با درود،
مقالهاي داشتيم احساسي و كمي منطقي از خانم نادره افشاري در
”نگاهي به سورهي زنان“ يا همان سورهي نساء و
مقالهي ديگري داشتيم درجواب آن از خانم مريم بروجردي كه
تلاش داشت احساس جريحهدارشدهي ناشي از زيرسؤالرفتن احكام و گفتههاي پيامبر را
در پشت روبندهي منطق پنهانسازد. پيش از همه آنكه بنده نه پژوهشگرم و نه در زمينهي
تاريخ و ادبيات عرب پيراهني نيمداركردهام و نه تابحال در رد يا اثبات حقانيت
اسلام و ساير اديان آسماني كتاب و رسالهاي ويراستهام. اما پاسخ خانم بروجردي
داراي نقاط ضعف مشخصي بود كه كمابيش همهي كسانيكه از موضع جانبداري از دين درميآيند،
بدان دچارند:
1-
اينان هرجا كه درمانند قائل به تفسير و تأويل و استنباط ميشوند، چه بسا حرف و حديث
و آيهاي مييابند كه سخني را روراست بيانميدارد و چون نكتهاي برخلاف معتقدات
ازپيشساختهي خود درآن ميبينند، گمانميكنند ميتوانند از چنبرهي شك و گمان
ايجادشده با تفسير و شأننزول بگريزند. ناآگاه از اينكه كار غامض ميشود ولي مشكل
حلنميگردد. شايد مقولهي شأننزول يكي از پاشنههاي آشيل قرآن باشد، زيرا كتابي
كه مدعيست كه هر تروخشكي درآن موجودميباشد و براي همهي اعصار گفتهشده، خود
دراينباره ناگهان شما را درحين قرائت به دوران گذشته پرتابميكند و اموري را درآن
مييابيد كه ابداً آنان را با زندگي امروزه روز انسان كاري نيست مگر آنكه دورباطل
تأويل و تفسير را مجددا طيكنيد كه جز گرداندن لقمه بدوردهان معني نميشود. آخر مگر
خداي دانا طراح چيستان و لغز است كه به دگنكِ رمل و اسطرلاب از ميان سخنانش موارد
پنهاني استخراج نماييم يا درهر سخنش هفت بطن باشد كه در ميان آن هفت بطن نيز،
دگرباره هفت بطن ديگر چپاندهشدهباشند؟!!
2-
اتفاقا درميان هردومقاله صحبت از سورهي توبه شد. دراين سوره آيهي 30 ام بسيار جالب است، توجه بفرماييد:
و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله
ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون
يهوديان گفتند: عزير فرزند خداست و ترسايان گفتند: مسيح فرزند
خداست، اين سخنان كه اينها ميگويند، خود را به كافران مشركِ پيشين نزديك ميكنند، خدا
بكشدشان!!! چرا به خدا دروغ ميبندند؟
نخست آنكه يهوديان كسي را بجاي پسر يهوه نگرفتهاند و تازه
عزير را اگر همان عِزِر يا عِزرا درنظرآوريم - كه كتابي در عهدعتيق به نام اوست -
وي نيز هرگز چنين ادعايينكردهاست و اگر كسي بايد كه نامزد پسر يهوه باشد، او
همانا داوود پيامبر-شاه بنياسرائيل است كه خود را پسر و چوپان يهوه ميداند (وي در
مزامير خود را چنين مينامد) ولي يهوديان او را بازهم براستي پسر يهوه نميدانند.
اما اينكه خدا كه خود گوينده و نازلكنندهي قرآن است، ناگهان به سوم شخص خود امر
به كشتن ميكند، ديگر ازآن نكات بسيار كنكوري قضيهاست! گويا اين نكتهي باريكتر از
مو از زيردست هيأت جمعآوري قرآن در زمان عمر سرخورده و بدست ما رسيدهاست. زيرا
براساس قانون سخت و محكم وحي الهي، پيامبر يا صحابه حق ندارند به ميل خود حتي حرفي
به قرآن بيفزايند يا از آن بكاهند و درضمن قرآن خود تضمين نموده كه از تحريف
درامانماند.
