قرآن و جانبداريهاي پرمايه(!؟)

 

ببـري رونـق مســـلـماني

گر تو قرآن بدين نمط خواني

 

پاسخنامه‌‌اي داشتيم در سايت گويا از آقاي ع.‌صمدي با نام ”قرآن و شبهات بي‌پايه“ در جواب به مقاله‌ي اينجانب. آقاي صمدي در اين نامه درظاهر پيشنهاد همآوردي در بحثي بي‌پايان را داده‌اند، البته مشروط بر اينكه بنده پيشاپيش و ندانسته به هجو آيات متبارك كتاب آسماني و شخصيت شخيص ائمه و معصومين نپردازم- كه قطعا چنين نيست و ايشان بخاطر عصبيتشان چنين گماني‌ميبرند. اينجانب تنها، گراميداشتي را كه ايشان درباره‌ي قرآن و معصومين برخود فرض ميدانند، رعايت نميكنم و از اينها همچون اموري تاريخي و بشري – و نه فرابشري – يادميكنم. هرچه در پاسخنامه‌ي ايشان به‌پيش ميرويم خشم فروخورده‌‌ي ناشي از خواندن گفته‌هاي بنده در نوشته‌هايشان آشكارتر ميگردد و ايشان حتي از ياد ميبرند كه بنده با منطق دين‌ستيز خود و ايشان با منطق خردستيز مؤمنانه‌ي خويش مطالب را ارزيابي ميكنيم و اختلاف سليقه در اين ميانه امريست بديهي. گوشزد ميگردد كه اينجانب در مقاله‌ي پيشين خود بخاطر كمبود زمان و دوري از درازگويي، دانستن بسياري از مطالب را براي خواننده مفروض داشته‌ام كه آقاي صمدي با دستاويز قراردادن همين كاستيها، اهتمام تمام در آچمزكردن بنده ورزيده‌اند كه كمي بدور از انصاف و جوانمردي مورد اقبال ايشان است. اكنون به روال پاسخنامه‌ي ايشان با حروف ابجد موارد گله‌مندي‌ ايشان را يك‌به‌يك برميشمارم:

 

الف- آقاي صمدي اشاره به بخشي از آيه‌ي 59 سوره‌ي انعام [و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين (و هيچ تر و خشكي نيست جر آنكه در كتاب مبين – و قرآن عظيم – مسطور است)] فرموده‌اند و درجا فراموش كرده‌اند كه در حال انجام سنت تأويل هستند. در ترجمه‌ و تفسير اين آيه ايشان چنين ميفرمايند كه منظور از كتاب مبين همان ”لوح محفوظ“ الهي است. بسيار خوب، گيريم كه چنين باشد! من نميدانم آقاي صمدي متوجه هستند كه با گفتن اين جمله نفي غرض ميكنند، يا نه؟ اگر قرآن هر تر و خشكي را در خود محفوظ ندارد و منظور اينجا لوح محفوظ الهي است كه ديگر بر اساس استنباط خود جنابعالي نميتوان قرآن را كتابي فراگيردانش و جاوداني پنداشت. راستي را هم آنست كه حضراتي همچون شما بايد هم امروزه براي پوشاندن اشتباهات مبين و فاحش قرآن، بويژه در مواردي كه اين كتاب با طمطراقي آنچناني ميخواهد نقش استاد ستاره‌شناسي و زمين‌شناسي را بازي‌كند به پنداري همچون لوح محفوظ الهي پناه‌ببريد. اگر ميپنداريد كه خداوندي هست كه در لوح‌محفوظش همه‌چيزي مرقوم است، بنده نيز شما را به دانش بشري چند سده‌ي آينده حواله ميدهم كه به توسطش ميتوان كارها كرد كه كم از معجزه و خرق‌عادت ندارند كه هيچ، دست‌يافتني و قابل لمس و استفاده براي نسل بشر است، نه آنكه فقط عده‌اي نظركرده و نورچشميِ حضرت حق را موهوماً از آبشخور پُرخسّت خود بهره‌مند‌سازد. حل مشكل بيماريهاي درمان‌ناپذير و تحليل‌برنده‌ي امروزي همچون گونه‌هاي مرگبار سرطان، ايدز، ام.اس، ديابت1 و بيماريهاي رواني گوناگوني همچون وسواس فكري-عملي (obsessive-compulsive disorder) – كه به گزارش سازمان بهداشت جهاني نزديك 10% مردم جهان از عوارض محدود‌كننده‌ي آن رنج‌ميبرند – از طريق داروهاي نوتركيب و ژن‌درماني (بخوانيد دخالت در كار خلقتِ بي‌تغيير خداوندي لا تبديل لخلق الله!)، ديررس‌نمودن پيري با كمك دانش ژنتيك و نانوتكنولوژي و سرانجام جاودان‌سازي بشر از لحاظ طول عمر (و لو كنتم في بروج مشيده!)، همانندسازي انسانها (cloning)، زمين‌وارسازي (terraformation) سياره‌اي چون مريخ (بخوانيد آفرينش زميني نو) كه از هم اكنون در ليست پروژه‌هاي درازمدت سازمان ملي هوانوردي و فضايي آمريكا قراردارد، سفر به فضاهاي فراي منظومه‌ي خورشيدي و يافتن سياراتي زمين‌وار و پراكنده‌شدن نسل بشر در ديگر منظومه‌ها، رويارويي با ساير جانداران هوشمند كيهاني – كه شايد بجاي 7000 سال تاريخ مدون بشري تنها ميليونها سال تاريخ مدون در پيشرفت دانش و فن‌آوري را با خود به ارمغان آورند كه شايد بتوان دانش اخير را مجازا همان لوح‌محفوظ ناميد.2

