اگر خدا هست و اکثرا به قادر مطلق بودنش باور داريم، پس چرا چپ و راست سرش کلاه ميگذاريم؟

 

دکتر گلمراد مرادی ـ هايدلبرگ 28 ماه مه 2002

 

اين مطلب را برای کسانی مينويسم که قلب و وجدان پاکی دارند و اغلب از بخشی از حق و حقوق خويش در جامعه نيز ميگذرند، که مبادا ناخود آگاه مرتکب خطائی شده و مورد خشم خداوند (نه ترس از عذاب وجدان) و جزای روز قيامت، يعنی سوختن به آتش دوزخ، قرار گيرند. به اميد روزی که در افکار انسانها، وحشت از عذاب وجدان بر ترس از خدای ناديده غالب آيد و در اين دوزخ برای هميشه گچ گرفته شود و دروازه خلد برين را، بر گرد همين زمين، به روی نوع بشر بگشايند، اجازه دهيد مطلب را با بيتی از متفکر، فيلسوف و شاعر نامدار ايران، عمر خيام نيشابوری بيارايم:

اســرار ازل را نه تو دانی و نه من                   وين حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو                  چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من

شکاکان و تيز بينان ميگويند خدائی که به آن اندازه ناتوانست و فقط به ظاهر سازی بندگان زرنگش دل خوش کرده و به حقِ حقدار هم رسيدگی نميکند، پس قابل پرستش نميتواند باشد. از اين رو و بنا به چنين منطقی، شک و ترديد در وجود خدای ناديده برای بسياری از انسانها قابل فهم است و چه بسا به همين دليل، با وجود تبليغ دائم در رابطه با عادل و مهربان بودن اين خدا، کمترين شانسی باقی مانده که با توجيه گری بتوان موجوديت او را به شکاکان و رآليستها يا واقع گرايان قبولاند. زيرا در طول تاريخ پيدايش مذاهب، به آن اندازه بی عدالتی در جهان رخ داده است و هنوز هم ادامه دارد که شک و ترديد و بی اعتمادی مخلوق از خالق به اوج خود رسيده است و اين خدای عادل هم هيچ نشانه ای از عدل خود را به نمايش نگذاشته و نميگذارد که به عنوان سلاحی در مقابل شکاکان به کار برد. در عوض زاهدان خودنماي فقط با وعده و وعيد قيد شده در کتب مقدس سر مردم را گرم نموده اند. پس هر کسی به راه خويش ميرود. بی مورد نبوده که خيام فيلسوف و شاعر گفته است:

قومی متفکرند در مکتـب و دين                           جمعـی متحيـرند در شـک و يـقيــن

ناگاه مناده ای بر آمــد ز کمين                           کای بيخبران راه نه آنست و نه اين

