شريعتمدارى و آزادى بيان
اخيرا مركز
تحقيقات حوزهء علميه, بدون اشارهء مستقيم به مقالهء آقاى باقر مومنى, سعى كرده اند
پاسخى در رابطه با آنچه در مقالهء ايشان آمده, بنويسند. نگارنده گان اين جوابيه در
نوشتهء خود اشاراتى به بعضى از اصول و ارزشهاى پذيرفته شده در دنياى متمدن امروز,
عرف مردم جهان و قطعنامه هاى سازمان ملل, دارند. امرى كه در نگاه اول _ براى كسى
كه اين جماعت را نشناخته و به ساختار فكرى ايشان آشنايى نداشته باشد _ ميتواند اين
تشبث را بوجود آورد, كه فعالان اين مركز تحقيقى به اين اصول و ارزشها پايبند و معتقد
هستند. و از اين امر نتيجه بگيرد كه, ميتوان با اين جماعت شعريتمدار وارد گفتمانى فلسفى شد و گفتگويى عقلانى
را به پيش برد!!!.
اجازه دهيد
با نگاهى نقادانه بخشهايى از جوابيه شان را بررسى كنيم و ببينيم تا چه اندازه اين
متفكران شريعتمدار به ارزشهايى دنياى متمدن امروزى پايبند هستند.
در جوابيه
آمده است: " مجازات مجرمان جنگى از اصولى است كه در دنياى امروز نيز پذيرفته
شده است. "
اين آقايان
ظاهراً به ارزشهاى پذيرفته شده از طرف انسان متمدن امروز آگاهى دارند. بنابراين
بايد به اين امر هم آگاهى داشته باشند كه, يكى از مهمترين اصول و ارزشهايى كه
انسان متمدن امروز به آن باور دارد اصل آزادى بيان است. اصل ديگرى كه مورد احترام
و پذيرش انسان متمدن امروزى است, اصل مردود شمردن حكم اعدام مجرمين _ حتى اگر
مرتكب بدترين جنايات شده باشند و جرمشان در محكمهء عادلى ثابت شده باشد _ است. از اين رو در دنياى متمدن امروز
به هيچ وجه پذيرفته نيست كه انسانى را به صرف ابراز عقيده, يا سرودن شعر, يا
آوازخوانى محكوم به مجازات كرد. تا چه برسد به آنكه چنين افرادى را بدون حضور
محكمه اى عادل به مرگ محكوم كرد.
در جوابيه
محققين حوزهء علميه, به راحتى ميتوان ديد كه ايشان هيچ باورى به اين ارزشها
ندارند.براى مثال در جوابيه شان ميتوان خواند.
"شيوهء
مبارزهء يهود با پيامبر اكرم (ص) كاملاً متفاوت با شيوه و روش مبارزه ديگر دشمنان
اسلام بود. آنان از حربه اى استفاده ميكردند كه تأثير آن به مراتب بيشتر از شمشير
بود و آن حربه شعر بود."
" شعر
اسلحه اى برنده همانند ديگر سلاحها بود و چه بسا تأثير آن از ديگر سلاح ها بيشتر
بود."
سپس براى
اثبات اينكه افرادى كه حكم مرگشان از طرف محمد صادر شده بود, مستحق مرگ بودند,
دلايل زير را مىآورند.
" عصماء
دختر مروان در اشعار خود, قبايل اوس و خزرج را به خاطر پيروى از پيامبر (ص) نكوهش
مىكرد و آنان را به خروج از آيين پيامبر تشويق مىنمود. او از دشمنان پيامبر
مىخواست تا در يك فرصت مناسب آن حضرت را ترور كنند."
" ابو
عفك كه از همان آغاز هجرت سنگ بناى دشمنى با پيامبر (ص) را نهاده بود, آن حضرت را
عامل تفرقه مردم مدينه معرفى مىكرد و پيروى از او را نكوهش مىنمود.
"كعب بن
اشرف نيز از همان آغاز هجرت به آزار و اذيت پيامبر (ِص) پرداخته بود, پس از نبرد
بدر به مكه رفت و مشركان قريش را به
انتقام از پيامبر تشويق مىكرد. "
در كليه نقل
قولهاى بالا به راحتى ميتوان ديد كه نويسنده گان جوابيه هيچ ارزشى براى آزادى بيان
قائل نيستند. اينان شعر و شعر سرودن _ و از اين طريق نظر خود را در مورد موضوعى
مطرح كردن _ را مستوجب مرگ ميدانند. چگونه ميتوان از سوئى براى اثبات حقانيت
خود به ارزشهاى دنياى متمدن امروز تاكيد كرد و از سوى ديگر اينچنين آشكارا شعر و
شعر سرائى و ابراز عقيده را همچون سلاحى خطرناك توصيف كرده و حكم قتل كسى را به
جرم ابراز عقيده و شعر گفتن صادر كرد.
