الحاد دردوران تمدن هلنی

 

اپيکور (ٍEpicurus of Samos)

اپيکور درسال 342 يا 341 قبل ازميلاد در جزيره ی ساموس ازمستعمرات آسيائی يونا ن به دنيا آمد. پدرومادرش هردو آتنی بودند که به اين ديار مهاجرت کرده بودند. پدرش معلم فقير مدرسه بود ومادرش، بقولی، برای امرارمعاش به خانه های مردم می رفت وبرايشان جن گيری ورمالی و طلسم سازی وفالگيری ونظاير اينها انجام می داد. اپيکور که دراين رفت وآمد ها با مادر همراه بود، ازکودکی با خرافات همگانی آشنا شد و با گذشت زمان اين انديشه در او قوت گرفت که دليل اصلی بيچارگی مردم هول وهراسی است که از موجودات ناشناخته و موهومی واز مرگ وباصطلاح زندگی پس از مرگ دارند.  21

 

اپيکوردرسن دوازده سالگی به فلسفه علاقمند شد. درسن چهارده سالگی پس ازآنکه مدير مدرسه اش نتوانست به يکی از پرششهای فلسفی او پاسخ دهد، بطورجدّی به دنبال تحصيل فلسفه رفت. نخستين استاد او يکی از افلاطونيان اهل ساموس بود. ليکن ذهن فعال ا پيکور که نمی توانست خود را با محدوديت های پندارگرايانه ی فلسفه ی افلاطون سازگارکند، بدنبال فضای بازتری می گشت. اپيکوربرای آموختن فراتر فلسفه به شهر تئوس (Teos) واقع درايالت ايونی رفت وبه مدت سه سال (از 327 تا 324 قبل ازميلاد) نزد يکی از مريدان فيلسوف مادی دموکــــــريت بنام نائوسيفــــان (Nausiphane) به تحصيل فلسفه پرداخت. اين باعث شد که اپيکوردردوران باروری، مانند فرانسيس بيکن، دموکريت را بر افلاطون وارسطو ترجيح بدهد ودرکاخ رفيعی که می رفت در عالم حکمت بسازد، بسياری از مصالح ساختمانی خودرا ازدموکريت بگيرد. ازهمين استاد(نائوسيفان) است که اونطريه ی اتمی دموکريت رابا چنان تبحری آموخت که از آن نه تنها به عنوان وسيلـــــه ای برای آموزش فيزيک بلکه به عنوان سنگ بنای نظام فلسفه ی اخلاقی خود استفاده کرد.22

 

اپيکور در سن هيجده سالگی برای انجام خدمت دوساله ی سربازی خود به آتن رفت. درآنجا او احتمالأ دراکادمی فلسفه ی افلاطون که توسط "زينوکرات" (Xenocrates) جانشين وی اداره می شد به تحصيل پرداخته وچه بسا درکلاس های درس ارسطو که در آن زمان در آتن بود حاضر می شده است. يک سال بعد اپيکور در کلوفون (Colophon) به والدين خود پيوست. دراين زمان به علت جنگ، يونان ساموس را به نفع مقدونيه ازدست داده بود واپيکوروخانواده اش  در اين منطقه به عنوان انسانهای آواره ودر تبعيد زندگی می کردند. از اين زمان تا ده سال بعد ازآن اطلاعاتی از زندگی اپيکور دردست نيست. بنظر می رسد در اين دوران محنت بار اين انسان بزرگوار به عنوان يک آواره ی سياسی درپی کسب دانش ومعرفت مرتبأ درسير وسفر بوده است. جهان بينی فلسفی او احتمالأ دراين دوران پرتلاطم شکل گرفته وضمن بحث ومجادله با طرفداران افلاطون وارسطو به شکوفائی رسيده است. 23

 

اپيکوردر سن سی ودوسالگی شروع به تدريس فلسفه کرد وتا سال 306 قبل ازميلاد درآسيا باقی ماند. درواقع اپيکور قبل ازآنکه برای هميشه درآتن رحل اقامت ا فکند، سی وپنج سال از دوران اوليه ی عمر را درآسيا گذرانيده بود. اين فيلسوف سيار به هرجائی که مسافرت می کرد مريدانی را می يافت که مايل بودند اورا در سفر به آتن وتاسيس يک دانشکده فلسفه ياری کنند وبه عنوان عضو مؤسس مکتب فلسفی او خدمت همايند. زمانی که در سال 306 اپيکور وياران به آتن رسيدند، او خانه ای را خريد که درميان يک باغ بزرگ ساخته شده بود. دراين محل بود که او مکتب خود رابنياد گذاشت که درزبان يونانی به "هوکيپو" (Ho Kepos) يعنی "باغ" (The Garden) مشهورشده است.