بحث شأن‌نزول بالا گرفت! بايد گفت كه قرآن در آياتِ بي‌نياز از شأن‌نزولش هم چندان براي همه‌ي اعصار گفته‌نشده‌است. چه نكات بظاهر عبرت‌آموزي همچون عذابهاي الهي كه همگي گرته‌برداري از خشونت خداي خونريز و حسود تورات هستند3، نه در عهد باستان و نه در عصراتم نمونه‌ و سندي تاريخي ندارند و بنده نميدانم كه چرا خداوند، امروزه همه‌ي پنج ميليارد و اندي غيرمسلمان – اعم از همجنسگرا و زاني و لواط‌كار - و صدها ميليون مسلمان رياكار را بجاي خشم و سبعيت يهوه‌گونه، مشمول سنت امهال نموده‌است. اينهم مشتي نمونه‌ي خروار! چه حاجت به شأن‌نزول و تعبير و تفسير؟ فكر نميكنيد كه اين همه‌ معجزات و عذابهاي توراتيِ نقل‌شده در قرآن، وجه سنخيتي با داستانهاي حماسي و اسطوره‌اي خدايان پيش از زمان يگانه‌پرستي دارند كه نمونه‌هايش درميان همه‌ي ملل باستاني فراوانند؟ و بسياري از داستانهاي توراتي كه محمد از روي ندانم‌كاري و نابخردانه از رويشان نسخه‌برداري نموده، نمونه‌هاي كاملا مشابه بابلي و اكدي و سومري دارند كه در آنها فقط نام خدايان بين‌النهريني با نام يهوه و الله جايگزين‌شده‌است و هركدام از آن اسطوره‌ها دست‌كم هزاره‌اي از تاريخ خيالي بعثت موسي كهنترند؟ حال شما بيابيد جنبه‌ي عبرت‌آموزي مشتي اساطير مُحرَّف آراسته به هاله‌ي تقديس الهي را كه در هنگام رواجشان در هزاره‌هاي پيشين كاربردي جز تحميق مردم توسط معابد يا سروده‌شدن در مراسمِ پايكوبي و ميگساري نداشته‌اند! رويه‌ي مؤمنين بدين طريق است كه اگر در جايي از قرآن ظاهر مطلبي به نفع باشد، به همان ظاهر قناعت ميشود ولي اگر نياز به برداشتي خاص بشد كه از ظاهر فهميده نميشود، آنگاه تفسير و تأويلهاست كه يكي پس از ديگري بميان مي‌آيند تا بلكه هدف حاصل‌گردد. آخر يك بام و دو هوا كه نميشود.

