگ، قتل وحملات تروريستی نيست، بلکه دين اساسی ترين وخطرناک ترين برچسبی است که برمبنای آن می توان يک "آنها" ی درنقطه ی مقابل يک "ما" را اصلاً ازيکديگرمتمايزساخت. من ادعا نمی کنم که دين تنها برچسبی است که توسط آن می توان قربانيان تعصبات خود را مشخص کنيم. رنگ پوست، زبان وطبقات اجتماعی نيزکارکرد مشابهی با دين دارند. ليکن اغلب، چنا نکه درايرلند شمالی شاهد آنيم، برچسب های ديگرکاربرد ندارند واين دين است که به عنوان يک نيروی تفرقه اندازعمل می کند. حتی درزمان ها ومکان هائی که دين بعنوان تنها عامل تفرقه عمل نکرده است، همواره در بين آميزه ای ازعوامل مختلف، دين به عنوان عامل آتش زا عمل کرده است. لطفاَ هيتلررا بعنوان نمونه ی خلاف اين مدعی نشان ندهيد. نکته اين است که روان پريشی های هيتلررا می توان دينی قلمدادکرد با ويژگی های خودش. هيتلراعتراف می کند که ضديت با اقوام سامی {بخصوص يهوديان} را ازآيين رومن کاتوليک به ارث برده است:

 

"احساس من به عنوان يک فرد مسيحی مرا به سوی خدای مسيحيت ونجات دهنده ام که خود يک جنگ آوری سلحشوراست می کشاند. احساس من مرا به سوی کسی هدايت می کند که روزگاری درتنهايی وفقط با تنی چند ازپيروان خود، يهوديان را بخاطرآنچه که بودند شناخت وبشريت رافرمان داد که عليه آنان بجنگد. اوبه حقيقت خدا قسم بزرگترين جنگ آوربود ونه تحمل کننده ی رنج ومرارت. من با عشق نامحدود، به عنوان يک مسيحی وبه عنوان يک انسان، متونی را می خوانم که درآنها به ما گفته شده است که خدا سرانجام چگونه با غضب خداوندی اش بچه افعی ها وزالو صفتان را ازمعبد مقدس خود اخراج خواهد کرد. چه شکوهمند بود مبارزه ی او عليه سم وزهريهود. امروزپس ازدوهزارسال با صميمانه ترين احساس ممکن اين نکته را تشخيص می دهم که او بخاطرهمين بود که که خون خود را برصليب جاری ساخت. به عنوان يک مسيحی وظيفه ی من نه فريب دادن خويش بلکه مبارزه برای حق وعدالت است. به عنوان يک انسان وظيفه ی من جلوگيری ازفروپاشی فاجعه برانگيزجوامع انسانی است، بدانسان که تمدن های باستانی در دو هزار سال قبل توسط همين يهوديان به نابودی کشانده شد."

(آدولف هيتلر، سخنرانی مورخ 12 آوريل 1933 درمونيخ)

 

اغراق آميزنيست اگربگوييم که دين آتش افروزترين وسيله ی دشمن تراشی درتاريخ است. آن که بود که پدرت را کشت؟ قاتل پدرت نه آن است که می خواهی اورا به انتقام خون پدربکشی. قاتلان ديرگاهی است که از مرز عبورکرده و ناپديد شده اند. کسانی که سرزمين پدريت را غصب کرده اند ديريست که به خاک سپرده شده اند. توبايد ازکسانی انتقام بگيری که به دينی باوردارند که غاصبين بدان باورداشتند. "سيموس" نبود که برادرت را کــُشت. کاتوليک ها برادرت را کشتند. سيموس يک کاتوليک است. پس او بايد به خونخواهی خون برادرت بميرد. خوب بعد؟ ازآنجا که سيموس توسط يک پروتستان کشته شده است، پس به پيش؛ بايد برويم ودرمقام انتقام چند پروتستان را سربه نيست کنيم. برج های نيويورک را تنی چند ازمسلمانان منهدم کردند. پس بايد راننده ی عمامه به سرتاکسی را در لندن آنقدرکتک زد که ازگردن به پايين فلج شود.

 

نفرت تلخی که هم اکنون سياست خاورميانه را زهراگين کرده است ريشه درملاحظاتی واقعی يا اشتباه آميزمربوط به تأسيس يک کشوريهودی درمنطقه مسلمان نشين دارد. باتوجه به آنچه برقوم يهود گذ شته بود، شايد اين کاراقدامی عادلانه وانسانی به شمار می آمد. شايد آشنائی عميق تصميم گيرندگان اروپايی وآمريکايی به انجيل عهد عتيق آنان را بشکلی به انديشه واداشته بود که اين منطقه واقعاً "وطن تاريخی" يهوديان بوده است (گرچه داستان های هولناک مربوط به کشورگشايی يوشع ـ جاشوا ـ وديگريورش گران بايد آنان را به انديشه وا می داشت). حتی اگراين راه حل درآن زمان عادلانه نبود، می توان بحث کرد که هم اکنون که کشوراسرائيل موجوديت دارد، تلاش برای برهم زدن وضع موجود شرايط را بدترخواهد کرد.

