نكته ايست بسيار مهم در اين مستطيل زير كه گفته
اند: (رجوع شود به همين
سايت، باهماد ايرانيان خردگرا)
"افراد
عامی مذهب را واقعی و حقيقت محض، خردمندان آنرا پوچ و خرافی و فرمانروايان آنرا
قابل استفاده و مفيد می دانند"
آرى
فرمانروايان كه اگرهم لازم بدانند و موقعيت ايجاب كند، خودرا ديندار نيز جلوه مى
دهند، در واقع هيچ وقعى به مذهب نمى گزارند، ولى آنرا سودمند مى بينند. زيرا وسيله
بسيار آسان و خوبى است براى در گرداب جهل نگهداشتن توده ها و مردم ساده لوح. همين
مسئله مرا بر آن داشت كه اين مطلب را بنگارم. درهرصورت، يك واقعيت محض در بطن نكات فوق نهفته و بيش از 26 قرن
است كه حاكميت اين چنين وضعى، نخبگان و انديشمندان و انسانهاى عدالتخواه و مخالفان
عوامفريبى را زجر كش كرده و مى كند. متآسفانه، مسئله ى مهمِ چه بايد كرد، بويژه
دراينمورد هنوز هم اكتول و بحث روز است و مكرر بايستى درباره اش قلم فرسائى شود.
بنظر من بايد به نحوى جلو زجركش
شدن را گرفت و كوشيد، اگرچه آسان نيست، مردم عامى يعنى پدران ومادران وحتا برخى
فرزندان وغيره را با واقعيت بيشتر و بيشترآشنا ساخت، و ديگر به گفته هاى افراطيونى
نظير"عبد خدا وكافرشكن" و "خاور وخورشيد مقنعه بند و امثال آنها
زياد ارج ننهاد و نيز با عوامفريبان و سواستفاده جويان كه مذهب و دين را دست آويزى
كرده اند جهت بهدف رسيدن خود، به مبارزه سخت ترپرداخت ويكبار براى هميشه با آنان
تصفيه حساب نمود.
در اينجا ما با دو قشر، حتا خطرناكتر از افراطيون و متعصبانِ
بخاطرخدا آدم كش، يعنى باصطلاح روشن فكران دينى و فرمانروايان دين مفيد دان، كه
هردو قشر را مى توان درجعبه عوامفريبان جاى داد، سر و كار داريم. نمونه حاميان اين
دو قشر نظير جوان محقق و"بى طرف" و "عبد خدا" و "غلام
على" وغيره دربحثهاى دراين سايت را بخوبى مىتوان ديد. جالب اينجا است كه مهره
هاى اصلى عوامفريبان، از ترس افشا شدن، اغلب خودرا دور ازبحث و معركه نگهميدارند و
وارد گود نمى شوند. اگر دقت شود، آنگونه كه در پاسخ همكار عزيزمان افشين زند به
فرشيد سلامتى آمده است: " اصولن هدف روشنفکران مذهبی (مشاطه گران دين) – از
شريعتی و ال احمد بگيريد تا بنی صدر ومطهری و سروش و رجوی- نوعی ماله کشی بر روی احکامی ست که ديگر
نمی توانند اعمال شوند". پس آنان و نظيرشان خوب مى دانند كه حتا ماله كشى هم
دردى دوا نمى كند، بنابراين بهتر مى دانند كه ازچنين بحثى دور بگيرند. من اخيرا
دريك بحث پال تاكى، پرسشى بسيار ساده در رابطه با تضاد گوئى ها در قرآن از رئيس
جمهور سابق انقلاب اسلامى، آقاى بنى صدر، كردم و از ايشان خواستم كه نظرشان را
علنا بيان كنند، ولى متآسفانه ايشان طفره رفتند و مصلحت ندانستند پاسخ گويند و مرا
حواله دادند به مقاله اى در لوموند در رابطه با دفاع از خدا!! اطمينان دارم كه ايشان به آن مطالب مطرح شده در