 

 دراين زمان زندگی فرهنگی درآتن تحت تسلط دو نهاد معتبر فلسفی قرارداشت: دانشکده ی افلاطون که "آکادمی" (Academy) ناميده می شد و مدرسه ارسطو که به "لايسيوم" (Lyceum) مشهوربود. دراين زمان هردونهاد توسط جانشينان افلاطون وارسطو اداره می شدند.آکادمی ولايسيوم بهترين مغزها  (اعم ازدانشجويانی که به مباحث نظری علاقمند بودند وکسانی که به کاربرد فلسفه درسياست و زندگی عمومی اشتياق داشتند) را بخود جذب کرده بودند.  دراين دوران اگر قرار بود يک مرکز فرهنگی جديد ادامه ی حيات دهد بايد از در رقابت مستقيم با اين دو نهاد جاافتاده در می آمد واين به مايه ی علمی، توشه ی فلسفی و شورو شيدائی بيش ازحد انسانی نياز داشت. اپيکوروياران بزودی صلاحيت خودرا برای اين چا لش بزرگ نشان دادند.

 

باغ اپيکور برخلاف شايعات نيروهای واپس گرا نه يک عشرتکده بلکه يکی از معتبرترين دانشکده های علمی زمانه ی خود بشمارمی رفت که درآن انديشه های اپيکوردر خوزه های نظری وعملی تدريس می شد. اپيکور خردِ لذت جوئی را ازاريستی پوس، لذت خرد جوئی راازسقراط، نظريه ی آرامش درونی (آتراکسيا) را از "پيرهو" آموخت وهمه ی اينها را درسطحی بالاتر ارتقاء داد. اپيکور احتمالأ با دقّت سرنوشت تلخ فيلسوف همشهری خود "تئودوروس" اهل "سايرن" (Theodorus of Cyrene) را دنبال کرده ودرشيوه ی اداره ی باغ و روش ارائه ی انديشه های خود از آن درس ها آموخته است. تئودوروس يکی ازفيلسوفان ملحد زمانه بود که آشکارا وبا کمال بی پروائی در آتن "الحاد غيراخلاقی" را تبليغ می کرد. مجمع آتن به اتهام کفر عليه او کيفرخواست صادرکرد.24

 

بر خلاف آکادمی افلاطون و لايسيـــوم ارسطو، زنان درباغ اپيکورراه داشتند. اپيکورچنان آزادی زنان راپاس می داشت که نه تنها ازحضور آنان در مباحث فلسفی آنان استقبال می کرد بلکه آنان را به عضويت کمون ساکنان باغ می پذيرفت. او هيچگونه تبعيضی بين افراد دررابطه با تحصيل فلسفه قائل نمی شد. اوهم فواحش را به عنوان شاگرد خود می پذيرفت هم زنان شوهردار، هم بردگان وهم آزادگان را. شاگرد محبوب او برده اش بود که "مايسس" (Mysis) يا "ماوس" (Mouse) نام داشت.25 يک زن روسپی بنام "لئونسيوم" هم معشوقه وهم شاگرد اپيکورشد. استاد چنان نسبت به سرنوشت اين زن حساس بود ونسبت به او حسادت نشان می داد که هيچکس نسبت به زن رسمی وقانونی خود چنين نمی کرد. با تشويق و نفوذ معنوی اپيکوربود که لئونسيوم يک بچه آ ورد وچندين جلد کتاب نوشت که ازلحاظ تازگی سبک کم نظيربودند. 26

 

کسانی که امروزه اپيکوريسم را معادل زيستن در شرايط مرفه و پرزرق وبرق ومملو ازريخت وپاش می دانندازاين نکته غافل اند که درخانه وباغ اپيکور زندگی بصورت بسيار ساده ای جريان داشته است. نوشيدنی معمول باغ آب بود. هرکس درحدود يک ليوان شراب درروز جيره داشت. غذا غالبأ ازنان وپنير تشکيل می شد. 27 دريکی از قحط سالی های آتن، ا پيکورشاگردان خودرا با توزيع چند دانه باقلا درروز نجات داد. 28 يکی از مورخين اين دوره بنام "ديوژن لارسيوس" (Diogenes Laertius) درباره ی اپيکورچنين می نويسد: "شواهد فراوانی از مهربانی بی پايان اين مرد نسبت به همه کس وجوددارد اعم ازکشورش که اوراباقرب ومنزلت گرامی داشت ودوستانش که آنقدرزياد بودند که نميشد آنان را در يک شهر جای داد." 29 اونسبت به والدين خود فداکار، دررابطه با برادران خويش سخاوتمند و نسبت به نوکرانش که همراه با اوفلسفه می آموختند ملايم بود.

