در جواب خانم شبتاب خاورى
مقالهء " مدرنيته و ساختار
تفكر ايرانى " را بيش از يكسال پيش به قصد راه انداختن گفتمانى در مورد
ساختار تفكر ايرانى نوشته و منتشر كردم. اين مقاله را نه از موضع يك كارشناس علوم
تاريخى يا علوم اجتماعى _ چرا كه حرفه و تخصص من نه تاريخ است و نه جامعه شناسى _
بلكه از موضع يك ايرانى كه همچون بسيارى ديگر از هموطنانش چرائى عقب ماندگى ايران
مشغلهء فكرىاش شده است, نوشته ام. از اين رو در پايان مقاله متذكر شدم تحقيق
كارشناسانه در زمينه سير رشد انديشه در ايران ميبايست توسط افرادى صورت گيرد كه در
اين زمينه كار تخصصى و حرفه اى ميكنند. شايد خانم خاورى يكى از اين افراد باشند.
هر چند كه اميد من اين بوده و است كه در اين زمينه كسانى پا به عرصهء فعاليت
بگذارند كه حرف تازه اى براى گفتن دارند, نه آنان كه حرفهاى كهنه ديگران را تكرار
ميكنند. حرفهاى تكرارى كه در بيست يا پنجاه سال اخير بارها و بارها از زبان مورخان
و جامعه شناسان ايرانى شنيده ايم.
متاسفانه در طول اين يك سال و اندى به جز افراد معدودى كه
در دايرهء دوستان نزديك من قرار دارند ديگران رغبت چندانى به شركت در گفتمانى در
مورد ساختار فكر ايرانى نشان نداده اند. شايد علت اين امر بقول آرامش دوستدار آن
باشد كه اغلب " روشنفكران " ما همچون اغلب ايرانيان دچار " روزمره
گى " هستند. از اين رو ميبايست نقد خانم شبتاب خاورى را به فال نيك گرفت و از
آن استقبال كرد, چرا كه تاكنون شانس آورده ام و از بابت مقالاتى كه منتشر كرده ام
مورد دشنام گوئى خشك مغزانى كه به علت فقدان وجود منطق و عقل در ساختار فكريشان به
دشنام گوئى متوسل ميشوند نشده ام. نمونه هائى از چنين برخوردهاى دشنامگويانه را
مسئولان سايت كافر در نهايت بردبارى, شايد براى رعايت حق آزادى بيان دشنامگويان و
يا شايد براى آنكه نشان دهند كه در ساختار فكرى اين تيپ از آدمها نه تنها عقل بلكه حتى منطق هم جايگاهى ندارد,
منتشر كرده اند.
اما همانطور كه در مقالهء "
جدل يا گفتمان " نيز نوشته ام ميان گفتمان و جدل تفاوت قائلم, و تحريك و بازى با احساسات طرف مقابل يا
شنوندگان را زيبنده گفتمان پژوهشى ندانسته بلكه آن را مناسب جدل ميدانم. از آنجايى كه قصد وارد شدن در جدل با هيچكس ندارم, اجازه دهيم
اين گفتمان در فضائى سالم در نهايت احترام متقابل به يكديگر, و بدون استفاده از
عباراتى همچون " ادعاى واهى " و ... پيش برده شود. اميدوارم كه اين گفتمان
تبديل به يك گفتگوى دو طرفه ميان من و خانم خاورى تبديل نشده و ساير ايرانيان صاحب
نظر هم در آن شركت كنند. چرا كه اگر بر اين باور باشيم كه حقيقت يك كل پيچيده است
كه از عناصر متضاد تشكيل شده و نميتواند در انحصار يك فرد يا مذهب يا ايدئولوژى
خاصى باشد, بنابراين بايد بپذيريم كه تمامى حقيقت نه نزد من است ونه نزد خانم
خاورى و همكارانشان در " كافرستان ". تنها با گفتمانى فلسفى قادر خواهيم
بود قدمى به حقيقت, كه مطلق نيست ,نزديك شويم.
اكنون اجازه دهيد تا يك به يك به بخشهاى متفاوت نقد ايشان
بپردازم, تا موارد اتفاق و افتراق نظر من با ايشان مشخص شود.
خانم خاورى بر من ايراد گرفته اند كه چرا آنچه را به نظر من
چهار ركن اصلى مدرنيته است را نشكافته و توضيح نداده ام. قبول دارم كه بسيار مختصر
و فهرست وار به موضوعات مطرح شده در مقاله پرداخته شده است. اين ايراد را دوستان
ديگر نيز, كه نوشته را خوانده اند, گرفته اند. من خود نيز به هنگام نوشتن بر اين
امر واقف بوده ام. اما شرح جزئيات از حوصله يك مقاله خارج بود, و در نتيجه بجاى
مقاله ميبايست كتابى مينوشتم. و قصد من نوشتن كتاب نبود بلكه مطرح كردن سوالى
فلسفى و ايجاد نقطهء شروعى براى گفتمانى فلسفى. و اميدوار بودم كه با راه افتادن
گفتمانى فلسفى درمورد موضوعات مطرح شده به مرور, با شركت فعال شركت كنندگان در
گفتمان, وارد جزئيات شده و آنها را از جوانب متفاوت ارزيابى كنيم. در همين رابطه
نوشتم كه در مورد هريك از بحثهاى مطرح شده در اين نوشته ميتوان و لازم است تحقيقات
وسيعى صورت گيرد و كتابهاى بسيارى منتشر شود.
در اينجا اجازه دهيد براى روشن شدن موضوع قدرى بيشتر توضيح
دهم كه چرا من از اين چهار ركن بعنوان پايه هاى اساسى مدرنيته نام برده ام. بنظر
من مدرنيته را بايد از چهار منظر سياسى, فكرى, فلسفى و اقتصادى نگريست.
ساختار و سيستم سياسى كه جامعه مدرن بر آن مبنا اداره
ميشود, داراى دو ويژگى اساسى است.
الف ) حقوق كليه
گروه هاى صنفى و سياسى تضمين شده است و تنها يك يا دو يا چند حزب يا گروه بخصوص حق
فعاليت ندارند. به عبارت ديگر انسانها حق و امكان آن را دارند كه بنا بر سليقه هاى
فكرى يا منافع صنفى خود گروه, دسته و انجمن تشكيل داده و حتى در صورت امكان از
دولت يا سيستم ادارى جامعه به نسبت فعاليت و گستردگى حوزهء فعاليتشان كمك مالى
دريافت كنند. ( جامعهء مدنى )
ب ) حق حكومت و اميرى مردم تضمين شده باشد و ملاك خواستهء و
ارادهء اكثريت باشد با حفظ و تضمين حقوق اقليت. اينكه شكل و اسم سيستمى كه در
عمل ضامن اجرائى اين اصل باشد چه
بايد باشد, و اينكه بايد نام و فرم سيستم پارلمانى غرب را داشته باشد يا دمكراسى
مستقيم نوع يونانى, يا دمكراسى شورائى يا نوع ديگرى از دمكراسى كه كسى در نوشته اى
آن را فرموله كرده است يا كسانى در جايى آن را پياده كرده اند, امرى است كه من
واگذار ميكنم به گفتمانى ديگر با حظور طرفداران صور گوناگون دمكراسى و افرادى كه
در اين زمينه صاحبنظر هستند و تحقيق كرده اند. در هر حال دمكراسى مد نظر من فقط شامل
انسانهاى آزاد _ از نوع دمكراسى آتنى _ و يا فقط سفيد پوستان و يا طبقهء خاص
اجتماعى و يا گروه و دسته اى كه از آئين, مكتب, مذهب و مسلك خاصى طرفدارى ميكنند
نميشود, بلكه همهء انسانها را صرفنظر از تعلقات فكرى, طبقاتى, شغلى و نژادى شامل
ميشود. دمكراسى كه من آن را يكى از اركان جامعه مدرن ميدانم, فرصتى را بوجود مى
آورد تا تمامى انسانها حداقل
امكان استفاده عمومى از عقل خود را داشته باشند. اينجا منظور من آن تعريفى است كه
كانت از استفادهء عمومى از عقل, در مقالهء معروف خود " روشنگرى چيست "
ميدهد.(1)
از لحاظ نظام فكرى مدرنيته به اعتقاد من بر خردگرائى و
بخصوص خرد نقاد بنا شده است. جامعهءاى كه در آن خردگرائى همچون جنبش فكرى قوى و
غالب جريان نداشته باشد نميتواند مدعى باشد كه جامعهء مدرنى است. همانطور كه
ميدانيم اين جنبش فكرى خردگرا را روشنگرى نام نهاده اند. جوهر اصلى روشنگرى نقد
است از خود و زمان حال خود. روشنگرى
نقد از خود و زمان حال خود را از طريق مورد سوال قرار دادن ادراك امروز ( برداشت
غالب از حقيقت جارى ) و رابطه خود با ادراك امروز, انجام ميدهد. از اين روست كه
مطلق انديشى و مطلق گرائى جائى در نظام فكرى ( ساختار فكرى ) مدرنيته ندارد.
در نظام فلسفى
مدرنيته انسان محورى ( اومانيسم ) جاى خدا محورى را گرفته است. عامل و
نيروى محرك در به سعادت رسيدن يا نگونبخت شدن, خود انسان ا ست نه عاملى خارجى و
بيرونى. در چنين نظام فكرى حقيقت مطلق نبوده ودر انحصار هيچ " خدا ",
فرد, حزب يا ايدئولوژى نيست. شاخص بارز و محورى اومانيسم فردگرايى است. قدرت در
جامهء مدرن تابع و كاركردى از توانايى فردى و نتيجهء صلاحيتها و شايستگيهاى افراد
است و نه حاصل يا نتيجهء اعمال قدرت مشروع. در جامعهء مدرن مورد نظر من ضمن تاكيد
بر فردگرايى و نديدن انسانها همچون گله اى از موجودات مطيع _ آنچنانكه در نظامهاى
استبدادى دينى و غير دينى متداول است _ با برقرارى عدالت اجتماعى افراد جامعه به
حال خود رها نميشوند تا از فقر و تنگدستى بميرند.