 

ب- آقاي صمدي ميفرمايند: ”قرآن كلام الهي است كه از مرتبه اي عالي در قالب زبان عربي نازل شده است. درست است كه اين كلمات عربي همان هاست كه انسان عرب زبان به كار مي برد اما چون اين جملات تنزل يافته از عالم بالاست قطعاً با باقي بيانات و مكتوبات عربي متفاوت است از جمله اينكه پاره اي از محدوديتهايي كه ذات انسان در به كارگيري كلمات و بيان جملات با آنها مواجه است در آنها وجود ندارد.“ اين را بايد يك مغلطه و فلسفه‌بافي بتمام معني‌ناميد كه راه را براي هرگونه تفسير باز بگذارد تا دكان‌داران دين بتوانند از قِبَل اين تعبير و تفسيرها ارتزاق‌كنند. البته اينكه از بكارگيري يك واژه، دو يا چندمعنا اراده‌گردد كه خواننده را به گمان‌افكند، قضيه‌ي صنعت ادبي ”ايهام“ را به ذهن متبادر ميكند كه خوب، ازين لحاظ ميتوان نتيجه‌گرفت كه قرآن شعر زيبايي‌است كه هم موزون و مُقَفّي‌است و هم خيال‌انگيز!

ونيز اينكه آقاي صمدي تفاوت چيستان را با بطن برايمان تشريح فرمودند كه در اين، سخن از دانستن و ندانستن است و در آن، سخن از فهميدن و بهترفهميدن. اما وجه تشابه ايندو بيشتر چيزي بود كه مورد نظر من بود و تمثيل چيستان براي بطن ازين جهت بود كه هردو سعي در پنهان‌كردن چيزي دارند تا: 1- ناداني گوينده را پنهان كنند 2- خواننده را بچزانند! اگر قرار بر وجود بطن است بنده هم ميتوانم بگويم كه تورات ابدا تحريف‌نشده و من باب مثال جريان كُشتي‌گرفتن يعقوب با يهوه از شب تا پگاه، بُعدي عرفاني و الهي‌ دارد كه فهم انسانهاي ”لفي خسر“ از دريافت آن قاصر است و فهم فلان حضرت در آن حد است كه آنرا خنده‌آور و محرّف ميپندارد!!! خوب اين سفسطه‌چينيها را هر كودك دبستاني هم بلداست. شما ميخواهيد براي قرآن بعدي فراي ناسخ و منسوخها و پارادوكسهايي كه در آن مي‌يابيد دست و پا كنيد؟ ديگر چرا نقد بنده را حمل بر هجو ميكنيد؟

و اما شاه‌بيت سخن‌پراكني جناب صمدي را در پاراگرف نهايي همين بخش ب مي‌بينيم. ايشان ميفرمايند: ” اگر قرآن بطن نداشت و همه عمق آن به راحتي درك ميشد حداكثر مانند كتابهاي حكمت و اندرزي كه هزارانِ آن در كتابخانه‌ها خاك ميخورد در گوشه اي به فراموشي سپرده مي شد در حالي كه امروزه مسيحيان هم قرآن را پرفروش ترين كتاب دنيا ميدانند.“ شگفتا كه با خواندن اين جمله‌ي سنجيده، بيتِ عنوان اين مقاله به ذهن بنده خطورنمود. ايشان پرخواننده بودن قرآن را با پرفروش‌بودن آن خلط‌فرموده‌اند. براي آمارگيري از خوانندگان راستين قرآني كه هرروز با خواندن آن چيزي بر معلوماتشان اضافه ميگردد(!)، ميتوانيد به خانه‌هاي هموطنان ايرانيتان سري‌بزنيد تا قرآنهايي را كه درعين خاك‌خوردن در قفسه‌ها و تاقچه‌ها داراي برگهايي نو و دست‌نخورده هستند، ببينيد و از اينهمه اسراف و تبذير در كاربرد ورقهاي مرغوب براي چاپ چنين مطالب تكراري، پندي بگيريد. هرگاه قرآن و الهيات از برنامه‌ي اجباري آموزش در كشورهاي مسلمان حذف‌گردند و از افرادي كه به ميل خود مبادرت به خواندن قرآن ميكنند - و آنهم نه بي انديشه – آماري جانانه‌گرفته‌شود كه مؤيد نظرتان باشد، شايد بتوانيد بادي به غبغب‌بيندازيد و چنين دادسخن دهيد، وگرنه كتابهاي داستاني همچون Harry Potter و Lord of the Rings هم، نه‌تنها امروزه پرفروش هستند كه تازه خريداران به قصد خواندن آنها را خريداري‌ميكنند و نه بوسيدن و دورِسرگرداندن.

