الحاد دردوران تمدن هلنی
مقدمه
دوران تمدن هلنی 1 ازپايان قرن چهارم قبل ازميلاد آغاز وتا قرن
پنجم بعدازميلاد ادامه می يابد. اين دوران که ازلحاظ سياسی ازفتوحات اسکندر کبير
شروع وبه انقياد مصر توسط روميان ختم می گردد، يکی ازطولانی ترين دوره های دوران
باستان راتشکيل می دهد. تاريخ اين هشت قرن پراست از جنگهای بی پايان، کشمکش های
نظامی، قيام های ويرانگرو تکان های شديد سياسی. مورخان اين دوران را به دودوره ی
مشخص تقسيم کرده اند: هلنيسم اوليه که سه قرن اوليه ی قبل از ميلاد رادر برمی گيرد
وهلنيسم ثانويه که با تمدن يونانی ـ رومی عصر امپراطوری رُم مشخص می شود.
اصطلاح هلنی يا
هلنيسم از لغت يونانی "هلنيزو" (hellenizo) آمده است که يونانی سخن گفتن يا يونانی رفتار کردن رامعنی می
دهد. گرچه دراين دوران يونان بر شرق تسلط می يابد وفرهنگ يونا نی را به همه کسترش
می دهد، ليکن مردم خاورميانه، شمال آفريقا وديگر مناطق تحت تسلط جانشينان اسکندر
از فرهنگ های پيشرفته ای
برخورداربودند. لذا فرهنگی تحول يافت که درواقع ترکيبی بود از فرهنگ شرقی وتونانی.
سلطه ی سياسی رُم بر يونان که دراين دوران اتفاق افتاد، باعث گسترش فرهنگ هلنی
دررم گرديد. فاتحان رومی، خواهی نخواهی، دروازه ی گنجينه ی ادبيات، فلسفه وهنر
يونانی را بروی روميان گشودند. اصطلاح فرهنگ يونانی ـ رومی بيانگر تمدن جديدی بود
که درآن عناصر متضاد دو فرهنگ گره
خورده بودند. به اين دليل است که مکاتب الحادی اين دوران که دراين بخش از
آنها سخن خواهيم گفت ازيونان شروع شده، دررُم ادامه پيدا کرده و به شرق گسترش
يافته اند.
جامعه ی رُم دراين دوران يک جامعه ی نمونه ی برده دار است که
پايه ی اقتصاد آنرا کار بردگان تشکيل می دهد. ازديگرمشخصه های اين دوران عبارت است
از وجود بازارهای بزرگ تجارتی، گردش پول، نظام های پادشاهی نيرومند و نظامی گری.
زبان يونانی که درسرتاسر دنيای هلنی مورد پذيرش قرارگرفته است، دسترسی مردم غير
يونانی را به علوم، ادبيات وفلسفه يونانی امکان پذير می سازد. يکی ازمشخصه های
اصلی دوران هلنی شکوفائی علم در عالی ترين سطح روشنفکری آن و رهائی علم است از قيد
دين. اين تحول زمينه رابرای رشد فلسفه ی الحادی فراهم می سازد. باوجوداين در دوران
مؤخر تمدن يونانی ـ رومی فلسفه ی دوران باستان رو به زوال می رود درفيزيک نظرات
ماقبل سقراط رشد می کند ودر اخلاقيات ديدگاهها ی نوافلاطونی که آشکارا براسطوره و
قصه های جن وپری تکيه دارد.
دراينجااجمالأ مهمترين گرايشات الحادی اين عصر رامورد بررسی
قرار می دهيم.