نويسنده گان
جوابيه مفهوم ترور را اينچنين توضيح مىدهند: " ترور به معنى ترس و وحشت و
تروريسم به معنى شيوهء حكومت از طريق ايجاد ارعاب و وحشت است "
قدرى پايين
تر مىخوانيم كه چگونه پيامبر اسلام دستور كشتار دسته جمعى يهوديان را _ به قصد
ايجاد رعب و وحشت در ميان آنها, به جرم آنكه چند شاعر يهودى به مخالفت با محمد و
دين او شعر سروده اند _ صادر ميكند.
"
يهوديان در پاسخ به اين پرسش كعب كه شما در برابر پيامبر (ص) چه اقدامى خواهيد
كرد, گفتند: ما تا زنده ايم با او دشمنى خواهيم كرد!"
" پس از
قتل كعب بن اشرف براى آنكه رسول خدا (ص) بطور كامل از تهاجم شعراى يهود جلوگيرى
كند, همهء آنان را تهديد به قتل كرد و فرمود: به هر يك از يهوديان دست يافتيد او
را بكشيد!"
اگر اين
آقايان واقعاً به تعريفى كه خود از ترور و تروريسم در نوشته شان آورده اند باور
دارند, آنگاه بايد بپذيرند كه تهديد يهوديان به مرگ و از اين طريق ايجاد رعب و
وحشت در ميان آنها, نيز عملى تروريستى است. و اين شيوهء حكومت بنا به تعريفى كه
خود در نوشتهءشان آورده اند, نميتواند چيزى به جز حكومت ترور نام گيرد. به همان
ترتيب كه در دوران ما, ايجاد رعب و وحشت در ميان فلسطينيان از طرف حكومت
صهيونيستى, به قصد ادامهء سلطهء خود بر آنها حكومت ترور است. به همان ترتيب كه
ايجاد رعب و وحشت در ميان يهوديان _ از طريق سوزاندن آنها در كوره هاى آدمسوزى _
حكومت ترور بود. و نهايتاً به همان شكل كه دوستان و همفكران اين آقايان شريعتمدار
با ايجاد رعب و وحشت _ از طريق كشتار و اعدام هزاران ايرانى و آدم ربايى و ترور
فعالان فرهنگى و سياسى در داخل و خارج از كشور _ به حكومت ترور خود ادامه
ميدهند.
در توجيح
درستى صدور حكم اعدام در رابطه با يكى از نويسندگان "وحى" بنام عبدالله
ابن ابى سرح _ كه گويا از دين اسلام برگشته بوده است _ مىنويسند:
"
عبدالله در مكه مىگفت من به هر گونه كه مىخواستم نظر پيامبر (ص) را تغيير
مىدادم... هدف عبدالله از اين سخنان اين بود كه به مردم وانمود كند كه قران سخن
خداوند نيست بلكه ساخته ذهن پيامبر است و به دروغ به خداوند نسبت ميدهد. روشن است
كه اين سخنان بزرگترين ظلم و جنايت به آيين اسلام و پيامبر آن به شمار مىآيد و
مجازات آن بسيار سنگين تر و بزرگتر از مجازات كشتن يك انسان است."
در رابطه با
حكم قتل عبدالله بن خطل و دو كنيزش مىنويسند: "او اشعارى در هجو پيامبر (ص)
مىسرود و دو كنيز آوازه خوانش آنها را به صورت غنا ميخواندند."
در نهايت پس
از آوردن نمونه هاى ديگر و انتقال تصاويرى كه خود از اين وقايع تاريخى در ذهن خود
دارند به شنونده, اينچنين نتيجه گيرى مىكنند:
" عوامل
فوق به پيامبر (ص) حق ميداد كه براى جلوگيرى از ادامهء تهاجم وحشيانه شعراى يهود
تدبيرى بيانديشد."
به عبارت
ديگر اين آقايان شعر گفتن, آواز خواندن, ابراز عقيده و استفاده از آزادى بيان از
طرف شعراى يهودى, زنان آوازه خوان و مخالفان محمد را وحشيگرى تلقى مىكنند. اما
مجازات دسته جمعى, كشتار افراد بىگناه _ كه تنها جرمشان اين است كه هم قبيله اى
شان شعرى يا سخنى در مخالفت با محمد سروده يا بر زبان آورده _ و ايجاد رعب و وحشت
در ميان افراد بى گناه را نشانهء تمدن ميدانند.