 

اپيکوردرخلال تدريس و مهرورزی هايش سيصد جلد کتاب نوشته است که ازهمه ی ا ينها قطعات پراکنده ای ازکتاب "درباره ی طبيعت" اش، سه نامه ومجموعه ای ازکلمات قصارباقی مانده است. عنوان برخی ازکتاب های اپيکور به قرارذيل بوده است: "درباره ی طبيعت (درسی وهفت جلد)، "درباره ی اتم وفضای خالی"، "درباره ی عشق"، "درباره ی ضرورت وگريز"، "درباره ی خدايان"، "درباره ی خويشاوندی" وغيره. 30

 

اپيکور به مدت سی وشش سال در باغ خويش به تد ريس وترويج فلسفه پرداخت. اورامی توان بنيان گذارروش تدريس پرسش وپاسخ دانست. به اين ترتيب که موضوعی را بصورت سؤال مطرح می ساخت وپاسخ های مختلف را به بحث می گذاشت؛ درمورد موارد ناروشن توضيح می داد واشتباهات رااصلاح می کرد. درسال 270 قبل ازميلاد او از بيماری سنگ کليه درگذشت. او با شکيبائی قهرمانانه ای درد را تحمل کرد ودر بستر مرگ نيز ياران را فراموش نکرد. او به يکی ازشاگردان خود چنين نوشت "من دراين روز شاد که اخرين روز زندگيم است برا يت نامه می نويسم. انسداد مثّانه ام ودرد ناشی ازآن به نهايت درجه رسيده است. ليکن شادمانی ذهنی ام با ياد آوری گفتگوهائی که در کذشته با هم داشته ام بر درد چيره می شود. ازکودکان "مترودوروس" بدانسان که شايسته ی وقف مادام العمرت به من وبه فلسفه باشد مواظبت کن" 31

 

او دارائی خود را تمام وکمال به مدرسه (باغ) بخشيد بدان اميد که "آنان که فلسفه می آموزند هرگز با کمبود مواجه نباشند." 32 او شاگردان و مريدان بسياری را بجای گذاشت که طی قرن های متمادی چنان به استاد وفا دارماندند که حتی کلامی از آموزش های اورا تغيير ندادند. مکتب اپيکور به مدت هشت قرن دريونان ورُم ذهن ها را روشن وروانها رابرق وجلا داد. جانشينان اپيکور فلسفه اين بزرگوار انسان را که استاد خود زمانی آنرا بشرح ذيل خلاصه کرده بود به ميان توده های مردم بردند: "ازخدايان نبايد ترسی به دل راه داد؛ مرگ را نمی توان احساس کرد؛ نيکی سرانجام پيروز خواهد شد؛ انسان می تواند برتمام چيزهای ترسناک غلبه کند." 33

 

فلسفه ی اپيکوررا دردومقوله اصلی قرارداده اند: فيزيک واخلاقيات. دراينجابرای درک آسان تر فلسفه ی اپيکور مقولات اصلی بالا را به حوزه ها فرعی تری تقسيم می کنيم و نظری اجمالی به فلسفه ی اپيکور می افکنيم:

 

هدف فلسفه ـ فلسفه از نظراپيکور هنر زندگی کردن است. هدف فلسفه تامين شادمانی بشری وفراهم ساختن وسائل دست يابی به آن است. اپيکوردرستايش دانش فلسفی چنين قلم فرسائی کرده است: "باشد که هيچکس آنگاه که جوان است درتحصيل فلسفه درنگ جايز نشمرد وچون پا به سن بگذاردازآموختن فلسفه خسته نگردد. زيرا هيچکس برای تامين سلامت روان زود يا دير قدم به ميدان نمی گذارد. آنکس که می گويد سن آموختن فلسفه هنوز فرانرسيده يا از دست رفته است مانند کسی است که بگويد که به سن شادمان زيستن نرسيده يا از اين سن گذشته است." 34

 

ازنظر اپيکورفلسفه با توضيح علمی پديده های طبيعی درجهان ترس هائی راازوجود آدمی زايل می سازد که شعوررا ميازارد وآنرا به پائين ترين سطح ممکن تنزل می دهد. اهم اين ترس ها عبارتند از ترس ازخدايان، ترس ازمرگ وترس ازعذاب آخرت. اين ترس های واهی انسان را از شاد بودن وشاد زيستن بازمی دارند.