قرآن اعتقاد ندارند ولى چون بيان اين اعتقاد نداشتن درملا عام براى موقعيت سياسى
شان خطرناك است، بهتر است از آن طفره روند. اگر اين رفتار عوامفريبى نيست، پس
چيست. خود اين روشنفكران و فرمانروايان بخوبى ميدانند كه اكثر مردم تقليد كننده
هستند. من بارها بگوش خود شنيده ام: اگر دين و خدا افسانه است، پس چرا فلان و
بهمان به دين اعتقاد دارند؟! متآسفانه تا زمانى كه دگم و نا آگاهى بر زندگى اجتماعى
توده هاى پاك دل مردم حاكم است، اين مشاطه گرى وعوام فريبى نيز مى تواند دوام
داشته باشد. اينجاست كه من اين مذهبيون مصلحتى و كسانى كه دين را مفيد مى دانند،
از افراطيون متعصب و براى رضاى خدا آدم كش خطر ناكتر مى بينم. اگر چه اين عرايض
بنده در مقابل شمشير كشى و توهين افراطيون مذهبى به بى خدايان همانند قطره اى در
درياست، با اين وصف آرزو مندم بيان اين جملاتم حمل بر گستاخى و بى ادبى نباشد. من
واقعا با وصف درگيرى دائم عقل با احساس درخود، مبنى براين كه آيا درمقابل بى ادبى
و توهين بايد مقابله به مثل نمود؟ اغلب عقل برمن حكم مى كند كه عفت كلام را رعايت
كنم، و من مى كوشم تابع باشم و هرگز لگام را به دست احساسات نسپرم، اما گاهى كوتاه
آمدن و متانت دربرابر كسانى كه اين جملات توهين آميز (ببخشيد اين مزخرفات) را مى
نويسند:
بيش از حد صبر و تحمل لازم است.
البته نگارنده جملات فوق در يك نكته احتمالا هجو نگفته، بلكه ايشان از نظر فكرى
واقعا بايد " فقير" باشند كه اين همه هجو و ناسزا گفته اند. من ستايش مى
كنم همرزم و بزرگوارى مانند خانم پارميس سعدى را كه وقت صرف نموده و پاسخ به اين
"عبد خدا" و "كافرشكن" داده اند، اگرچه شايد پرسش كننده، اين
پاسخ را درك نكند، همانطوريكه با وصف خواندن مقاله " دين ارثى" است از
همين خانم پارميس سعدى كه حد اقل در دو پاراگراف از مقاله اش يعنى: زير آيه 14 سوره عمران: "لابد
ما زنان فقط به خشنودي خدا و ديدن درختان بايد اكتفا كنيم" و زير آيه
33 سوره نسا: "چرا بايد ما زنان مطيع بي چون و چراي مردان باشيم"
به زن بودن خود اشاره نموده اند،
هنوز هم ايشان متوجه نشده اند، ولى (ز) را با (ذ) نوشتن خوب ديده و با كنايه تذكر داده
اند. اگر بنده بد فهميده ام آقاى عبد خدا مرا تصحيح كنند و اگر درست فهميده ام پس
چرا ايشان تشخيص نداده اند كه طرف مقابلش زن هستند نه مرد! و يا نام نويسنده و
محقق، خانم نادره افشارى را "نادر افشارى" نگاشته اند، گويا ايشان فقط
مرد را صاحب قلم مى شناسند نه زن!! كمى دور از انصاف و ظلم به ديگران است اگر با
چنين افراد افراطى وقت صرف شود. به گمان من مرغ اين آقايان و خانمهايشان كه روبند
سياه مى بندند و برسرچهار راهها هم جنسان خودرا بدليل بد حجابى كتك مى زنند، يك پا
دارد وشايد نتوان اينها را وادارنمود كه مطالعه كنند و بپرسند نه فقط بپرستند.
البته بنده در طول زندگى شغليم با اين نوع انشاها و نويسندگانشان زياد سرو
كارداشته و دارم.
