PDF Version  فرم

 

قرآن و جانبداريهاي پرمايه (2) درپاسخ به بند الف

 

پاسخنامه‌ي آقاي ع.صمدي را درپاسخ به بند الف مقاله ي پيشين اينجانب با نام قرآن، پروژه همانند سازي و پاره اي شبهات خوانديم. جادارد به ايشان از اينكه خود را به گرفتاري بزرگي دچارنموده اند كه همانا پاسخ دادن به اينگونه ”شبهات“ است، خسته نباشيد عرض كنم و نيز در همينجا ازجهت پيروزي و سربلندي در جهاداكبري كه پيش رو دارند، برايشان منطق ساده و راهگشا، پيش فرضهايي براساس علوم تجربي (ونه [شبه دانشِ] حديث و روايات)، رويگرداني از فلسفه بافي و دگرباوري خواستارم. شايسته ي يادآوري است كه آقاي صمدي با خوش رويي هميشگي خويش، پيشاپيش مدعي‌شده اند كه چنته ي نگارنده از فرآوردن هرگونه توجيه عقلاني و علمي تهي‌شده و واپسين تيرهاي تركش خود را نيز افكنده است و منطقش رو به سستي ميرود! بهرتقدير اين برداشت و نظر ايشان است و بنده نيز درعين آنكه براي نظرشان احترام قائلم، داوري پاياني را به خوانندگان انديشمند و فرهيخته ي گويا و باخ (باهماد ايرانيان خردگرا) واگذار ميكنم. همچنين ازينكه دربرخي از گزاره هاي پاسخنامه ي پيشينم، مقدسات ايشان سبك داشته شده اند، پوزش ميخواهم و ايشان را به شكيبايي دعوت ميكنم؛ باشد كه با گراميداشتي دوسويه به نقد انديشه هاي يكديگر بنشينيم. با اينحال من گمان ميكنم كه تاريخ همچون داوري بيطرف نسبت به عملكرد اديان و پيامبرانشان (چه راستين و چه دروغين باشند) به قضاوت نشسته است و بشريت خود خواهددانست كه درچه زمينه مي بايست سپاسگزار اديان و دركجا گلايه مند آنان باشد.

باري در اين نوشتار درصدد پاسخگويي به موارد گلايه شان برمي آيم:

 

1- لوح محفوظ الهي و دانش فراگير خداي قرآن

از اينكه آقاي صمدي پياپي بنده را از ناآشناييم به زبان تازي آگاه مينمايند، بسيار سپاسگزارم. دراين بخش ايشان بر همگان هويدا داشته اند كه بسبب نكره و ناشناس بودن تركيب ”كتابِ مبين“ كه در آيه ي 59 سوره ي انعام از آن نامبرده شده، تأويلي بكارنرفته و مستقيما خداوند به لوح محفوظ الهي خويش گوشه چشمي داشته است كه از آن در سوره ي بروج، 22 نشاني رفته است. سپس ايشان گوشزد نموده اند كه جاودانگي قرآن بدان معنا نيست كه درآن مطالب دايره المعارفي را بيابيم. بايد گفت كه آقاي صمدي راست ميگويند! قرآن كه دايره المعارف نيست، بلكه چيستان‌نامه ي بلند بالاييست كه مؤمنان گرامي درهر فرصت مقتضي آنچه را بخواهند از آن بيرون ميكشند و به نام مهر تأييد بر حقايق علوم تجربي به خورد همكيشانشان ميدهند تا مبادا ايمانشان بسبب پيشرفت دانش بربادرود. بياد داشته باشيم كه مصرف كننده ي اين نكاتِ ساختگي تنها همين برادران (وگاه خواهران!) ديني هستند، چراكه افراد غيرمعتقد با يا بدونِ چنين بافندگيهايي (بقول شادروان كسروي) بسوي دين گرايش نخواهنديافت و براي انسان فرهيخته ي هزاره ي سوم چنين استدلالهايي محلي از اعراب ندارند. اينجانب در بخش پاياني مقاله به شرح دلايلي پرداخته‌ام  كه امروزه سبب اينگونه عملكرد از سوي مؤمنان به اديان – و بويژه اسلام – ميگردد. اما ايراداتي كه بر منطق جناب صمدي از نظر بنده وارد است:

1-                         اللهِ عزيز (بمعني شكست ناپذير) كه از ميان برگهاي لوح محفوظ لمحاتي چند از دانش بي‌پايانش را در قرآن فرودمي آورد، دچار لغزشهاي آشكاري ميشود. توجه داشته باشيم كه تنها يكي از اين اشتباهها – كه اثباتشان برخلاف سنگ اندازيهاي دين پناهان، كاري بس آسان است - براي رد كل قرآن كافيست. چه موجود مستبد و مغروري بنام الله كه هيچ خللي را در دانشش نميپذيرد، عرشش با يك نكته ي نه چندان هوشمندانه در نظر بندگان مخلصش به لرزه درمي آيد. هرآينه آقاي صمدي ميپندارند كه با آوردن يك مثال كه درآن جاي بحثِ بسيار است، ميتوان خدا را به منبع لايزال دانش پيوندداد، سخت بيراهه ميروند و البته دلايل كمابيش استواري در ردّ آيه ي مدعاي ايشان در پي‌خواهند آمد.

2-                         هرگاه مسلمانان توانستند با كمك دانشهاي موردِ ادعاي قرآني و ابتدا به ساكن، اصل علمي را پيش از آنكه دانش تجربي بدان دست يازد، كاشف گردند، بايد بدانان صدآفرين گفت! نه آنكه پس از حل شدن معمايي بكمك دانش، قرآن را زيروزبر كنند و خودستايانه لُغُزي از آن ميان طرح كنند كه به گمان خودشان نشان دهنده ي آن حقيقت علمي باشد.

3-                          اتفاقا امانوئل وليكوفسكي (Immanuel Velikovsky) در كتاب پرفروش خويش بنام تصادم جهانها (Worlds in Collission)1 بسال 1950 كوشش ميكند تا طاعون موسي و برخي حوادثي كه در تورات – و نيز قرآن – ذكرشده را با فرض اينكه سياره ي زهره از نزديك با زمين تصادم كرده بود، تشريح كند. واكنش دانشمندان و بويژه ستاره شناسان نسبت به اين كتاب از تعجب تا خشم متغير بود تا جاييكه دكتر آيزاك آسيموف (Isaac Asimov) در مجموعه مقالاتش بنام ”ستارگان بر مسير خويش“2 بخشي را بنام كتاب وليكوفسكي مينامد. وي درجايي بزيبايي ميگويد: ”خواننده ي محترم! بمن فرصت انتخاب و جداكردن از ميان يافته هاي علمي بدهيد، بطوريكه برطبق سليقه ي آقامنشانه ام اين را قبول و آنرا را رد كنم و من تعهد خواهم كرد، هرآنچه را شما بخواهيد اثبات كنم.“ همو در جايي ديگر تلاشهاي بي ثمر وليكوفسكي در بافندگيش براي اثبات عذابهاي الهي را به سخره ميگيرد :”من يك شيميدان هستم. اگر وليكوفسكي ميخواهد بگويد كه تجزيه و تحليل مكانيك سماوي لاپلاس تماماً اشتباه است و اينكه زهره ميتواند از مشتري منشاء گيرد و در مدار كنوني اش جابگيرد، من لبخند خواهم زد، اگر او بخواهد بگويد كه مصرشناسان اختلاف بين 1200 پيش ازميلاد و 2200 پيش ازميلاد را نميدانند، من پوزخند خواهم زد، ولي اگر بگويد كربن يك گاز است، او ديگر گندش را درآورده است!“ دكتر آسيموف راست هم ميگويد، وليكوفسكيِ دانشمندنما و عوام فريب حتي در جايي تفاوت ميان هيدروكربن (hydrocarbon) و كربوهيدرات (carbohydrate) را نيز نميداند ولي مصّر است كه عذابهاي نه گانه ي (ده گانه ي توراتي) موسي را براي عوام الناسي كه بقول آسيموف جهل عميقي درمورد شيمي دارند، تشريح و تبيين كند.