خوب اگر واقع بينی را پيشه کنيم، احتمالا به اين نتيجه خواهيم رسيد که چه بسا فلسفه "راه نه آن است و نه اين"، شک و ترديد در موجوديت خدای ناکرده، حتی افکار اکثر مومنان و معتقدان را مشغول داشته و بدين ترتيب آنان نيز اصول دين و مذهب خود را کمتر رعايت ميکنند. اکنون پرسيده ميشود، کيانند اين مومنان که گاهی به خاطر دفاع از خداوند و ائمه اطهارش با تعصب خاصی دگر نوع بشر را محکوم به مرگ ميدانند. به نظر من اين به اصطلاح مومنان، که اغلب ابزار نفوذ و قدرت را نيز در دست دارند، دو گروه هستند، نخست گروهی که باورشان به خداوند در همان مرحله شک و ترديد همراه با نيمه ترسی از آتش جهنم و وعده ورود به خلد برين، باقی ميماند. اينان نه ميتوانند در رد خدا قدمی فراتر نهند و نه قادرند از زندگی دنيوی و امکانات فراهم شده چشم پوشی کنند. پس در کنار نماز و دعا و اطاعت از خداوند قادر مطلق، دست به جمع آوری ثروت از طريق کسب و معاملات "حلال" هم ميزنند و با ناديده گرفتن برخی از قوانين الهی، تا جائی که از ديدگان ديگران محفوظ باشد، مرتکب اعمال غير اخلاقی نيز ميشوند. دوم گروهی که ترديدشان به يقين پيوسته و از بنياد به افسانه ای بودن خالق و کتب مقدسش پی برده اند، ولی به دليل موقعيت و مقامشان در جامعه، قادر به رها کردن مذهب خويش که با آن بزرگ شده اند و ده ها سال تبليغش را کرده اند، نيستند. متاسفانه اين گروه، آگاهانه و با زير پا گذاشتن همه چيز، از ناآگاهی مردم حداکثر سوء استفاده را کرده و فقط به خاطر حفظ مقام و موقعيت خويش، به خود فريبی و عوامفريبی ادامه ميدهند. شايد اين مسئله هم برای بعضی ها قابل فهم باشد! زيرا اگر خود ما از همان آغاز، بدان شيوه تربيت شده بوديم، که مجبور به سوء استفاده شويم، چه بسا امروز همين کار را نيز ميکرديم. يعنی در مسيری که قدم نهاده بوديم، ديگر راه برگشتی را برای خود نميديديم، بلکه تا حد امکان به عوام فريبی رايج هم دامن ميزديم، يعنی مجبور بوديم افسانه را آن قدر تکرار کنيم که تبديل به بخشی از باور خود ما بشود. عاقبت چون به آن واقف ميشديم که به مردم دروغ ميگوئيم، پس آن چه را که به ديگران موعظه ميکرديم، خود از رعايتش سر باز ميزديم و دور از چشم مردم پا روی تمام نظم و قوانين مذهبی و اجتماعی و حتی شرافت و وجدان هم ميگذارديم. در اين رابطه نمونه های فراوانی در زندگی روزمره ميتوان مثال آورد که به همه آنها پرداختن، بی شک مثنوی هفتاد من خواهد شد. لذا در اينجا به بيان يک نمونه بسيار کوچک و به ظاهر کم اهميت، از سوء استفاده و به هيچ گرفتن دين و مذهب در مقابل منافع فردی، بسنده ميشود:

روزی در قطار از فرانکفورت آلمان، عازم بروکسل پايتخت بلژيک بودم. من در يک مجتمع چهار صندلی که يک ميز در وسط داشت، تنها، در کنار پنجره نشسته بودم و ميخواستم خود را برای يک بحث دو ساعته تلويزيونی در رابطه با انتخاب مجدد جمهوري اسلامی ايران، خاتمی با رای 22 ميليونش، آماده کنم. به هر حال مشغول رديف کردن يادداشت هايم شدم. در رديف مقابل، سمت چپ من، در مجتمع چهار صندلی ديگر، دو نفر با ريش و پشم، يکی گويا عرب بود، بدون کراوات و ديگری هندی و يا پاکستانی بود با کراوات، يکی تکيه به صندلی و ديگری تکيه به ميز روبه روی هم نشسته بودند. آن طور که از قيافه آنها خوانده ميشد، هر دو سنی بين چهل پنجاه سال داشتند و از بازرگانان نو پا و مذهبی به نظر ميرسيدند. محتوای صحبت هايشان که به انگليسی با هم حرف ميزدند در حول و حوش اجناس خارجی وارداتی از قبيل تلويزيون و کامپيوتر و تلفن دستی و ديگر وسايل الکترونيک بود. گاهی تن صدا را همراه با قسم "بای گاد" (به خدا) به قدری بلند بالا ميبردند که چهار رديف آن طرف تر هم شنيده ميشد و گاهی هم به قدری آهسته و نرم حرف ميزدند، من که در فاصله يک متری آنها نشسته بودم به سختی قادر به شنيدن حرف هايشان ميشدم. به هر حال چون روز يک شنبه صبح بود، مسافران و مردم زيادی هم در قطار نبودند. اين دو تاجر متدين نيز با آب و تاب از تجارت های محلی و شهری و معاملات بين المللی سودآور، سخن ميراندند و از درآمد حلال و کلانی که نصيب آنان ميشد حرف ميزدند و برای هر سودی که از فروش کامپيوتر و تلويزيون و بويژه تلفن دستی به دست آورده بودند که برای شنونده ثالثی غير عادی هم جلوه ميکرد، با چاشنی کردن يک آيه از کلام خدا آن را حلال به حساب می آوردند و بدين وسيله خود را نيز ارضاء مينمودند.