اگر اغراق نگويم وافراطيون به
توهين ندانند، اين نوع آدمها درهر سيستمى و زير پرچم هر مستبدى، مدافع سرسخت آنند،
يعنى هركس خر شود، آنان پالان و هركس در شود، آنان دالان. به ديگر سخن اينان نمى
خواهند از آنچه كه با كف لاى دهان از آن دفاع مى كنند، درباره اش چيزى بدانند. اگر
بدانند ديگر از آن دفاع نخواهند كرد. بهر حال مصلحت ايجاب مى كند اين طور عمل
نمايند. حتما داستان حاجى بخشى "پدر دو شهيد" بقلم يك خانم را كه خود
شاهد عينى درهر دو رژيم بوده، در سايت گويا خوانده ايد كه چگونه اين آقاى حاجى
بخشى و هزاران مانند او، در زمان رژيم شاه از مدافعان آن بودند و كمتربه مذهب توجه
مى نمودند تا حكومت و در زمان حال از مومنان دو آتشه و مدافعان اسلام ناب محمدى
هستند. بد نيست گوشه اى ازداستان ذبيح الله بخِشى براى اطلاع خوانندگان دراينجا
آورده شود: "سالهاي
54 يا 55 بود. من دختر كوچولوي6- 7ساله اي بودم كه به هر بهانه اي مي خواست
بازيگوشي كنه و خوشحال باشه و به مهموني بره اصلا براش مهم نبود اين مهموني و جشن
مربوط به كي و چي و با چه انگيزه اي و هدفي بر پا شده و چه نيتي بر ان مترتب است.
فقط فكر شلوغ بازي وول خوردن داخل جمعيت و خوردن نقل و نبات با همسالاش بود. يادش
بخير دوران پاك كودكي كه هر كسي حتي حاجي بخشي قصه ما هم حتما داشته است. القصه
همان سالها بود كه جشنهاي 28 مرداد و 4 آبان و24 اسفند در محله ما كه يك محله اي
در جنوب شهر تهران بود و كوي سازماني متعلق به راه اهن، بر پا مي شد. حاجي بخشي
قصه ما كه بعد ها مادرم برام گفت - چون ان سالها هم نمي دانستم و هم برام اهميتي
نداشت - راننده يكي از مديران طاغوتي (به قول اقايون انقلابي) راه اهن بود و در
محله ما خيلي فعال بود ولي در واقع انجا زندگي نمي كرد و به واسطه اين كه رآه آهني
بود و برادرش انجا زندگي مي كرد در انجا رفت و امد داشت. البته عمده حوزه فعاليتش
در زمينه هاي جشنهاي 2500 ساله و 28 مرداد و خلاصه هر چي مربوط به نظام شاهنشاهي ميشد
بود. البته بي انصافي است اگر نگويم كه براي امام حسين هم سينه ميزد. خلاصه در آن
جشنهاي شاهنشاهي خيابانهاي كوي سازماني را آب پاشي مي كرد، فرش به ديوار مي كوبيد،
گلدانها را به رديف مي چيد و صداي موسيقي را اينقدر بلند مي كرد كه مي شد از سر
وته محله بشنوي. شيريني و تنقلات هم به وفور پيدا مي شد و تصاويري از شاه ايران و
شعارهاي خدا شاه ميهن و جاويد شاه كه همه با همت حاجي از قبل تهيه شده بود به در
ديوار آويزان بود. ما آن موقع خوش بوديم حاجي هم خوش بود و راضي بود و افتخارش اين
بود كه اين مراسم را ترتيب داده است. با پيروزي انقلاب حاجي دچار تحولات عظيمي شد
و تبديل شد به يك فرد انقلابي دو آتشه. تمام فاميل از ريز و درشت شدند محجبه و
انقلابي و به لطف انقلاب اسلامي همه به راه راست هدايت شدند. تا اين جا قضيه هيچ
اشكالي نداشت. آدمها آزادند و هر كسي ممكنه دچار تحول بشود واين تحول هم درسال
1357در حاجي رخ داد. حاجي كه مردي مسن با محاسن سفيد بود دچار آن چنان تحولي شد كه
كساني كه ذبيح الله بخشي قبل از انقلاب را مي شناختند اوايل فكر مي كردند دجار
ضربه مغزي شده است. مرد پر جوش و خروش صحنه هاي فعاليتهاي سلطنت طلبان و جاويد شاه
تبديل شد به انقلابي و فعال صحنه هاي انقلاب و جنگ كه البته نقشش درجنگ با ان گلاب
پاشش كه در واقع ازظرف سم پاشي براي گلاب پاشي استفاده مي كرد بيشتر جلوه مي كرد ."