4-                         همچنين جناب صمدي قرآن را كتاب هدايت انسانها بسوي حقيقت ميدانند، و نه گردآورده ي دانش تجربي، رياضي و روانشناسي. بايد از ايشان پرسيد كه كدام هدايت و كدام حقيقت؟ آيا غير از اينست كه حال و روز مردم دنيا (چه از لحاظ رفاهي يا معنوي) پيش و پس از باصطلاح بعثت محمد تغييري نكرد و تنها مشتي از آئين اديان گذشته - از جمله آئينهاي مانويان و زرتشتيان – را گردكردند و بنام ديني نو به مردمان بينوا غالب كردند؟ آنهم نه با نرمش و خوشرفتاري و رخنه در دلها – آنچنان كه آئين ماني كرد - بلكه با دريدن گوشتِ تن مردمان بي پناه و ازهمه جا بيخبر و پديدآوردن جو وحشت و بيم مطلق با كشتن كسانيكه كه تنها زبان به مخالفت با دين نوين گشوده اند. اين رويه را كه چنگيز و تيمورلنگ بهتر بلدبودند. آخر كجاست جاي آن خداي مهربان و بخشاينده در تاريخ صدر و گسترش اسلام كه نامش بر سر هر سوره اي هست؟ مگر نه اينكه بتهاي ديگر كعبه را شكستند و سوگليشان، الله، را به آسمان فرستادند؟ پس چه دگرگوني شگرفي در آيين يگانه پرستي پديدآمد؟ چه چيز نويني ارائه گرديد كه بتوان بدان نازيد؟ بايد پرسيد كه كدام اصل حقوق بشر دستاورد خونريزيهاي مكرر محمد است كه قرآن يكسونگرانه برآنها مهر تأييد ميزند: تساوي حقوق زن و مرد؟ ممنوعيت برده داري3؟ جزيه گرفتن از ملل تسخيرشده تا به اكراه پذيرفتن اسلام و گفتن جمله ي لااله الاالله كه خود دراصل بمعني برتري جويي الله در ميان لات و عزي و منات است و نه چيزي ديگر؟ و نيز تخدير ذهن مردمي بيچاره با مسائلي نديده و نشنيده و حواله دادن نقدِ آرامش و آسايش دنيا به نسيه ي آخرت؟ بقول حافظ:

به سيب بوستان و شهد و شيرم؟

چو طفلان تا كي اي زاهد فريبي

كداميك از اين دكترينهاي قرون وسطايي اسباب هدايتِ باصطلاح جاوداني هستند كه انسان هزاره ي سوم بدانها دل ببندد؟ نام اين هدايت را بايد هدايت با غل وزنجير گذاشت و نام آن دين را امپرياليسم آسماني كه كارش با تسخير سرزمينها و استثمار مردمان پيش ميرود، نه با چيرگيِ مهرآميز بر دلها و روانها. تاريخ گواه است كه دست كم ايرانيان آثار چنين چيرگي را نديدند كه اسلام بر سرهاي بريده ي ايرانيان بيشتر چيره بوده است.4

 

2- اشتباهات علمي قرآن

و اما در پاراگرافي ديگر جناب صمدي مرحمت فرموده از همان چيستانهاي نازنين قرآني يكي را هم برايمان به سبك آقاي وليكوفسكي به ارمغان آورده اند. داخل شدن به آوردگاهِ كيهانشناسي براي اثبات حقانيت آيات قرآني خطايي آشكار است، چراكه اين شاخه از علم اگر نه امروز، روزگاري ديگر به نفي خدايي كه امروزه ما ميشناسيم خواهدپرداخت وجايي براي نقش وي بعنوان آغازكننده ي آفرينش باقي نخواهدگذاشت.

آقاي صمدي ميفرمايند: ”مي دانيم تا پيش از چند دهه اخير تحقيقات علمي در مورد متناهي يا نامتناهي بودن عالم به جايي نرسيده بود. در قرن بيستم، هابل به اين نتيجه رسيد كه حجم جهان ماده،  ثابت نيست و پيوسته در حال گسترش است ولي چون اين نتيجه  را نادرست مي پنداشت ضريبي به محاسبات خود اضافه كرد تا حجم كل جهان در فرمول وي ثابت بماند. اما امروزه معلوم شده است كه نيازي به چنين ضريبي نيست و جهان ماده دائماً در حال گسترش است.“

درپاسخ ايشان بايد گفت كه:

1- اِدوين پ. هابِل (1889-1953) هيچگاه مدعي محدود يا نامحدودبودن جهان نشده است. وي محاسباتي پيچيده دارد كه ساده شده ي آنرا ميتوان در رابطه ي زير آورد:

v = H0.d

كه درآن v سرعت دورشدن يك كهكشان از زمين برحسب كيلومتربرثانيه، d برابر فاصله ي زمين تا كهكشان موردنظر برحسب سال ِنوري و H0 كه ثابت هابل (Hubble's Constant) است و حدوداً برابر 20 كيلومتر/ثانيه.ميليون سال نوري است – كه البته امروزه گستره ي اين عدد از 15-30 ميباشد. همانطور كه مشاهده ميكنيد، اين ثابت كاري به محاسبه ي حجم جهان ندارد و حتي امروزه نيز براي محاسبه ي عمرجهان اين ثابت اعتبار خود را كمابيش حفظ كرده است و كسي نگفته كه ثابت هابل منسوخ است! البته اين ثابت دوعيب اساسي دارد: 1- نقش جاذبه را در كندكردن سرعت گسترش جهان ناديده ميگيرد (يعني اتفاقا اين ثابت بطور غيرمستقيم گسترش نامتناهي جهان را نشان ميدهد كه لزوما درست نيست) 2- نقش جاذبه در شكل دهي ساختار جهاني فضا-زمان را نيز ناديده ميگيرد چنانچه با افزايش فاصله ي كهكشان موردنظر از زمين، سرعتهاي محاسبه شده ي انبساط، به سرعت نور نزديك ميشوند كه اين امر بويژه  درباره ي اخترنماها (quasars) بسيار چشمگير است.