 

من تمايلی به بحث دراين رابطه ندارم. ليکن اگربخاطردين نبود نه ازابتدای امرانديشه ی يک کشوريهودی درجهان می توانست مفهوم پيدا کند ونه ايده ی سرزمين مسلمان نشين واشغال وهتک حرمت ازآن. دريک کلام بدون دين نه جنگ های صليبی وجود خارجی داشت، نه تفتيش عقايد، نه اقدامات ضد يهود ونه نبردهای متعدد بين کاتوليک ها وپروتستان ها (اقوام مختلف مهاجرسالها قبل بايکديگر ازدواج کرده وغيرقابل تفکيک ازجمعيت بومی شده بودند). مشکلی بنام مسئله ايرلند شمالی وجود نداشت (هيچ برچسبی نبود که باآن بتوان جوامع کاتوليک وپروتستان را ازيکديگر متمايزساخت وهيچ مدرسه ی مذهبی موجوديت نداشت که به کودکان نفرت تاريخی درس بدهد.خيلی ساده فقط يک جامعه وجود می داشت).

 

چيزی که ما دراينجا داريم، فی المثل، يک بيل است. پس بايد آنرا بيل بناميم نه چيزديگر{چرا بايد گندم نمای جو فروش بود). قصـّه ی امپراطوربرهنه را که شنيده ايد. امپراطورما لباس برتن ندارد  ولـُخت وعوراست. زمانش فرارسيده است که ما حسن تعبيرورنگ وروغن زدن به کلمات را بدورافکنيم. واژه هايی مانند "ناسيوناليست"، "وفادار"، "جوامع اقليت"، "گروه های قومی" همه وهمه تعارف هستند. چرا ازواژه ی اصلی که همانا واژه دين است رياکارانه پرهيز می کنيم؟ 

 

درميان کليه برچسب های اصلی دين غيرمعمول ترين آنهاست چرا که برچسبی است آشکارا غيرضروری. اگربرای باورهای دينی شواهد عينی وجودداشت می توانستيم با وجود ناخوشايند بودنشان به آنها احترام بگذازيم. اما چنين مدرکی وجود ندارد. برچسب زدن به انسان ها به عنوان دشمنان مستحق مرگ به سبب اختلاف نظر در رابطه با سياست جهانی امری است قبيح. اما چنين برچسبی برای کسانی که دردنيای خيال و پندار با آنان سرناسازگاری داريم (دنيايی که درآن فرشتگان وشياطين وديگرموجودات موهومی زندگی می کنند) بطورحزن انگيزی خنده آوراست.

 

نرمش وقابليت انعطاف اين شکل ازپندارهای ارثی همانقدرحيرت انگيزاست که فقدان واقع گرايی درآن. بنظرمی رسد که کنترل هواپيمايی که درنزديکی پيتربرو سقوط کرد توسط گروهی ازمسافرين بی باک ازدست تروريست ها خارج شده بود. زن يکی ازاين مسافرين شجاع ـ پس ازآنکه شوهرش تلفنی اورا درجريان حوادث قرارداده بود ـ گفت که خداوند شوهراورا به عنوان اسباب ووسيله ی خود درآن هواپيما قرارداده بوده که ازبرخورد هواپيما با کاخ سفيد جلوگيری به عمل آورد. اينجانب عميق ترين همدردی را با اين خانم بينوا بخاطر ازدست دادن شوهرش دارم، ليکن برای يک لحظه درباره ی اين موضوع فکرکنيد! حرف من همان است که دوست آمريکايی خبرنگارم (که شرايط اورا خسته وکوفته کرده بود) واين  خبررا برای من فرستاد به من گفت:

ـ "آيا خدا نمی توانست بخاطرجلوگيری ازکشته شدن تمامی سرنشينان بی گناه هواپيما گروگان گيرها را دچار سکته ی قلبی کند؟ تصورمی کنم که او به تخم اش هم نبود که چه برسربرج های دوقلومی آيد تادررابطه با حفظ آنها نقشه ای سرهم کند." (من ازشما بخاطر استفاده دوستم ازحرف رکيک پوزش می طلبم؛ اما درشرايط آن چنانی چه کسی می تواند اورا مورد سرزنش قراردهد؟)

 

آيا هيچ فاجعه ای آنقدروحشتناک خواهد بود که ايمان مردم  را نسبت به فضيلت وقدرت خدا دچارتزلزل سازد؟ آيا هيچ ادراکی ـ هرچند اندک ـ وجود دارد که چه بسا اصلاً وابداً خدايی وجود نداشته باشد وما انسان ها بايد روی پاهای خودمان استواربايستيم و مانند افراد بالغ خود را با جهان واقعی تطبيق دهيم؟

 

بيلی گراهام، مشاورمذهبی آقای بوش، درکليسای واشنگتن چنين گفت:

 

"ليکن چگونه ما می توانيم چنين چيزی را بفهميم؟ چرا خدا اجازه می دهد چنين بلايی برسرمردم نازل شود؟ چه بسا اين پرسشی باشد که شما هم اکنون ازخود می پرسيد. شما حتی ممکن است ازدست خدا عصبانی باشيد. اجازه دهيد به شما اطمينان دهم که خدا احساسات شما را درک می کند."