البته هنگامی که بحث بر سر سودهای کلان بود، و اين كه از چه طريق کسب ميشد، ولوم صدا را کم ميکردند. در هر صورت من به خيال اين که در قطار خود را برای بحث ذکر شده تلويزيونی آماده ميکنم تا با استدلال روشنتري بتوانم نظرم را مبنی بر اين که خاتمی هم با وصف ژست های دمکرات مآبانه اش يک حلقه از زنجيره دراز روحانيت است ـ که ولايت فقيه در راس آنان قرار دارد ـ بيان كنم، با گوش فرا دادن به حرف های اين دو مرد بازرگان و متدين ديگر نشد، که در قطار کاری انجام دهم، لذا آن را گذاشتم برای چهار ساعتی که پيش از آغاز برنامه تلويزيونی فرصت داشتم. پس حواسم را متمرکز کردم که چيزهای نوی از متدين بودن و در عين حال، کار بازرگانی به سبک اروپائی انجام دادن را ياد بگيرم. چيزی که در واقع دستگيرم شد، آشنائی با دو نمونه کلاسيک از متدينان تحصيل کرده بود که با وصف اطلاع دقيق از محتوای کتاب مقدس و آسمانی، راه کلاه سر هموطنان خود گذاشتن را با تکيه بر آيات آن، با زرنگی خاصی ياد گرفته بودند و برای ارتکاب به هر عمل نادرست خويش، به احتمال زياد و آن طور که معلوم بود، راه توجيه گری ويژه ای می يافتند که برای مردم عادی و کم اطلاع از محتوای کتب مقدس و قوانين بغرنج اجتماعی ميتوانست قابل قبول باشد. اينان حتما برای گناهان چندی هم که در اروپا مرتکب ميشدند، مثلا به پر و پاچه و سينه دختران مو بور مهماندار قطار خيره شدن و غيره را، چو اينان از کافرانند، نه حرام بلکه غنيمت ميدانستند و  سودهای بيش از حد را هم معامله آزاد و دلبخواه به حساب مي آوردند.

به هر حال اگر واقعا پرستش خدا و کتب مقدسش هم از طرف آنان با اعتقاد کامل بود و باور هم به بهشت و دوزخ ميداشتند پس با اين توصيف و بنا به اعمال و رفتار آنها در مقايسه با شرايطی که در همان کتب مقدس مورد قبول برای ورود به بهشت آمده است، گمان نميکنم که اين حضرات و نظيرشان حتی از دور هم رنگ در بهشت را به چشم ببينند. مگر آن که آنان با اطمينان خاطر و با مشاهده اعمال روحانيون صاحب قدرت سياسی و حاکم، برايشان مسجل شده که بهشت و دوزخی، (بنا به اين بيت، خيام که گفت دوزخی خواهد بود؟ که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟) در کار نيست و متدين بودن فقط برای جلب اعتماد توده های عامی و مصرف کننده است. اين دو، نمونه ای از هزارها انسان عادی در زندگی است که روزانه با آنها سر و کار داريم و هر کدام از ما روزی نيست که با اين چنين آدم هائی برخورد نداشته باشيم. خوب، اما واقعيت امر چيست؟