3-
خانم بروجردي در پاسخنامهشان به مقالهي خانم افشاري، ايشان را از دايرهي محققين
خارج دانسته و نيز وي را به ادبيات عرب ناآشنا توصيفنمودهاند. بسيارخوب! ولي چرا
از ترجمه و تجزيهي ادبي جملهي آيهي 15 سورهي نساء طفره رفتهاند؟ مگر شما تسلط
كافي نداريد؟ اين گوي و اين ميدان:
فاستشهدوا عليهن اربعة منكم
كار پيچيدهشد! بندهي بيسواد آنرا چنين ترجمه ميكنم:
پس چهارتن از شما (جمع مردان، نگفته مِنكُنَّ كه بشود جمعِ شما زنان يا تصريحنشده
كه چندنفر مرد و چندنفر زن) عليهشان (جمع زنان) شهادتدهيد. البته خانم بروجردي
كه به ادبيات عرب واقفند ميدانند كه چرا عدد چهار، مونث بكار رفتهاست. اگر حتي
بگوييم كه به احترام جمع مردان(!)، ضمير براي گروهي از زنان شاهد، مذكر بكار رفتهاست
هم مشكل حل نميگردد. با نگاهي سرسري به احكام اسلامي درمييابيم كه شهادت دوزن
برابر شهادت يكمرد بحساب ميايد. اكنون آقاي ”عبدالحميد آيتي“ چه استنباط
ميفرمايند، خود برميگردد به موضوع بحث شمارهي يك اينجانب!
معمولا كسانيكه سخت پايبند ايمان خود هستند حاضرند
هركس ديگري را به هرقيمتي تخطئهكنند و هراصل علوم تجربي را نيز مزخرف بينگارند و
بگويند كه در كتاب آسماني ما قبلا چنين و چنان اصل علمي را خدا فروفرستاده، ولي
بخودشان و عقايدشان كه از كودكي بدانان تحميل شدهاست، درنگي شك نورزند. اينان را
ميتوان يا خودفريب انگاشت يا دگرفريب. درمورد نخست هوش سرشار آنانرا به سود فراوان
ناشي از دكانداري دين هدايت ميكند كه اين مورد دربارهي حضرات آيات و حججاسلام به
زيبايي صدقميكند و درمورد دوم قانون ماند و سكون و نيز كاهلي ذهني مانع از آن است
كه شخص شيرازهي ذهني گذشته را درهمبريزد و چيزي ازنو بناكند. اينگونه افراد
مايلند ديگران برايشان فكركنند تا خودشان دچار سردرد نشوند!
4-
افراد مؤمن، نقد ديني و شك را نيز بحساب اهانت و ناسزا ميگذارند و چون ميثاق
خداوند را در كيفر و عذاب شكاكان و منافقين و مشركين و كفار بيتخلف ميپندارند،
حال آنكه همهي اين كيفرها با برونآمدن دست خدا از آستين قدارهبندان مؤمن انجامگرفتهاست،
خود را موظف ميبينند كه از شالودهي فكري كه عمري با آن زيستهاند دفاع نمايند،
مبادا كه در وعدهي خداوند تخلفي واقعگردد و كار جهان يكسر واژگونهشود. درحاليكه
ابدا اينگونه افراد درنظر نميگيرند كه بيخدايان و بيدينان نيز حق زندگي و انتخاب
سرنوشت دارند و اجباريندارند كه همهي عمر در گوشهاي افكارشان را پنهاننموده و
به ساز مؤمنان عزيز برقصند! مبادا كه به يك ميليارد مسلماني كه بگفتهي خدايشان
”اكثرهم لايعلمون“ هستند و بيشترشان هم نميدانند چرا مسلمان هستند، بربخورد!
5-
تفسير و تأويل الهي و عرفاني از اشعار حافظ نيز – كه همواره چنين جنبهاي در آنها
نميتوان يافت – را شايد بتوان به همان مورد شمارهي يك حوالهداد. راستي حافظ
ميگويد:
|
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز! |
پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر
|
من نميدانم دربرابر اين پوزخند آشكار حافظ دربرابر
فرجامشناسي همهي اديان از زرتشت تا اسلام چه موضعي بايدگرفت. از عجايب اشعار
حافظ اينست كه آن بادهي ميگون كه حافظ همهگاهان آنرا مينوشد چرا خواص داروشناختي
الكل را همراه دارد؟ مگر اين مي عشق و شور الهي نيست كه در جان وي رخنهكرده؟ و
اين سؤال فلسفي پيش ميآيد كه از ابتدا مرغ بود يا تخممرغ؟ آيا خدا نخست عشق خود
را آفريد و سپس مخمرهاي شراب را آفريد و علائم مستي مي را همچون عشق خود قرارداد
يا بعدا انسان به كشف شباهت ايندو نايل گرديد؟!! كاش وُلتر زنده بود و به بنده
پاسخي درخور ميداد!
با سپاس
بهروز رادمنش