الحاد دردوران تمدن هلنی (ادامه)
شک گرائی (Skepticism)
شک گرائی دردوره ای ازتحول تمدن هلنی گسترش يافت که جامعه يک
دوران بحران فرهنگی را از سرمی گذرانيد. به اين معنی که آرمان های کهن درحال زوال
بودند وآرمان های تازه هنوز رخ ننموده بودند. شگ گرائی درواقع عکس العملی بود نسبت
به نظام های فلسفی پيش از خود که می کوشيد ند جهان حسی را با مباحث صرفأ نظری
تبيين کنند و به اين علت مرتبأ با يکديگر در تضاد قرار می گرفتند. شکاکان با پيروی
از سنت سوفسطائيان بر نسبی بودن شناخت انسانی تاکيد می کردند ومعتقد بودند که
شناخت آدمی قابل اثبات نيست وبه عوامل بسيار بستگی دارد.
بنيان گذار شک گرائی را "پيرهو" (Pyrrho) اهل "ا ليس" (Elis) می دانند که در سال 360 قبل ازميلاد
متولد می شود ودر سال 270 قبل از ميلاد وفات می يابد. پيرهو همراه با لشکريان
اسکندر به هند رفت ودر آنجا نزد "ژيمنوسوفيست ها" (Gymnosophists) يا فيلسوفان برهنه ی هندی فلسفه آموخت.
"پيرهو" پس ازبازگشت به اليس يک زندگی فقيرانه را بعنوان معلم فلسفه در
پيش گرفت. او فروتن تر ازآن بود که کتابی بنويسد، ليکن شاگردش بنام
"تيمون" اهل"فليوس" (Timon of Phlius) ضمن انتشار يک سلسله آثار طنز آميز آثار "پيرهو" را به
جها نيان شناساند. انديشه ی پيرهورا می توان در سه مقوله ی ذيل قرارداد:
1. حتميت
و قطعيت نه وجوددارد و نه قابل جصول است.
ازنظر "پيرهو" نه حواس ونه منطق هيچکدام نمی توانند
مارا به شناخت قابل اعتماد برسانند. حواس انسانی درروند درک اشياء ممکن است آنها
راواژگونه تصوير کند؛ منطق نيز درروند استدلال اغلب به عنوان نوکر با وفای تمنيات
استدلال کننده عمل می کند. "هر استدلالی استدلال ديگری را بدنبال دارد
درانطباق ودر عين حال مغاير با آن".
براساس اوضاع واحوال وشرا يط روحــــی انسان، تجربه ی واحدی ممکن است
خوشايند يا ناخوشايند جلوه کند. به همين ترتيب شيئ واحدی ممکن است کوچک، بزرگ، زشت
يا زيبا در منظر آيد. بر اساس آنکه ما در چه زمان وچه مکانی زندگی می کنيم، عمل
واحدی ممکن است اخلاقی يا غير اخلاقی تلقی شود. طبق اعتقادات جوامع مختلف بشری يک
خدای مشخص ممکن است وجود داشته يانداشته باشد. همه چيز جنبه ی اعتقادی دارد، هيچ
چيز کاملأ حقيقی نيست. بنابراين احمقانه است که در مجادلات ومناقشات جانبگيری کنيم
وبرآينده وگذشته حسرت بخوريم. همه ی تمنيات فريب آميزند.13
چنانکه ديديم پيرهو گرچه با تاکيد بر نسبی بودن شناخت انسانی
به تحول فلسفه خدمت می کند، ليکن متاسفانه هيچگونه ديدگاه مثبت اخلاقی عرضه نمی
دارد. فلسفه ی نيمه هندی او با انکار هرنوع قضاوت اخلاقی به عنوان جزم گرائی،
محدوديت خودرا آشکارمی سازد. او با انکار همه جانبه ی توانائی انسان برای شناخت
اشياء وپديده ها، عملأ تا جائی پيش می رود که معيارهای اخلاقی را يکسره مردود می
شمارد. 14
از فيلسوفانی که تحت تاثير "پيرهو" مکتب شک گرائی را
در روند متفاوتی تحول بخشيدند، "آرسه سيلائوس" (Arcesilaus) بود که از 315 تا 240 قبل ازميلاد
زندگی کرد و در سال 269 قبل ازميلاد آکادمی ميانه را بنياد کذاشت. او که ابتدا خود
را از مريدان افلاطون می دانست، در طول زمان بصورت يکی ازمخالفان سرسخت ماوراء
الطبيعه درآمد. "آرسه سيلائوس" ايده مردود شمردن شناخت حسی افلاطون را
بصورت يک نظام شک گرايانه در آورد که بهمان جامعی مکتب پيرهو بود. اومی گفت که
" هيچ چيز حتمی نيست حتی همين اظهار نظر." 15
يک قرن بعد شک گرايان سرسخت ديگری تصدی "آکادمی
جديد" را بعهده گرفتند و نظريه شک جهان شمول را به گذرگاه نيهيليسم (پوچ
گرائی) اخلاقی وروشنفکر ی رهنمون ساختند. يکی ازنمايندگان شک گرائی در اين دوره
"کارنيدس" از اهالی "سايرين" (Carneades of
Cyrene) بود که از 214
تا 129 قبل ازميلاد زندگی کرد و عليرغم کاستی های نطرات شک گرايانه اش به تحول
ديدگاههای الحادی دردوران خود ودوره های بعدی خدمات شايانی کرد. می گويند او يک
روز در موافقت با عقيده ای سخن ها می گفت وديگر روز بهمان شدّت عليه همان عقيده
استدلال می کرد وبه اين ترتيب بی پايه بودن شناخت واستدلال انسانی را نشان می داد.
