تحقيقات انسان شناسانه درباره ی جوامعی که به علت دور افتادگی از جريان
اصلی تمدن کماکان به صورت بدوی باقی
مانده اند،می تواند همراه با عوامل ديگر کليدی را برای تحول تاريخی دين به
دست دهد. اين تحقيقات نشان داده است که برخی از اين جوامع ابتدائی هيچگونه ديدی از
خدا والهيات نداشته اند. بسياری از انسان شناسان برآ نند که انسانهای اوليه طی
هزاران سال متمادی هيچ ديدی ازخدا ودين نداشته اند. دين درمرحله ی معينی از تحول
نظام کمون های نخستين به عنوان بازتاب ناتوانی انسان دربرابر نيروهای ترسناک وغيرقا
بل درک طبيعت پديدار شد: "انسان اوليه که به آسانی درپی رابطه ی علت ومعلولی
نمی رود، با اضطراب واقعی در برابر نيروهای نا شناخته وغير معمول علس العمل نشان
ميدهد...او تمايل دارد باورکند که قدرتی ناشناخته ونامرئی برا ين نيروها حاکم است
که فراتر از عادات روزمره او عمل می کند.انسان شناسان اين نيرو را "ما
نا" می نامند. (10)
نخستين شکل دين، پرستش طبيعت وخداسازی نيروهای طبيعی بود. انسان نخستين
تصورمی کرد که اشياء، گياهان، حيوانات وپديده های طبيعی دارای روح هستند
(آنميسم)11 وبرای چيرگی برآنها می کوشيد که روح آنها راخشنود سازد. انسان اوليه به
محض آ نکه حيوان، گياه يا هر چيزی که نيرومند تر از خود ش می ديد، آنرا به عنوان
"توتم" يا نمادِ قبيله ی خود انتخاب می کرد، آنرا بالاتر از خود و محيط
پيرامون خود قرار می داد و به تکريم و تقد يس آن دست می زد تا قبيله اش را
ازبدبختی حفظ ودر فعاليتهای روزمره ياری دهد.
دوران برده داری همزمان بود با پرستش خدايان متعدد که اغلب بازتابی بودند
از روابط اجتماعی آن دوران. بد ين ترتيب که خدايان اغلب دارای سلسله مراتب بوده
وهريک وظيفه ی خاصی به عهده داشتند. روابط بين آنها نيز مانند روابط بين انسانها
با دوستی و دشمنی وقهر وآشتی همراه بود. تعدادِ اين خدايان بيش از حد زياد است و
بررسی هويت ووظا يف هريک از موضوع بحث ما خارج. دراينجا همينقدر بسنده کنيم که
کليه ی بررسيهای تاريخی و باستان شناسانه نشان داده اند که مفهوم خدای يگانه ويکتا
پرستی (توحيد) قبل از پرستش خدايان متعدد وجود نداشته است. يکتا پرستی يک پديده ی
بعدی است که با تشکيل امپراطوری های بزرگ وپيدا يش يک امپراطوری واحد و خودکامه
شکل گرفته است.
پرستش نيروهای طبيعی و خدايان متعدد به کمک اسطوره تبيين می شد. اسطوره
درواقع تصويری ا ست تخيلی در جهت تعميم و توضيح پديده های گوناگون طبيعی واجتماعی.
دراسطوره نيروها و پديده های طبيعی به شکل روح، خدا، غول، ديو ونظاير آنها شخصيت
می يابند. ا سطوره همچنين طبيعت را بصورت هنری ليکن ناآگاهانه بازتوليد می کند.
درپايان هزاره ی سوّم وآغاز هزاره ی دوم قبل ازميلاد در نخستين جوامع برده
دار مصر وبابل نوعی ديدگاه خودپوی الحادی رشد می کند. در "سرودِ چنگ
نواز"، "گفتگوی يک مردِ نوميد با روحش" و"گفتگوی يک ارباب با
برده اش"، زندگی در خارج ازحوزه ی اسطوره و مذهب و بصورتی مادی تشريح شده
است.(12) جا لبترين اسنادِ اين دوره حماسه ی "گيل گمش" است که قدمت آن
به هزاره ی سوم قبل ازميلاد(1500 سال قبل ازهومر) می رسد.