2- محدودبودن جهان بمعناي لبه داربودن و داراي مرزبودن جهان نيست. يعني در يك جهان سه بعدي چه با انحناي مثبتِ ساختار فضا (محدود) و چه انحناي منفي(نامحدود)، اگر شما به خط مستقيم حركت كنيد هرگز به ديوار يا مرزي برخورد نخواهيدكرد. همانطور كه اگر برروي كره ي زمين هم بخط مستقيم شروع به حركت كنيد، هرگز به لبه اي مشخص نخواهيدرسيد. دو خط موازي در چنين جهاني ميتوانند بترتيب همگرا (convergent) يا واگرا  (divergent)باشند.

3- هنوز هيچ دليلي مبني بر اثبات يا رد محدود يا نامحدود بودن جهان دردست نيست، زيرا گفتن چنين چيزي مستلزم آنست كه بدانيم كه جرم ماده ي تشكيل دهنده ي جهان چه مقدار ميباشد و هنوز راهي مطمئن براي اندازه گيري انحناي كيهان و جرم ماده ي تشكيل دهنده ي آن وجودندارد. چراكه درعصر كنوني بسبب سرعت محدود نور، خارج از سطحي كروي بنام افقِ اتفاق كيهاني (cosmic event horizon) بشعاع 1010 سال نوري از زمين نميتوان چيزي را رصد نمود.

4- هرگز گسترش جهان بمعناي بينهايت بودن آن نيست. چه هردو جهان محدود و نامحدود با پيشروي كهكشانها بر گستره شان افزوده ميگردد، بااينحال جهانِ محدود همچنان محدود است، وگرچه برگستره اش پيوسته افزوده شود.

اكنون آيه اي كه آقاي صمدي بدان استنادنموده اند بهمراه برگردانِ آن:

الذاريات 47: السماء بنيناها بايد و انا لموسعون

و آسمان را با قدرت بنا كرديم و پيوسته ميگسترانيم

1-                            درحاليكه هنوز تخمين درستي از مقدار جرم تشكيل دهنده ي كيهان دردست نيست نميتوان گفت كه آيا: الف- گسترش جهان پيوسته ادامه مي يابد؟ ب- گسترش در جايي متوقف ميشود و درهمانجا مي ايستد (جرم مواد كيهان با نيروي جاذبه حاصله برابري خواهدكرد) ج- گسترش ايستاده و به رُمبش (implosion) بدل خواهدشد(جهان برروي هم فروخواهدريخت)5. دراينصورت آقاي صمدي دست به ريسك بزرگي زده اند كه چنين آيه اي را چنان ترجمه ميكنند كه معناي گسترش هميشگي از آن برداشت گردد. دراصل هم اكنون شانس پيروزي شما در اين بحث، چيزي پيرامون 33% است!

2-                            جملات آسماني بسياري از اديان از جمله دين هندو و زرتشت را نيز ميتوان تعبير به مباحث كيهانشناسانه نمود كه اميدوارم آقاي صمدي پشيزي براي دين هندو و زرتشت از برخي جهات قائل باشند. مولوي هم ميگويد:

ناگهان آن ذره بگشايد دهان

آفتابي در دل ذره نهان

كه ميتوان آنرا اشاره اي به انفجارِ تكينگي (singularity) در تئوري انفجار بزرگ (big bang theory) دانست. حتي در ”مهابهاراتا (Mahabharata)“ كه از جمله داستانهاي حماسي هندوان به زبان سانسكريت است نيز شرحهايي رفته كه بنظر مي آيد رخداد يك جنگ هسته اي را تصويرنموده است. ولي آقاي صمدي توجه نميكنند كه هيچيك از اين منابع (نه آيات قرآن، نه ابيات مولوي، نه گاتاها و وِدا و ...) براساس علوم تجربي و با اثبات فرمولي پراكنده گويي نكرده اند و اگر هم به زعم شما با دانش خاصي اينها را گفته اند، بيشتر منابع پيش گفته، خود دشمنان سرسخت دانش از هرجهت بوده اند و هيچكدام از سخنانشان به پيشرفت دانش ابدا خدمتي ننموده است؛ تاجاييكه مولوي خود ميسرايد كه:

عقده اي سخت است بر كيسه اي تهي

عقده را بگشاده گير اي منتهي

بگمان مولوي دانشمندان درهر رشته اي از علوم مادي، همگي ول معطلند! بنده هم ميتوانم از هم امروز به خيالبافيهايي چند بپردازم. حال اگر فردا روز، بخشي از اين سرسام گوييها – آنهم به ضرب تفسير و تأويل - به حقيقت پيوست، آيا بنده فرستاده ي خداوند هستم؟ خير قربان! من در بدترين حالت بقول محمدبن ذكرياي رازي يك فريبكار، در حالت ميانه يك خودفريفته ي خودشيفته و در بهترين حالت يك بيمار رواني هستم كه نياز به دارو-درماني و روانكاوي دارم. گمان نكنيد كه همه ي بيماران رواني – همانند نگارنده – از سرودن شعر ناتوانند؛ برخي از آنها اتفاقا شعرهاي دلنشيني نيز ميگويند! تاريخ خود آكنده از موسيقيدانان (بتهوون) و شاعران ژوليده سر و مشنگ احوال (ابونواس) است. تو خود بخوان حديث مفصل ازين مجمل.

3-                            درقرن نوزدهم دانشمنداني كه بشدت معتقد به مردسالاري برخاسته از كتاب مقدس بودند، تصور ميكردند كه همه ي صفات ژنتيكي از مرد به كودك منتقل ميشود. اينان در مشاهدات ميكروسكوپي خود از سرِ سلولِ اسپرم، جنين چمباتمه زده ي مينياتوري را مشاهده و ترسيم ميكردند. آنها در اصل داشتند به اندامكهاي (organelle) سلولِ اسپرم، همچون ميتوكندريها، هسته و ليزوزوم نگاه ميكردند، ولي آنچه را كه ميخواستند، ميديدند، نه آنچه را كه هست! مشكل دين پروراني همچون آقاي صمدي نيز دقيقا همين است. اينان تا آنجايي پيش ميروند كه همه ي تفكرات خود را امري بديهي دانسته و براساس آنها واژه پردازي ميكنند.

4-                            ايشان واژه ي السماء (آسمان) قرآن را جانشين كيهان (cosmos) مينمايند و تردستانه ميخواهند محمد را ناگهان بجاي ماكس پلانك و آلبرت انشيتين جابزنند. با نيم نگاهي به آيات قرآن مشاهده ميگردد كه معناي آسمانهاي بكاررفته در قرآن معنايي آنچنان وسيع نيست و تازه حتي نميتوان تمييز داد كه منظور آسماني مادي است يا معنوي. درخوشبينانه ترين حالت ميتوان آسمانهاي قرآن را به مدار سيارات و خورشيد و ماه و آنهم از نوع بطلميوسي آن تعبيرنمود نه به كيهان. برخي از مثالهاي زير نظر بنده را تأييد ميكنند، تا نظر علما چه باشد.