 

ج- اشاره‌ي آقاي صمدي در استفاده از ”صنعت التفات“ را كه گوياي شيوايي و بلاغت قرآن است و در اشاره به آيه‌ي 30 سوره‌ي توبه4 گفته‌شد با جان و دل پذيرا هستم. صدالبته بنده در ابتداي مقاله‌ي پيشين خاطرنشان‌كردم كه هيچ ادعايي بر احاطه به ادبيات عرب ندارم با اينحال امر به سوم شخص آنهم درمورد كشتن، با تعريف و حمد نسبت به سوم شخصِ گوينده كمي تفاوت‌دارد ولي ايرادي نيست و ميپردازيم به باقي سخن كه آقاي صمدي بدون اينكه به دقت مطلب بنده را خوانده و هضم كرده‌باشند، مبادرت به نوشتن پاسخ تلخي در اين باب فرموده‌اند كه بنده با استناد به تورات - كه تحريف‌شده و غيرقابل‌اعتماد است - عزير را پسر خدا نميدانم. نخست آنكه با نگاهي به تفسير الميزان، علامه طباطبائي عزير را همان عِزراي نبي دانسته كه كتابي بنام او در عهدعتيق موجوداست و در اثبات اين رابطه نيز بسيار قلمفرسايي كرده‌است. عزرا همان كسي‌است كه در زمان سلطنت هخامنشيان اقدام به جمع‌آوري و دوباره‌نويسي تورات ميكند. با نگاهي به كتاب عزرا (Ezra) نشاني از اينكه وي خود را پسر يهوه ناميده‌باشد، نمي‌بينيم كه انتظاري نيز جر اين نداريم كه خداوند منزه است از داشتن فرزند و نفسي براحتي ميكشيم كه دست‌كم اين بخش تورات تحريف‌نشده‌است وگرچه بدان استناد هم نميتوان كرد ولي مورد خلافي هم مشاهده‌نميشود. درعقايد عامه‌ي يهوديان پيش و پس از اسلام نيز نشاني از دانستن پسري براي يهوه نيست. اكنون كه بنده موارد خلاف را خاطرنشان‌كردم، آقاي صمدي نيز موردي درجهت اثبات سخن قرآن كه ”يهوديان عزير را پسر خدا دانستند“، بيابند تا ما اقناع شويم.

 

د- باكمال تأسف آقاي صمدي دراين بخش نيز جمله‌ي ساده‌ي اينجانب را كه عليرغم علامت سجاوندي آن شبهه‌اي در معنايش يافت نميشد حمل بر بيخردي بنده فرموده‌ و نوشته‌اند: ” ايشان در بند سوم از مقاله خود رجزهايي خوانده اند كه آن هم از ندانستن قاعده ديگري در زبان عربي ناشي شده‌است. ايشان درمانده‌اند كه در آيه شريفه ”فاستشهدو عليهن اربعة منكم“ (چهار نفر از خودتان بر عليه آن زنان [زناكار] شهادت دهيد) چطور آيه خطاب به مردان است و مترجمين قرآن همگي آن را به چهار نفر مرد ترجمه كرده اند اما ”اربعة“ به صورت مؤنث آمده است.“

 و اما عين جمله‌ي مقاله‌ي پيشين بنده بسادگي گوياست: ”البته خانم بروجردي كه به ادبيات عرب واقفند ميدانند كه چرا عدد چهار، مونث بكار رفته‌است.“ گمان‌نميكنم نيازي به توضيح باشد كه بنده براي نقد قرآن به ايرادگيري از صرف و نحو آن نمي‌پردازم زيرا نخست آنكه چيزي دراين باب نميدانم و اشتباه در استفاده از ضمير كُما بجاي كُنَّ از همينجا ناشي ميشود و دوم اينكه قرآن دروحله‌ي نخست خود از اينگونه اشتباهات عاري است. اين مانند آنست كه بنده براي نقد شعر حافظ به بحرعروضي آن ايراد بگيرم! هدف من در مقاله‌ي پيشين صرفا اثبات اين امر بوده است كه چهار شاهد مرد (و نه هيچ تعدادي ديگر)‌ در متن قرآني قابل ترجمه‌است و لاغير.