 

فيزيک ونظريه ی اتمی جهان ـ اپيکورطی نامه ای به يکی از شاگردان خود بنام هرودوت(Herodotus) اصول جهان شمول خودرا درفيزيک بشرح ذيل اعلام می دارد:

1.     ازهيچ هيچ برمی خيزد وهيچ چيز به عدم باز نمی گردد؛

  1. جهان هميشه وجودداشته وهمواره چنان خواهد بود که امروز هست زيرا هيچ چيزی وجود ندارد که بتواند درآن وازآن تغييرجاصل کند؛
  2. جهان هستی مشتمل است بر اجسام وفضای خالی؛ وجود اجسام توسط حواس انسان مورد تاکيد وتنفيذ قرارمی گيرند وموجوديت فضای خالی با توجه به حرکت اجسام نتيجه کيری ميشود؛
  3. اجسام يا ترکيبی هستند يا اجزاء يک ترکيب يعنی ذرات غيرقابل رؤيت وغير قابل ترکيب (اتمها)؛
  4. جهان هستی هم ازلحاظ دامنه ی فضا وهم ازجنبه ی تعداد ترکيبات (ترکيبات واتم ها) نامحدود است. تعداد دنيا ها نيز نامحدود می باشد. 35

 

اين اصول چنانکه ديده می شوند کاملأ جنبه ی مادی دارند وبا کشفيات دانش امروزی بشر بسيار نزديک اند.

 

گرچه اپيکورنظريه اتمی خودرا از دموکريت گرفته است، ليکن او با درک مقولات زمان ومکان از دموکريت فراتر می رود. مفهوم فضا (خلاء يا فضای خالی) در فلسفه ی اپيکور مستقيما با حرکت مربوط می شود (حرکت اجسام واتم ها به فضای خالی نياز دارد). او سه نوع حرکت را دراتم ها از يکديگر متمايز می سازد: نخست حرکت طبيعی که تحت تا ثير وزن اتم ها بر خط مستقيم جريان دارد. دوم يک حرکت اجباری که تحت تاٍثيرعوامل خارجی صورت می پذيرد. سوم حرکت خودانگيخته وآزاد اتم ها که مشروط به شرايط داخلی اتم است و جنبه انحراف از مسيرعادی اتم رادارد.36

 

اپيکورمسيـــری راکه دموکريت نتوانست تا پايان طی کند دنبال کرد ودراين رهروی علمی با استاد ازدرمخالفت درآمد. دموکريت معتقد بود که سرچشمه ی تمام اشياء ذرات ريزی هستند که او آنها را اتم می ناميد. اتم ها بدون هيچ نظمی حرکت می کنند و به همه طرف نوسان دارند ولی ازمسير مستقيم خود خارج نمی شوند وامکان تصادم با يکديگر نيز ندارند. اپيکور نه تنها ايده ی انحراف خودبخودی اتم ها ازمسيرشان بلکه امکان تصادم بين اتم هائی که درفضای خالی با سرعت مساوی درحرکتند را نيز مطرح ساخت. اين نظريه سنگ بنای ديد عميق تری درمورد رابطه ی درونی بين ضرورت وا حتمال رابنياد گذاشت، وبرخلاف دموکريت تکامل را امری جبری وبدورازاختيار ارزيابی نکرد. به اين ترتيب ا پيکور از جبريت مکانيکی جهان بينی دموکريت فاصله گرفت. 37

 

اتم ها رنگ ومزه وصدا وبو ندارند. اين کيفيات با انتشار ذرات ريز از اشياء به شکل تشعشع وبر خورد اين تشعشعات بر ارگان های حسی ما ايجاد می شوند. برعکس اتم ها دارای اندازه، جرم (وزن)  واشکال متفاوت هستند. زيرا تنها با اين نقطه نظراست که ما می توانيم تنوع بی پايان اشياء را توضيح دهيم.38

 

اپيکور نظريه ی اتمی خودرا برکل هستی ازجمله روح وخدايان تعميم می دهد وقانون تعادل جهان شمول همه ی نيروها رانتيجه می گيرد. ازنظر او پديده های کيهانی وزمينی دارای ماهيتی واحد هستند که بر مبنای يک سلسله قوا نين طبيعی عمل می کنند. اپيکورروند شناخت انسانی را نيزبا نظريه اتمی خود توضيح می دهد واز آن پايه ای ميسازد برای تشريح وتحول نظريه لذت جوئی خود. او نشان می دهد که در آسمان وزمين هيچ چيزی ورای ذهن آدمی وجود ندارد که بتواند آسايش وشادمانی انسان رابرهم زند. نظريه ی اتمی اپيکور بعدها در تحول نظرات علمی دانشمندان دوران نوزائی و روشنگری اروپا مانند گاسندی، هلوسيس وهولباخ نقش مهمی ابفا کرد.