اما مثالي چند در اينباره تا بقول آقاي صمدي، بي دليل مدعايي اظهار نشود:

بقره 22: آن خدايي كه براي شما زمين را گسترد (جعل لكم الارض فراشا) و آسمان را برافراشت (والسماء بناء)...

پهن كردن زمين همچون قالي (فراش به معناي گستردني است و فراشا دراينجا تمييز است) كمي شك برانگيز است، همچنين افراشتن آسمان همچون بنايي گنبدي شكل يا سقف يا هر سازه اي، اينها پنداره هاي انسان 14 سده ي پيش است.

بقره 29: اوست خدايي كه خلق كرد براي شما همه‌ي موجودات كه در زمين است، پس از آن نظرگماشت به آسمان (استوي الي السماء) و هفت آسمان را برفراز يكديگر برافراشت و او بهرچيز داناست.

كيهانشناسي مهبانگ را (big bang) –كه همان لحظه ي آفزينش جهان مادي باشد- حدود 15 بيليون سال پيش و تشكيل منظومه ي خورشيدي را – كه زمين بخشي از آن است - 5 بيليون سال پيش تخمين زده است. هرچقدر هم كه اين تخمينها نادرست باشند، بازهم كيهان (اگر بتوان با خوشبيني آنرا بجاي آسمانهاي قرآن قرارداد) چيزي حدود 10 بيليون سال پيش از زمين بوجود آمده نه پس از آن. مثال ديگر آفرينش زمين پيش از آسمان در سوره فصلت، 9-12 آمده است. خدا دراين سوره حتي فراموش ميكند كه جمع روزهاي آفرينشش نه شش و بلكه هشت ميشود، درحاليكه بطوريقين روزهاي آفرينش زمين را از آفرينش آسمان درقالب آيه ها جدا مينمايد و بدشواري ميتوان گفت كه همزماني دراين ميان بوده است و راه براي مغلطه و ازاين شاخ به آن شاخ  پريدن بسته است. تازه برافراشته شدن آسمانها برروي هم را كه ديگر چه عرض كنم. بايد گفت خدايي كه پس از آفرينش قلوه سنگي بنام زمين، بياد آفرينش آسمان مي افتد و تازه آسمانها را بخيال خودش همچون دواير متحد‌المركز بطلميوسي روي هم پهن ميكند، چه دركي ميتواند از گسترش كيهان و پرتوهاي زمينه اي كيهاني  (cosmic microwave backrgound) داشته باشد؟

الاعراف 54: پروردگار شما آن خدايي است كه آسمانها و زمين را در شش روز خلق كرد و آنگاه به خلقت عرش (ثم استوي علي العرش) پرداخت(!)، روز را به پرده ي شب درپوشاند كه با شتاب در پي آن پويد و خورشيد و ماه و ستارگان به امر او مسخر گرديد ...

آفرينش زمين و آسمانها آنهم در شش روز (كه تفسير ميكنند اين روزها، به درازاي روزهاي زميني نيستند) در قرآن پياپي آمده‌است. دربرخي آيات كلمه ي قصار ومابينهما نيز پس از واژه هاي زمين و آسمانها ميايد. آنچه ميان آسمانها و زمين است، را برخي مفسران گويند ابر است و ابرها بخشي از جو زمين هستند و خود جوّ بخشي ناچيز از جرم زمين است. بحساب آوردن ابرها بعنوان موجوديتي جدا از زمين و خلاء فضا بيراهه است. خداوند در اينجا پس از فراغت از اين پروژه ي خلقت برخلاف ترجمه ي نادرستي كه در بالا آمده نه به خلقت عرش ميپردازد و نه به عرش نظرميكند، بلكه بسادگي برروي عرش قعود ميكند! (چنانچه يهوه در تورات پس از شش روز آفرينش، روز هفتم به استراحت ميپردازد)6 اما پرده ي شب؟ كسي كه ميداند زمين گرد است، به آساني در ميابد كه چرا شب و روز درپي هم مي آيند. روز و شب سگ و گربه نيستند كه درپي هم بدوند... يا شب برروي روز پرده بيندازد. باز اگر روز روي شب پرده مي انداخت چيزي ... چون تاريكي چيزي نيست مگر نبودِ روشنايي. ذرات نور فوتون هستند، ولي تاريكي ذره ي سازنده اي ندارد كه بخواهد نقش پرده را بازي كند. مگرآنكه بازهم مفسرين به سنت تأويل درآويزند، وگرنه بسختي معني جز اينها از ظاهر آيه مستفاد ميگردد.

الرعد 3: و اوست خدايي كه بساط زمين را بگسترد (مد الارض) و در آن كوهها برافراشت و نهرها جاري ساخت هرگونه ميوه ها پديد آورد همه چيز را جفت بيافريد وشب تار را بروز روشن بپوشانيد (يغشي الليل النهار) ...

امتداد دادن زمين در افق تا جايي كه چشم كار ميكند؟ چرا الله زمين را گلوله نكرد؟ وكوهها را برافراشت؟ (كوهها بخشي از پوسته ي زمين هستند كه بخاطر حركت و فشار صفحه هاي تكتونيك (techtonic plates) برروي هم بوجود مي آيند) و دوباره شب بر روز پوشانده ميشود. براي ردي درمورد جفت بودن همه چيز نيز يادآوري ميگردد كه بسياري از جانوران و گياهان پست بروش غيرجنسي توليدمثل ميكنند (asexual reproduction) و جفت برايشان بي معني است.

الغاشيه 17-20: آيا در خلقت شتر نمي نگرند كه چگونه آ فريدشده است، و به آسمان كه چگونه افراشته شده است (كيف رفعت)، و به كوهها كه چگونه نصب شده اند (كيف نصبت)، و به زمين كه چگونه گسترده شده است (كيف سطحت)

آسمان چيزي جز خلاء فضا نيست، زمين در خلاء معلق است، فضا بالابردني و افراشتني نيست. اگر منظور جو زمين است، جو بخشي از جرمِ زمين است و جاذبه ي زمين از فرار گازهاي جو جلوگيري ميكند، بازهم بالا بردني نيست. كوهها ميخ نيستند كه بر پوسته ي زمين كوبيده  و نصب شوند! كوهها بخشي از پوسته ي زمين هستند، نه موجوديتي جداگانه. دست آخر زمين را الله با غلتك مسطح نموده است.

بخشي از الرعد 2: الله الذي رفع السموات بغير عمد ترونها ثم استوي علي العرش (خداييكه آسمانها را آنگونه كه مي بينيد، بي ستون برافراشت [بالابرد] و سپس بر عرش مستوي شد[نشست]).