 

بسيارخوب! بايد بگويم که بزرگی به خدا سزاواراست. يقين دارم که اين حرف داغديدگان را تسکين خواهد داد (سخن تسکين آميز تسکين می دهد!). آقای گراهام چنين ادامه داد:

 

"من درزندگی صدها بارازخود پرسيده ام که چرا خدا رنج واندوه را اجازه می دهد. بايستی اعتراف کنم که پاسخ کامل اين پرسش را، بدانسان که مرا اقناع کند، نمی دانم. من ناگزيرم با توجه به ايمان خويش بپذيرم که خداوند متعال است. او درميان همه رنج ها ومحنت ها خدای عشق ورحم وشفقت است. انجيل می فرمايد خدا مولـّد شرّ نيست. انجيل ازشرّ به عنوان يک راز سربه مـُهرسخن می گويد."

 

کشيش های ايوانژليست آمريکائی، پات روبرتسون وجری فاتول، که صاحب برنامه ی تلويزيونی نيزهستند، با اين معمای دينی با سرخوردگی کمتری برخورد کردند. آنان طی يک گفتگوی دونفره دربرنامه ی پرمنفعت تلويزيونی روبرتسون (که مانند همه ی فعاليت های دينی ازماليات معاف است) ازعهده اين کاربرآمدند که لبه تيز انتقادرا درمحلی مناسب حال خود قراردهند. آنان اعلام داشتند که همه ی اين فجايع معلول گناه ومعصيت آمريکائيان است. فاتول اعلام داشت که خدا آمريکا را بصورت شگفتی آوری برای مدت دويست وبيست وپنج سال درکنف حمايت خود قرارداد، ليکن هم اکنون با اين همه معصيت مانند سقط جنين، فعاليت هم جنس گرايان مرد وزن و"همه کسانی که تلاش ورزيده اند که آمريکا را سکولاريزه (جدائی دين ازدولت) کنند... من انگشت به سوی  صورت شان می برم ومی گويم اين شما بوديد که باعث شديد اين واقعه رخ دهد." روبرتسون درپاسخ اوگفت "عالی است. من صددرصد با شما هم عقيده ام." بوش ازآب گل آلود ماهی گرفت وبسرعت خود راازاين قبيل گناهان بری اعلام داشت.

 

ايالات متحده ی آمريکا مذهبی ترين کشورجهان غرب است ورهبرباز زايش يافته ی مسيحی آن رودررو با مذهبی ترين مردمان کره ی خاک قرارگرفته است. هردوطرف براين باورند که خدای جنگی عصرمفرغی شان جانب آنها را خواهد گرفت. هردوطرف با اين ايمان تزلزل ناپذير وبنياد گرايانه که خدا پيروزی نهائی را ازآن شان خواهد ساخت، با آينده ی جهان قمارمی کنند. دراين اوضاع واحوال برخی ازمقوله ای بنام بنياد گرايان اسلامی سخن می گويند غافل ازآنکه ابن ورّاق درکتاب پرمغزخود تحت عنوان "چرا مسلمان نيستم" بصورت متقاعد کننده ای نشان داده است که بين اسلام معتدل واسلام بنياد گرا تفاوتی وجود ندارد.

 

روان آدمی ازدو ناخوشی بزرگ رنج می برد: اصراربرانتقال حسّ انتقام جويی به نسل های متمادی و تمايل به چسبانيدن وصله های گروهی به افراد بجای تأکيد برتفرد آنان. اديان ابراهيمی نه تنها به هردو اين بيماری ها مجوز قانونی می دهد، بلکه بشکل انفجارآميزی با اين دو درمی آميزد. تنها کوردلانند که نقش تفرقه برانگيزدين را دردشمنی های خشونت باردنيای معاصرمشاهده نمی کنند. دين بی هيچ شکی عامل اصلی وخامت اوضاع درخاورميانه است. جای آنست که آن دسته ازما که سالهاست مؤدبانه تحقيرخود را نسبت به فريب همگانی وخطرناک دين پنهان داشته ايم به پای خيزيم وسخن گوييم. هم اکنون اوضاع فرق کرده است. "همه چيزديگرگون شده است، کاملاً دگرگون گشته است."

بايگانی در باهماد ايرانيان خردگرا www.kaafar.com   

 

*ريچارد داوکينز استاد رشته ی "درک عمومی ازعلم" دردانشگاه اکسفورد انگليس است. او کتابهای "ژن خود خواه"، "ساعت سازکور" ،"ازهم گسستن رنگين کمان "  را به رشته ی تحرير درآورده است.