جناب صمدي، بنده گمان ميكنم كه اگر شما و همكيشانتان نقدهاي ديني را با خونسردي بيشتري مطالعه فرماييد و از پيشداروي درباره‌ي مطالب مطرح‌شده بپرهيزيد، ميتوان به داشتن بحثهايي پربارتر اميدوار بود.

 

و5-  در پاسخ به اينكه ”چه كسي به بي دينان فرمان داده كه افكارشان را پنهان نمايند؟“، بايد گفت كه در قرون وسطيِ اروپا كه تازه مصادف با رنسانس ايران بود و عصر بحث و جدل در كشورهاي اسلامي بود، شايد يكي از شايعترين اتهاماتي را كه كسي را با آن بردار ميكشيدند و سرميزدند، همان تهمت كفر و زندقه بوده‌است، چنانكه محمود سبكتكين كه خاتم و خلعت از خليفه‌ي بغداد ميگرفت، انگشت ميگرداند و سگِ قرمطي ميجست كه تازه يك قرمطي تنها قرائتي متفاوت از اسلام دارد و ديگرهيچ. و اما دربرابر هريك از آيه‌هاي قرآن كه رئوفانه امر بر بردباري با دگرانديشان ميدهند، آيه‌ي عذاب و نقمتي نيز هست كه باز بسته به ميل زمامداران زمانه همواره عليه فرودستان و بيچارگان از آنها تعبير و تفسير گرديده‌است. بعنوان نمونه ميتوان مفاد بقره، 256 و توبه، 629 را باهم مقايسه‌نمود. با مروري در تاريخ صدر اسلام نيز ميتوان ديد كه پيامبر حتي با كاتب وحي خود نيز كه از اسلام برگشته‌است مدارا نميكند و فتوي به ريخته‌شدن خونش صادرميكند. بعبارتي دوصدگفته چون نيم‌كردار نيست. هرگاه در كشور ايران يا هر مملكت اسلامي ديگري افراد بدون ترس از جان و مالشان حق ابراز عقايد كفرآميز خود را داشتند -كه اكنون سده‌هاي پياپي ميگذرد و چنين چيزي رخ‌نداده‌است- سخنان آقاي صمدي محقق‌خواهندبود. درحاليكه ايشان با خواندن يك مقاله‌ي ناچيز بيتاب ميشوند، سخن از مدارا و دگرنوازي گفتن كمي بيراهه است.

 

ه5- و اما جناب صمدي انتظاردارند كه همواره با تفسير همكيشانشان از حافظ و خيام بعنوان تفسير رسمي روبرو شوند كه در آنها همه‌ي معاني از روي حلال و حرام تعيين‌شده از سوي پيامبر تعبير ميشوند و ايشان نيز با آوردن دو مثال قال قضيه را كنده و حجت را بر همه‌ي حافظ‌شناسان تمام‌كرده‌اند.

نخست غزل كاملِ بيت مورد اشاره‌ي خويش را در اينجا مي‌آورم تا براي جناب صمدي مبرهن‌گردد كه بنده هم ميتوانم بي‌نياز از افاضاتِ رباني همانندان ايشان، نظم حافظ را با تفسيري دهري به نثر درآورم و باشد كه ايشان متوجه‌شوند كه اين تفاسير بسيار ملموس‌تر و گيراتر از تفاسير خشك، دلمرده و طبيعت‌ستيز حضرات ميباشد كه ميخواهند به ضرب دگنك عوام را به هر بهانه‌اي به صلابه‌ي دين بكشند:

 

دروغ وعده و قتال وضع و رنگ‌آميز

دلم رميده‌ي لولي‌وشيست شورانگيز

هزار جامه‌ي تقوي و خرقه‌ي پرهيز

فداي پيرهن چاك ماهرويان باد

كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز

خيال خال تو با خود به خاك خواهم‌برد

بخواه جامي و گلاب به خاك آدم ريز

فرشته، عشق نداند كه چيست اي ساقي

به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز!

پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر

كه جز ولاي توام نيست هيچ دست‌آويز

فقير و خسته به درگاهت آمدم، رحمي

كه در مقام رضا باش و ز قضا مگريز

بيا كه هاتف ميخانه دوش با من گفت

تو خود حجاب خودي حافظ، از ميان برخيز

ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست

حافظ دل در گرو عشق نازك‌اندامي فتانه (چه تشبيه نمكيني ميتواند باشد براي خداوند!) دارد كه مدام وي را با وعده‌هاي دروغ  و نيرنگ‌بازيهايش ميفريبد.

حافظ هزاربار عُجب و رياي خانقاهيان و زاهدان را براي پيراهن چاك‌شده و نيم‌پوشيده‌ي اين گلرخان سمن‌بر (توجه‌كنيد كه اينان ماهرويانند و نه يك ماهرو كه تعبير و حمل بر خداوند يكتا شود) فنا ميكند...

و حتي حاضر است كه تنها ارمغانش در گور پنداره‌ي خال آن ماهرو باشد تا كه خاكش همچون عنبر و مشك عطرآگين گردد.

حافظ خطاب به ساقي درددل ميكند كه فرشتگان از عشق آدميان بيخبرند، پس از وي ميخواهد كه جامي در دست گيرد و در گل وجودش گلاب (آيا كسي گلاب را بتنهايي مينوشد يا آب انگور را؟) بريزد تا از گرمي مي، وجودش با عشق آن ماهرخ شعله‌ور گردد.

حافظ از اين نيز فراتر ميرود و از همان ساقي ميخواهد كه پس از مرگ بر كفنش همان پياله‌ي مي‌آلوده را ببندد تا [اگر] روز رستاخيز برانگيخته شد ترسِ روايت‌شده در اين روز را با مي زايل كند.

اكنون حافظ به همين نازك‌اندام ميگويد كه بيچاره و ناتوان است (اين گونه لابه‌سازي اتفاقا در نزد ماهرويان پذيرفته‌تر است تا به درگاه خداوندِ عبوسِ اديان ابراهيمي) و از او طلب عطوفت ميكند چراكه جز نزديكي [و شايد همآغوشي] با اين عزيز بهانه‌اي نيز ندارد.

حافظ از كسي نقل قول ميكند كه ديشب در ميخانه آوازداده كه چه بهتر كه در مقام رضا باشد و از جبر زمانه نگريزد. بعبارتي هرچه پيش آيد خوش آيد!

و باز حافظ از خود گلايه ميكند كه در راه رسيدن به آن زيباروي چيزي مانعش نيست مگر افكار و ويژگيهاي فردي خودش كه بايد آنها را از ميان بردارد تا به ديدار آن عزيز نائل‌شود.

اما مثال ديگر آقاي صمدي:

اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

حافظ در شراب پياله‌اش، حال از روي مستي يا در عالم واقع، انعكاس اندام سيم‌تني كه همانا يار و همدمش است مي‌بيند كه به رغم همه‌ي دين‌ورزان تنگ‌نظر كه از خوشي و مستي ميگساران دهري بيخبرند، اين انعكاس صرفا يك پديده‌ي فيزيكي يا عصب‌شناختي‌است نه آنچه با جادوي جام‌ِجم يا معجزات پيامبران سروكار دارد.

سرانجام ذكر چند نكته ضروريست:

1-      همه‌ي آنچه به نثر آمد درباره‌ي روابط انسانها و كلا هر دلباخته‌اي با مرادش - كه اگر توجه‌شود در اشعار حافظ گاه وي جنس موافق و گاه جنس مخالف است – صدق ميكند و لزوما نيازي نيست كه اينها عشق يك فرد ماليخوليايي به معبودي خيالي باشد.