اين نيز تفكر انسان عهد باستان است كه ميترسد آسمان برسرش خراب گردد! در اساطير بسياري از ملل باستاني بشر از سوي خدايان تهديد ميشود كه آسمان را بر سرش فروخواهندريخت. البته الله بنظر اين حقير اشتباه ميكند! اين زمين است كه در فضا غوطه ور است و در اين ميانه نياز نيست چيزي را روي چيزي سوارنمايند كه حال ستون بخواهد يا نخواهد. اگر منظور از آسمان جو زمين است كه خودِ جو بخشي از جرم زمين است و افراشتني نيست. جاذبه ي زمين نيز از فرار جو جلوگيري ميكند، نه از سقوط آن. پس از اين ستون نامرئي به جاذبه هم نميتوان تعبيركرد. يك خداي متين و دانا چنين سخن كودكانه اي را نبايد در كتاب آسمانيش با آنچنان غلوي نازل كند.

كهف 86: حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة (تا [ذوالقرنين] به جايي رسيد كه خورشيد غروب ميكند، و خورشيد را چنان يافت كه در چشمه ي گل آلودي غروب ميكند!!!).

اين داستان ذوالقرنين است كه خداوند آنرا در قرآن نقل ميكند (گو اينكه مانند يكي از افسانه هاي فولكور يهودي است و حتي توراتي هم نيست). علامه ي طباطبايي در تفسيرالميزان با قلم فرسايي و تلاش فراوان اينگونه وانمود ميكند كه خورشيد در پشت آبهاي دريايي غروب ميكند، درحاليكه معناي ”عين“ همان چشمه و بركه است و خداوند براحتي ميتوانسته از واژه هاي بحر و يا دست كم بُحَيره استفاده كند و بهتر بود آقاي طباطبائي هم با سنت تأويل خويشتن را نمي افسرد. دراينجا بسادگي مي بينيم كه قرآن زمين را كاملا مسطح ميپندارد و خورشيد نيز مگر گوي كوچكي نيست كه در بركه اي گل آلود فروميرود تا لابد نورش براي شب هنگام خاموش شود! 7

البته نيازي هم نبود كه براي اثبات اشتباهات مبين و فاحش قرآني از زمين خارج شويم و در آسمانها بگرديم، پاسخ در همين نزديكيهاست. آ فرينش آدم در تورات كه كمابيش بگونه اي همانند در قرآن نيز گرده برداري گرديده، خود از موارد رويارويي است كه درآن خداوند براستي چندگامي پس‌نشسته است. تقريبا روزي نيست كه سنگواره ي يكي ديگر از حلقه هاي گمشده ي ميان جنس انسان (homo) و ميمونهاي انسان نما يافت نشوند. توالي ژنوم انساني كاملا نقشه برداري گرديده و مشخص گرديده كه انسان و شامپانزه داراي 99% اشتراك ژنتيكي هستند. حتي براساس داستان آدم و حوا، راهي براي توضيح گوناگوني نژادهاي بشري نيست تا چه رسد به حقايق علمي پيش گفته.

بايد ياد آوري كنم كه اگر آقاي صمدي بتوانند همه ي مثالهاي مورد ايراد پيش گفته را ردكنند خللي در صحت و حقانيت علوم تجربي واردنخوهدآمد، چراكه همانطور كه از نام اين علم برمي آيد، امري تجربيست و برپايه ي سعي و خطا و تكرارپذيري بناگرديده است. ولي درصورتيكه حتي يكي از ايرادات بالا بر قرآن واردباشند، براساس منطقِ خلل ناپذيريِ دانشِ فراگير و مطلقِ الهي، كليت اسلام بزير سؤال ميرود.

 

3- پيشروي دانش و پسروي دين

جناب صمدي درپاسخ به هريك از موارد پيشرفت دانش كه ردكننده ي آيات قرآن ميباشند با گرداندن لقمه بدورِسر، دست بدامن فلسفه هاي ديني شده اند كه تنها براي همكيشان خودشان پذيرفته است نه براي فردي دليل مند و دانش پژوه كه جهان را در زير ذره بين توانمند دانش تماشا ميكند. مهم اين نيست كه آقاي مايكل پترسون چه مقام شامخي در ميان فلاسفه ي ديني دارند يا اين فلاسفه ي ديني در ميان انجمنهاي خودشان چقدر براي هم كف ميزنند و هورا ميكشند؛ ايشان بهتر است محبوبيت عقايدشان را در ميان نظريات فيزيكداناني چون انيشتين بسنجند تا زياد بخودشان نبالند. شايد حتي بهتر باشد ايشان چند واحد شيمي و فيزيك و زيست شناسي دانشگاهي را دوباره پاس كنند تا ببينند دانش بدون فلسفه بافي، كجاها را فتح كرده است. بنده ايشان را به همان جمله ي معروف دكتر آسيموف حواله ميدهم و نيز هم اينجانب متعهد ميگردم كه هرآنچه براي نجات دين از دست غول دانش لازم است، ايشان با چشم بنديهاي فراوان قادر به احضارش خواهندبود. در پايان اين مقاله، هم دليلي بر پافشاريِ مذهبيون در فلسفه بافيهاي خود خواهم آورد و برهاني براي جناب صمدي دارم تا چندان از اينگونه بحثها رنجيده نشوند. دراينجا براي جلوگيري از درازگويي تنها به يادآوري سه مورد از دلايل خوش فكرانه ي ايشان در تلاش براي تطبيق وقايع علمي با قرآن – و نه برعكس – بسنده ميكنم:

1- ايشان در رد توانِ دانش بشري در جاودان سازي بشر ميگويند: ”اين مسأله به هيچ وجه آيه مذكور در قرآن را نقض نمي كند زيرا از نظر قرآن مرگ به معناي از بين رفتن سلولها و به تعبير ديگر از دست رفتن قابليت دوام بدن نيست، بلكه مرگ به معناي ” قبض روح“  است. قرآن  فرموده است كه هر انساني در زماني كه براي او مقدر شده (اجل مسمي)  قبض روح مي شود حال چه بدن او از نظر پزشكي مشكل داشته باشد  و چه در سلامت كامل  باشد. همّام از اصحاب اميرالمؤمنين(ع)،  نزد ايشان آمده و از ايشان اوصاف متقين را پرسيد. حضرت فرمودند تو تاب شنيدن آن را نخواهي داشت اما همّام همچنان به دانستن اين اوصاف اصرار مي ورزيد.  شنيدن ويژگيهاي متقين از زبان حضرت،  چنان اثر شگرفي بر روح او گذاشت كه آهي  كشيد و جان داد اما نه به اين سبب كه مثلاً عروق كرونر اودر آن ايام دچار مشكل شده بود بلكه چون در آن لحظه روح بلندش ديگر تاب ماندن در اين دنيا را نداشت  با جدا شدن روح از بدن، بدنش نيز از كار افتاد.“ يا درهمانجا :”آخرين انسانهايي كه در آخرالزمان روي كره زمين زندگي خواهند كرد در يك لحظه همگي قبض روح مي شوند با اينكه بدنهايشان هنوز قابليت دوام دارد.“

