آ قای جوزف کلا نسی،

با تشکر از پاسخ شما به يا د داشت " بازشنا سی يک پندار، تبعيض قانونی در اسلام". از آنجا که شما "صوفيگری" را به عنوان راه حل مشکلات کنونی پيشنهاد کرده ايد، واز آنجا که پيوستن و حتی طرفداری از يک نظريه نياز به شنا خت آن دارد، و بدليل ا ينکه هيچ پديده ای نمی تواند از ريشه های شنا خته شده و علل وجودی خود جدا با شد، به چند مورد به اختصار اشاره می کنم:

صوفی گری در ايران، پس از حمله ی اعراب بوجود آمد. با سرکوب خونين آخرين مقاومت های ايرا نيان توسط قوای متجاوز، و اصرار مهاجمين ـ برای ايجاد شرايط مناست استقرارـ جهت تغيير فرهنگ، زبان، هويت ملی، نظامهای فکــــــری، اجتماعی و اقتصادی مغلوبين، مقاومت ها شکل "پنهان" به خود گرفتند. فرهنگ پا يداری به چند دليل عمده بوجود آمد: اول، از آنجا که انسان پيوسته در پی کسب معنويت ا ست و ايرانيان معنويتی در مهاجمين نيافته بودند و دوم؛ باز سازی غرور جريحه دار شده ی ملی و سوم؛ بامقايسه ی شرايط حال، آرزوی با زگشت به گذ شته و چهارم؛ ايستادگی و مقاومت با خشونت لجام گسيخته ی اعراب (خشونت زدايی)، پنجم؛ جستن پناهگاهی برای پناه آوردن و ششم؛ از ترس کشته شدن، وا نمود به مسالمت با نيروی غالب و از آنسوی، در آخر: حساب خود را از اعراب سوا کردن، علل پيدا يش صوفی گری بوسيله مردم خسته دل و صلحجو بودند.

 

از آنجا که صوفی گری اسلامست، در مقا بل اسلام سنتی، عملأ در کالبد خود پتانسيل ويرانگر اسلام را دفع می کرد. از آنسوی "مرهمی" بود برای مغلوبينی که در مقابل غالبين موضع دفاعـــــــــی داشتند ( ونه همراه).

 

آنچه که باعث شکست صوفی گری گرديد، فقدان توانائی رشد بود. روح سازش و "بی تحرکی" در صوفی گری عواملی بودند که باعث عدم نمو توان ابراز نيازها بصورت آشکار گرديدند. از آنسوی "قضا و قدری" و "ضد حرکت" بودن و اين تصور که "هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد" مکمل رکود شديد وجدان اجتماعی شدند. نمونه ی بارز اين بی تفاوتی ها، شکستهای پی درپی قيامهای ملی از نوع حلاج و ابومسلم خراسانی بود، و بعنوان گوياترين نمونه می توان از عدم مقاومت منسجم ايرانيان بر برابر مغولان نام برد که خود پيامد روشن ادامه ی روحيه ی صوفی گری در آن زمانه بود.

 

دوست استراليايی تازه مسلمان من! از آنجائی که "نيازها"، "تجربه ها" را می سازند و تجربه ها درس هائی سخت آموختنی هستند، از آنجا که آموختن از تاريخ مانع از تکرار تاريخ می گردد، رجوع به گذشته ـ نبريدن از نسلها ـ روشی است که همواره بکار می آ يد. اسلام با وجود قرائت های گوناگون، به ورشکستگی رسيده است، زيرا قادر به ارائه ی راه حلی در برون رفت از انبوه مشکلات ا نسان معاصر نيست. در جهان امروز، تجربه ها آزموده می شوند. بخت با اسلام يار بوده که بخلاف همزاد خود "کمونيسم" هزار وسيصد و اندی به درازا کشيده است. آنچه که اسلام وتجربه های از اين قبيل، با جنگ ويرانی بدست آورده اند، نه از روی "حقانيت" آنان بوده است، بلکه صرفأ به دليل بی اهميتی نسلها به آموزه ها ی خويش می باشد. بهمين ترتيب است که تاريخ مدام تکرارمی شود. واقعيت اين است که با تخريب نمی توان آزادی بنا کرد و آنچه با تخريب آغاز شود به انهدام ختم خواهد شد. حال تاريخ را ورق بزنيم و ببينيم که آيا اسلام بيان آزادی است يا بيان زور و تخريب.؟!

 

شما حديثی از محمد نقل کرده ايد بدين مضمون: " اگر ابوذر غفاری می دانست که تلقی سلمان فارسی از اسلام چگونه است، دمی از کشتن او تا خير نمی کرد!" واينرا بپای وجود فضای استنباط و انتخاب آزاد در اسلام گذارده ايد. اما برداشت من بگونه ای ديگر است. از آنجا که بنيان گذاران اسلام (محمد، خديجه، سلمان فارسی، ابوطا لب، ابوبکر، عمر،...) که هريک بنوعی خاص سود خود را در اسلام می جسته اند، طبيعتأ ـ در عين همسويی ـ نقطه نظرات خاص به خود رانيز دا شته اند. در ابتدا بخاطر نوپايی پروژه ی اسلام، هريک از شرکا مجبور به تحمل ديگری بوده است. خود محمد با وجود علاقه ی مفرط به زنان، هيچگاه تا زمان فوت خديجه زنی اختيار نکرد. با اين حال نظريه ی "روح قدرت طلبی" در اسلام هنگامی به اثبات رسيد که محمد در بستر مرگ آخرين لحظات را می گذراند. حتی هنگامی که او از اطرافيان ـ برای وصيت کردن ـ قلم و کاغذ در خواست کرد، با مخالفت عُمر ـ مبنی بر ا ينکه محمد در بستر بيماری هذيان می گويد! ـ روبرو شد. پيامبر خدا و هذ يا ن گويی؟!