2-      اينجانب از آقاي صمدي خواهشنمدم كه نوشيدن شراب را به گناه تعبير نكنند و اعتقادات خودشان را به همگان بسط ندهند، چه همانقدر كه از نظر ايشان حرام دانستن گوشت جانوران توسط هندوان بيراه است، از نظر پنج‌ششم جمعيت جهان نيز تحريم شرب خمر امري بي‌محتوي‌است كه حافظ خود ميگويد:

گفت: ببخشند گنه، مي بنوش!

هاتفي از گوشه‌ي ميخانه دوش

3-      و اما شما جناب صمدي، هر غزلي از حافظ را كه يافتيد و در آن گوشه‌چشمي از عشق زميني ديديد، از آن دست بشوييد. چراكه عشق زميني قطعا در مجموعه‌ي اعتقادي جنابعالي باطل‌كننده‌ي عشق‌الهي است مگر آنكه بدانيم كه حافظ به آئيني معتقد است كه در آن اين هردو با هم ميگنجند – و پرواضح است كه پاسخ ما هم در همينجاست – كه حافظ به خدايي عشق ميورزد كه از فهم فرهنگ كم‌بهره‌ي اسلامي بسيار فراتر است و آن خدا و آن آئين، قطعا سوگلي و مقبول شما و هم‌مسلكان شما نيست درحاليكه اينجانب با هيچكدام از دو تعبير پيش‌گفته سرِ ناسازگاري ندارم.

 

درپايان از آقاي صمدي كه در انتهاي هربند پاسخنامه‌شان اين حقير را نسبت به ناداني خويش آگاه فرموده‌اند، بسيار سپاسگزاري مينمايد. باشد كه با دانش بيشتر در خدمت و محضر گرم شما دوست عزيز آماده‌باشم.

ارادتمند

بهروز رادمنش

دي 1382

1-    بياد داشته‌باشيم كه مؤمنين عزيز شيوع و درمان بسياري از بيماريهاي عفوني همچون وبا و جذام را در گذشته منوط به مشيت الهي ميدانستند و در خرافات اسلامي همچون ديگر اديان، عزائم و تعاويذ گوناگوني ازجهت حفظ دربرابر اين بيماريها تعبيه مي‌نمودند كه امروزه جاي بسي تأمل‌دارد، چراكه نفوذ و كاربرد آيات قرآني در اين طلسمات چشمگير است و امروزه البته هستند دگرفريباني - كه بسياري نيز اروپايي و آمريكايي هستند - كه با قائل‌شدن نقشهاي متافيزيكي موهوم براي اذكار و ادعيه كه فراي تأثير رواني و فيزيولوژيك آنها هستند، مردم عامي را به ورطه‌ي مطالب خيالي دانش‌نما (pseudoscience) درميغلتانند.

2-    طرفه آنكه اين جانداران نه زبان و ادبيات عرب را خواهند‌دانست و نه بي زيروروكردن دوردست‌ترين وقايع تاريخ تمدن خود از دستاورد روان‌پريشانه‌اي بنام دين چيزي بيادمي‌آورند كه بخواهند مقدم مسلمين عزيز را از جهت پيوندشان با آ‏فريدگاري بنام الله گرامي بدارند!

3-       لابد هركجا كه قرآن همچون تورات نارل‌گرديده، تورات در آنجا تحريف‌نشده و هرجا كه سازي ديگر كوك‌نموده، آن بخش از تورات تحريف‌شده‌است.

4-       و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون

يهوديان گفتند: عزير فرزند خداست و ترسايان گفتند: مسيح فرزند خداست، اين سخنان كه اينها ميگويند، خود را به كافران مشركِ پيشين نزديك ميكنند، خدا بكشدشان!!!  چرا به خدا دروغ مي‌بندند؟

5-       آقاي صمدي بايد نخست حرف ابجد ”ه“ را بكارمبيردند و سپس حرف ”و“ را و دراينجا بنده به سياق مقاله‌شان همان اشتباه كوچك را تكرارميكنم.

6-    در آيه‌ي 29 سوره‌ي توبه نامسلمانان بخت‌برگشته حتي بخاطر رعايت‌ننمودن حلال و حرام پيامبر اسلام به چنان جزاي سختي كه كشته‌شدن و جزيه‌دادن است، از سوي الله محكوم ميشوند