شگفت آور آنست كه جناب صمدي كه چنين سنگ منطق و استدلال و فلسفه ي بظاهر علمي را به سينه ميزنند، براي اثبات قرآن از خود قرآن دليل مي آورند و براي اثبات امري موهوم در دانش پزشكي، دست در خس وخاشاك احاديث و روايات ميزنند؛ نه آنكه احياناً نتيجه ي پژوهشي مدرن را كه دست كم بروش گذشته نگر (retrospective) و با كنكاش در پرونده ي بيماران فوت شده انجام گرفته و داراي تكرارپذيري معني دار (significant reproducibility) باشد، برخ بكشند. آنچه ايشان ميگويند در قلمرو دانش پزشكي بيشتر به لطيفه اي بي مزه ماننده است تا واقعيتي علمي، تا چه رسد كه اين خيالات به مقام اثبات علمي نيز برسند. سخن آقاي صمدي بدين معناست كه دانش پزشكي روزي به بن بست خواهدرسيد چراكه به مواردي از مرگ برخورد خواهدنمود كه هيچگاه و هرگز دليل علمي برايشان نميتوان يافت. راستي را آنست كه ايشان با اين سخن فيلسوف مآبانه ي خود ندانسته فلسفه ي بنياديِ علوم تجربي را نفي نموده اند و من حقيقتاً از منطق ايشان چشم داشت دليلي كوبنده تر داشتم. حتي عوارضي مانند مرگ گهواره اي (sudden infant death syndrome, SIDS) كه در نتيجه ي آن برخي نوزادان زير يكسال بظاهر بي هيچ دليلي با قطع ناگهاني تنفس فوت ميشدند نيز امروزه دلايلي همچون شوكِ شبه آنافيلاكتيك (pseudo-anaphylaxis) و حساسيت مفرط به پروتئينهاي شيرگاو دارند. بدليل آنكه اينجانب هيچ برهان قاطعي نه در اثبات وجود روح و نه در ردّ آن دارم، حل اين مسأله را به دانش آينده ي بشري حواله ميدهم، ولي مذهبيون نيز بدانند كه تا آن روز برنده نيستند!

چندي پيش نيز دوستي در سايت گويا درباره ي تجاربِ نزديكِ مرگ (near death experience, NDE) سخناني ايرادفرمودند كه در جريان آن فرد از تونلي تاريك عبورداده شده، زندگيش درپيش رويش مرورميگردد و سرانجام با موجوداتي نوراني ملاقات ميكند. چنين مشاهداتي واقعا وجوددارند و در دانش پزشكي اثبات شده اند و بنده نتايج پژوهشهاي مفصلي را نيز درينباره دراختياردارم. بحث درين مورد مقاله اي جداگانه را ميطلبد و درحوصله ي اين مقاله نيست. تنها شايان يادآوري است كه تجارب پيش گفته، صرفا دلايلي عصب شناختي و فيزيولوژيك دارند كه از تحريك گيرنده هاي فن سايكليديني (PCP) در مغز ناشي ميشوند و در هنگام قطع جريان خون به مغز و حالت هيپوكسي اتفاق ميفتند. حتي ميتوان شرايط اين تجارب را با كمك برخي داروهاي بيهوشي (مانند ketamine) با دوزهاي ويژه بازسازي نمود.

2- نيز در ادامه ي بحث جاودانگيِ بشر، آقاي صمدي اظهارفضلي بغايت جانانه فرموده اند كه :”بي پايگي ادعاي ايشان در اينجا بهتر روشن مي شود كه اتفاقاً قول مورد قبول دانشمندان امروزي اين است كه عمر” جهان ماده“ محدود  ـ و لو چند ميليارد سال ـ است. حال آن بشر با عمر جاوداني كه آقاي رادمنش بدان دلبسته اند در كجا مي خواهد زندگي كند خدا مي داند!“

نخست آنكه تا پايان عمر منظومه ي خورشيدي كه زمين بخشي از آن است، چيزي حدود 8 ميليارد سال راه باقيست كه خود به تنهايي باندازه ي آن چند بيليون سال موردنظرِ ايشان ميباشد. درصورت بقاي نسل بشر – كه لابد انقراض كلي نسل بشر نيز پيش از قيامتِ خيالي اديان امريست ناممكن - و با توجه به روند پيشرفت دانش كه در سده ي گذشته آنرا شاهدبوديم، ميتوان براحتي حدس زد كه آنچه دانش بشر درچنين درازنايي بدان دست خواهد يافت بسيار فراتر از وهم است. وانگهي باز با فرض بقاي نسل بشر، آدمي تا آن هنگام نه تنها در منظومه هاي ديگر كهكشان راه شيري بلكه در كهكشانهاي ديگر نيز پراكنده شده است و اصولا درآن هنگام آن چيزي كه بدان بشر اطلاق ميگردد، براثر جهشهاي پيوسته و دستكاريهاي گوناگون، آن جانوري نيست كه آقاي صمدي درنظر دارند كه مخاطب الله قرآن است. سرانجامِ جهان، پس از دهها ميليارد سال، سياهي و مرگ و بلعيده شدن توسط سياهچاله هاي (black hole) حاصل از رمبش ستارگان بزرگ است. اما! سياهچاله ها خود نه تنها با استفاده از تكنولوژي صحيح منابع لايزال توليدِ انرژي هستند و چه بسا آنزمان بتوان از انرژي به توليد ماده براساس فرمول پلانك (E=hν) مبادرت نمود، بلكه شكافنده ي ساختار فضا-زمان و گشاينده ي حفره هاي كرمي (wormhole) هستند كه از طريق آنها ميتوان به جهانهاي ديگر و حتي زمانهاي ديگر سفرنمود. اكنون چنددهه اي از محاسبه ي خواص حيرت انگيز سياهچاله ها و حفره هاي كرم توسط انيشتين و پلانك ميگذرد و حتي بنظر مي آيد كه مواد تازه از خلال سياهچاله هاي كهكشانهاي دوردست به جهان مادي ما ميتراوند. اينها يعني راهكارهايي نظري و صدالبته در روزگاراني دورتر عملي براي بقاي بشر. درضمن دراين تلاش براي زنده ماندن، بشر تنها نخواهدبود، بلكه چه بسا ديگر جانداران هوشمند كيهاني نيز همدوش وي باشند كه البته اين جانداران جنيّان موردنظر قرآن نخواهندبود! اشتباهي كه آقاي صمدي در استدلال منطقيِ زيبا ولي كم عمق خود فرموده اند آنست كه سدهايي را كه امروزه در برابر دانش بشري مي بينند، رخنه ناپذير ميپندارند و گمان مي كنند كه دانشمندان در پشت اين سدها تا ابد درجا خواهند زد. هنگاميكه در مباحث كيهانشناسي از پاپان جهان سخن ميگوييم، منظوراين نيست كه پرونده ي جهان بسته مي شود و امري ندانسته، پيش بيني ناپذير و شايد برگشت ناپذير بوقوع مي بپيوندد، بلكه آنچه رخ ميدهد با عبارات فيزيك كيهاني قابل محاسبه و بيان هستند. بعبارتي اينگونه نيست كه فيلم مستند كيهان به پايان برسد و از تماشاچيان درخواست گردد كه به خانه هاي خود بازگردند!