مؤسس اين مکتب "آ نتستين" (Antisthenes) از شاگردان سقراط است که ساده زيستن
رااز استاد آموخته وآنرا به درجه ی افراط رسانيده است. او معتقد بود که برای سلامت
روان بايد به حداقل نيازهای جسمانی قناعت کرد. او بسيار ساده لباس می پوشيد، برای
تدريس فلسفه پول نمی گرفت وترجيح می داد شاگردانش را آدم های فقير تشکيل دهند. او
که خود ازلحاظ منشاء نيمه برده بود، ثروتمندان را خوار می داشت وهر کسی که در حلقه
ی اونمی خواست فقر و رياضت را تجربه کند اورا بازخم زبان يا با چوب می راند. معروف
است که او شب اول زفاف خودرا در ميدان عمومی شهربرگزارکرد. شعار هميشگی او چنين
بود: "من مالک چيزی نمی شوم تا کسی
مالکم نشود." 3
از شاگردان آنتيستن ديوژن ا ست که يک با نکدار ورشکسته بود که
در جستجوی پارسائی و خرد با زحمت فراوان وارد حلقه ی آنتيستن شد. او مثل گدايان
لباس می پوشيد، توبره ی گدائی را بردوش می انداخت و مدتی در يک خمره زندگی کرد. او
برزندگی ساد ه ی حيوانات حسرت می خورد وسعی می کرد از آنها تقليد کند. ديوژن
بمثابه ضرب المثل معروف "درويش هرکجا که شب ايد سرای اوست"، روزها اين
دروآن در پرسه می زد و شب ها روی
زمين می خوابيد بدانسان که بابا طاهرعريان گفته است:
مو اون رندم که نامم بی قلند ر نه خون
ديرم نه مون ديرم نه لنگر
چو روز آيه بگردم گرد گيتی
چو شو ايه به خشتی وانهــــــم سر
ديوژن از هر جا هرچه بدست می آورد می خورد واعمال جنسی و قضای
حاجت را درا ملاء عام انجام می داد. از تمام زندگی فقط يک کاسه داشت وچون کودکی را
ديد که به کمک دودست آب خورد، آن کاسه را هم به دور انداخت. گاهی روز روشن با چراغ
اين در وآن در می زد ومی گفت که به دنبال انسان می گردد.4اوهرگز به کسی صدمه ای
وارد نياورد؛ هرگز قوانين رابرسميت نشناخت و سالها قبل از رواقيون خودرا شهروند
جهان ناميد.
ديوژن با برخورداری از طنزی قوی در هر فرصتی که دست می داد
مذهب وقدرت راخوار می داشت. مثلأ يکباربه زنی را که در برابر يک تصوير مقدس سجد ه
می کرد چنين گفت: " نمی ترسی کار ناشايست بکنی وقتيکه ممکن است خدائی پشت سرت
باشد. اين روزها خدايان همه جا پخش وپلا هستند." 5 داستان ملا قات ديوژن
واسکندر مشهور خاص وعام است. در کورنيت اسکندر با ديوژن برخورد می کند که در آفتاب
دراز کشيده است. اسکندر نزد او می رود و می گويد:
"من اسکندر کبير پادشاه هستم"
فيلسوف در پاسخ می گويد:
"من ديوژن سگ هستم."
پادشاه می گويد:
"هرچه که دلت می خواهد از من بخواه"
ديوژن چنين پاسخ می دهد:
"ازتومی خواهم که از جلونور آفتاب کنار بروی"
اسکندر رو به همراهان می کند و می گويد:
"اگر اسکندر نبودم دلم ميخواست ديوژن باشم."6
فلسفه ی کلبيون ازروز روشن تراست. آنان از منطق تا آنجا سروکار
دارند که نظريه پندارهای افلاطون که روشنفکران بونانی را گيج کرده بود مردود
شمارند. آنان به ماوراء الطبيعه نيز باورندارند وآنرا يک بازی پوچ بشمار می آورند.
آنان برآنند که بايد درباره ی طبيعت بياموزند نه بخاطر آنکه آنرا تشريح کنند. چرا
که اين کار غيرممکن است. از نظر کلبيون بايد خرد طبيعت را به عنوان راهنمائی برای
زندگی بهترآموخت. تنها فلسفه ی واقعی اخلاقيات است. هدف زندگی شادمانی است، ليکن
شادمانی رانبايد در لذت جوئی دانست. شادمانی را بايد دريک زندگی ساده وطبيعی يافت
که در حد امکان فارغ از کمک های خارجی باشد. بردگی ناعادلانه است، ليکن مهم نيست.