 

شناخت حسی ـ ا پيکور نه تنها دين بلکه کل دنيای ماوراء طبيعی را ردمی کند. او می گويد ما از جهان ماوراء طبيعی چيزی نمی دانيم. دراينصورت تنها راه باقی مانده اين است که خودرا به تجربه شناخت حسی خود محدود سازيم وآنرا بعنوان محک نهائی حقيقت بپذيريم. اگر شناخت ما نتواند از حواس ما ناشی شود، پس ازکجا می تواند حاصل شود؟ اپيکور منبع حواس را بصورتی مادی ليکن ساده لوحانه توضيح می دهد. او برآن است که جريان بی وقفه ای ازذرات ريزازسطح اجسام منتشر می شود، برارگان های حسی ما اثر می گذارد وتصويراجسام را بوجود می آورد. بنابراين شناخت حسی يک شناخت عينی است. حواس درذات خود حقيقی هستند زيرا از نقطقه عزيمت واقعيت حرکت می کنند. اشتباه از تحليل وتفسيری حاصل می شود که ماازحواس خود بعمل می آوريم. 39

 

روح ـ ازنظر اپيکورانسان محصول طبيعت ويک پديده ی کاملأ طبيـــعی است. زندگی احتمالأ بصورت خود انگيخته ايجاد شده وبدون هيچ طرح ونقشه ی قبلی ازطريق انتخاب طبيعی اصلح تکامل يافته است. ذهن يا مغز گونه ی ديگری ازماده است. روح عنصری است مادی از اتم های ظريف که درسرتاسر بدن منتشر شده است. روح از طريق بدن است که می تواند احساس يا عمل کند. 40 با مرگ جسم "روح پراکنده خواهد شد ، ديگرنيروی قبلی را ندارد وقادر به انجام حرکات پيشين نخواهد بود. دراين صورت روح فاقد حسّ نيز خواهد بود." 41

 

باوجود همه اينها ما بايد به ندای شعور بلافصل خود که به ما ياد آور می شود که  اراده ی انسان آزاد است پاسخ مثبت دهيم. دفتر سرنوشت آدمی قبلأ توسط هيج مقام خارج از طبيعت رقم نخورده است. اين خود انسان است که سرنوشت خودرارقم می زند. اگر چنين نبود ماآدميان در صحنه ی زندگی چيزی بيش از لعبتکان بی مقدار وعروسکهای بی اراده خيمه شب نمی بوديم. 42 اپيکور درانتقاد از سرنوشت گرائی رواقيون به طعنه اعلام می داشت که بهتراست انسان "برده ی خدايان اسطوره ای باشد تا بنده ی سرنوشت"43

 

مرگ ـ از ديدگاه اپيکورسرچشمه ی همه ی پريشانی های بشر از دومنبع اصلی ترس است: ترس ازمرگ وترس ازخدايان. تنها علم ودانش است که می تواند براين دومنبع ترس غلبه کند. ازمرگ نبايد ترسيد زيرا همانطور که قبلأ گفته شد بامرگ اتم های روحی ازهم پاشيده می شوند وشعور انسانی متوقف می شود. دراين رابطه اپيکور بااستاد خود اريستی پوس همنوا می شود که "مرگ برای ما هيچ است. تازمانی که زنده ايم مرگ با مانيست؛ زمانی که مرگ فرامی رسد ماديگر وجود نداريم.44 رنج ودردی که ما بارها وبارها درزندگی تجربه کرده ايم بمراتب شديدتر و فزونتر از رنج احتمالی مرگ خواهد بود. اين توهمات احمقانه ی ما از عوارض احتمالی مرگ است که باعث وحشت مان ازمرگ می شود. اپيکور با اثبات اينکه زندگی بعد ازمرگ وجود ندارد، می کوشد انسا نها را ياری کند که اذهان خودرا از هراس ريشه دار از مرگ رهائی بخشند.