3- جناب صمدي در جايي ديگر مينويسند :”در پروژه اخير همانندسازي،  دي ان اي (كه از نظر بيولوژيكي موجودي زنده است) از پوست مادر گرفته شد و در يك تخمك تخليه شده قرار گرفت  تا سرانجام انساني كاملاً شبيه انساني كه دي ان اي  به او تعلق داشت پديد آمد.

توجه فرماييد كه آقاي صمدي برايمان مفهوم بيولوژيك موجودزنده را نيز دوباره تعريف فرموده اند. همينگونه است كه در كتاب آقاي وليكوفسكي با يك وردِ جادويي، يك هيدروكربن به مولكول پلي ساكاريدي مبدل ميشود، فرآيندي كه در واقعيت بايد از دهها مرحله ي سنتز و آناليز عبوركند! از نظر ايشان مولكول دزوكسي ريبونوكلئيك اسيد (DNA) موجودي زنده از لحاظ زيست شناختي است!!!! مشخصات يك موجودزنده عبارتند از: تنفس و تغذيه، حركت، توليدمثل، پاسخ به محركها و در منابع جديدتر تكامل پذيري و جهش ژنتيكي8 كه هر جانداري بايد دست كم سه تا ازين ويژگيها را داشته باشد. نه تنها مولكول دي. ان.اي. كه حتي ويروسها نيز با چنين تعريفي به سختي موجودزنده نام ميگيرند، چراكه هردو براي حركت و توليدمثل به موجودزنده ي ديگري وابسته اند و اصولا امر تنفس و تغذيه و پاسخ به محرك درآنها منتفي است. از اين لحاظ بنده هم ميتوانم مدعي شوم كه الكترونهاي پرتاب شده در لامپ كاتدي مانيتوري كه پشت آن نشسته ام، موجوداتي زنده هستند.

 

4- قرآن و افسانه هاي دست چندم پيشينيان

آقاي صمدي در اين مقوله براي اثبات همه ي ادعاهاي قرآني باز به خود قرآن توسل جسته اند و كاش ايشان بجز قرآن و حديث اسلامي، منبع ديگري به ما ارائه ميفرمودند تا ما نيز از دانش فراوانشان بهره اي ببريم. ايشان درجايي ميفرمايند :”در اينجا هم ايشان فراموش كرده اند كه نقل داستان در كتب انبيا با وحي تورات به حضرت موسي آغاز نشده است و در كتب آسماني پيش از حضرت موسي هم سابقه داشته است. بنابراين اگر ادعاي ايشان را كه مشابهتي ميان برخي اسطوره هاي پيش از تورات و داستانهاي قرآن وجود دارد بپذيريم اين بدان دليل است كه آن اسطوره ها ـ به خاطر نفوذ دين در عرصه فرهنگ بشري  در طول تاريخ  ـ از روي داستان هاي واقعي كه در كتب آسماني پيش از تورات نقل شده  گرته برداري شده و صورت اسطوره يافته اند.“

مؤمنين عزيز اتفاقا خودشان فراموش ميكنند كه جاي حقايق و واقعيتهاي تاريخي در اسطوره ها، افسانه ها و كتب پيامبران يهودي اي نيست كه فقط در تورات از آنها نامي به ميان آمده و قرآن همين نامها را مانند دانه هاي تسبيح به نخ كشيده است، بلكه جاي اين حقايق در ميان برگهاي كتب تاريخ نگاران باستاني و شواهد باستانشناسانه ي آشكار و الواح گلي كشف شده در ويرانه ي شهرهاي باستاني است كه ميتوان پس از تطبيق دادنشان با يكديگر و كنارگذاشتن برخي غرض ورزيها، بعنوان سند تاريخي بدانها استناد نمود. من به چند نمونه كه در حد سوادم بود اشاره ميكنم و آقاي صمدي را براي نمونه هاي بيشتر به مقالات دوستي كه با نام ”سيروس“ در اين باب در گويا و با نام پارميس سعدي در باخ نوشته اند، ارجاع ميدهم:

1-                        ده فرمان موسي، دربرخي موارد تكرار واژه به واژه ي قانون منشور حمورابي (1792-1750 پيش از ميلاد) است كه لوح آن در ويرانه ي شهر بابل كشف شده است. بايد گفت كه اولا حمورابي 800 سال پيش از تاريخ خيالي ظهور موسي ميزيسته و ديگر آنكه هيچ ملتي از قوانين ملت اسير و مغلوب خود پيروي نميكنند.

2-                         ازقضا برخي از همين داستانهاييكه بگمان آقاي صمدي واقعي هستند، در كتبي نقل ميشوند كه ايشان بدشواري بتوانند آنها را آسماني بپندارند. چنانكه پل صراط احاديث اسلامي، گرته برداري است از پُل چينَوَد (چينوات) در اوستا كه شرحهاي اوستايي و اسلامي آن براحتي برهم منطبقند. در كتب زردشتي درباره ي اين پل و دشواريهايي كه بهنگام گذشتن گنهكاران از آن پيش مي آيد، سخن بسيار رفته است. اورمزدي ميسرايد:

گذارش سوي چينود پل بود

اگر خود بهشتي وگر دوزخي

 آيا در قرآن از زردشت نامي رفته؟ ابدا! آيا اوستا همچون ديگر كتب تخيلي زبور و صحف از نظر قرآن كتابي آسماني است؟ آيا زردشتيان از نظر قرآن اهل كتابند؟ تنها اشاره اي كه در همه ي قرآن به زردشتيان با نام المجوس ميشود در الحج، 17 ميباشد كه هيچ چيزي از يكتاپرستي، اهل كتاب بودن يا داشتن فرستاده اي از سوي خدا براي آنان استنباط نميگردد. وانگهي تصور اهانت آميز تازيان را نيز نسبت به به دينان نيك ميدانيم.

3-                        حتي تصور شكل و شمايل عرش خداوند نيز از دين زردشت به يهوديت و از آنجا به اسلام رخنه كرده است. دقيقا همان آياتي كه حضرات اهتمام تمام در لاپوشاني آنها دارند تا خداوند را تجسم نكنند، پيشتر به گونه اي آشكار در گاتاهاي اوستا گفته شده اند:

اهورامزدا در جايگاه آسماني خود برتختي زرين جاي دارد كه شش اَمشاسپند (فرشتگان مقربِ بهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندارمذ، خرداد [هوروتات] و اَمُرداد [اَمُرتات]) و گروه بسياري از ايزدان (فرشتگان) آنرا درميان گرفته اند. گاتاي 13، بند 9 و وَنديداد، فصل 19، بند 33و36.