گيل گمش پادشاه اُروک
ازمناطق بين النهرين است. او که براثرتوطئه ی خدايان دوست خود راازدست می دهد،
چنان منقلب می شود که اروک راترک می گويد وبه جستجوی دامنه داری برای گشودن رازمرگ
و زندگی دست می زند. او درپی عُمر جاودانه است و برآن است که ازسرنوشت محتوم
انسانها ـ مرگ ـ بگريزد. گيل گمش طی سيرو سفر دورودراز خود با قدرت کليّه ی خدايان
در می افتد. پس ازتلاشها وازخود گذ شتگيهای بسياردرمی يابد که عمرجاويد يک افسانه
ی پوچ است واو بايد راززندگی راازخودِ زندگی بازيابد. اودرتلاش خود برای درهم
شکستن خيمه ی آسمان به زمين بازمی گردد و همّ خودرادرراهِ حفظ وآبادانی اوروک می
گذارد: "پس از بيست فرسنگ روزه ی خودراشکستند و پس از سی فرسنگ با فرارسيدن
شب بيتوته کردند. آنان درعرض سه روز به اندازه ی يک سفر يک ماه و نيمه راه سپرده
بودند. آخرالامر با پايان يافتن سفر به اروک رسيدند ـ شهری با ديوارهای
ستبر." گيل گُمش که
آموخته است که نمی توان با تکيه بر نيروهای خارج از طبيعت وزندگی برزندگی چيرگی
يافت، به "اورشانابی" قايق ران خود می گويد:"اورشانابی ازديوا رهای
اروک بالا برو ببين شالوده ی آن محکم است؛ آجرکاری ديواررا بازبينی کن ومطمئن بشو
که در بين آنها آجر سوخته نباشد."(13)
کتاب بامرگ گيل گمش به پايان می رسد. او که درپويش خود برای کسب دانش، راز
زندگی راازخود زندگی يافته است، برخلاف قهرمانان و شهيدان مذاهب، پس ازمرگ ديگر به
زندگی باز نميگردد. مؤلف کتاب هنگام مرگ به گيل گمش اندرز می دهد: "او به تو
برتری بی چون وچرا برمردم داده است...ازاين قدرت سوء استفاده مکن؛ با نوکرانت در
قصر دادگر باش؛ دربرابر رخساره ی خورشيد با عدل وداد عمل کن."(14) اين اندرز
با شعری دنبال می شود که واقع بينانه و اين جهانی است:
"پادشاه خودرا در بستر مرگ فرو افکنده است و ديگر بر نميخيزد؛
ارباب کولاب ديگر برنميخيزد؛
او بر شرّ چيرگی يافت. او ديگر برنميخيزد؛
اگرچه ستبر بازو بود، ديگر بر نميخيزد؛
او خردمند و خوش چهره بود؛ امّا او ديگر بر نميخيزد؛
او به کهساررفته است؛ او ديگر بر نميخيزد؛
او دربستر سرنوشت غنوده است؛ او ديگر بر نميخيزد؛
از کالسکه ی هزاررنگ او ديگر بر نميخيزد."(15)
ا سناد اسطوره ای بالا عليرغم اهميت فلسفی شان فاقد نظم، تسلسل وهمبستگی
درونی يک سيستم فلسفی اند. گرچه از هزاره ی اوّل قبل از ميلاد درهند وچين شاهد
نخستين درخشش های انديشه فلسفی می باشيم، ليکن نخستين نظام جهان بينی منظم فلسفی
تقريبأ بطور هم زمان در سه مرکز عمده ی تمدن جهان باستان پديدار شد: درهند در قرن
ششم، درچين در قرون ششم ودريونان ازقرن هشتم قبل ازميلاد.