او مرتبأ به شاگردان خود ياد آورمی شد که جنبه ی احتمالی اشياء وپديده ها را
فراموش نکنند واگربخواهند آسوده زندگی کنند آداب ورسوم زمانه ی خودرا محترم
بشمارند.16
معروف است که کارنيدس در سال 155 قبل ازميلاد برای يک ماموريت
ديپلما تيک به رُم رفت و درنخستين روزهای ورود سخنرانی جانانه ای دردفاع از عدالت
کرد وطرفداران موازين سنتی اخلاق رومی را به وجد آورد. ليکن او روز بعد نطق غرائی
عليه عدالت وآرمان عدالت خواهی ايراد کرد ومفهوم عدالت را به فايده گرائی صرف تنزل
داد. او با اين عمل خود بيهودگی هر نوع سيستم اعتقادی جزم گرايانه را آشکارساخت.
نازک دلان خشمگين رومی عليه اين فيلسوف يونانی به پای خاستند و خواستار اخراج او
از رُم شدند. از نظر آنان به بازی گرفتن اين چنينی حقيقت خطرات جدی برای جوانان
رومی وبرای کل جمهوری به بارمی آورد.17
"کارنيدس" با الهيات رواقيون نيز درافتاد. او
دررابطه با خدايان نيز نقطه نظر شک گرا يانه ی خودرا تعميم می داد وبه اين ترتيب
بنياد همه ی اديان رامتزلزل می ساخت. يکی ازانديش ورزان دوران هلنی بنام
"سکستوس اميريکوس" دررابطه با دلايل اثبات وجود خدا چنين می
گويد:"آنان که به وجود خدايان باوردارند تز خودرا بر چهار مدار بحث استوارمی
دارند: نخست بر مدارموافقت جهان شمول نوع بشر؛ دوم ازمدار مديريت منظّم جهان هستی؛
سوم با تکيه برعواقب وخيم مردود شمردن وجود پروردگار؛ چهارم با تضعيف استدلالات
مخالف." هيچکدام از اين شيوه های بحث کارنيدس را قانع نمی کند. او می گويد
اگرکسانی ـ حتی همگان ـ بوجود چيزی اعتقاد دارند، صرف اعتقاد به وجود شيئ دليل بر
وجودداشتن آن نمی شود. نظم جهان شمول نيز دليل بروجود خدا نيست. اگرچنين است
چرامابرای تب نوبه که با نظمی دقيق تکرارمی شود جنبه ی الهی قائل نيستيم؟ کارنيدس
وشک گرايان بر اين باور بودند که تلاش برای رد يااثبات وجود خدا متشابهأ بی معنی
است و استدلال برای اثبات وجود خدا همانقدر گمراه کننده است که بحث درمردود شمردن
آن.18
کارنيدس ضمن تحليل استدلال روا قيون درا ثبات وجود خدا، الهيات
وباورداشت های مذهبی آنان رامورد انتقاد قرارمی دهد. دراين رابطه "سکستوس
امپريکوس" سابق الذکر مثال ذيل را از کارنيدس نقل می کند: "ليکن
اگرخدائی وجود داشته باشد اوبايد حيوان باشد. اگر حيوان است بايد حسّ داشته باشد.
زيرا حيوان تنها با برخورداری از حواس است که از غير حيوان تميز داده می شود. امّا
اگر خدا حسّ دارد او می شنود، می بيند، می بويد ولمس می کند. اگرچنين است دررابطه باهر حس چيزهائی هستند که خدارا
بخود جذب يا ازخوددفع می کنند. دراينصورت چيزهائی هستند که به خدا ضررمی رسانند.
حال اگر چيزی به خدا زيان برساند، خدا در معرض تغيير درراستای بدتر شدن احوال و
درنهايت در معرض پوسيدگی وزوال است. بنابراين خدا قابليت از بين رفتن پيدا می کند
و اين مغاير ديدگاه همگانی از خداست. بنابراين پروردگار وجود خارجی ندارد."
19 کارنيدس ضمن استدلالی مشابه تضاد در تعاليم رواقيون را در مورد خدا، جسم بودن
آن وزندگی توام با خوشی اش آشکارمی سازد. 20
اين بود نظری اجمالی به آراء وعقايد شکاکان دردوران تمدن هلنی.
شک گرايان درتحول بعدی درمجموع نقش سازنده ای در مبارزه عليه جزم های قرون وسطائی
ايفا کردند. البته بودند شکاکانی که با مردود شمردن استدلال منطقی جاده صاف کن
اربابان دين و ايدئولژی های قرون وسطائی شدند. يکی ازتحولات مثبت شک گرائی در
فلسفه مدرن را بايد وجود اثبات گرايان (positivists) و ديدگاههای الحادی يا ندانم گرايانه شان دانست. اثبات گرايان
ضمن تاثير پذيری از شک گرايان هرنوع تعميم، قضاوت وساختن مفروضات رامردود شمردند
اگر نتوان درستی آنها را باداده های علمی، ضمن تجربه وآزمايش و در آزمايشگاه به
اثبات رسانيد.