حدود بيش از 2650 سال است که ما خودمان را با خدائی سرگرم کرده و ميپرستيم که هرگز پدران ما او را نديده اند و ما هم تاکنون نديده و کماکان آيندگان ما هم نخواهند ديد. ولی در زير سايه اين خدای ناديده و بزرگوار و بخشنده، دست به انواع و اقسام کلاه برداری ها، نيرنگ ها و حتی جنايت های غير قابل بخشش ميزنيم و ميکوشيم به نام او هر گناه کبيره خود را نيز بدين گونه توجيه کنيم که به اصطلاح انسان جايزالخطاست و ما نيز فقط يک انسانيم! اکنون اگر اين انسان جايزالخطا فقط يک بار در زندگی مرتکب لغزش ميشد، شايد قابل پذيرش ميبود، اما اين اعمال به طور عادت تکرار ميگردد و هر بار با توجيه گری، سر خدای ناديده کلاه نمدی گشادی گذاشته ميشود.

من متاسفانه در همان سنين 12 و 13 سالگی به دليل کمبود ويتامين و نداشتن تغذيه درست و حسابی جثه بسيار مريض و ضعيفی داشتم و اغلب مورد ضرب و شتم هم سن و سالان پر انرژی خود قرار ميگرفتم و هر چه هم از خدای ناديده و عادل و بخشنده و مهربان که گويا مو را از ماست جدا کرده و حق ضعفا را ميستاند، کمک ميطلبيدم، گوشش بدهکار نبود و به داد من هم نميرسيد. پس ريشه شک و ترديد به وجود خدای ناديده و حامی بی آزاران، در من، از همان دوران نوجوانی پيدا شد.

من نه اين که حتی آزارم به موری هم نميرسيد، بلکه اگر، من باب مثال از کنار باغی نيز ميگذشتم، با وصف اين که دلم مثلا برای يک ليمو شيرين که در شهر ما باغ ليمو فراوانی وجود داشت، لک زده بود، ليمويی را از آن باغ نميکندم، زيرا اين عمل بدون اجازه باغبان دزدی به حساب می آمد. به علاوه قادر هم نبودم به کسی ظلمی بکنم و يا مال کسی را بخورم، با اين وصف اغلب به دليل ضعيف بودن، حقم خورده ميشد و خود تحت ظلم قرار ميگرفتم و عدالتی از اين خدای ناديده نميديدم وکمکی هم به من نميکرد. در واقع من جز جثه ناتوان و نيمه گرسنه، هيچ گناه ديگری نداشتم. بنابر اين هر گاه که بدون دليل، ظلم و زوری به من ميکردند، شک و ترديد به وجود اين خدا در من تقويت ميشد. بعدها که پا به سن بلوغ گذاشتم و وارد جامعه وسيع تری از آن محيط کوچک شدم، دروغگوئی و پارتی بازی انسان های به ظاهر با تقوا و متدين و آگاه به امور دينی را ميديدم که برای رسيدن به هدف خاصی قسم دروغ به خدا و کتب مقدسش ياد کردن جزئی از برنامه کار و زندگی اين آدم ها بود و هيچ کسی هم قادر نبود از اين با تقوايان و با دينان بازخواستی کند، زيرا برای مردم عادی قابل باور نبود و هنوز هم نيست که شخصيتی متدين و مومن و روحانی دروغ بگويد و پارتی بازی کند. در نهايت دروغ يا راست اعمال او را رجوع ميدادند به آن خدای ناديده که مو را از ماست جدا ميکند و ميگويند او تقاص خواهد گرفت! جالب است که اين با تقواها و روحانيون خود تاکيدا روزی چندين بار در ملا عام، مردم را امر به معروف و نهی از منکر ميکردند اما به طور معلوم خود به آن باوری نداشتند. درطول تاريخ، ما فيلسوفان نامدار و با شهامت زيادی داشتيم که در مقابله با زاهدان ريا کار به شيوه های گوناگون واکنش نشان داده اند و هر کدام به سبک خود اين ريا و زهد فروشی را کنايه وار رو نموده اند و غير مستقيم يادآوری کرده اند که دکان شان را ببندند. از جمله آنها:

شيخی به زنــی فــاحشه گـــفتـــا: مــــستـــی                     هــــر لـــحـظه بـــدام دگــــری پـــا بستی

گفتا، شيخا، هــر آنــچه گـــوئـــی هــستـــم،                     آيـــا تـــو چنــانـکه مينمـــائـــی هـســـتــی؟

                                                                            عمر خيام نيشابوری

بــاده نــوشـی که درو، روی و ريائــی نبــود                     بهتر از زهد فروشی، که درو روی و رياست

زاهدان کاين جلوه در مهراب و منبر ميکنند                    چون به خلوت ميــروند آن کار ديگر ميکنند

                                                                               خواجه حافظ شيرازی

زاهــــد کـــه درم گـــرفــــت و ديـنــــــار                     زاهــــــد تــــر ازو کـســــی بــــدســــت آر

تيـــرک از در قـــاضـــی چــو بــاز آوردی                     ديـــانــــت از در دگــــر برون رود نــاچــار

                                                                             سعدی شيرازی

زهد با نيت پاک است، نه با جامـــه پاک                     ای بس آلـوده، که پاكـــــيزه ردائـــــی دارد

                                                                                 پروين اعتصامی

اکنون برای من اين پرسشی بسيار جدی است، در حاليکه امروزه با پيشرفت علم، انسان به خيلی از ناشناخته ها دست يافته و ضد و نقيض های فراوان در همه کتب مقدس بدون استثنا که تنها منابع خداشناسی برای انسان است،  ديده ميشوند و اين پيشرفت سريع علم، شيوه زندگی ديگری را به ما ارائه ميدهد و ما را با حقايقی نو آشنا ميکند، پس چرا ما انسان ها نميخواهيم از اين تعبيرهای افسانه مانند چندين هزار ساله دست برداريم؟! پاسخی که من برای خود دارم و خود را با آن قانع ميکنم، اين است که شايد متکی به اين خدای قادر مطلق بودن وسيله بسيار ساده و خوبی است برای توجيه گری کليه اعمال غير انسانی که انجام ميدهيم و يا اين که انسان ها به داشتن باور به وجود قادر مطلقی نيازمند بوده و هستند. حالا اگر کسی دليل قانع کننده تری در بود و نبود اين قادر مطلق بياورد که شک مرا به يقين تبديل کند، بنده را سپاسگزار خويش خواهد نمود.

به هر حال، چه خوب بود که ما انسان ها روزی به آن درجه از دانائی ميرسيديم که عاقبت وجدان خود را خدای حاکم بر کردار و گفتار و پندار خويش ميکرديم و اعمال نيک و بدی را که انجام ميداديم، نه به آرزوی ورود به بهشت يا حوريان و غلامانش و نه از ترس آتش دوزخ با گرز فولادين شيطان، بلکه هر قدمی را با رجوع به وجدان انسانی خود بر ميداشتيم و بنا به اين  مثل :"آن چه را که برای خويش نيک ميپنداری، به ديگران هم روا دار آن را"، رعايت ميکرديم. حالا امکان دارد اين نظريه رجوع دادن انسان ها به وجدان به جای خدای پرستی با مخالفت خيلی ها روبه رو شود و بگويند، وجدان که کاری از دستش ساخته نيست. گر خدائی نباشد، پس کيست به وجود آورنده و خالق مطلق اين کائنات؟ به ظاهر پرسش درست و به جائی است. خوب اکنون فرض کنيم اين کائنات به وسيله قدرت مافوقی که کتب مقدس او را خدا ناميده اند، خلق شده است. مگر نه ما اين خدای قادر و مطلق را از طريق همين کتب مقدس شناخته و ميشناسيم و آن طور که به ما گفته شده، آيات کتب مقدس هم کلام لاتغيير خداوند هستند؟ ولی امروزه به عين ديده ميشود و آن گونه هم که در پيش ذکر شد، مطالب افسانه وار زياد و غير قابل باور و تضاد گوئی هائی در اين کتب مقدس لاتغيير هستند و بايد همه آن را بپذيريم، پس همين پذيرش مطلق خود ما را با واقعيت زندگی در تضاد قرار ميدهد و اگر هم بخشی از آن را نپذيريم، قادر مطلق بودن و دانائی خدا بر همه امور را، زير علامت سئوال برده ايم! در هر صورت برای جلوگيری از اين سر در گمی تنها راه درست، جستجو کردن و تحقيق در حد توان است، زيرا کورکورانه دينی يا مکتبی را پذيرفتن فقط کلاه سر خود و خدا گذاشتن است.