از لحاظ اقتصادى نيروهاى مولده در جامعهء مدرن به رشد و
تكامل كافى رسيده است. اين رشد نيروهاى مولده طبيعتا" هم شامل رشد و تكامل
مهارتهاى فنى, تخصصى و علمى نيروى كار انسانى و هم شامل تكامل و پيشرفت ابزار و
آلات توليد مى شود. از طريق رشد اقتصادى امكان و فرصت لازم براى ايجاد جامعهء رفاه
ايجاد مىشود. با ايجادجامعهء رفاه اوغات فراغت انسانها بيشتر شده و انسانها فرصت
آن را پيدا ميكنند تا با استفاده از عقل خود بقول كانت از نابالغى فكرى به بلوغ
فكرى برسند, و يا بقول ماركس از خود بيگانگى رهائى يابند. اما پروسه " به
بلوغ فكرى رسيدن " يا " رهائى از خود بيگانگى " انسانها نمى تواند
و نبايد موكول به رشد اقتصادى شود. بخصوص در شرايط جامعهء ايران پيشرفت و ترقى در
هر يك از حوزه هاى سياسى, اقتصادى, فكرى و فلسفى در صورت امكان بايد به موازات هم
صورت گيرد. يشروى اصلاحات حقيقى در هر يك از اين حوزه ها, بدون شك پيشروى اصلاحات
را در حوزه هاى ديگر سهل تر خواهد كرد.
آنچه من در مقالهء " مدرنيته و ساختار فكر ايرانى
" بر آن تاكيد داشتم اين بود كه عوامل عقب ماندگى و عدم پايگيرى مدرنيته در
ايران را از اين چهار منظر مورد مطالعه قرار داده, و چگونگى وجود يا عدم وجود يا
كمبود اين عوامل را در جامعهء ايرانى با بازنگرى فرهنگى و تاريخى مورد بررسى قرار
دهيم. از سوى ديگر من ضمن تاكيد بر رابطهء متقابل ميان اين چهار عامل معتقدم كه
عامل فرهنگى و فكرى نقش عمده و اساسى ترى نسبت به ساير عوامل دارد. از اينرو همچون
آرامش دوستدار, محمد رضا فشاهى و زنده ياد مختارى خواهان يك بازنگرى فرهنگى و
تاريخى هستم. بنابراين نظر خانم خاورى كه من و آقاى علمدارى را در يك گروه قرار
ميدهند اشتباه بوده و احتمالا ناشى از اين ميشود كه ايشان كتاب علمدارى " چرا
ايران عقب ماند و غرب پيش رفت " را نخوانده اند وگرنه متوجه ميشدند كه
علمدارى معتقد است كه عامل اصلى عقب ماندگى ايران ارادهء انسانى نبوده است.
علمدارى در پيشگفتار چاپ سوم كتاب خود مينويسد.
" به اين نتيجه رسيدم كه بايد عامل اصلى عقب ماندگى
ايران در وهلهء اول خارج از كنترل و ارادهء انسانى بوده و سپس به شكل عوامل
اجتماعى حاصل از مراوده و مناسبات انسانها با خود و طبيعت و محيط زيست خود در آمده
باشد."
خانم خاورى
نيز مىفرمايند كه, " تفكر حاكم بر جامعه ريشه در شرايط مادى و اجتماعى جامعه
دارد و امرى است عرضى و تاريخى. در هر مقطع تاريخى نيز بنا به ماهيت طبقاتى و
زمينه هاى مختلف فرهنگى انديش ورزان, شيوه هاى گوناگونى از انديشه در جامعه وجود
دارد كه گاه با يكديگر در تضاد قرار مىگيرند و گاه نيز از هم تاثير مىپذيرند.
"
اينچنين بنظر ميرسد كه ايشان, پيرو نظر غالب در ميان چپ
سنتى ايران, معتقدند كه عامل اقتصادى و مناسبات توليدى و جامعهء طبقاتى, دليل اصلى
عقب ماندگى ايران است. بنابراين نظر آقاى علمدارى به خانم خاورى نزديكتر است تا به
نظر من.
خانم خاورى همان نظر سنتى را تكرار ميكنند كه حداقل در
پنجاه سال اخير توسط چپ سنتى ايران طرفداران بسيارى داشته و از طرف سخنگويان
گوناگون چپ در ايران بارها تكرار شده است. اشاره به تضاد طبقاتى در جامعه و اظهار
اين نظر كه طبقات متضاد اجتماعى داراى تفكر خاص بوده, و از اين رو انديشه هاى
گوناگون با هم در تضاد بوده و در عين حال از هم تاثير ميگيرند, عليرغم آنكه در
نگاه اول ميتواند, به دليل نگاه ديالكتيكى به پديدهء ذهنى تفكر (انديشه), قانع
كننده بنظر آيد, روايت كلانى بيش نيست. چنين كلى گوئى قادر به توضيح دلايل عقب
ماندگى ايران نيست. اين نظريه به احتمال زياد معتبرترين نظريه براى توضيح چرائى
فقدان عدالت اجتماعى در جامعه و پراتيك اجتماعى ميان طبقات موجود در جامعه است,
اما اين روايت كلان بتنهايى قادر به توضيح چرائى عدم پايگيرى و رشد خرد گرائى, به
صورت جريان فكرى غالب, اصلى و عمده, در
جامعهء ايران نيست.
اگر تعلق طبقاتى انسانها تنها عامل تعيين كننده نظام
(ساختار) فكريشان, باشد آنگاه بايد اين انتظار را داشت كه براى مثال كارگر,
كشاورز, تاجر و سرمايه دار ايرانى عينا" همچون هم طبقاتى هاى خود در اروپا و
آمريكا بيانديشد. در حالى كه ميدانيم اينچنين نيست, مگر آنكه خانم خاورى و
همفكرانشان چنين ادعائى را داشته باشند. تنها انديشه مشتركى كه ميتواند براى مثال
ميان كارگران جهان وجود داشته باشد مبارزه براى شرايط بهتر زندگى و ايجاد عدالت
اجتماعى است. تازه تعريفى كه كارگر ايرانى يا شرقى ( به معنائى كه من از شرق در
مقالهء مدرنيته و ... مد نظر داشتم ) از مفهايم " شرايط بهتر زندگى " و
" عدالت اجتماعى " دارد لزوما" معادل تعريفى كه كارگر اروپائى يا
غربى دارد نيست. چرا كه افكار افراد يك جامعه بيش از آنكه تحت تاثير تعلقات طبقاتى
خود باشند تحت تاثير فرهنگ و آداب و رسوم و شيوه تفكر غالب و عمده در جامعه خود
هستند. به همين دليل براى مثال در ايران اكثر مردم صرفنظر از تعلق طبقاتى شان در
مراسم مذهبى شركت كرده و به شيون و زارى پرداخته و بر سر وكله خود ميكوبند و
صرفنظر از تعلق طبقاتى شان به دين اسلام ايمان دارند. تضاد طبقاتى به هنگام انجام
مراسم مذهبى بدان شكل خود را نشان ميدهد كه طبقات مرفه غذاى " نذرى " ( صدقه ) ميدهند و از
اين طريق در واقع فخر مىفروشند و طبقات فقير و تنگدست در صفهاى طولانى ايستاده به
اميد رستگار شدن از طريق خوردن غذاى " نذرى " رفع گشنگى كرده و تحقير
مىشوند. و گرنه هر دو گروه شركت كننده در اين نمايش مذهبى داراى جوهر فكرى يكسانى
هستند كه در ايمان كور و مطلقشان به دين اسلام خلاصه ميشود.
اگر روزى جامعهء بشرى به آنچنان رشد و تفاهم فكرى برسد كه
بتواند شرايطى را بوجود بياورد كه امكان جهان وطنى شدن و شهروند جهان بودن
_ آنچنان كه براى مثال كانت و ماركس آرزويش را داشتند _ فراهم آيد, آنگاه شايد
بتوان صحبت از فرهنگى مشترك و دركى مشترك از ارزشها و مفاهيم براى تمامى ساكنين
كره زمين كرد. هر چند كه تلاشهائى _ با تمامى كاستيها _ براى رسيدن به تفاهم و
توافق بين المللى روى بعضى از مفاهيم و ارزشها همچون حقوق بشر, حقوق كودكان, حقوق
زنان و امثالهم شده است, اما خوب ميدانيم كه راه طولانى باقى است تا اين مفاهيم و
ارزشها در اقصى و نقاط كرهء زمين نهادينه شده و پذيرفته شود. بدون شك به موازات
پيشروى حركت فكرى روشنگرى در ميان تمامى ملل, به مرور اين مفاهيم و ارزشها نيز در
ميان تمامى انسانها نهادينه خواهد شد.
همانطور كه در بالا ذكر كردم بزرگترين و اساسى ترين ركن مدرنيته را ساختار فكرى
پايه گذارى شده بر خرد نقاد ميدانم. براى نهادينه كردن خردگرايى و خرد نقاد _
همچون باخ, آنچنانكه در معرفى انجمن خود نوشته اند _ معتقدم, نياز به راه انداختن
جنبش فكرى روشنگرى يكى از ضرورى ترين و اساسى ترين نيازهاى جامعهء ايران است.
نياز
به روشنگرى بمثابه جريانى فكرى اجتماعى در مقطع زمانى كه در آن بسر ميبريم بسيار
ملموس است. زمينه هاى ذهنى كه براى ايجاد چنين جريان فكرى در جامعهءمان وجود دارد
آنچنان قوى و محكم است, كه شايد در هيچ مقطعى از تاريخمان ديده نشده است. نه در
دوران پهلوى كه با تعريف مكانيكى خود از تمدن ميخواستند ما را به دروازهء "
تمدن بزرگ " برسانند _ شايد هم معتقد بودند كه رسانده اند _ نه در وقايع سال
57 و نه حتى در انقلاب مشروطيت ميتوان زمينه هاى ذهنى لازم را براى آغاز حركت
روشنگرى در جامعهء ايران ديد. چرا كه حتى در دوران مشروطيت هم در بهترين حالت فقط
حركتهاى فردى روشنگرانه وجود داشت. تلاشهاى فردى كه هرگز موفق به ايجاد يك جريان
فكرى اجتماعى نشد. اگر شده بود جامعهءمان امروز در وضعيت بهترى بود. اين زمينه هاى
ذهنى بصورت شور وشوق فراوان در ميان جوانان ايرانى براى كسب آگاهى نمود ميكند. خواست بازنگرى فرهنگى تبديل
به خواستى قوى در ميان جوانان ايرانى شده است.