 

البته با يد گفت که ترس ازمرگ تنها به سبب ترس ازعذاب پس ازمرگ نيســــت. مرگ فی نفسه ترس دارد زيرا که مرگ پايان زندگی است وهيچ کس دوست ندارد بميرد. دراين رابطه يکی ازلطيفه پردازان يونان باستان گفته است: "من از اينکه بميرم نمی ترسم. من فقط نمی خواهم بميرم." فکر اينکه آدم ديگرانسان ديگروجود نخواهد داشت دراو وحشتــی ايجاد می کند که اپيکور آنرا علت همه ی اضطراباتی می داند که روح رامی آزارد وزندگی بشر را دچار نابسامانی می کند. دربرابر اين موضوع اپيکوراندرز می دهد که اگرانسان لحظه راغنيمت شمرد ودر هرلحظه شادی ولذت خودرا به کمال برساند، دراينصورت طول زندگی مهم نيست بلکه پهنای آ ن اهميت پيدا می کند. اند يشه جاودانه زيستن آنگاه که زندگی بادرد ورنج توام است، انديشه ای پوچ وفاقد ارزش است. بايد به کيفيت زندگی انديشيد نه به کميت آن. با اين ديد است که يکی ازشاگردان اپيکوربنام " مترودوروس" اهل "لامپساکوس" (Metrodorus of Lamsacus) با افتخار به همگنان اعلام می دارد که "من زندگی کرده ام" واين کاملأ کافی است.45

 

خدا ودين ـ پيروزی اسکندر برشرق دهها آئين پررمز وراز شرقی را وارد يونان کرد وآدميان را بيش از پيش به بند اسارت فکری وخرافی ووحشت بی پايان از خدايان کشاند.اپيکوردربحث ازخدا ودين قبل ازآنکه به بود ونبود خدايان توجه داشته باشد به سرنوشت انسان ورهائی او از قيد جهل وترس توجه دارد. او بادين مخالف است زيرا از نظر او رونق بازار دين سالاران بر پايه تقويت وگسترش دين استواراست ودين خود بلای جهل ونادانی را گسترش می دهد. دين زندگی بشر را با ايجاد وحشت از جاسوسان آسمانی، خشم وغضب بی رحمانه ی الهی، وعذاب اليم وجاودانه تيره وتار می سازد.

 

اپيکوربه علت جوّ شديد مذهبی زمانه ی خود وشايد بخاطر مصون ماندن از تعقيب آزار، خدايان را يکسره انکارنمی کند ولی برای آنان هيچگونه نقشی قائل نيست. از نظر او خدايان در لابلای فضای بی کرانه در بين ستارگان اقامت دارند ويک زندگی جاودانه، بی دغدغه وتوام با خوشــــی را می گذرانند. آنان نه جهان را آ فريده اند، نه آنرا راهبری می کنند ونه کوچکترين توجهی به امورانسانها دارند. چنين خدايانی قادر نيستند اعمال تراکنترل کنند، ترا بپا يند، حساب وکتا ب کارهايت را نگه دارند وترا به جهنم بيفکنند. دررا بطه با خدايان شرور مانند شياطين، ديوها وغولان رنگارنگ می گويد که آنها تخيلات غم انگيز رؤياهای ما هستند. 46

 

 انسان شگفت زده می شود  که خدايان اين چنينی که عدم شان به زجوداست چرا نبايد يکســـــــره ا نکار شوند؟ مارکس در تز خود درباره تفاوت بين فلسفه طبيعت دموکريت و اپيکور" تفسير جالبـــــــی بدست می دهد: "اين خدايان، افسانه ی ساخته ی دست اپيکور نيستند. آنها قبلأ نيز وجودداشتنــــــد. آنان خدايان پلاستيکی هنر يونا نند."47 با اين ديد، خدايان اپيکور در واقع جنبه ی سمبوليک دارند. آنها ماکتِ شاهکارهای هنری يونان باستان بشمارمی روند که تا به امروز تجسم کمال مطلوب زيبائی وزيبائی شناســــــــــی اند. ليکن جوهـــــــــــر زيبائی شناسانه ی خدايان اپيکوردرواقع انکار همه جانبه ی جوهر مذهبــی آنها ست. 48

 

اپيکوردين را سرسخت ترين دشمن شادمانی بشر می شمارد. شادمانی روان بشـــــر مرتبأ با توهم او نسبت به وجود خدايان خدشه دار می شود ـ خدايانی که بی وقفه درزندگی دنيوی اودخالت می کنند وآنرا به تباهی می کشانند وبعد ازمرگ نيز اورا درمعرض وحشتناکترين شکنجه ها قرارمی دهند. اپيکور درنظريه اتمی خود ايده جاودانگی روح را ونتيجه گيری های حاصله از آن بخصوص ايده ثواب وعقاب بعد از مرگ را ازبيخ و بن مردود می شمارد. از نظر اپيکور اين علم است که بايد پرچم مبارزه با دين رابرافرازد وترس ها واميدهای واهی بشررااز وجود او بزدايد. دراين زمينه اپيکور استدلال خودرابر دومحوراساسی استوارمی سازد:نخست رد مشيت الهی ودوم بی پايگی خداسازی نيروهای طبيعت ـ که دردوران باستان به شدت رواج داشت. او ثابت می کند که رخدادهای آسمانی، که توسط اسطوره مقدس جلوه داده شده اند، را بايد با علل طبيعی شان توضيح داد وبس. اپيکور با ادعاهای پوچ اربابان دين در مورد شناخت حقيقت مطلق مخالف بود وبرآن بود که پايه ی ادعای آنان اسطوره هائی است  که آنها را بصورت جزم درآورده اند.49