 

مگر نه اين است که محمد جزکلام خدا کلامی بر زبان نمی آورده است؟ در آن لحظه، دليل موافقت ديگران با عمر اين بوده که هريک از بزرگان قوم، به تنهايی در سر سودای رهبری مسلمين را می پرورانده است. آنچه که شما به عنوان حق برداشت آزاد در اسلام معرفی کرده ايد، بُعد بزرگتر نيز دارد و آن کتاب قرآن است. در قران محمد فراخور زمان و مکان آياتی صادر کرده که گاه حتی يکد يگر را نقض می کنند. اين چند پهلو گويی ها بهانه ای بدست دکانداران دين داده تا برای هر سؤالی جوابی در آستين داشته باشند. با در نظر گرفتن اينکه به ادعای صريح خود قرآن ـ قرآن عاری از غلط ها و اشتباهات انسان شمول ا ست، حال چه توضيحی برای ناسخ و منسوخ های به اين روشنــــــــــی وجود دارد؟ قرآن، لحظه ای ا نسان را ـ بخا طرطمعکاری ـ عامل گمراهی خويش معرفی می کند، زمانی اين مقام را برای شيطان قائل می شود و زمانی ديگر خود خدا مسئوليت گمراه کردن انسان را بعهده می گيرد! تکليف من خواننده در اين ميان چيست؟! همه ی اين سؤالات بی جواب اما، در مکتب دکانداری دين جواب پيدا می کند. آنان از يکايک ا ين تناقضات به نفع کردار خويش سود می جويند، همانگونه که محمد ويارانش جسته اند. اين چرخه ـ بخاطر بی توجهی ا نسانها به آموزه های تاريخی ـ کما کان ادامه پيدا کرده است. از آنجائی که معاويه ـ يکی از معدود کاتبين وحی الهی ـ در مکتب برخی شرکای دين، به دشمن اسلام تبديل شده است و از آنجائی که شمر بن ذوالجوشن ـ نواده ی پيامبر و پسر خاله ی حسين بن علی ـ به کافری قاتل يا قا تلی کا فر ارتقاء درجه پيدا کرده، درست در زمانه ی خود ما "ابوالحسن بنی صد ر" روزی از زبان خمينی "مسلمانی مؤمن و خد متگزار" و اند کی بعد "دشمن اسلام و نوکر استکبار" معرفی می شود! واقعيت اين ا ست که اين مسخ آنی، "توهم دشمنان ا سلام نيست" بلکه پاره ی جدا نشد نی دين اسلام ا ست.

 

شعار دين سالاران هميشه اين بوده: " ا گر حکومتی بد شد، اين دليل برگشتن مردم از دين اسلام نيست" و ا صولأ " بدی حکومت د ينی ربطــــــــی به دين ندارد!!" به شها د ت تاريخ، ا ين شعار ـ پيوسته ـ در تمام دوره های حکومت ها ی دينـــــــــــــــــی تکرار شده ا ست. کسستن عمد ی را بطه ی بين "علت" و "معلول" کار جد يدی نيست. اما آيا واقعأ مـــی توان ثمره ی گذاره ای از تا ريخ را از تجربه های بنيانی آن جد ا کرد؟ قضاوتش به عهده ی خود شما. با تاييد اين اصل منطقی که بريدن از باورهای گذشته ـ باورهايی که سالها مونس لحظات و از اجزای سازنده ی تاريخ ما بوده اند ـ بسی دشوار است. اما وظيفه ی انسانی حکم می کند که ترجيح را به واقعيتهای انکار نا پذير بدهيم تا به حقوق پايمال شده ی انسانی خويش د ست يا بيم.

 

اگر بشر را مالک حقوق خويش بدا نيم، همانگونه که مجموعه ی حقوق، اجزای تشکيل دهنده ی انسان هستند، تصور بازيا فت اين حقوق از دست رفته چندان دور از منطق نخواهد بود. حال اين باز يافت چگونه بدست می آيد، بحثی ا ست در خور تا مل. امّا در اين شکی نيست که هرکس "شخصأ" با يد در پی آن باشد و بايستی شخصأ ـ با منطق خود ـ آنرا درک کند و بپذ يرد.

 

دوست صوفی من! اين امکان هست که انسان به باوری سرخوش با شد. از آنروی که آزادی به مثا به حقی از حقوق ـ ذاتی انسان و با انسان متولد می شود. همگان اين حق را دارند ولی آيا همه ی ما ـ خصوصأ کسانی که با واقعيت و نه با پندار سرو کار دارند ـ مـــــی توانيم اين روش " سرخوشی" را به عنوان راه حل "همه ی درد ها" بپذ يريم؟ تا چه حد برای حقيقت و تا چه حد برای اميال خود ارزش قائليم؟ اين سؤالی است که هرکس با يد از خود بپرسد.

 

بيست و يکم فروردين 1380

افشين زند