كمبود
يك جريان فكرى روشنگرى, به صورت جريانى غالب, در تاريخ ايران بطرزى آشكار قابل
رويت است. عليرغم وجود افراد متفكرى در تاريخ ايران همچون رازى و ابوريحان بيرونى
و در سدهء اخير افرادى همچون آخوندزاده هرگز يك جريان فكرى روشنگر در ايران پا
نگرفت. روشنگرى در تاريخ ما, بخصوص در طول صد سال اخير, همواره قربانى برنامه و
شرايط تحميل شده از طرف سياست حاكم روز شده است. شرايطى كه تقريبا تمامى انرژى و
توانائيهاى روشنفكرى جامعه را صرف فعاليتها و عملكردهاى اظطرارى و در عين حال شايد
عجولانه كرده است. شرايط سياسى حاكم در سدهء اخير به جامعه و روشنفكران آن اين
فرصت را نداده است تا درك و فهم اصولى و صحيح از مفاهيم اوليه را داشته باشند, هر
چند كسانى كه مدعى روشنفكرى هستند نمى توانند و نبايد كم كارى خود را تماما به
گردن شرايط سياسى بياندازند. در دوران ما متفكرانى همچون زنده ياد مختارى, آرامش
دوستدار و محمدرضا فشاهى تلاشى را در جهت بازنگرى فرهنگى به قصد ايجاد حركتى
روشنگرانه در جامعهء ايران آغاز كرده اند. حركتى كه هنوز بخاطر عدم توجه جدى از
طرف جامعهء روشنفكرى ايران پا نگرفته و چه بسا كه در دوران طفوليت خود بسر ميبرد.
شناخت
و درك صحيح از روشنگرى بعنوان رخدادى نادر كه هم آغازگر مدرنيتهء اروپائى بوده و هم جريان دائمى بوده كه كه در
تاريخ عقلگرائى, در تكامل و خلق شكلهاى گوناگون عقلگرائى نقش بسزائى داشته است,
براى مللى كه از كاروان رشد و ترقى عقب افتاده اند حياتى است. درك صحيح از روشنگرى
و مدرنيته هم از ديدگاه مفهومشناسى و هم از ديدگاه پديدار شناسى بخصوص براى ما
ايرانيان كه در پى يافتن راهى براى بيرون آمدن از عقب ماندگى هستيم ضرورى است.
ساده انديشى محض است اگر روشنگرى را بصورت يك مسئله فلسفى كه از دههء 1770 بر
افكار اروپائيان نقش بسته است, نديده و در عوض آن را همچون يك پيشامد در تاريخ
انديشه اروپائيان در نظر بگيريم.
آنچنانكه
سخنران محترمى در سخنرانى خود روشنگرى را همچون پيشامد تاريخى ميديد كه در طول چهل
سال در اروپا اتفاق افتاده است. ايشان از اين مسئله نتيجه ميگرفت كه بنابراين ما (
ايرانيان ) نيز قادر خواهيم بود در چنين مدت كوتاهى حركت روشنگرى را شروع كرده و
به ثمر برسانيم. ايشان كه ظاهرا" آثار هگل را خوانده بود, معتقد بود تنها شرط
لازم و كافى براى شروع و به ثمر رساندن حركت روشنگرى وجود حكومت " حق "
است. لابد منظور ايشان حكومت " روشنگر " است, و احتمالا" ايشان از
نظر كانت در رابطه با حكومت فريدريك كبير كه حكومت او را حكومتى روشنگر ميدانست,
الهام گرفته اند. در هر حال به اعتقاد من ما با چنين برداشتهاى عجولانه و مكانيكى
از اين فكر جهانى ( روشنگرى ) و تاريخ اين تفكر راه بجايى نخواهيم برد. عدم درك ديالكتيكى از اين پديده جهانى
و الگو بردارى مكانيكى بدون در نظر گرفتن شرايط و پيش شرطهايى كه اروپا از آن
برخوردار بوده و ما از آن برخوردار نبوده و نيستيم, و اين مهم كه جامعه اى كه تك
تك افراد آن به روشنگرى نرسيده اند هرگز ادعاى رسيدن به روشنگرى را نميتواند داشته
باشد, و اينكه حكومت
"روشنگر" تنها شرط لازم است و نه كافى. چنين تصوير ساده انگارانه اى از
روشنگرى و مدرنيته در واقع ارزشى بيش از آن تصويرى كه حكومت پهلوى از روشنگرى و
مدرنيته ميداد ندارد. متاسفانه كسانى كه در آن حكومت ميخواستند ما را به دروازه
" تمدن بزرگ " برسانند, ظاهرا" آثار كانت و ديگر فيلسوفان بزرگ
روشنگرى را مطالعه نكرده بودند و گرنه متوجه ميشدند كه شرط اساسى براى به ثمر
رسيدن روشنگرى و به تبع آن مدرنيته, آزادى بطور عام و آزادى بيان بطور خاص است.
خانم شبتاب مىفرمايند كه " اينجانب, بر خلاف بابك نقد, عقيده دارم كه
اصولا چيزى بنام " ساختار تفكر ايرانى " وجود خارجى ندارد."
البته ايشان توضيح نميدهند كه چرا و به چه علت معتقد به ساختار تفكر ايرانى
نيستند و حتى معتقدند كسانى كه داراى چنين نظرى هستند داراى افكار " غير سازنده و خطرناك " هستند.
اما اجازه بدهيد من نظر خود را تشريح كرده و توضيح دهم كه چرا من معتقد به
ساختار فكرى ايرانى هستم. هر چند كه تصور ميكردم با آوردن نمونه هايى كوچك از
شيوهء تفكر طيفهاى گوناگون جامعهء ايرانى از عوام گرفته تا تحصيل كردگان و
"روشنفكران" طيف چپ و راست حداقل بخش كوچكى از مخرج مشترك فكرى اين
طيفها را نشان داده ام. در عين حال ميدانستم كه اين اظهار نظر خوشايند و مطلوب
كسانى كه خود و گروه خود را مطلق و بدون نقص مىدانند نخواهد بود.
هر انسانى كه از
قدرت تفكر برخوردار است _ امرى كه تمامى انسانها از جمله آن بخش از جامعهء انسانى
كه توسط كسانى كه خود را " عاقل " ميدانند " ديوانه " ناميده
مىشوند و در تيمارستانها نگهدارى مىشوند, نيز از آن برخوردارند _ داراى يك ساختار
( نظام ) فكرى است. طبيعتا" ساختار فكرى افراد تحت تاثير محيط اجتماعى (
خانه, مدرسه و محل كار و يا جامعهء بزرگ ) بوده و تحت تاثير فرهنگ و تعليم و تربيت
غالب در آن محيط اجتماعى خاص شكل ميگيرد. فرهنگ و تعليم و تربيت نيز به نوبهء خود
همانطور كه از مناسبات توليدى تاثير ميگيرد بر آن تاثير ميگذارد. از طرف ديگر جامعه
از افراد تشكيل شده است, انسانهاى همفكر كه داراى معيارهاى ارزشى يكسان هستند گروه
هاى فكرى متفاوت را بوجود مى آورند. در هر مقطعى از تاريخ حيات يك ملت يك يا چند
گروه فكرى _ بسته به فراهم بودن
شرايط مناسب براى رشد و همه گير شدن آن نوع خاص از تفكر _ وجه غالب و عمده و اصلى
را در ميان آن ملت تشكيل ميدهد. از اين رو است كه ميتوان صحبت از ساختار فكرى يك
ملت, براى مثال ساختار فكرى ايرانيان كرد.
منظور من از ساختار فكرى ايرانى
آن نظام فكرى است كه در تاريخ ما وجه غالب , عمده و اصلى را داشته است. به اعتقاد
من نظام هاى فكرى كه در ايران در مقاطع مختلف وجه عمده و اصلى را داشته اند
عبارتند از فلسفهء شرقى مثلا" از نوع فلسفهء ثنوى مانى يا تفكر پايه گذارى
شده بر ثنويت نوع زرتشتى, عرفان, شريعت و علم كلام. هر يك از اين نظامهاى فكرى در
مقاطعى بعنوان نظام فكرى عمده و اصلى در جامعهء ايران مطرح بوده اند. اما خردگرائى
هرگز بعنوان جريان فكرى قوى اجتماعى, اجتماعى بدين معنى كه مورد قبول گروه قابل
توجهى از جامعه بوده و نهادينه شده باشد, نبوده است. بلكه به بصورت تفكراتى مجرد و
انتزاعى نزد افرادى قليل, از جمله متفكرانى همچون رازى و ابوريحان بيرونى و در
سدهء اخير افرادى همچون آخوندزاده و بسيارى ديگر, بروز كرده است.
آن
سوالى كه در نوشتهء " مدرنيته و ساختار تفكر ايرانى " مطرح شد اين بود
كه آيا عنصر مشتركى در ميان اين نظامهاى فكرى گوناگون كه نقش نظامهاى فكرى عمده و
اصلى را در تاريخ ايران بازى كرده اند وجود دارد؟ و اگر وجود دارد آن عنصر چيست؟
جواب من به اين سوال اين بود كه اين عنصر مشترك وجود داشته و نام آن ايمان مطلق
است.
صرف
وجود يك يا چند فيلسوف مادى خرد گرا در تاريخ كشور ما, يا خاورميانه و يا كلا آن
سرزمينهائى كه من آنها را مشرق زمين مينامم, دال بر وجود يك جريان فكرى قوى و مطرح
و نهادينه شده خردگرا در ميان اين ملل نيست.اگر كسى امروز يا در آينده اى دور دچار
چنين ساده انديشى باشد آنگاه بايد براى مثال از اينكه خانم خاورى و دوستانشان
انجمن خردگرايى تشكيل داده اند _ و سايتى راه انداخته اند كه در آن قصد دارند نشان
دهند كه دين اسلام خردگرا نيست _ اين نتيجه را بگيرد كه خردگرايى در ميان ايرانيان
امروز شيوه تفكرى اصلى و عمده است. حال آنكه انسان عاقل نخست محتوى افكار اين
دوستان را مورد مطالعه قرار ميدهد تا ببيند آيا ايشان واقعا خردگرايند يا فقط اسم
آن را بر خود گذاشته اند, سپس در صورت پذيرش خرد گرا بودن فعالان اين انجمن, بر
مبناى وجود انجمنى خردگرا, حكم صادر نميكند كه خردگرايى جريان اصلى و عمده و همه
گير ميان ايرانيان امروز است و افكار اكثر ايرانيان بر خردگرايى استوار است. به
همين ترتيب وقتى ما نيز گذشتگان خود را مورد بررسى قرار ميدهيم, بايد اول با نگاهى
انتقادى بر خردگرا بودن آنها اطمينان حاصل كنيم و سپس ببينيم كه آيا جريان فكرى كه
آنها آن را نمايندگى ميكردند موفق شده بود كه جنبش فكرى خردگرا, كه همه گير شده باشد را, راه بياندازد. و
اگر چنين جنبش موفقى راه نيافتاده است علت آن چه بوده است؟ و سعى نكنيم حرفهاى
كهنه و تكرارى ديگران را تكرار كنيم, و بر چيزى بباليم كه نداشته ايم. چرا كه چنين
ساده انديشى فقط منجر به آن خواهد شد كه صدها سال ديگر آغاز و پيشروى يك جنبش
حقيقى روشنگرى در ايران به تاخير بيافتد.