نظريه ی الحا دی درهند باستان بصورت روندِ فلسفی "لوکاياتا"(16)
تحول يا فت. درسانسکريت "لوکا" جهان را معنی می دهد و
"لوکاياتا" به مفهوم نظرکسانی است که فقط اين جهان را برسميت می شناسند.
بنابر منابع اسطوره شناسی اين مکتب را فيلسوف مادی گرای هند بريهاسپاتی(17) پايه
گذاری کرده است. بريهاسپاتی، "سواباهاتا" (طبيعت) را منبع اصلی وجود می
دانسته وبر اين اعتقاد بوده است که طبيعت هميشه وجودداشته وهمواره وجود خواهد
داشت. اطلاعات نخستين در مورد لوکاياتا در متون مذهبی بودا بنام "ودا"
ها ودر حماسه های سانسکريت ديده شده است. طرفداران لوکاياتا با آموزش های د ينی آن زمان، که به صورت
"ودا" ارائه می شد،مخالفت می ورزيدند. آنان تعاليم کشيش های هندو را در
مورد فنا ناپذيری روح وزندگی پس ازمرگ دروغ محض می خواندند.
ازنظر مکتب لوکاياتا، روح پس از مرگ انسان، با نابودی جسم، می ميردوجززندگی
اين جهانی هيچ چيز ديگری وجودندارد. اين فلسفه ی باستانی منببع معتبر شناخت رادرک
حسّی می داند ووجود اشياء وپديده های ماوراء حسی ودروهله ی اول خدا رامردود می
شمارد. با اين پيش زمينه ی فلسبفی است که لوکاياتا سحرو جادو، روح، بهشت، جهنم
ونظاير اينها را بعنوان بدترين انواع خُرافات محکوم می سازد.
شکل تکامل يافته ی لوکاياتا، نظريه ی فلسفی چارواک(18) است که می توان از
آن به عنوان نظريه ی الحا دی در هندِ باستان وهندِ ميانه نام برد. چارواک ها نه
تنها سيستم فلسفی ـ مذهبی هند و مفاهيمی مانند خدای مطلق وروح را رد می کردند،
بلکه مفاهيم اخلاقی خير و شّر راخرافات می خواندند و بجای آن فلسفه ی هد ونيسم
(عشرت طلبی) را قرار می دادند. همانطورکه قبلأ گفته شد، هدونيم بجای خيروشرّ، لذّت
ودرد رامعيار خوبی وبدی قرارمی دهد. همانطور که می دانيم لذت ودرد هردو از وجود
حسّی انسانها سرچشمه می گيرند و ارتباطی با خدا ودنيای ماوراء طبيعی ندارند.
چاراواک ها رياضت کشی در سيستم های فلسفی ـ مذهبی هندو را شديدأ محکوم ساختند و
دست يابی به لذت را تنها هدف وجودانسانی معرفی کردند. آنان براين باوربودند که
انسان بايد در راستای لذّت جوئی گام بردارد حتی اگر کسب لذت توام بادرد ورنج باشد
(19).
طی قرون نهم وهفتم قبل ازميلاد مکتبی الحا دی درچين پديدار شد که عَلم
محالفت با جهان بينی دينی بر افراشت و اعلا م کرد که جهان قديم است واز آتش،
آب،چوب، خاک وفلزات تشکيل شده است. اين مکتب به نظام فلسفی تائوئيسم (20) که در
قرن ششم وپنجم قبل ازميلاد توسط فيلسوف مادی گرای چينی لائوتسه (21) بنيان گذاری
شد، تحول يافت.