يک انسان خردمند می تواند دربردگی هم آزاد باشد. آنچه مهم است آزادی درونی است.
کلبيون همانقدر که از طبيعت وزندگی طبيعی دفاع ميکردند نسبت به
خدايان بی اعتقاد بودند. آنگاه که کاهنی برای آنتستين موعظه می کرد که لذايذ و
نعمت هائی پس ازمرگ انتظار آدم مؤمن را می کشد،آنتستين از اوپرسيد "پس چرا
نمی ميری؟" ديوژن به مراسم مذهبی می خنديد وزمانی که به عطايای بازماندگان يک
کشتی شکسته به يکی از معابد يونانی نظر افکند، زهر خندی زد وگفت: " عطايا
بمراتب بيشتر بود اگر آنان که جانشان را باخته اند عرضه می داشتند تا آنان که نجات
يافته اند." کلبيون مذهب وخرافات را يکی می دانستند وبرآن بودند که پارسائی
را بايدهدفی در خود دانست ونبايد آنرا به وجود يا عدالت خدايان وابسته کرد.
پارسائی ازنظر آنان عبارت از اين بود که انسان درخوردن امساک کند، آرزوهای خود را
به حداقل ممکن تقليل دهد و چيزی را در تملک نگيرد. 7
تعاليم کلبيون پژواکی بود از ديدگاههای بخش های دموکراتيک
جامعه بـــــرده دار آن زمان. فلسفه ی آنان را می توان بخشی از جنبش بازگشت به
طبيعت ناميد که دراشکال مختلف تا به امروز نيز به حيات خود ادامه داده است. شايد
بتوان همتای امروزی آنان را هيپی ها و پا نک ها بشمار آورد که با اخلاق مرسوم سر
ناسازگاری دارند. متاسفانه کلبيون با مدد جستن از شيوه های غيراجتماعی به مبارزه
با مفاسد دينی و اجتماعی رفتند وجای شگفتی نيست که دراين مقاومت منفی توفيق چندانی
نيافتند. بعد از ديوژن کلبی گرائی بصورت مذهبی درآمد بدون خدا وشعائر مذهبی. آنان
فقر رافخر شمردند و با صدقه زندگی کردند و درخيابانها يا معابد می خفتند و به قول
خود مردم راارشاد می کردند. نظريات کلبيون از طريق مريدان ديوژن استيلپو (Stilpo) وکريت(Crates) به دوران تمدن هلنی راه يافت وپايه ی
مکتب رواقی گری را تشکيل داد.
رواقی گری (Stoicism)
رواقی گری ازديگر مکاتب هلنی فلسفه است که بموازات مکتب اپيکور
(که بعدأ به آن خواهيم پرداخت) تحول يافت. ا ين مکتب در قرن چهارم قبل از ميلاد
توسط "زينو" (Zeno of Citium) که گويا نيمه يونانی ونيمه قبرسی بوده است تاسيس شد وتا قرن ششم
ميلادی که طبق فرمان امپراطور رُم ژوستی نيان (Justinian) بسته شد ادامه يافت. بانيان اين مکتب
جلسات خودرا دريکی از رواق های شهر آتن برگزارمی کردند. لذا اين مکتب نام خودرا
ازرواق که آنرا به زبان يونانی Stoi می گفتند گرفته است.
محمد علی فروغی
در "سير حکمت دراروپا" اظهارنظر می کند که "جمعيت ايشان جنبه ی
مذهبی بيشتر داشت تا فلسفی."8 روزنتال در فرهنگ فلسفی خود برعکس آنان را
در"درک خود از طبيعت مادی گرا" می خواند. 9 ويل دورانت بدرستی رواقی گری
را نوعی سازش بين مادی گرائی و مذهب می خواند. 10 اگرچه بين رواقی گری والحاد
فاصله زيادی وجوددارد، در اينجا بخاطر آنکه برخی از جنبه های الحادی اين فلسفه از
نظر دور نماند مختصرأ به ذکر آن می پردازيم.