پس ما احتمالا حاجى بخشى هاى
فراوانى درمملكت داريم كه بدون شك اگر روزى يك سيستم كافرهم در ايران قدرت را در
دست گيرد، همين حاجى بخشى ها همه از بيغ و بنچينه كافر بوده و يا مى شوند. لذا
بايد چاره اى براى ريشه كن كردن افكار حاجى بخِشى هاى نوعى جستجو نمود و محترمانه
از عوامفريبان خواست كه در مقابل مذهب موضع شفاف بگيرند. نمى توان براى عوامفريبى
به زيارت امامان وخانه خدا رفت و همچنين در خلوت، اوقات را در قمارخانه ها و ميكده
ها گذراند. بنا بر اين جنگ و جدل با عبد خدا و كافرشكن و خاور و سكينه و ام كلثوم،
درد خردگرايان را درمان نخواهد كرد، بلكه نخست تصفيه حساب منطقى با آن قشر آخرى در
نكته مهم فوق است.
يك مطلب بسيار جالب ديگر در همين
سايت خرد ورزان زيرعنوان: "آيا احترام به عقيده ي ديگران عاقلانه است؟"
را خواندم. همرزم گرامى كاوه عزيز از محققى بنام استاندال نقل قول كرده است: "انساني
كه صادقانه آنچه را مي انديشد بيان كند، به اجتماع خود خدمت كرده است" من
نيز برحق اين جمله را درست ميدانم و برمبناى آن، بخودم جرات مى دهم، آنچه را كه
فكر ميكنم، بروى كاغذ آورم. يعنى در
واقع هم نمى توان بعنوان نمونه، نظر كسى را در رابطه با مسايل پزشكى كه او از اين
علم هيچگونه اطلاعى ندارد وهيچ وقت هم نكوشيده كتابى در زمينه پزشكى مطالعه كند،
پذيرفت. يعنى پيچيدن نسخه اى براى مريضى كه شديدا نياز به جراحى قلب داشته باشد،
فقط دعاى سيدى كه به سينه او ببندى و ديگر جراحى لازم نخواهد بود، كمى به شوخى
شبيه است تا واقعيت! حداقل براى من چنين نظريه اى نه اينكه نمى تواند محترم باشد، بلكه مسخره مى نما ياند. پس
خيلى از اظهار نظرهاى ديگر هم كه به ديگران وحتا بخود گوينده اش لطمه وارد مى
كنند، نمى توانند محترم باشند. بقول همين كاوه عزيز: "احترام به عقيده ي
عامه حربه ايست كه اكثريت فكري در مقابل اقليت كه نوع ديگري مي انديشند به كار مي
برند تا مانع ابرازعقيده ي آنان شوند."
از آنجا كه درمواردى، مرز بين
افراطى گرائى (يعنى نادانى) با عوامفريبى آميخته مى شود، پس لازم مى آيد، براى
روشنگرى جامعه ى نظاره گر، دست به افشاگرى زد و چنين عقايدى را هم بايد با استدلال
رد كرد وهيچ احترامى هم براى آن قايل نشد. اگر بنده بخواهم يك مشت هجو تحويل
شنونده يا خواننده دهم، بايد بدون هيچگونه چشم پوشى توى دهانم زد و قلمم را شكست.
درغير اين صورت زمينه براى تبليغ خرافات آماده كردن است. شايد اين قلم شكستن بوى
تعفن ديكتاتورى از آن برخيزد. در اينجا منظور من آن نيست بلكه، افشاگرى است. يا
باز هم بقول كاوه عزيز: "در جامعه ي احمق ها ‚احترام به عقيده ي آنان
يعني بزندگي احمقانه عادت كردن
‚احمق شدن است. در يك قبيله ي آدم خوار احترام به عقيده ي عامه مساوي است با خورده
شدن يا خوردن- قتل نفس!"