درزبان چينی
"تائو" به معنای راه يا قانون است و تائوئيست ها بر اين عقيده بودند که
کليّه ی اشياء و پديده ها براساس راه يا قانون خود (شيوه ای که رويدادهای طبيعی
خود به خود در پيش می گيرند) ايجاد می شوند و تحول می يابند. جهان قديم ودر حالت
حرکت وتغيير مداوم است. حرکت نيز تحت تا ثير وهدا يت تائو قراردارد (22)
نخستين جهان بينی فلسفی يونانی از منطقه ی ايونی که محل تلاقی شرق وغرب و مستعمره ی يونانی در کرانه ی باختری
آسيای صغير بود پديدارشد. اين منطقه درآن زمان مرکز عمده ی تجارت، دريانوردی
وفرهنگ محسوب می شد. باتوجه به نقش ا رتباطات ونفوذ بازرگانان و پيشه وران بود که
اين منطقه بصورت يک مرکز مهم نشر علم و مبارزه با مذهب وخرافات در آمد. مکتبی
بوجود آمد که بعدها به مکتب ملطی و يا ايونی (23) موسوم گرديد. بنيان گذاران اين
مکتب (24) طا ِلس ملطی (624تا 547 قبل از ميلاد) وشاگردش آناکسيماندر (610 تا 546
ق.م.) وشاگردِ فيلسوف اخير آناکسيمنس (580 تا 525 ق. م.) بودند.
فيلسوفان بالا رابايد در شمار نخستين ملحدين خود پوی يونان باستان به
شمارآورد. آنان که به درک منشاء پديده های گوناگون طبيعت علاقمند بودند، به کشفيات
مهمی در زمينه ی رياضيات، جغرافيا ونجوم دست يافتند. از نظر اين فيلسوفان، مبنای
مشترک اشياء و پديده های گوناگون طبيعی چيزی مادی (مانند آب وهوا و آتش وباد و
غيره) محسوب می شد. آنان همچنين به تغيير و تکامل ناشی از وجودِ تضادِ درطبيعت
اعتقاد داشتند (25)
درقرون ششم وپنجم قبل ازميلاد با چهره ی برجسته ای سروکارداريم که نظرات
مادی وجدلـــــی ا ش شالوده ی مبارزات ضّد مذهبی رادردوره های بعد پی ريزی کرد.
هراکليت اهل افيسوس(26) که از 530 تا 470 قبل ازميلاد زندگی می کرد، معتقد بود که
جهان را نه خدا آفريده و نه انسان بلکه منشاء جهان آتش است. او تضادراعامل حرکت و
جهان رادرحال حرکت وتغيير مداوم می دانست. از نظر او تبد يل تضادها به يکديگر
امکان پذ ير بود. هم اوست که می گويد:"هرگزنمی توان دريک رودخانه دو بارگام
نهاد...زنده و مُرده، بيدار و خفته، جوان وپير در وجود ما يکی است. درحقيقت اين
زمانی که تغيير می يابد آن می شود و برعکس آن زمانی که تغيير می پذيرد اين می
گردد." (27)
دراين دوران مکتب اليائی(28) قد علم کرد که گرچه با ديالکتيک و شناخت حسّی
مخالف بود ولی با مذهب نيز به شيوه ی خاص خود به مبارزه برخاست. گزنفون اهل کلوفن
(29) بنيان گذاراين مکتب خدايان رسمی يونان با ستان رامورد انتقاد قرارمی داد و
اعتقاد به خدای واحد جهانی رامعلول خداسازی انسان به شکل خود (آنتروپومورفيسم) می
دانست. اوتاکيد می کرد که اين دقيقأا نسان است که خدارا به شکل وشمايل خود ساخته
است. اگرحيوان نيز به خدا اعتقاد می داشت، خدارابه صورت حيوانی تصوير می کرد. (30)
ازديگرملحدين اين روزگارآناکساگوراس اهل کلازمنا(31) است که بين سالهای 500
تا 428 قبل از ميلاد می زيست. آناکساگوراس اعلام می داشت که خورشيد خدا نيست بلکه
توده است از فلز سرخ گداخته و ماه نيز شبيه زمين است که درآن تپّه وماهور ودره
وجوددارد. اورعد را برخورد ابرها و برق ر ا اصطکاک شديد آنها می دانست و برآن بود