پس به همه کسانی که علاقمندند و بويژه آنهائی که اعتقاد دارند، توصيه جدی ميشود قبل از قبول يا رد هر مذهب و مکتب، منبع اصلی آن مذهب يا مکتب را با دقت مطالعه کنند. زيرا شناسائی و اطلاع از محتوای همه کتب مقدس و غير مقدس يکی از شرايط لازم برای پذيرش يا رد آنهاست.

عاقلانه نيست در دنيای امروز با امکانات بسيار پيشرفته، هنوز از زمره آن درصد از افرادی باشيم که به مذهبی معتقدند ولی به ندرت از محتوای کتاب مقدس دين خود اطلاع دارند. چه بسا حتی برای يک بار هم شده، نکوشيده اند که نظری انتقادی به آن بيافکنند. و اگر هم مورد پرسش قرار گيرند، که چگونه به چيزی اعتقاد داری و از محتوای آن خود را بی اطلاع نگاه داشته ای، خيلی ساده پاسخ ميدهند اين همه دانشمندان به خدای ناديده اعتقاد داشته اند، پس حتما خدائی هست، اگر نبود، به عنوان مثال، بارنارد و انيشتين و حافظ و سعدی و ابن سينا و ديگران، خدا را نميپرستيدند! البته باز هم پاسخ ساده و منطقی به نظر ميرسد و چه بسا خيلی ها نيز به آن قانع ميشوند. ولی ميشود پرسيد، از کجا ميدانيم که آنها واقعا اعتقاد داشته اند؟ ما چون توی دل آنها نبوده ايم پس نميدانيم آيا اعتقاد داشته اند يا نه، لذا بايد پرسشگر را رجوع دهيم به واقعيت عينی و بگوئيم، اين از دو حالت خارج نيست: يا آنها کتب مقدس را خوانده اند و جو حاکم و خطرناک زمان خود را خوب درک ميکرده اند، پس اعتقادشان، مانند بسياری از سران مملکتی در دنيای کنونی مصلحتی بوده، و نميتوان به آن استناد کرد؛ و يا نخوانده اند و همين طور عادتا به پذيرش آن تن داده اند، آن هم كورکورانه پذيرفتن است، که جايز نيست. در هر دو حالت به دليل موقعيت اجتماعی جرات هم نکرده اند حقيقت را بگويند و از ترس جان هر آن چه ايجاب ميکرده، انجام داده اند. فراموش نکنيم که حافظ، سعدی، ابن سينا و ديگران از سرنوشت غم بار حسين بن منصور حلاج و يارانش، که حتی خدا را هم قبول داشتند ولی به دليل طرح انسان خدائی، با آن شيوه فجيع و رقت بار سنگسار و سوزانده شدند، کاملا آگاهی داشتند و ديوانه هم نبودند و انيشتين و برنارد و ديگران هم به دليل دوست داشتن زندگی، نميخواستند مانند کارل مارکس قرن نوزدهم که دين را افيون جامعه دانست و به همين دليل مورد تنفر صاحبان زر و زور قرار داشت و به خاطر فعاليت در راه روشنگری طبقه بی زر و بی زور، می بايستی ديگران مخارج زندگيش را تامين کنند، بزيند. از طرف ديگر آنها به دليل دانشمند بودن و به دليل کشفياتشان محبوب خلق ها بودند و اين محبوبيت، اگر آنان در ملا عام به بی دينی خود اعتراف ميکردند، ميتوانست به سادگی از بين برود.