بدون شك همه ما به اين مسئله
باورداريم كه ساختار فكرى و رفتار و كردار انسان در نتيجه تعليم و تربيت و خوى
همنشينى و عادت شكل مى گيرد. اگر مارا تا يك سن و سال معينى كه وارد جامعه مى
شويم، به شيوه اى درست يا نا درست تربيت كرده باشند و ما در ملا عام نيز از اين
شيوه تربيتى و افكار خود دفاع كرده باشيم، ديگر سخت خواهد بود آن را ترك نمائيم و
غرور ويژه اى كه از سنين خاصى ما را در قبضه خود گرفته، بما اجازه نمى دهد قدمى به
عقب برگرديم و درباره درستى يا نادرستى آن شيوه تربيتى، فكركنيم. بسياركم هستند
كسانى كه شهامت دارند و از گذشته خود، اگر اشتباه بوده، فاصله مى گيرند و حرف منطق
را مى پذيرند. در غير آن تنها راه فرار از واقعيت توجيه گرى خواهد بود.
پذيرش يا رد شيوه خاص زندگى اغلب
ريشه در وضع اقتصادى فرد در جوامع دارد. يعنى فرد از نظر مذهبى، سياسى و اجتماعى
نا آگاه، كه فرزندانش نياز به غذا، لباس و مكان سكونت دارند، ديگر برايش مهم نيست
اين مذهب، ايدئو لوژى و يا راه و روش زندگى كه تبليغش به او واگذار مى شود، درست
است يا نادرست، بلكه مهم آنست كه فرزندانش گرسنه نمانند، مريض نشوند و نميرند. من
به دليل كار و شغلم، چون بيش از 20 سال است، با پناهندگان سر و كارم دارم، نمونه
هاى فراوانى را مى توانم مثال بياورم. از جمله اكثر پيشمرگان كرد كه در كردستان
جنوبى در خدمت احزاب اسلامى و القاعده و جند السلام و غيره در آمده اند و جان
خودرا در راه "اسلام" فدا مى كنند، بنا به گفته بسيارى از خود آنان، اگر
يك ماه معاش دريافت نكنند، اسلام و ايدئولوژى و همه چيز را با اسلحه به زمين مى
گذارند و مى روند. پس مسائل مالى و همانگونه كه پارميس عزيزم در مقاله " رفتار حيرت انگيز اسلام با غير مسلمانان"
اشاراتى كرده است، نقش بسيار مهمى در قبول هر خرافاتى داشته و دارد. بدون شك اگر
در اروپا، مالياتهاى مذهبى كه از همه شهروندان معتقد وغير معتقد گرفته مى شود و
كمكهاى دولتها به كليسا، هردو قطع شوند و همچنين اگرروزى استخراج نفت بپايان خود
برسد وميلياردرهاى نفتى "مسلمان" هم قادر نباشند به اسلام و مساجد
كمكهاى هنگفت كنند و منبع درآمد اين موسسات دينى تنها بر دوش توده هاى عامى و نا آگاه
بماند و آنها نيز به دليل فقر مالى قادر نباشند به اين (بقول عوامفريبان) به
اصطلاح وظيفه دينى خود عمل نمايند، ديرى نخواهد پائيد كه كليساها و مساجد به موزه
تبديل خواهند شد. البته اين " ديرى يا زمان" در طول عمر يك انسان و
انسانها نيست، بلكه شكى در آن نخواهد بود كه نبيره هاى ما آن روز را خواهند ديد.
مسئله ديگرى كه مذاهب را سر پا
نگهداشته و اغلب در ميان مردم تبليغش رواج پيدا نموده، آنست كه اكثر مردم را به
اميد زندگى پس ازمرگ و وعده هاى حوريان بهشتى دلخوش كرده اند و از اين طريق عده
فراوانى از انسانهاى پاك دل را به مذاهب و بويژه اسلام كشانده اند. متآسفانه اين
مسئله بيشتر مى توان بحساب نبود امكانات كافى براى پرورش و تعليم و تربيت و نيز كم
علاقگى بعضى ها به تفحص و مطالعه گذاشت كه اين خود باعث پيشبرد موقت مذهبيون شده
است. براى نمونه، بسيج جوانان نا آگاه به ترورهاى انتحارى يكى ازموفقيتهاى
عوامفريبان است. بدون اغراق، اغلب اين انتحارها بخاطر حوريان بهشتى است، كه هر روز
با استناد به آيات قرآن مجيد در گوش جوانان و والدين آنان موعظه مى شود.