در اينجا ميتوان دو سوال را مطرح كرد:
اولا" چرا روشنگرى براى جامعهء ايرانى ضرورى
است؟ ثانيا" آيا امكان به ثمر رساندن روشنگرى در جامعهء ايرانى با بافت
فرهنگى و فكرى كه دارد وجود دارد؟
در جواب سوال اول بايد گفت ما در تاريخ چند هزار
سالهء مان راههاى بسيارى از عرفان گرفته تا علم كلام را تجربه كرده ايم و نتيجه آن
را ميتوانيم در وضعيتى كه امروز بسر ميبريم, ببينبم. بنابراين اجازه دهيم كه راه
خرد را هم, بخصوص خرد نقاد, را هم بپيمائيم شايد كه منجر به سعادتمان گردد. ما با
دعا و جنبل و جادو راه به جايى نبرديم شايد توانائى آن را داشته باشيم كه با خرد
راه بجايى ببريم واز نابالغى بدر آئيم.
در جواب سوال دوم بايد گفت عليرغم آن كه ما
نميتوانيم سنت خردگرايى را بصورت جريان فكرى قوى در تاريخمان مشاهده كنيم. اما اين
دليل بر آن نيست كه اگر ما امروز اراده كنيم, نتوانيم چنين جريانى را بوجود آوريم.
طبيعتا" نبود سنت خردگرائى ( بمثابهء جريان فكرى قوى در جامعه ) در تاريخمان,
كار راه انداختن حركت روشنگرى را دشوار خواهد كرد. اما ما ميتوانيم از تجارب
ديگران ( غربيها ) كه در جهت روشنگرى كوشيده اند استفاده كرده و از كج رويهاى آنها
حذر كنيم. چه بسا كه با استفاده از تجارب آنها و توانائى خود بتوانيم موفق شويم,
كه حتما" موفق خواهيم شد اگر آگاهانه و با شناختى درست عمل كنيم.
بدون شك پايگيرى روشنگرى در جامعه اى كه پايه هاى
ساختار فكرىاش بر ايمان مطلق بنا شده و نه بر عقل و خرد نقاد غير ممكن خواهد بود,
مگر آنكه آن جامعه خرد نقاد را جايگزين ايمان مطلق كند. ولى خود جريان جايگزينى
ايمان مطلق با خرد نقاد همان جريان
روشنگرى است. در واقع جامعهء ايرانى با آغاز عصر عقل گرايى ( روشنگرى ) دوره اى را
آغاز خواهد كرد كه منجر به جايگزينى كامل ايمان مطلق با خرد نقاد خواهد شد, و يا
بقول كانت از نابالغى به بلوغ فكرى خواهد رسيد. هر گونه تلاش در جهت تطبيق و
مصالحه ميان ايمان مطلق و خرد نقاد راهى بجز شكست نخواهد داشت, چنانكه تاكنون هم نداشته است. در طول هزار سال
اخير بسياى از متفكران ايرانى از فارابى و ابن سينا گرفته تا رهروان راه آنها در
دوران ما تلاش در مصالحه ميان ايمان مطلق و خردگرايى داشته اند و ناموفق مانده
اند. تلاشهاى ابن سينا در جهت مصالحه و تطبيق ايمان مطلق و خردگرايى منجر به آن شد
كه اين متفكر اسلامى نهايتا" به عبث بودن تلاش خود پى برده و به عرفان گراييد.
غزالى از اين نظر شايد از ابن سينا هم باهوش تر و زيرك تر بود چرا كه او بسيار
زودتر متوجه شده بود كه هيچگونه قرابتى ميان خردگرايى و ايمان مطلق وجود ندارد, و
از اينرو در آغاز در اين جهت قدم گذاشته ولى پس از چندى به دشمن سرسخت خردگرايى
تبديل شد. چرا كه براى غزالى و ابن سينا و ديگر باصطلاح "فيلسوفان اسلامى _
ايرانى" دست بريدن قطعى از ايمان مطلق غير قابل تصور بود. بدين سان آنها نيز
مانند بسيارى از ايرانيان هم عصر خود در نابالغى باقى مانده و هرگز به بلوغ فكرى نرسيدند. ما
ايرانيان معاصر هم همچنان در نابالغى فكرى بسر ميبريم و تنها راه نجات ما آغاز عصر
خردگرايى ايرانى ( روشنگرى ايرانى ) است.
عدم وجود سنت خردگرائى به مثابهء جريان فكرى قوى و
غالب در هيچ مقطع از سير تاريخ انديشهء ما دليلى است بر آنكه صحبت كردن از وجود يك
رنسانس در گذشته يا بوجود آوردن آن در زمان حال امرى بى مورد و نادرست است. چرا كه
اگر منظورمان از رنسانس نوزائى باشد, و نه خالى كردن اصطلاح از مفهوم اصلى آن.
آنگاه پيش از آنكه ادعاى نوزائى جريان فكرى خردگرا در جامعهء ايرانى را داشته
باشيم بايد نشان دهيم كه چنين جريان فكرى در گذشته در مقطعى از تاريخمان, بمثابهء
جريان فكرى قوى, مطرح و پذيرفته شده از طرف اكثر اقشار جامعه, در جامعه وجود
داشته, و ما امروز ميخواهيم آن جريان فكرى را از نو بزائيم و زنده كنيم. در صورتى
كه به باور من چنين جريان فكرى قوى و مطرحى در هيچ مقطعى از تاريخ تفكر مان وجود
نداشته است. بنابراين ادعاى وجود نوزائى (رنسانس) عقلى در گذشته و حال مان آنچنان
كه بعضى از صاحبنظران ايرانى ادعا ميكنند, بى مورد و نابجا است.
ما ميتوانيم ادعاى نوزايى عرفان يا شريعت يا علم
كلام _ اگر معتقديم كه وقفه اى در موجوديت آنها پيش آمده و در حال سكون هستند و از
اينرو احتياج به نوزايى آنهاست!!! _
يا فلسفهء شرقى مثلا" از نوع فلسفهء ثنوى مانى يا تفكر پايه گذارى شده
بر ثنويت نوع زرتشتى بكنيم. چرا كه اين جريانهاى فكرى بصورت جريانهاى فكرى قوى
اجتماعى, اجتماعى بدين معنى كه مورد قبول گروه قابل توجهى از جامعه بوده و نهادينه
شده بودند, نه بصورت تفكراتى مجرد و انتزاعى نزد افرادى قليل.
آنچه بعضى از محققان ايرانى از آن بعنوان يك جريان
فكرى خردگرا در تاريخ مان نام ميبرند, در واقع تلاش عده اى از متفكران ايرانى است
در جهت آفرينش و تكامل علم كلام از طريق عاريت گرفتن مبانى منطقى اهل فلسفه. چنين
تلاشى در زمان ما نيز ادامه دارد و نمايندگان اين جريان فكرى تلاش عبث اسلاف خود
را ادامه ميدهند. نمايندگان بظاهر نابغهء اين جريان فكرى انديشه شان در تاريكى گم
شده و راه برون رفت از بن بست ايمان مطلق را پيدا نميكند. چه بسا اينان نيز همچون
كسانى كه پيش از آنها در اينراه قدم گذاشتند, در نهايت به تلاش عبث خود پى برده و
دوباره يا به دامان شريعت بر گردند يا به دامان عرفان و همچون مولانا مدعى شوند
كه:
"
پاى استدلاليون چوبين بود "
اگر غربيها ادعاى رنسانس ( عصر نوزايى ) دارند,
بدين خاطر است كه در مقطعى از تاريخ غرب
_ يونان قديم _ خردگرايى بعنوان جريان فكرى قوى و مسلط در جامعه حاكم بوده
است. از اين رو ادعاى تولد دوباره يا تجديد حيات در قرن چهاردهم ميلادى در اروپا
ادعاى درستى است. بنابراين قرنيه سازى ميكانيكى و بطور عبث دنبال نشانه هايى گشتن
تا ثابت شود ما هم داراى رنسانس عقلى بوده يا خواهيم بود امرى بيهوده است.
آيا ميبايست از فقدان رنسانس عقلى و فلسفى در
جامعهء ايران اين نتيجه را بگيريم كه امكان به ثمر رسيدن روشنگرى هم وجود ندارد.
در جواب اين سوال بايد گفت كه عليرغم عدم وجود رنسانس تفكر خردگرا, امكان ايجاد
حركت فكرى روشنگرى وجود دارد. هر چند كه فقدان امكان وقوع رنسانس سرعت وقوع
روشنگرى را كند خواهد كرد, اما مانع از وقوع آن نخواهد بود. چرا كه بقول كانت
اولين مانعى كه بر سر راه پيشرفت جامعه بشرى وجود دارد, عدم آگاهى او به نابالغىاش
است. وقتى اين مانع را پشت سر گذاشت مرحلهء دوم رهايى از نابالغى و رسيدن به بلوغ
فكرى است. بلوغ فكرى بدين معنى كه جرات استفاده از عقل را بطور مستقل بدون راهبرى
و راهنمايى افرادى كه ادعا و حق كفالت بر نوع بشر را براى خود قايل شده اند. بنا
براين نه تنها ملت ايران بلكه هر ملت ديگرى صرفنظر از ميزان آگاهى عمومى و رشد
فكرى جامعه, در هر حال روزى قادر خواهد بود به نابالغى عقلانى خود پى برده و در
صورت داشتن اراده در جهت رسيدن به بلوغ فكرى بكوشد.