قدرى پايين
تر مىخوانيم: " تبليغ اسلام حق مسلم پيامبر (ص) بود و هيچكس حق نداشت او را
از اين كار باز دارد ... "
دقت كنيد,
آقايان محقق در حوزهء علميه كه در ابتداى مقاله سعى دارند چنين وانمود كنند كه
استدلال شان بر پايهء ارزشهاى پذيرفته شده از طرف انسان متمدن امروزى است, ناگهان
در اينجا ابراز عقيده, آزادى بيان و تبليغ عقايد سياسى را فقط حق مسلم محمد و
مسلمانان ميدانند و نه حق يهوديان و ساير مخالفان او. دوستان و همفكارانشان همين
شيوه را در حكومت اسلامى خود در ايران پيش گرفته و اجرا مىكنند, يعنى آزادى بيان و
عقيده را در انحصار خود گرفته براى ديگران چنين حقى قايل نيستند.
نويسنده گان
جوابيه بجاى آوردن استدلال منطقى _ استدلال عقلانى پيشكششان, چرا كه از كسانى كه
ابزار شناختشان " وحى " باشد نمىتوان توقع استدلال عقلانى داشت _ به
سفسطه گرى و فرماليسم دست مى آويزند. در بخشى از نوشته شان آمده:
" ضمناً
در نوشته نامبرده مطالبى در بارهء اين ماجرا آمده است كه با واقعيتهاى تاريخى
ناسازگار است, چرا كه اولاً اين حادثه پس از قتل ابورافع در سال ششم اتفاق افتاد
نه در سال دوم. "
از اين
آقايان بايد پرسيد كه چه اهميتى دارد كه قتلى در سال ششم هجرى اتفاق افتاده يا در
سال دوم هجرى. اصل مطلب اين است كه قتلى اتفاق افتاده و سوال ما اين است كه اين
قتل و قتلهاى ديگر با انگيزه ايجاد رعب و وحشت در ميان مخالفان صورت گرفته تا
حكومتى از طريق ترور پا گرفته و حكمرانى كند, يا انگيزه اى ديگرى عامل و محرك وقوع
اين قتل بوده است؟
محققان
" دانشمند " حوزهء علميه كه با توسل جستن به ارزشهاى پذيرفته شده از طرف
انسان متمدن امروزى, قطعنامه هاى صادره از طرف سازمان ملل و نقل قولهايى از طرف چند
جامعه شناس غربى سعى دارند, وانمود
كنند كه استدلال و روش تحقيق شان بر پايه اصول متعارف علمى استوار است, ناگهان
آگاهانه يا ناآگاهانه فراموش مى كنند در حال نوشتن مقاله اى تحقيقى هستند, و لحن
نوشته شان حال و هواى مجلس "روزه خانى " به خود ميگيرد. به نقل قول ذيل
توجه كنيد. آيا فضا و جو يك جلسه روزه خوانى برايتان تداعى نمىشود؟
"
هنگامى كه رسول خدا (ص) در مقابل كعبه به سجده رفته بود, بچه دان شترى را بر سر آن
حضرت انداختند. محتويات بچه دان بر سر و صورت پيامبر اكرم (ص) روان شد, ولى آن
حضرت سر از سجده بر نداشت و در همان حال مىگريست و به آنان نفرين مى كرد.
حضرت فاطمه با چشمان اشكبار, با زحمت آن بچه دان را بغل كرد و به گوشه اى پرتاب
نمود, آنگاه بالاى سر پدر شروع به گريستن كرد. در اين هنگام رسول خدا (ص) سر از سجده برداشت و سه مرتبه گفت:
خداوندا من قريش را به تو وامى گذارم! آنگاه صداى خود را بلندتر كرد و سه مرتبه
گفت : همانا من مظلوم هستم, ياريم فرما! آ گاه با دخترش به خانه
رفتند." (تاكيد از من است)
اين هم از
استعدادهاى اين آقايان است كه هر وقت از نظر استدلال در تنگنا مىافتند با تحريك
احساسات مذهبى مردم و راه انداختن گريه و زارى اذهان را مغشوش كرده تا افكار را
متوجه جهت ديگرى كنند. اما سوالى كه در ذهن من _ پس از خواندن اين سطور _ نقش بست
اين بود كه چگونه پيامبر اسلام به هنگام سجده و نيايش " الله " همزمان
به كسانى كه او را مورد ظلم قرار داده بودند نفرين مىفرستاد؟ مگر نه اينكه به
هنگام سجده و نيايش "الله" مىبايست تمامى حواس و افكار متوجه "
پروردگار " بوده و بسوى او متمركز باشد و شخص مسلمان به هنگام نيايش ارتباط
فكرى خود را با محيط اطراف خود قطع كند؟
در قسمت
ديگرى نگارنده گان جوابيه براى آنكه به آقاى مومنى و همفكرانش نشان دهند كه هنوز
هم حربهء ترور حربه اى است كه شريعتمداران در استفاده از آن باكى ندارند. به طور
غير مستقيم تهديد به صدور حكم محارب بودن و در نتيجه قتل ايشان مىكنند. به نقل قول
ذيل توجه كنيد اشاره نگارنده گان جوابيه در مورد توهين به ميليونها نفر مسلمان,
اتهامات واراده به سلمان رشدى و به تبع آن صدور حكم قتل او از طرف شريعتمداران, را
تداعى مىكند.