که اجرام فلکی از سنگ تشکيل شده اند و سرعت گردش آنها باعث استواری شان شده است
واگر اين سرعت متوقف شود اجرام آسمانی فرو خواهند افتاد. آناکساگوراس نخستين کسی
بود که درآتن فلسفه درس می داد. اربابان دين ازآموزش های او به وحشت افتادند و
لايحه ای را عليه کسانی که خدايان را برسميت نمی شناسند به تصويب رسانيدند. اين
قانون هر نوع آموزشی را در باره پديده های آسمانی که آنرا فقط در حوزه ی صلاحيت
خدايان می دانست ممنوع اعلام می کرد. اناکساگوراس براساس اين قانون به مرگ محکوم
شد. ليکن به ياری و صلاحديد پريکلس توا نست ازآ تن بگريزد.(32)
)
از ديگر چهره های الحا دی اين عصر امپدوکلس (33) است که از 483 تا 423 قبل
ازميلاد درسيسيل زندگی می کرد. او درکتاب خود بنام "درباره ی طبيعت"
منشاء جهان رااز چهارعنصر(آب وآ تش وخاک وباد) می دانست وبرتکامل قانونمند موجودات
زنده از طريق انتخاب طبيعی تاکيد می ورزيد.(34)
دراين دوران عده ای فيلسوف سرگردان پيدا شدند که به سوفسطائيان (35) مشهور
گرديدند. سوفسطائيان هيچ مکتب فلسفی تاسيس نکردند، ليکن سوفسطائيان اوليه دين
راکلأ مردود می شمردند. آنان از پديده های طبيعی تحليلی منطقی بدست می دادند وبر
نسبی گرائی اخلاقی واجتماعی تاکيد می ورزيدند. سوفسطائيان نخستين از منطقه ای به
منطقه ی ديگر و از کوئی به کوئی ميرفتند ودر کوچه وبازار ضمن حشرو نشر و گفتگو با
مردم عملأ به آنان درس فلسفه می دادند.
10- H. R. Hays, In the Beginnings: Early Man and His Gods, G.P.
Putman’s Sons, New York, 1963, P. 22.
11ـ مفاهيم آنميستی اساس مذاهب
بعدی راتشکيل دادند. آنيميسم جزئی از کليّه ی اديان عالم است.
12ـ برای آگاهی بيشتر در مورد اسطوره های بالا، رجوع شود به تاريخ جهان
باستان ترجمه ی باقر مؤمنی، علی الله همدانی و مهندس انصاری بخش شرق.
13- K.K. Sandars, The
Epic of Gilgamesh, Penguin Books, 1966, p. 114.
14ـ همان منبع بالا صفحه ی 116.
15ـ منبع بالا صفحات 116و 117.
16- Lokayata
17- Brihaspati
18- Charvaka
19ـ برای آگاهی بيشتر از فلسفه ی هند رجوع شود به:
S. Radhakrishnan, Indian Philosophy, George Allen & Unwin
Ltd, London 1948.
2. – Taoism
21- Lao-tze
22- M. Rosenthal…, Dictionary of Philosophy, pp. 445-446.
23- Milesian (Ionic)
School
24. Thales, Anaximander and Anaximenes
25ـ برای اطلاع بيشتر راجع به فيلسوفان ملطی به دو منبع ذيل رجوع
شود:
محمد علی فروغی، سيرحکمت دراروپا، کتابفروشن زوّار، مهرماه 1360 صفحات 5 تا
13.
-
A.S. Bogomolov, History of Ancient
Philosophy, Progress Publisher, Moscow, 1985, pp. 34- 36.
26- Heraclitus of Ephesus
27. As quoted in A.P. Sheptulin,
Marxist-Leninist Philosophy, progress Publsiher, 1980, p. 39.
28 – Eleatic School
29 – Xenophanes of Colophon
30ـ
همان منبع شماره 22 صفحه ی 485.
31 – Anaxagoras of Clazommenae
32 - A.S. Bogomolov, History of Ancient
Philosophy, Progress Publisher, Moscow, 1985, pp. 104-114.
33 – Empedocles
34 – Ibid., P. 96.
35 – Sophists
36 – Ibid., p. 115.