بنابراين رنسانس عقلى شرط لازم براى روشنگرى نيست,
اما ميتواند سرعت حركت روشنگرى را
افزايش دهد. از طرف ديگر بايد در نظر داشت كه , همانطور كه كانت هم در مقالهء خود
بدان اشاره دارد بسر بردن در عصر روشنگرى لزوما" بدان معنى نيست كه انسانها
بطور عام به روشنگرى رسيده اند. بلكه روشنگرى جريان فكرى است كه همچنان در زمان ما
هم در غرب ادامه دارد و ادامه خواهد داشت. اينكه انسان معاصر غربى هنوز روشنگر
نشده و به بلوغ فكرى نرسيده, همان بس كه به فجايعى كه انسان امروزى عامل آن بوده
است, اشاره كنيم. فجايعى همچون جنگهاى اول ودوم جهانى, نابودى محيط زيست و بسيارى
فجايع ديگر كه انسان باصطلاح متمدن اما نابالغ غربى عامل آن بوده است. شايد از اين
جهت است كه فوكو در سخنرانى خود, مقالهء كانت در مورد روشنگرى را به مقالهء ديگر
او در مورد انقلاب فرانسه پيوند ميدهد و به فلسفه حقوقى كانت اشاره كرده و محك
اندازه گيرى ترقى و پيشرفت در جامعه را در قانون اساسى ميداند, كه ضامن رعايت حقوق
همه شهروندان در روابط داخلى باشد و هم ضامن رفع خطر جنگ در روابط خارجى.(2)
خانم
خاورى بر من ايراد گرفته اند, كه داورى خود در مورد ساختار تفكر ايرانى را فقط بر
مبناى قضاوت در مورد اثر بزرگ حماسى فردوسى قرار داده ام. ايشان به مقالهء آقاى
آجودانى اشاره ميكنند و اظهار ميكنند كه گويا ايشان فرموده اند كه:
"
فره ايزدى نوعى شايستگى معنوى و الهى است كه در پيوند ناگسستنى با دادگرى و خرد
قرار دارد "
بعضى
از افكار عنوان شده به زبان شعر كه به هر رو انعكا سى از افكار نمايندگان فكرى آن
زمان ايران است بعنوان نمونه در مقالهء " مدرنيته و ساختار تفكر ايرانى
" _ كه ادعاى بررسى مسايل مطرح
شده از تمامى جوانب را نداشته _ آمده است. اين به مفهوم اين نيست كه كل نظريه بر
نقد از اثر فردوسى بنا شده است.
نظريه استبداد شرقى _ كه بعضى آن را استبداد آسياسى هم ناميده اند _ نظريه
اى نيست كه من آن را ابدا كرده باشم. بلكه نظريه اى است كه دها نفر _ از ماركس و
ماكس وبر گرفته تا ديگران _ از نقطه نظر خود آن را بررسى كرده و شكافته اند. يكى
از مشخصه هاى اصلى اين نوع از شيوه حكومت ادغام دين و دولت بوده است. اردشير
بابكان بنيانگذار سلسله ساسانيان يك مغ ( روحانى زرتشتى ) بوده است و آيين زرتشت
مذهب رسمى دولت بود. فراموش نكنيم كه اعراب مسلمان به علت شرايط و موقعيت حاكم بر
شبه جزيرهء عربستان و ساختار قبيله اى جامعهء عربستان تجربه اى از حكومت مركزى و
نهاد دولت نداشتند و اين تجربه توسط ايرانيان _ از جمله ابن مقفع كه بعضى او را
پرچمدار خردگرايى در ايران ميدانند _ به آنها منتقل شد. منظور من آن است كه بدلايل
متفاوت از جمله به علت استبداد آسيايى حاكم بر جامعهء ايران قبل از اسلام, فرهنگ و
ساختار فكر ايرانى تحت تاثير فرهنگ و تعليم و تربيت حاكم بر جامعه آنچنان شكل
گرفته بود كه پذيراى فرهنگ عربى _ كه در ظاهر با آن متفاوت بود اما در جوهر و
محتوى تشابهات اساسى با آن داشت _ گردد.
نمونه
آوردن از شاهنامهء فردوسى نه به قصد نقد كردن اين اثر حماسى بوده است _ كما آنكه
هر كس كه خود را صاحب نظر ميداند حق دارد كه اين اثر و ساير آثار قديمى ايرانى كه
بسيارى از ايرانيان به آن تعصب داشته و نقد از آنها را جايز نميدانند را نقد كند _
و نه به قصد كم اهميت شماردن اين اثر بزرگ. بر عكس معتقدم كه فردوسى و نظامى و
ديگران خدمات بسيار ارزنده اى به زبان و فرهنگ ايرانى كرده اند. از طرف ديگر با كمك
اين آثار ما قادر خواهيم بود كه تا حدودى پى ببريم كه گذشتگان مان چگونه مى
انديشيدند.
اما
متوجه نشدم كه خانم خاورى چه نتيجه اى ميخواهند از نظر آقاى آجودانى در مورد فره
ايزدى بگيرند. اگر منظور پيوند ميان امور دينى و امور قضايى ( " دادگرى
" ) و امور فلسفى و فكرى ( خرد ) است. كه من هم همين نظر را در نوشته و مطرح
كرده ام و اظهار داشتم كه پيوندى فكرى و عملى ميان دستگاه دينى و دستگاه حكومتى
وجود داشته كه فرهنگ و تعليم و تربيت را در جامعه تحت الشعاء و سيطره خود قرار
داده بود. اگر منظور اين است كه دستگاه دينى در ايران قبل از اسلام مظهر عدل
" دادگرى " و عقلانيت ( " خرد " ) بوده است آنگاه سوال من اين
است كه كدام دادگرى؟ منظور شما " دادگرى " انوشيروان " دادگر
" است؟ و يا " عدالت
" در جامعه اى كه به كاستهاى متفاوت تقسيم شده بود و توسط دستگاه حكومتى فاسد
اداره ميشد, و جامعه اى كه در آن روحانيون ( مغها ) به همراه پادشاهان بر منابع
مالى و ثروت جامعه چنگ انداخته بودند و اكثريت مردم از فرط گشنگى ميمردند. شرايطى
كه منجر شد تا ايرانيان بدون مقاومتى اساسى و سازمانيافته به راحتى سلطه اعراب
مسلمان را بپذيرند.
خانم
خاورى ميفرمايند كه " بزرگترين قهرمان شاهنامه رستم فردى غير مذهبى است ... و
قبل و بعد از هر نبردى بزم ميگستراند و شراب مىنوشد ". بزرگترين اشتباه ايشان
و همكارانشان در " كافرستان " _ آنچنان كه از محتوى و موضوع نوشته
هايشان استنباط ميشود _اين است كه ميپندارند هركس كه غير مذهبى بود لاجرم خرد گرا
است. از اين رو بىخردى را فقط در اسلام و ميان مسلمانان مىجويند. حال آنكه بسيارى
از افكار و اعمال غير عقلانى را ميتوان نزد غيرمذهبيها نيز يافت. قتل عام مليونها انسان در كامبوج
يا در شوروى سابق يا كوره هاى آدم سوزى در اروپا توسط مذهبيها صورت نگرفت بلكه
توسط كسانى كه خود را " خردگرا " و غير مذهبى مىدانستند, صورت گرفت.
بنابراين شرابخوارى قهرمان داستان شاهنامه را دال بر خردگرايى ايرانيان باستان
دانستند, آنچنان ساده انديشانه است كه نميتوان اين نظر را جدى گرفت.
خانم خاورى مينويسند كه " در آغاز قانون اساسى اغلب كشورهايى كه بابك نقد
آنها را مدرن قلمداد ميكند به خدا بعنوان نيروى مافوق اشاره شده در حالى كه كشور
اصولا" بصورت عرفى اداره مىشود نه شرعى. مفهوم و كاركرد فره ايزدى هم كم و
بيش در همين حد است "
همانطور كه در بالا هم گفتم ملاك خردگرايى براى من غير مذهبى يا عرفى بودن
نيست. حتى اگر فرض را بر عرفى و غير مذهبى بودن افكار حاكم بر شاهنامه بگذاريم
دليل بر آن نيست كه شاهنامه معرف يك ساختار فكرى خردگرا است.
در
ادامه ايشان مدعى ميشوند كه " فرهنگ ايرانى در جوهر خود غير مذهبى است
". دليلى كه براى اثبات اين مدعى مىآورند آن است كه كتابى با نام " حملهء حيدرى " _ كه به
اقتباس از شاهنامه نوشته شده ودر آن " حضرت على " جاى رستم را گرفته است
_ در ميان ايرانيان همچون شاهنامه توفيقى نداشته است. ايشان رفتار اكثريت ايرانيان
كه روزى پنج بار رو به سوى كعبه ايستاده و " الله " را پرستش ميكنند, يا ايرانيان قديم كه فرهنگ
ما را با نام اهورامزدا ( سرور دانا ) آغاز كرده اند و از اين طريق نه خداى يگانه
بلكه داناترينش را اختراع كردند, و هزاران ايرانى نسل اول و دوم كه در كشورهاى
اروپائى و آمريكا عليرغم تحصيلات دانشگاهى و مدارج علمى شان, هنوز به هنگام بيمارى
ناعلاج يا مشكلات خود و بستگان و دوستانشان سفرهء ابوالفظل راه مياندازند تا
حاجتشان را از مردى كه كه هزاران سال پيش مرده است بگيرند, و بسيار ى از رفتار و
كردار غير عقلانى ايرانيان چشم فرو بسته و عدم اقبال يك كتاب ظاهرا مذهبى را, يا
وجود يك يا چند فيلسوف مادى و خردگرا را در مقاطعى از تاريخ ايران دليلى بر غير
مذهبى بودن ايرانيان ميدانند. اين نگاه غير عقلانى و ساده انديشانه ايشان افكار
بخشى از چپهاى ايرانى را تداعى ميكند كه از ذهنيت خود حركت كرده و جامعهء ايرانى
را در " جوهر " خود غير
مذهبى ديده و خواهان برقرارى سوسياليزم در ايران امروز هستند. غافل از آنكه
برقرارى سوسياليزم در جامعه اى كه در آن جنبش فكرى روشنگرى راه نيافتاده و قوام
نيافته است منجر به يك ديكتاتورى سرخ از نوع استالينى يا چينى يا كامبوجيايى خواهد
شد. چنين افكار ساده انديشانه و غير عقلانى از سوى بعضى از باصطلاح "
روشنفكران " ايران يكى از عواملى بوده كه مانع از آغاز و قوامگيرى يك جنبش
حقيقى روشنگرى در ايران شده است.
خانم
خاورى نظر مرا در مورد بيگانگى ما ( ايرانيان ) با خرد نقاد و ديدگاه انتقادى " ادعاى محض و بدون دليل ميداند
". چرا كه " وجود نهضت
هاى مختلف اجتماعى و فكرى در ايران و كشت و كشتار هولناك دگرانديشان ( چه قبل و چه
بعد از اسلام ) ادعاى بابك نقد را بى اساس جلوه مىدهد".