يک پزشک هموطن که حدود چهل و پنج سال پيش به آلمان آمده بود و در ايالت بايرن تحصيلاتش را به پايان رسانده بود و از اولين ايرانی هائی بود که به تبعيت آلمان پذيرفته شد، چون دوستان و مراجعه کننده زيادی به مطبش از حزب سوسيال مسيحی داشت، از آن طريق با فرانس يوزف اشتراوس، سياستمدار معروف آلمانی از نزديک آشنا شده بود. اين آقای اشتراوس تا زمانی که زنده بود هر هفته يک شنبه ها به کليسا ميرفت و در ملا عام تا نيم قد جلو پاپ و کشيش ها و کاردينال ها خم ميشد. يک روز اين پزشک دوستم برايم تعريف کرد که اشتراوس به هيچ دين و مذهبی اعتقاد ندارد. او اين کار را ميکند، برای اين که نود درصد بايرنی هاي کليسا رو به حزب او رای ميدهند. او ميگفت حتی خودش هم در اين حزب فعال است زيرا اين حزب از منافع و حق پزشکان بهتر دفاع ميکند تا احزاب ديگر. در واقع خدای قادر و مطلق برای اشتراوس ها زر و زور بود.

البته دخالت در اين امر که انسان اعتقاد به چيزی داشته باشد يا نداشته باشد، مربوط به خود آن انسان است و نه کسی ديگر. يعنی هر انسانی حق دارد هر عقيده ای را بپذيرد و به هر کتاب مقدس يا نامقدسی که انتخاب ميکند، اعتقاد داشته باشد و پندار و رفتار و کردار اين نوع اشخاص تا زمانی برای همه محترم است که اعتقاد آنها در حد يک امر شخصی بماند ولی هنگامی که اين افراد "محترم" بکوشند اين اعتقاد و کتب مقدس خود را وسيله ای برای کلاهبرداری، زورگوئی و تحميل بر ديگران به کار گيرند، ديگر نميتوانند محترم بمانند و بايد عليه آنها برخاست و دست به روشنگری زد.

در پايان مايلم جمله ای را که گويا از آيت الله منتظری در آخرين ديدارش با آيت الله خمينی بوده و دهان به دهان شنيده شده و در بعضی از نشريات هم به آن اشاره گرديده، نقل به معنی کنم: "آخر آقا قربانت بروم، اين خلاف اسلام نيست؟ ما که طبق قوانين اسلامی کمونيستی را به پنج سال و نيم زندان محکوم کرده ايم و او شش سال تمام هم زندان کشيده، پس طبق چه قانونی دستور اعدامش داده شده؟" آقا در جواب گويا فرموده اند:"من ميدانستم بعد از من تو نميتوانی مملکت را اداره کنی." اين منطق کاملا سياسی از کسی ميتواند باشد که هيچ اعتقادی به خدا و پيغمبرش هم نداشته است. به هر حال و به قول شاعر بزرگ و نو پرداز ايران احمد شاملو:"من عدوی تو نيستم (ای ابله) من انکار تويم". پس ما هم دشمنی با کسی را نداريم و به مقدسات کسی هم توهين نميکنيم اگر آنها بر زندگی ما لطمه وارد نياورند و حق انکار را از ما نگيرند. زيرا ما حق داريم هر کسی را انکار کنيم.

آرزومندم روزی کليه انسان ها در جوامع بشری به آن درجه از شعور و منطق دست يابند، که سلمان رشدی های نوعی، ديگر حتی به دلايل بر حق هم محکوم و تهديد به مرگ نشوند و کسی هم از ترس تيغ متعصبان اجبارا خود را در زير نام های مستعار پنهان نکند! با اين وصف بايد پيرو مکتب خيام ماند و گفت:

نيکی و بدی که در نهاد بشر است       شادی و غمی که در قضا وقدر است

با چرح مکن حواله کاندر ره عقل        چرخ از تو هزار بار بيچـاره تـر است

               مهرداد مزدکی