نمى دانم
انسان تا چه اندازه بايد بمرز ديوانگى و نا آگاهى نزديك شده باشد كه به وعده و
وعيدهاى يك مشت افراد به اصطلاح روحانى متعصب و افراطى و در حقيقت مصلحت جو كه
بيشتر آنان درآن بالا بالاها نشسته و خودرا جا نشين خدا وپيامبران وامامان مى
پندارند و احتمالا درحرمسراى خويش زنان متعدد همانند گله نگهدارى مى كنند و چه بسا
خود بوعده هاى خودشان هم اعتقاد نداشته باشند، باوركند و به زندگى پس ازمرگ دربهشت
برين همراه با حوريان فراوان كه هر بار با آنها خوش گذرانى شود، صبح روزبعد مجددا
دختر باكره خواهند شد! دل خوش نمايد وجان خودرا كه فقط مدتى بسياركوتاه شانس زندگى
در اين جهان پر از شادى و خوشى را دارد، بخاطر اين وعده هاى پوچ و بى معنى فدا كند
و براى هميشه خودرا بدست نيستى بسپارد؟!
نمونه كلاسيك نزديك شدن به اين ديوانگى و نا آگاهى را
سالهاست كه در اقصا نقاط جهان و بويژه در خاورميانه به چشم ديده و مى بينيم.
بعلاوه كشت و كشتار هرروزه و ممتد فلسطينى ها و اسرائيلى ها براى رضايت خدا،
جنايات سال قبل 11 سپتامبر در نيويورك، انفجار سيناگوگ يهوديان درمراكش و انفجار
چند روز پيش هتل پاراديس درمومبازا كينيا ازتازه ترين ها و انتقامجوئى هاى بى حاصل
و آنگونه كه اشاره شد، ديوانگى هاى دل خوش كن ديداربا حوريان بهشت، هستند. حالا
شايد خرده گيران بگويند اين اعمال
انتحارى فقط دليل براحمقى و ديوانگى طرف نيست، بلكه دلايل ديگرى هم دارد، و
آن دفاع از حقوق فرهنگى و ملى و مذهبى يك گروه خاصى درجامعه نيز هست. البته
اگراينطورباشد، كه متاسفانه نيست، بازهم شيوه ترور وانتحار شيوه بسيار عقب مانده و
مطرودى است و نمى توان، با چنين شيوه اى، به اهداف وايدآلها دست يافت. بعلاوه آن
كسانيكه براى دفاع ازحقوق ملى وفرهنگى و سياسى يك جامعه، اغلب جان خودرا فدا مى
كنند، بيشتر از رهبران گروهها ونخبگان جامعه هستند و كمترازجوانان بى تجربه و آنهم
نه با انتحار، بلكه توسط دشمنان آزادى به قتل مى رسند.
اما برعكس در اين زمينه خاص، آيت الله ها و روحانيون تن
پرور و بى مسئوليتى درآن بالا ها نشسته ومرتب ازمحسنات زندگى پس ازمرگ و بى خاصيتى
اين جهان حرف مى زنند ونوجوانان كم تجربه واغلب محروم جامعه را كه دراين جهان يا چيزى
نسيب شان نشده و يا عاصى ازآن هستند، با موعظه شستشوى مغزى داده و به اميد زندگى
شاد و ابدى به كام مرگ مى فرستند.
ولى در عوض اكثرا خود آنها بدون كار و كوشش در رفاه مطلق بسر مى برند و به
جمع مال و ملك بر روى زمين مى انديشند، نه بهشت برين و روز قيامت! نمونه روشن آن
شيوخ كشورهاى اسلامى، بويژه عربى و آيت الله هاى ايران و بن لادن ميلياردر با
زنانش كه اكنون در غارها و يا درسايه ديكتاتورى پناه گرفته است را مى توان نام
برد. حالا شايد چهار تا آيت الله و آخوند مانند منتظرى و طالقانى و امثال باشند كه
كمتر بفكر جمع آورى ثروت بوده اند، ولى در همه جا استثنا وجود داشته و دارد و بقول
معروف يك گل بهار نمى آورد.
با آرزوى رهائى انسانها از قيد و
بند خرافات و افراطى گرائى
www.kaafar.com
مهرداد مزدكى