از
طرفى ديگر دست اندركاران "باخ "در معرفى افكار خود مىنويسند. " اسلامى
شدن تمام جنبه هاى زندگى, اذهان زنان و مردان و بويژه جوانان ايرانى را با چنان
غبارى از مذهب پوشانيده است كه جلو انديشهء مستقل فلسفى شان را گرفته است ".
خانم خاورى خود از دست اندركاران اين سايت هستند, بنابراين بايد به همكار ان خود
كه اين معرفى نامى را نوشته هم نظر بوده و به آنچه نوشته شده باور داشته باشند.
سوال اينجا است كه چگونه ميتوان هم ديدگاه انتقادى را وجه غالب تفكر ايرانى دانست
و هم معتقد بود كه افكار ايرانيان از غبار مذهبى پوشيده شده. چگونه ميتوان اين
تناقض گويى را توضيح داد؟
وجود
نهضت هاى فكرى در ايران و كشتار فعالان آن توسط حكومت استبدادى, دليلى بر خردگرائى
يا مجهز بودن آنان به خرد نقاد نيست. اين جنبشها اغلب با انگيزهء عدالتخواهى وگاهى
با انگيزهء آزاديخواهى با خواستگاه طبقاتى متفاوت گاهى با خواستگاه روستايى _
مانند نهضت سربداران و مشعشعيان _ و گاه با خواستگاه شهرى _ مانند نهضت هاى
حروفيه, بكتاشيه, نقوطيه و بابيه _ براه افتادند. ساختار فكرى اغلب اين جنبشها
التقاطى از شريعت, عرفان و علم كلام بوده است. اما احتمالا وجه عمده و غالب تفكر
حاكم بر اين جنبشها عرفان بوده است. ايرانيان همچون ساير ملل خاورميانه و شمال افريقا
سنتا" هرگاه از شريعت گريخته اند به دامان عرفان پناه برده اند. علت اين امر
نبود يك بديل فكرى خردگرا مطرح در جامعه بوده است. اغلب اين جنبشها _ مانند نهضت حسن صباح و ساير جنبشهاى اسماعليه _
جز كاريكاتورى از مذاهب بزرگ نيستند و ساختار فكرى شان درهم و آشفته با تعاليم
خيالى و عجيب و غريب است.
در
عصر ما نيز چنين جريانهاى عدالت خواه و آزاديخواه _ مذهبى و غير مذهبى _ همچون
مجاهدين و فدائيان خلق و ديگران وجود داشته و دارند. اما عدالتخواهى, آزاديخواهى
شجاعت و كشتار و سركوب آنها توسط ديكتاتورى عرفى حكومت سلطنتى و ديكتاتورى مذهبى
فعلى, دال بر خردگرايى و مسلح بودن اين جوانان از جان گذشته به خرد نقاد
نيست.
از
آنجايى كه بدفهمى و درك غلط از مفاهيم متاسفانه تبديل به بخشى از فرهنگ
روشنفكرىمان شده است, لذا عرفان و علم كلام را با فلسفه و خردگرايى اشتباه گرفته و
هرجا كه اثرى از عرفان يا علم كلام ميبينيم آن را نشانهء وجود و حظور فلسفه
ميدانيم. ازاين روست كه براى مثال از عطار نيشابورى بعنوان بزرگترين عارف و "
فيلسوف " ايرانى ياد مىكنيم, يا عدالتخواهى, دليرى و سلحشورى افراد و نهضتها
را دليل بر خردگرا بودن شان ميدانيم. داورى در مورد خردگرا بودن افراد و گروه ها
بايد بر مبناى بررسى و تجزيه و
تحليل از افكار شان باشد, نه بر مبناى شجاعتشان. چه بسا انسانهاى بزدل و ترسويى كه
مسلح به خرد نقاد بوده اند, همانطور كه بسيارى از انسانهاى مسلح به خرد نقاد
دليرانه مقاومت كرده اند و سرشان بر دار رفته است.
بسيارى
از اين جنبشها كه در ابتدا براى مبارزه با انحطاط اجتماعى و اخلاقى راه افتاده
بودند, به دلايل متفاوت از جمله مسلح نبودن به خرد نقاد, خود به انحطاط كشيده
شدند. مانند جنبش مشروطه كه به حكومت اقتدار گرايان نوساز ( رضا شاه ) تبديل شد و
جنبش ملى شدن صنعت نفت كه به حكومت تكنوكراتهاى نفتى ( شاه ).
استنباط خانم خاورى از آن بخش از مقالهء مورد بحث, كه در آنجا من اشاره اى به
رشيه هاى دمكراسى در يونان باستان و عدم وجود آن در ايران باستان دارم اين است كه
گويا من " شعور را مقدم بر
وجود دانسته ام " يا آنكه معتقدم كه
" دموكراسى قبل از افلاطون و ارسطو در شهرهاى يونان وجود نداشته است
".
متاسفانه اين استنباط ايشان
اشتباه بوده و احتمالا" ناشى از بدقت نخواندن مقاله است. من در مقاله ام
نوشتم كه " حداقل بصورت مكتوب
اولين بار ارسطو بود كه بيش از دو هزار سال پيش مفهوم جامعهء مدنى و دمكراسى را
مطرح كرد ". اين به مفهوم اين نيست كه دموكراسى قبل از افلاطون و ارسطو در
شهرهاى يونان وجود نداشته است.در ضمن من نيز همچون ايشان وجود را بر شعور مقدم
ميدانم.
قدرى جلوتر ايشان مينويسند " ارسطو از دمكراسى انتقاد ميكند و آنرا نوعى
حكومت انحرافى ميداند ". من نيز در مقاله ام نوشتم كه " ارسطو معتقد بود كه دمكراسى شكل
منحط شده جامعهء مدنى است " و جلوتر نوشتم كه " متفكران و فلاسفه بعد از
او عليرغم آنكه مفهوم دمكراسى را از او گرفتند ولى با اين تعبير او از دمكراسى
موافق نيستند". بنابراين من و ايشان هر دو يك حرف را ميزنيم, ديگر اختلافمان
در مورد اين نظر بر سر چيست؟
خانم خاورى بدرستى اشاره ميكنند كه " به سبب جهانى شدن و اقتدار بيش از
بيش سرمايه و پوسيدگى نظام جهانى سرمايه دارى, غرب از مسير انديشيدن با خرد نقاد
دور افتاده وراه خود نابودى را پيش گرفته است "
با اين نظر ايشان كاملا" موافقم. از اين روست كه ميان روشنگرى دروغين و
روشنگرى حقيقى تمايز قائل هستم. تشخيص روشنگرى حقيقى و تمايز آن از روشنگرى دروغين
در دوران ما و بخصوص براى ما ايرانيان, كه در ابتداى راه روشنگرىهستيم, حياتى است.
در صورتى كه روشنگرى حقيقى را از روشنگرى دروغين تميز ندهيم, دچار همان لغزشهايى
خواهيم شد كه غربيها در جريان برقرارى روشنگرى در اروپا و امريكا شدند. لغزشهايى
كه وجدانهاى آگاه غرب از ماركس و هگليهاى جوان گرفته تا نيچه و فعالين مكتب
فرانكفورت و تا فوكو و ساير پست مدرنيستها _ كه بخش عظمى از آن, در هر حال بهترين
بخش آن, به سنت روشنگرى تعلق دارد _ همگى به سهم خود در آشكار كردن آنها نقش داشته
اند.
در مقابل رهروان و مبلغان روشنگرى دروغين سعى در
پنهان كردن و يا توجيح اين لغزشها دارند. چرا كه مبلغان روشنگرى دروغين تحت لواى
روشنگرى در وا قع بدنبال منافع گروه اندكى صاحب ثروت و قدرت در جهان هستند و در
جهت حفظ منافع اين گروه اندك حاضرند حقوق انسانى و محيط زيست اكثريت عظيم جامعهء
بشرى را فدا كنند. كما اينكه فجايع عظيم انسانى و محيط زيستى را چه از طريق جنگهاى
خانمانسوز و چه از طريق بهره بردارى بى رويه از منابع طبيعى و رشد بى رويه و غير
مسئولانه صنايع كه منجر به مرگ ابدى محيط زيست اطراف اين صنايع شده است, بوجود
آورده اند.
خواست جنون آميز قدرت نزد مبلغان روشنگرى دروغين همواره مورد
نقد و بررسى آنچه من در بالا از آن به عنوان وجدانهاى آگاه غرب نام برده ام بوده
است. وجدانهاى آگاه غرب خستگىناپذير در جستجو ردپاى اين خواست بوده, تا شكلهاى
قدرت مدرن را شناسايى كرده و آنها را به خيل عظيم تحميق شده گان در جوامع غربى
بنمايانند. خيل عظيمى كه تحت تاثير تبليغات مبلغان روشنگرى دروغين بر اين باورند
كه به بلوغ فكرى رسيده اند, غافل از اينكه عدم توانائيشان در تميز دادن ميان
روشنگرى دروغين و حقيقى نشانهء
نابالغى فكريشان است. به همين دليل انسان امروزى غربى ميتواند همان سوالى را از
خود بپر سد كه كانت در مورد دوران خود مطرح كرده بود و همان جوابى را بگيرد كه
كانت در جواب سوال خود داده بود.
كانت سوال ذيل را در رابطه با دوران خود مطرح كرده بود:(3)
" اگر اكنون سوال زير مطرح شود: آيا ما در يك عصر روشنگر شده
زندگى مىكنيم؟ جواب نه است. ولى ما در عصر روشنگرى زندگى ميكنيم. اما اين فرسنگها
از اين كه انسانها, با شرايط و وضعيتى كه آنها امروز دارند, در وضعيتى باشند يا
آنكه بتوانند در وضعيتى قرار گيرند كه همچنان در مسائل مذهبى به شيوه اى قابل
اعتماد بدون راهنمائى ديگرى از خرد خود استفاده كنند, فاصله دارد."
انسان غربى فقط بايد در جواب كانت, بجاى "
مسائل مذهبى " "مسائل روز
" را جايگزين كند تا جواب سوال خود را بيابد. بدون شك پس از پا گرفتن جريان
روشنگرى در جامعهءمان وقتى كه ما نيز در همين مرحله از رشد روشنگرى برسيم كه
غربيها امروز رسيده اند, هرگاه بخواهيم از دوران خود سوال كنيم, كما و بيش همين
جواب را خواهيم يافت.