"
نگارنده براى سخن خود هيچگونه مستند و دليلى ارائه نكرده است و معلوم نيست چگونه
به خود اجازه داده است, چنين اتهام بزرگى به رهبر ميليونها نفر مسلمان وارد كند؟
آيا مقتضاى آزادى بيان, اين است كه هر كس بتواند بدون دليل و مدرك هر سخنى بر زبان
آورد؟ "
در نهايت پس
از آوردن نمونه هاى تاريخى بسيار نويسنده گان جوابيه نتيجه مىگيرند كه:
"
بنابراين اقدام پيامبر (ص) اقدامى كاملاً قانونى و شرعى بود. "
سوال اين است
كه منظور ايشان از قانون كدام قانون است؟ اگر منظورشان قوانين و اصولى است كه مورد
قبول انسان متمدن امروزى است, كه طبق تعاريفى كه خود از ترور در نوشته شان آورده
اند, اعمال و افكار مورد بحث مصداق تروريسم و حكومت ترور است. اگر منظور نگارنده
گان قوانين شرعى است كه آنگاه حق با ايشان است. چرا كه اگر قوانين شرعى را بر
گرفته از آيات قرانى و سنت پيامبر اسلام بدانيم, آنگاه به راحتى اين اعمال و افكار
تروريستى قابل توجيح و دفاع است. از اين رو بهتر نيست كه اين آقايان براى توجيح
چنين افكار و اعمالى به همان اصول و قوانين شريعت بسنده كنند و از توسل جستن به
علوم و ارزشهاى پذيرفته شده از طرف انسان متمدن امروزى بپرهيزند؟ چرا كه توسل جستن
به علوم و ارزشهاى جديد انسانى فقط منجر به تناقض گويى و تضعيف شيوه استدلال ايشان
خواهد شد.
مشكل اينجا
است كه پيش بردن گفتمانى فلسفى با شريعتمداران امرى ناممكن است. چرا كه چگونه
كسانى كه _ حقيقت را نسبى مىدانند و معتقدند كه حقيقت مطلق وجود نداشته و همواره
در جستجوى حقيقت هستند (خردگرايان) _ مىتوانند با كسانى كه _ حقيقت را مطلق دانسته
و معتقدند كه به آن حقيقت مطلق از طريق وحى دست يافته اند ( شريعتمداران ) _
گفتمانى فلسفى را با هدف قدمى به حقيقت نسبى رسيدن پيش ببرند. چرا كه لازمهء پيش
برد گفتمان فلسفى آن است كه شريعتمداران ابتدا از ادعاى رسيدن به حقيقت مطلق دست
كشند, و بپذيرند كه همراه با خردگرايان از يك ايستگاه حركت را آغاز كنند, و شك
فلسفى را در ذهن خود راه دهند. اما با توجه به ساختار فكرى شريعتمداران و ابزار
شناختشان ( " وحى" ), پذيرش چنين شروطى و دست كشيدن از ايمان مطلقشان
غير ممكن است. چرا كه اگر شريعتمداران بپذيرند كه از يك ايستگاه بدون شرط و شروط _
يعنى آنكه حقيقت مطلق نيست و اينكه تمامى حقايق هستى براى شان آشكار نشده است _ با
خردگريان وارد گفتمان فلسفى شوند. آنگاه ناخود آگاه تمام اصول شريعت را پشت پا زده
اند و ديگر نمىتوان آنها را شريعتمدار خواند.
با جماعت شريعتمدار در بهترين حالت مىتوان
بحث و جدلى را پيش برد, به قصد آنكه بر ديگرانى كه هنوز پنجره هاى ذهن خود را بر
روى شك فلسفى نبسته اند تأثير گذاشت. اما با آن بخش از شريعتمداران كه به تهديد و
ترور متوسل مىشوند, حتى نمىتوان وارد جدل شد. تنها مكان و جلسه اى كه با اين بخش
از شريعتمداران مىتوان با اتفاق حضور به هم رساند, جلسه و محل دادگاهى متمدن است
براى دادخواهى و رسيدگى به تهديدات و اعمال تروريستى شان.
سوم مهرماه
1381
babk_nqad@hotmail.com
زيرنويس:
در اين نوشته
در بعضى قسمتها از نگارنده گان جوابيه با عنوان آقايان ياد شده است. فرض بر آن
بوده است كه محققان حوزهء علميه مرد باشند. اگر در ميان نگارنده گان خانم يا
خانمهايى هم وجود داشته. اميدوارم اين خانمها عدم استفاده از عنوان خانمها را بى
احترامى به خود تلقى نكنند.