 

اپيکوردراثبات بی تفاوتی خدايان در مسائل جهان وانسان بروجود شرّ درعالم  ودرزندگی بشــر انگشت می گذاشت. خدا ياقادر است که شرّ رااز بين ببر يا توانائی انجام اين کاررا ندارد. که دراينضورت خدا ضعيف وناتوان است واين با انديشه خداوند قادرمتعال ناسازگار است. شق دوم قضيه است که خدای توانائی آنرادارد که شرّ را بکلی از صحنه ی جهان محو سازد، ليکن مايل به انجام اين کارنيست. دراينصورت خدا موجودی است حسود وبخيل که اينهم با ايده يک خدای بخشنده ی مهربان جوردرنمی آيد. حالت سوّم اين است که خدا نه می تواند ونه می خواهد شرّ راازبين ببرد که دراينصورت خدا هم ناتوان است وهم حسود. حالت چهارم اين است که خدا هم می تواند و هم می خواهد شرّ رااز بين ببرد ولی اين کارراانجام نمی دهد. دراينصورت خداوند تبارک وتعالی موجودی تنبل تشريف دارد که دروصف نمی گنجد. 50

 

از نظراپيکور خدايان درواقع نه تنها تنبل بلکه بی خاصيت نيز هستند. او خدايان را نيزاجسام مادی می داند که بدن شان از اتم های بی اندازه ظريف از عناصــــــــرآتَشين ساخته شده است. چنانکه ديده می شود اخلاق اپيکور درجهت متضاد اخلاق مذهبی سير می کند. اپيکورآزادی انسان راپيش شرط حصول شادمانی (آسودگی ذهن وخونسردی دربرابر نوسانات زندگی) می داند. به اين مفهوم بشر حاکم بر سرنوشت خويش است وبايد درتلاش خود برای شادمانی شاهراه سعادت را پيدا کند.51

 

شادمانی ولذت جوئی ـ برسردر باغ اپيکورنوشته شده بود "ای ميهمان تو در اينجا شاد خواهی بود. زيرا ما شادمانی را بعنوان بالاترين نيکوئی ها می ستائيم." درفلسفه ی ا پيکورپارسائی هدفی درخود نيست بلکه تنها يک وسيله ی ضروری ا ست برای دست يابی به يک زندگی شاد. انسان بطور طبيعی در جستجوی لذت ودوری از درد است. ازاين لحاظ "لذت آغاز وانجام يک زندگــــــی توام با خير و برکت است." 52

 

دراين الگوی فلسفی لذايذ حسمانی جايز ومطلوب شمرده می شود. اپيکوردراين رابطه گفته ا ست "نمی دانم چگونه می توانم نيکوئی را درک کنم اکرلذت چشيدن را بدورافکنم، لذت عشق ورزيدن را ازخود دورسازم، لذت شنيدن را از خود برانم واحساسات لذت بخشی را که با ديدن اشکال زيبا به انسان دست می دهد را از خود جدا سازم."53 اين اظهارنظر اگر به صورت ظاهر وبدون توجه به ديگر گفته های اپيکور مورد توجه قرارگيرد چه بسا اورا فردی طرفدار يک زندگی پرزرق وبرق جلوه دهد که جزخوردن وخوابيده وشهوترانی کارديگری برای انجام دادن ندارد. ليکن لذت از نظر ا پيکور درلذت جوئی جســــمی متوقف نمی ماند وبمراتب ازآن فراتر می رود: "ناممکن است که ما يک زندگی توام با لذت داشته باشيم بدون آنکه با دورانديشی، افتخار ودادگری زندگی کنيم؛ محال است که مابا دورانديشی، افتخار ودادگری زندگی کنيم بدون اينکه يک زندگی توام با لذت داشته با شيم." 54

 

ازآنجا که لذايد جسمی ممکن است دارای عواقب ناگوار باشند، اين خرد آدمی است که حدود وثغورآنهارا تعيين می کند. اپيکوراساسأ بر لذايد معنوی وپايداری تاکيد دارد که عقل سليم آنها را بپسندد:

"بنابراين آ نگاه که می گوييم لذت بالاترين نيکوئی هاست، منظورمان لذت يک آدم فاسد يا لذايدی که دراطفای غرايز جسمی نهفته اند نيستند... منظورما آزادی جسم است ازدرد ورهائی روان است از پريشانی. زيرا آنچه که زندگی را لذت بخش می سازد نه باده گساری مدام است ونه مهمانی های پرسروصدا وتوام بازرق وبرق ونه معاشرت با زنان ونه خوردن ماهی وديگر خوراکيهای گران. آنچه زندگی را توام بالذت می سازد انديشيدن هشيارانه است که عقل را ياری می کند که چه چيزی را خواستارشود، ازچه چيز دوری گزيند و انتخاب بيهوده را که ازآن آشفتگيهای بسياربرمی خيزد وروح راآزارمی دهد بدوراندازد."55

 

اپيکوردرتکوين نظريه لذت جوئی خود بر درک وفهم عقلانی انسان تاکيد دارد. همين درک است که به انسان نه تنها والاترين درجه ی پارسائی بلکه بالاترين شادمانی ها را ارزانی می دارد. زيرا فهم ودرک بيش ازهر چيز ديگر به انسان توانائی می بخشد که ازدرد وغم دوری گزيند. خرد تنها عامل آزاديبخش آدمی است. خرد انسان را ازاسارت احساسات، ازترس ازخدايان وازوحشت مرگ رهائی می بخشد. اين خرد است که به مامی آموزد چگونه بدبختی ها راتحمل کنيم وچگونه ازچيزهای خوب وکوچک زندگی لذت عميق وپايدار ببريم وآسودگی وآرامش فکـــــــــر پيدا کنيم. فکرش را بکنيد که يک انسان خردمند برای شاد زيستن به چيزهای چقدرکمی احتياج دارد: هوای تازه، ارزانترين غذاها، يک سرپناه معمولی، يک دست رختخواب ويک دوست. 56 "هر چيزطبيعی را به آسانی می توان فراهم آورد وتنها چيزهای بی فايده اند که گرانند."57 ما نبايد زندگی خودرا با تلاش مذبوحانه برای دست يافتن به هرهوسی که به ذهنمان می دسد تباه سازيم. "اکر شکست درراه رسيدن به آرزوئی موجب درد نشود، می توان براحتی ازآن هوس صرفنظرکرد."58 اگربخواهيم به سلامت جسم وروان دست يا بيم بايد خودرا به يک زندگی ساده وبی الايش عادت دهيم. انسان خردمند هرگز خودرادرحسرت جاه وشهوت مقام نمی سوزاند. چنين انسانی بر خوشبختی دوست ودشمن رشک نمی برد. اوازقيل وقال رقابت شهر و هياهوی منازعات سياسی می گريزدوآرامش روستا را ترجيح می دهد. انسان خردمند مطمئن ترين وژرف ترين شادمانی ها را آرامش جسم وروح می يابد.59

 

دوستی ـ ازنظراپيکوردوستی بدوأ ازفايده گرائی برمی خيزد. ليکن آ نگاه که ايجاد شد، ازاينکه من چه سودی به تو می رانم وتو چه فايده ای به من بمراتب فراترمی دود. دوستی بخودی خود مطلوب است. زيرا هيچ کس تنهائی را دوست ندارد و هيچکس نيست که به ديگران نيازمند نباشد. "خوردن ونوشيدن بدون دوست مانند بلعيدن صيد است توسط شير وگرگ." 60 دوستی اپيکوريان بخاطر تداوم شان دردنيا حکم ضرب المثل را پيداکرده است ونامه هائی که ازاستاد بجای مانده است همه حکايت از محبت پرشور وبی کرانه ی اودارد. اپيکوربرآن است که "درمقايسه باتمام چيزهائی که خرد برای شادمانی همه ی عمر فراهم می سازد، بالاترازهمه دوستی است."61

 

فايده گرائی هرزمان که تلطيف شود وتصعيد پيدا کند به عشق بدل می شود. "ازآنجا که عشق بی باک است، انسان خردمند اگردوستش شکنجه شود چنان رنج می برد که گوئی خود شکنجه شده است" واگرضروری باشد بخاطر دوست جان را فدا می سازد. 62 با اين ديد زيبای انسانی است که اپيکوربرای د نيای واژگونه ی امروزی ما که ازجنگ، ستيز، بنيادگرائی دينی ومرامی، خشک اند يشی مذهبی، تروريسم دولتی وغيردولتی رنج می برد، اکسيـــــــــــــر عشق ومحبت را به ارمغان می آورد و به جهانيان اعلام می دارد که فرشته ی "دوستی رقصان سرتاسرجهان رادرمی نورددو مارادعوت می کند که بيدارشويم وسرود ستايش آنرا ترنم کنيم." 63