چرا كه روشنگرى واقعى يك جريان فرجام خواه نيست,
بلكه جريانى است پويا كه همواره در حال رشد و تكامل است. جريان فكرى است كه چگونگى
رابطه با ادراك امروز ( برداشت غالب از حقيقت جارى ) را مورد سوال
قرار ميدهد و در جستجوى ادراك امروز, كه خود روشنگرى جزئى از آن است, در پى تعيين
موقعيت خود است. جوهر اصلى روشنگرى نقد است. نقد از خود و زمان حال خود.
درست
همين جوهر اصلى ( نقد از خود و زمان حال خود ) است كه روشنگرى دروغين عمدا"
يا سهوا" به فراموشى سپرده و خود را كامل, مطلق و بدون نقص ميبيند و حتى تا
آنجا پيش ميرود كه حكم پايان تاريخ را ميدهد تا به ما بگويد كه بايد بدون چون و
چرا اين روشنگرى دروغين را همچون يگانه راه براى نجات انسان بپذيريم. از آنجايى كه
روشنگرى دروغين, فاقد مهمترين و اساسى ترين سلاح روشنگرى ( سلاح نقد ) است, زمانى
كه ما آن را همچون حقيقتى مطلق پذيرفتيم ديگر هيچ شانسى براى تغيير و اصلاح آن
نداريم.
مبلغان
روشنگرى دروغين در جهت حفظ و تضمين منافع گروه اندك صاحبان ثروت و قدرت در جهان تا
آنجا پيش ميروند, كه با ظاهرى دلسوزانه به ما ( ساكنان بخشهاى عقب مانده دنيا )
پند و اندرز ميدهند كه بهتر است ما هرگز به فكر رشد صنايع و كسب مهارتهاى علمى و
صنعتى نيافتيم چرا كه منفعت ما در اين است كه فقط به امور كشاورزى بپردازيم. چرا
كه ما توانابى آن را نداريم كه همچون آنها تبديل به كشورى صنعتى شويم. تو گويى
صنعتى يا كشاورزى شدن كشورى بستگى به عامل قومى و ژنتيكى نزد مردمان آن كشور دارد
و ما از نظر ژنتيكى ظرفيت پيشرفت صنعتى و علمى نداريم. البته آنها تاكيد دارند كه
آنها فقط به منافع ما فكر ميكنند و نه به منافع اربابان خود ( صاحبان ثروت و قدرت
) كه به آنها ماموريت داده اند كه همچون كارشناس ( ظاهرا" كارشناسان بى طرف )
به كشورهاى عقب مانده سفر كنند و از نزديك آناليز كرده و راه حل بدهند. و عده اى
از روشنفكران ما هم با شنيدن اين نصايح " عالمانه " و " صادقانه
" آب از دهانشان سرازير شده و نصايح را ميپذيرند.
روشنگرى
دروغين در پى آن است تا با دست آموزسازى تام و تمام آگاهى توده ها از طريق جعل و
ساخت نيازهاى مصنوعى و توسط اطلاعات جمعى, خرد ابزارى و تحصل گرايى ( پوزيتيويسم )
را جايگزين خردگرايى حقيقى كند. آدورنو با صراحت تاكيد ميكرد كه چگونه مفهوم
تحصلى, واقعيت اوج اعتلاى خويش را در " تكنولوژى عقلى " اردوگاهاى مرگ فاشيستى يافت.
چه بسا علم توسط
روشنگرى دروغين, در جهت تامين منافع گروه اندك صاحبان ثروت و قدرت در جهان, تبديل
به شيوه اى صرفا" تحصلى, ضد ديالكتيكى و تكنولوژى ابزارى شده است.
تنها
انسان مسلح به خرد نقاد قادر خواهد بود از اين تفكر تحصلى و تك بعدى تحميل شدهء
روشنگرى دروغين رهايى يابد و از طريق ايجاد روابط متقابل آگاه ميان افراد جامعه,
جانشينى قابل اعتماد براى سلطهء خرد ابزارى بيابد.
همانطور
كه فوكو نيز در مقالهء باارزش خود اشاره كرده است, روشنگرى حقيقى هماوره در جستجوى
ادراك امروز و زير سوال بردن آن است, و از اين طريق موقعيت خود را در رابطه با
ادراك امروز تعيين مىكند. از نگاه فوكو
فرايند برخورد روشنگرى حقيقى با ادراك امروزى حاكم خصوصيات فلسفه اى را
نشان ميدهد كه در حال گفتگو در مورد مدرنيته است. او معتقد است كه انسان روشنگر
همواره بايد سوالهاى ذيل دررابطه با حقيقت حاكم دوران خود از خود بپرسد:(4)
"
چه چيزى ادراك امروز من است؟ منظور از اين ادراك امروز چيست؟ زمانى كه من راجع به
ادراك امروز اظهار نظر ميكنم چه عملى انجام ميدهم؟بر طبق نظر من اين شيوهء جديد
مورد سوال قرار دادن مدرنيته است. "
بنظر ميرسد كه هم آدرنو و هوركهايمر در "
ديالكتيك روشنگرى " و ساير آثار خودشان, هم فوكو و ساير پست مدرنيستهاى
"جدى" و هم هابرماس و ماركوزه و چامسكى و بسيارى ديگر كه من از آنها
كلا" بعنوان وجدان آگاه غرب
نام ميبرم با استفاده از همين شيوه بررسى و نقد ادراك حاكم امروز ( عصرخود )
توانسته اند چهرهء كاذب روشنگرى دروغين را كه در خرد ابزارى نمود ميكند آشكار
كنند.
كانت از طريق مطرح كردن دو سوال " روشنگرى
چيست؟ " و " انقلاب چيست؟ " از ادراك امروز خود پرسيده و در آن كند
وكاو مىكند. ما نيز بايد با شناسايى بغرنجهاى اساسى دوران خود و كند وكاو كردن در
مورد آنها و سوال ( فلسفى ) كردن در مورد آنها, ادرك حاكم امروز را زير سوال
ببريم. بدين صورت ميتوانيم عواملى كه موجب پيشرفت و ترقى جامعهء مان بشود را
پيداكنيم.
علت تاكيد بيش از حد من در تميز دادن روشنگرى
حقيقى از روشنگرى دروغين اين است كه ,همانطور كه در بالا هم نوشته ام, هشدار دهم
تا ما در راه برقرارى روشنگرى اشتباهات غربيها را تكرار نكنيم, و ذهن خواننده را
متوجه هشدار فوكو و هابرماس در رابطه با استفاده از اضافات كنسرو شده روشنگرى
اروپائى كنم.
خانم خاورى در برخورد با سوالى كه من در مقاله ام در رابطه با آنكه چرا
مسلمانان نتوانستند, عليرغم آنكه يونان و اسپانيا سالها در اشغال نظامى آنها بود,
افكار خود را بر يونانيان و اسپانيايها تحميل كنند؟ و چرا قادر شدند اين عمل را در
مورد ما انجام دهند؟ ضمن اشاره به اشغال يونان توسط عثمانيها, اظهار مىدارند
" اين نه به دليل آن بود كه مثلا" عثمانيها ساختار فكريشان بر خرد نقاد
بنا نهاده شده بود و ديگران در بىخردى بسر ميبردند. ايران و تركيه در نهايت زبان
عربى را نپذيرفتند, ليكن مصر با آن سابقهء درخشان خردگرايانه اش عرب زبان شد.
"
نميدانم چه انگيزه اى باعث شده كه ايشان, به جاى دادن جوابى خردگرايانه,
اينچنين برخورد سطحى بكنند. چگونه ميتوان از سوال من اين نتيجه را گرفت كه
بنابراين با شيوهء استدلال من مىبايست معتقد بود كه " عثمانيها ساختار
فكريشان بر خرد نقاد بنا نهاده شده بود و ديگران در بىخردى بسر ميبردند."
چگونه ميتوان اين نظر را به نظريه اى منتسب كرد كه وجه غالب تفكر حاكم بر كشورهاى
اسلامى را نابخردانه ميداند. من از ايشان بعنوان عضو يك كانون " خردگرا
" انتظار برخورد و استدلالى عقلانى تر داشتم . متاسفم كه بايد عرض كنم اين شيوهء
برخورد نه تنها خردگرايانه نيست بلكه منطقى نيز نيست.
چرا فكر ميكنيد نپذيرفتن زبان عربى از طرف ايرانيها و تركها دليلى بر "خردگرايى " آنها است؟
بنابراين با اين شيوهء استدلال شما بايد نتيجه گرفت كه تركهاى امروز كمتر " خردگرا " هستند, چرا كه خط
خود را به لاتين تغيير داده اند. يا ما ايرانيان "نيمه خرد گرا " هستيم, چرا كه بيش از نيمى از
كلماتى كه استفاده ميكنيم عربى است. با شيوه استدلال شما مىشود نتيجه گرفت كه
قبايل غير متمدنى كه در جنگلهاى آمازون زندگى ميكنند از من و شما خردگراترند, چرا
كه هنوز زبان و فرهنگ خود را حفظ كرده اند. صحبت ما بر سر خردگرايى است نه غرور
ملى و قومى.
مذهب و خرافات در لابلاى افكار مان جا گرفته و نقش بسته است, طورى كه اگر خوب
دقت كنيم جاى پاى آن را ميتوانيم در افكار من و شما و همكارانتان در " باخ
" و ساير كسانى كه خود را چون شما " خردگرا " ميدانند نيز مشاهده
كرد, آنگاه شما حفظ زبان فارسى را _
آنهم به صورتى ناقص و الكن _ دال بر آن ميدانيد كه خرد نقاد وجه غالب تفكر ما بوده
و هست؟
چه چيزى باعث شده كه شما فكر ميكنيد مصر باستان داراى " سابقهء درخشان خردگرايانه "
بوده است؟ اهرام ثلاثه مصر؟ معمارى, علم نجوم و رياضيات نزد مصريان باستان يا
تكنيك آبيارى آنها؟
اگر موارد نامبرده شده را دال بر نفوذ خردگرايى نزد مصريان ميدانيد, بنابراين
امريكائيها كه هم ساختمانهاى بلندترى ساخته اند, هم در علوم و فنون پيشرفته ترند و
هم خود را " متمدنترين " و " خردگراترين " مردمان دنيا
ميدانند, بنابراين چرا بر آنان خرده ميگيريد كه " از مسير انديشيدن با خرد
نقاد دور افتاده اند و راه نابودى را در پيش گرفته اند وگرنه ممكن نبود آمريكائى
ها بوش را برياست جمهورى خود انتخاب كنند و ... "؟
آن انتقادى را كه شما از دنياى غرب و نماينده گان فكرى آن در نقل قول بالا
داريد _ من نام آنان را نمايندگان
روشنگرى دروغين نهاده ام كه در بالا نظر خود را در اين مورد توضيح داده ام _ آدرنو
و هوركهايمر "خردگرايى"
ايشان را " خرد ابزارى " مينامند.