 

”آنگاه خداوند را ديدم كه بر كرسي باشكوه خود نشسته بود و سِرافيم (فرشتگان مقرب، جمع سِراف) بالاي آن ايستاده بودند كه هريك از آنها شش بال داشت و هريكي از آنها ديگري را صدازده ميگفت: قُدّوس قُدّوس يهوه صبايوت (از صفات يهوه در تورات، خداي جنگ و جنگجو)، مملوّ از جلال اوست و پايه هاي خانه از صداي او ميلرزيد و خانه پراز دود شد، پس گفتم: واي برمن كه هلاك شده ام زيرا چشمانم يهوه صبايوتِ پادشاه را ديده است.“ كتاب اشعياء نبي، باب 6، بند 1-5.

 

الحاقه 17: الملك علي ارجائها و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية

و فرشتگان بر گوشه هاي آسمان [چشم براه فرمان خداوند] باشند و درآنروز هشت فرشته، عرش پروردگارت را برگيرند (بردوش كشند).

(توجه كنيد كه در اين آيه تنها شش امشاسپند به هشت فرشته بدل گشته اند.)

غافر 7: الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم

[ملائكي] كه عرش خداوند را بردوش دارند و آنهاييكه درپيرامون آن وي را تسبيح ميگويند.

براي اينكه بازهم موضوع بازتر گردد، من ترجيح دادم تا از تصويري گويا استفاده كنم:

تصوير موردنظر توسط نقاش چيره دست، Boris Vallejo، ترسيم شده است9. دراسطوره هاي مردمان ساده دل پاتاگونيا10، ايهتاك (Yhtac) پري دريايي بود كه زيباترين و فريباترين موجود جهان بود. دم او از طلا و پوستش از مرواريد بود. جادوگري توانمند بنام آراسمين (Arasmin)، براي خويشتن دو هيولاي بالدار آفريد تا كاخ او را در سراسر جهان بردوش كشند تا وي بتواند ايهتاك را بيابد.

اينهم نمونه اي از يك اسطوره كه به زعم جناب صمدي، گويا ميتوان بجز خيالپردازي حقايق تاريخي نيز در آن يافت! با وجود جدايي جغرافيايي كه ميان مردم پاتاگونيا و خاورميانه وجودداشته، اسطوره هاي هردو كمابيش يك وجه مشترك دارند و آن به دوش كشيده شدن يا احاطه ي كاخ يا عرش موجودي با توانهاي افسانه اي توسط موجودات خارق العاده‌ي ديگري است. حال ميخواهد اين موجود خدايي ناميرا و شكست ناپذير باشد يا افسونگري بي همتا. حتي شباهت ايهتاك پري چهره نيز با حوريان بهشتي موصوف در قرآن مثال زدني است. هردو شق قضيه را تنها ميتوان دستاورد تخيلي دانست كه بشر در درازناي تاريخ با آن سرگرم شده و با ياد آنها دل خوش داشته است.

4-                        اودين (Odin) خداي اسكانديناوياييِ حكمت، هنر، فرهنگ، جنگ و مردگان و نيز آفريننده ي جهان و انسانها، نديمه هايي زيبارويي دارد به نام والكيري (Valkyrie). در زبان نورديك Valkyrja بمعناي گزيننده ي كشتگان است. والكيريها شيرزناني هستند، خودبرسر و جوشن پوش، كه سوار بر اسبهايشان، عنان پيچان از ميان آسمان و درياها ميگذرند و در آوردگاهها به گزينش پهلواناني مي پردازند كه در نبرد از خود دلاوري و چالاكي بيمانندي نشان دهند اما سرانجام به زخم شمشير و نيزه از پاي درآيند. سپس اين گردانِ شهيد توسط والكيريها به تالارِ والهالا (Valhalla) منتقل خواهندگرديد. والهالا كاخيست تابناك و باشكوه كه سقف آن از سپرهاي جنگي ساخته شده است و در آن اودين از مهمانانش پذيرايي ميكند. اين دليران هرروزه بر سر سفره، گرازي خوشمزه را نوش جان ميكنند كه در عصر همانروز گراز دوباره يكپارچه و زنده ميگردد. همچنين از شهدي مينوشند كه از پستان بزي تراوش ميكند. سرگرمي آنان نيز هرروزه زورآزمايي و نبرد با يكديگر است. اين پهلوانان تا راگناروك (Ragnarök) يا قيامت همراه خداي جنگجويشان روزگار به خوشي ميگذرانند. اما روز قيامت در اساطير اسكانديناوي چيز ديگريست چرا كه نام ديگرش روز مرگ انسان و خدايان است! شرح اين روز بدقت در شعر ايسلندي Völuspá آمده است. پيش از راگناروك زمستانهاي سخت و فساد اخلاقي جهان را فراميگيرد. غولها و ديوان از سراسر جهان بسوي خدايان يورش ميبرند و خدايان نيز از جنگ با آنها ابائي نميكنند. چنانكه همچون قهرمانان به خاك و خون كشيده ميشوند. خورشيد تيره ميشود و ستارگان ناپديد ميشوند و زمين بزير دريا فروخواهدرفت. دلاورانٍ والهالا از 540 درب كاخ اقامتگاهشان بيرون خواهند آمد تا بكمك اودين در جنگ با ديوان بشتابند. درهمين گيرودار بالدِر (Blader) ، پسر اودين، كه پيشتر بيگناه بقتل رسيده بود، از جهان مردگان برميخيزد و بكمك پدر و پيروان فداكارش خواهد آمد. زمين از زير آب بيرون خواهدآمد و سرانجام روانهاي دادمند در كاخي با بام زرين، جاويدان زندگي خواهندكرد.

دراينجا نيازي نمي‌بينم كه شباهتها و تفاوتها را با اساطير خاورميانه اي و بويژه زردشتي و اسلامي گوشزدكنم، همينقدر بگوييم كه آنچه در بالا آمد، نگره ي يك وايكينگ است كه بصورت اساطير وي در داستان اودين جلوه گر ميشود. براي وي تنها مرگ در هنگامه ي چكاچك شمشيرها گواراست، حق و باطلش تفاوتي نميكند! آخر خدايش تهورش را مي پسندد نه انديشه اش را و غايت آرزويش آنست كه در آغوش يك والكيري به ديدار اودين در والهالا با بام سپرپوشش نائل گردد، چندصباحي به استفاده از نعمتهاي اودين بپردازد، جنگ آزموده تر گردد تا سرانجام در نبرد نهايي خدايان و ديوان، همدوش خداي محبوبش باشد...

دربخشي ديگر از همين مبحث آقاي صمدي بدون داشتن منطقي تنها با آوردن آياتي چند از قرآن درباره ي اُمّي بودن پيامبر و عدم فراگرفتن قرآن از ديگران و ناممكن بودن سرودن اثري همچون قرآن، به اثبات حقانيت خود قرآن پرداخته اند. همينقدر كافيست كه گفته آيد كه:

 گيريم كه پيامبر از كودكي سواد نداشته، آيا باسواد شدن چندان كاري صعب براي هوشمندي همچون وي است؟ وآيا پنهان سازي فرآيند سوادآمو