رواقيون برآن بودند که جهان نيز مانند انسان هم کاملأ مادی است
وهم ذاتأ الهی. هر چيزی که حواس ما آنرا به ما گزارش می دهد مادی است. تنها اشياء
مادی هستند که می توانند عملی راموجب شوند يا عملی را دريافت کنند. کميّت وکيفيت،
پارسائی واحساس، روح وجسم، خدا وستارگان همه اشکال وروند های مادی هستند که ازجنبه
ی درجه ی ظرافت با يکديگر تفاوت دارند، ليکن درماديت بايکديگريکسانند. از طرف ديگر
تمام اشکال مادی پويا و پرازتنش ونيرو بوده و همواره در حال ترکيب وتراکم اند وبا
انرژی درونی وبيرونی، حرارت وآ تش تحريک می پذيرند. جهان هستی از طريق سيکل
(دوران) های بی شمار انکشاف و تراکم، تحول و انحلال زندگی می يابد. جهان بصورت
دوره ای زمانی توسط آتشی مهيب خورده می شود ودوباره بتدريج شکل می گيرد. اين روند
مرتبأ تکرار می شود. زيرا زنجيره ی علت ومعلولی، يک دوره کسست ناپذ ير و يک تکرار
بی پايان است. همه ی رويدادها وکليّه ی اعمال ارادی انسانها مقدرند. غير ممکن است
چيزی بصورتی غيرازآنطوريکه اتفاق افتاده است رخ بدهد. زيرا در غير اينصورت آن
رويداد چيزی خواهد بود که از هيچ بوجود آمده است واين چيزی نيست جز گسست در زنجيره
ی طبيعت که با آن کار جهان متوقف خواهد شد. 11
در اين نظام خدا آغاز، ميانه و پايان همه چيز است. رواقيون
ضرورت دين را به عنوان پايه ی اخلاق برسميت می شناختند. آنان با نظری موافق به
مذهب عوام می نگريستند. حتی دررابطه بااعتقاد به ديو و منشاء خدائی آن مدارا نشان
می دادند. رواقيون ضمن تفاسير تمثيلی خويش سعی داشتند بين دين وخرافات پل بزنند. آنان وقايع زمينی را
درانطباق با حرکات مرموز و مداوم ستارگان می دانستند. رواقيون جهان ، قانون،
زندگی، روح را برآمده از جانب خدا می دانستند. آنان با اين شيوه ی درک خود نه تنها
اخلاقيات بلکه الهيا ت مسيحيت را زمينه سازی کردند. آنان اخلاقيات را تسليم ارادی
به اراده پروردگارتعريف می کردند. رواقيون بطرز شگفت انگيزی از اين نقطه ی عزيمت
مذهبی به تفسيری مادی از خدا روی می آوردند و اعلام می داشتند که خدا مانند انسان
ماده ی زنده است که جهان بدن ونظم وقانون جهانی مغز واراده ی اورا تشکيل می دهد.
آنان جهان هستی را يک ارگانيسم (موجود زنده) غول پيکر می انگاشتند که خدا روح،
نقسّ حيات بخش، منطق بارور وآتش به حرکت درآورنده ی آن است.12
رواقی گری پس از زينو بصورت يک سيستم مذهبی در آمد تا يک فلسفه. با گذشت زمان هر نقطه نظری که رواقيون بعدی مطرح می کنند شکل الهی بخود می گيرد. لذا جای شگفتی نيست که اين فلسفه عليرغم برخی جنبه های الحادی اوليه اش مورد انتقاد شديد ملحدين وشک گرايان معاصر خود مانند طرفداران پيرهو واپيکوريان قرار می گيرد.