اگر وجود فنون, ارتش منظم, ساختمانهاى مرتفع و ثروت تمركز يافته را نزد
ايرانيان باستان يا مصريان يا چينيها يا ساير ملل باستان كه جزو قدرتهاى مالى و
نظامى دوران خود بحساب مى آمدند را دليل خردگرايى و خرد نقاد در نظام فكريشان
بدانيم, در واقع دچار خرد ابزارى شده ايم و ناخودآگاه يا خودآگاه مبلغ روشنگرى
دروغين.
متاسفانه خانم خاورى در بسيارى موارد منظور مرا بدرستى درك نكرده اند, احتمالا
اين ناشى از ضعف و مهارت كم من در فارسى نوشتن است و نه لزوما" در كم دقتى و
ضعف درك ايشان. براى مثال در جايى كه من اظهار كرده ام ايرانيان به علت مطلقگرائى
و تعصب كور از انتقاد به مقدسات خود بيزارند, اشاره من به ايرانيان امروز است.
مطلقگرائى و تعصب كور را به راحتى ميتوانيم در ميان خود و آشنايان دور و نزديكمان
ببينيم. تجربه اى كه خواننده محترم سايت كافر در جمع چهل نفرى از ايرانيان
تحصيلكرده داشته, بارها و بارها هر يك از ما نيز تجربه كرده ايم. اگر اين گونه
افكار و رفتار تعصبى را مطلق گرائى نناميم چه نامى بر آن بگذاريم تفكر انتقادى؟
اشاره من به اظهار نظ زنده ياد شاملو نه در تائيد اظهارات ايشان بود و نه در
تكذيب آن. بلكه فقط اشاره به واكنش و رفتار هيستريك بسيارى از ايرانيان _ بخصوص
ايرانيان مقيم آمريكا _ به انتقاد يك فرد به يك اثر يا خلق كننده يك اثر بزرگ
ايرانى بود. وگرنه بخوبى ميدانم كه قبل و بعد از اظهارات احمد شاملو بعضى
پژوهشگران ايرانى در ماهنامه هاى فارسى به شيوه اى درست و منطقى گفتمانى را در اين
مورد راه انداخته بودند. از اينكه من معتقد به مطلقگرائى در نزد اغلب ايرانيان
هستم نميتوان نتيجه گرفت _ آنچنان كه خانم خاورى نتيجه گيرى كرده اند _كه من
معتقدم غربيها مطلق گرا نيستند. بر عكس معتقد هستم كه تفكر انتقادى نزد اكثر
غربيها نهادينه نشده. از اين رو در بالا از كانت نقل قول كرده و اظهار داشتم كه
روشنگرى هنوز در غرب جريان دارد و به اتمام نرسيده و چون جريانى پويا هرگز به
اتمام نخواهد رسيد.
اينكه ايران جامعه اى است چند مليتى را نه فراموش كرده ام و نه منكر آن هستم.
اتفاقا سوال اينجا است كه چرا اقوام گوناگون ايرانى عليرغم تفاوت ظاهرى فرهنگى
توانسته اند در كنار هم به صورت مسالمت آميز زندگى كنند؟ آيا علت آن نيست كه در
جوهر اين فرهنگ ها عنصر مشتركى وجود دارد. توصيه من به خانم خاورى و همكارانشان آن
است كه در پى يافتن اين عنصر مشترك باشند و خصوصيات و ويژگى آن را بيابند.
اشاره من به شيوهء تحقيق در دانشگاها و مراكز علمى غرب نه به قصد كعبه آمال
ساختن از غرب و مطلق انگارى و بى نقص ديدن غرب است. من نظر خود را در مورد روشنگرى
دروغين و مبلغان و حاميان آن در غرب و در كشورهاى توسعه نيافته, توضيح داده ام. در
مقالهء " مدرنيته و ساختار تفكر ايرانى " نيز اشاره اى به وجدان آگاه
غرب داشته ام, كه نظم كنونى را قبول نداشته و انتقاد كرده اند و ميكنند. منظور من
فقط تاكيد بر اين است كه هيچ نظريه يا تئورى علمى يا اجتماعى را مطلق نبينيم.
خانم خاورى مدعى شده اند كه من دچار " شونيسم ضد عرب " شده ام. اين
نظر ايشان را ديگر بايد شوخى و مزاح قلمداد كرد. چگونه مىتوان كسى را كه معتقد
است, كه در پاسخگوئى و چاره جويى براى حل مشكلات فرهنگى و فكرى مان به نقد كشيدن
اسلام كافى نبوده و فقط پاسخگوى نيمى از مشكلات ما است و نيمهء ديگر پاسخ را بايد
در ايران قبل از اسلام جستجو كرد, به
" شونيسم ضد عرب " نسبت داد. اميدوارم اين واكنش و عكس العمل
ناشى از آن نباشد, كه اكثر نوشتارهاى منتشر شده در اين سايت فقط در انتقاد از
اسلام است, و لذا بعضى از همكاران پركار و فعال اين سايت تصور كرده اند من قصد داشتم آنها را به ضد عرب بودن متهم
كنم. در هرحال اولا اگر چنين استنباطى داشته ايد, استنباط اشتباهى است. دوما اگر
ميخواهيد اتهام ناروايى را به كسى نسبت دهيد لااقل دليل محكمه پسندى را ارائه
دهيد. اين گونه اتهام زدن حتى از جدلى كه در يك دادگاه صورت ميگيرد هم نازل تر
است. هر چند كه نوشتارهاى باارزش فلسفى ديگر كه به مسائل غير از اسلام هم مى
پردازند _ از جمله نوشتارهاى آقاى استوار غلام دانايى, كه من بسيار از آنها
استفاده كرده و آموخته ام _ نيز منتشر مى شود.
من در مقاله ام به اشتباه از جمشيد شاه بعنوان اولين شاه اسطوره اى ايران ياد
كرده ام. خانم خاورى اشتباه مرا تصحيح كردند كه من از اين بابت سپاسگزارم.
خانم خاورى معتقدند بحران فكرى و فلسفى كه ما دچار آن هستيم يك " دوران
بحرانى گذرا " است. اى كاش من هم مى توانستم با چنين ساده انديشى, بحران فكرى
و فلسفى را كه هزاران سال گريبان ما را گرفته است و مانع از رشد وتكامل مان شده
است را اينچنين آسان گذرا قلمداد كنم. سنگوارگى فكرى كه شما و دوستانتان در معرفى
نامه انجمن تان از آن ياد مىكنيد, فقط بر انديشهء عوام ايرانى يا مذهبيون نقش
نبسته است. من و شما تافته جدا بافته نيستيم, اگر بخوبى افكارمان را زير زره بين
ببريم به سادگى اين سنگوارگى انديشه را در افكار خود نيز مشاهده خواهيم كرد. چرا
كه ما هم در همان فرهنگ و با همان شيوه تعليم وتربيت شده ايم. فرهنگ و تعليم و
تربيتى كه در ظاهر تغيير كرده و از فرهنگهاى ديگر تاثير گرفته اما در جوهر خود
بدون تغيير مانده است. شايد بدين دليل كه بيشترين تاثيرها را از فرهنگهايى گرفته
ايم كه در جوهر خود با جوهر فرهنگ ما يكسان بوده است. از اين رو راحتتر در آن
فرهنگها ذوب شده و يا آنها را در فرهنگ خود ذوب كرده ايم. اين تاثير پذيرى از
فرهنگهاى مشابه _ اما در ظاهر بيگانه _ تغيير و تحول چندانى در افكارمان پديد
نياورده ,بلكه فقط رنگ و لعاب آن را تغيير داده است. اهورامزدا را با الله و
آتشكده را با مسجد عوض كرده ايم.
هر گاه در تماس با فرهنگى قرار گرفتيم كه قرابت و نزديكى با فرهنگ ما نداشته (
فرهنگ يونانيان ) آن را فرهنگ دروغگويان ناميديم _ قضاوت كوروش و داريوش كبير در
مورد فرهنگ يونانى _ و هيچ بخشى از آن فرهنگ ,كه در جوهر خود با فرهنگ ما بيگانه
بود, را وارد فرهنگ خود نكرديم. هنگامى كه پى به ارزشهاى خردگرايانه آن فرهنگ
بيگانه و نا آشنا برده ايم, به علت مطلق گرايى مان, حاضر به دست كشيدن از جوهر غير
عقلانى فرهنگ خود نبوده ايم و با حفظ جوهر نابخردانه فرهنگمان معجونى ساختيم بنام
علم كلام.(5)
اكنون با اين تفاسير, خانم خاورى و شايد بعضى از دوستانشان در انجمن
"خردگرايان" معتقد هستند كه بحران فكرى و فرهنگى چندين هزار سالهء مان
" دوران بحرانى گذرا " است. و اگر ما فقط غبار اسلام را از انديشهء
متفكر و فيلسوفانه مان بتكانيم, تمام مشكلات مان حل خواهد شد. متاسفم كه من مسئله
را چنين ساده نمى بينم. با ساده انگارى و راه حلهاى ساده نمى توان مشكلات غامض و
پيچيده را حل كرد. براى آنكه به بلوغ فكرى برسيم, بايد اول به نابالغى فكرى خود
اعتراف كنيم. بيمارى كه بيمارى خود را نپذيرفته و قبول ندارد كه بيمار است, هرگز
معالجه نخواهد شد.
بابك نقد
23 شهريور 1381
babk_nqad@hotmail.com
زيرنويس:
(1) مقالهء مشهور كانت " در جواب سوال روشنگرى چيست "
(Beantwortung der Frage: Was ist
Aufklärung?)
اولين بار در شمارهء دسامبر سال 1784 ماهنامهء برلين
( Berlinische
Monatsschrift )
منتشر شد.
(2) سخنرانى ميشل فوكو در سال 1983 در
كالج فرانسه
( College de France )
در پاريس برگزار شد.
(3) سخنرانى
ميشل فوكو در سال 1983 در كالج فرانسه.
(4) مقالهء
كانت " در جواب سوال روشنگرى چيست ".
(5) نظر كوروش و داريوش كبير در مورد فرهنگ يونانى
گويا از نوشته هاى باقى مانده
در تخت جمشيد و بيستون
اقتباس شده است.
رجوع كنيد به كتاب پارسى: خاستگاه
نخستين امپراطورى جهان, نوشتهء
محمد على اسلامى ندوشن.