شمه
ازحلاج
وانسان خدايی
او
درود
وسپاس برهمه ی
شما عزيزان
خوب که اميد
را دردل من
زنده کرديد.
من معتاد به
سايت شما شده ام.
آرزو می کنم
روزی چراغی که
روشن کرديد
راهگشای
بشريت باشد که
عمری
درذلــّت
وتاريکی اين
اديان زندگی
می کرده اند
ومی کنند. به
نهايت ازهمه ی
شما تشکرمی
کنم ويک سؤال
دارم: انسان ـ
خدايی حلاج را
چطوربرداشت
کرده ايد؟
وهمچنين حافظ
که گفت:
آن
يارکزوگشت
سرداربلند
جرمش
آن بود که
اسرارهويدا
می کرد
با
تشکر
بهرام
پاسخ:
دوست
بسيارعزيزوخرد
ورز بهرام ما
نيز متقابلاً
به تودرود می
فرستيم
وازتشويق
وحمايتت پشت
گرمی می
يابيم. بهرام
جان دررابطه
با انسان
خدايی حلاج
تومی توانی به
آثاری که
دراين مورد به
زبان های
فارسی وجود
دارد مانند
حلاج ميرفطروس،
مقاله ی مجتبی
مينوی ، تاريخ
ادبيات صفا،
تذکرة
الاولياء
ونظايراينها
مراجعه بفرمايی.
به زبان های
ديگرنيزآثارفراوانی
درمورد حلاج
وجود دارد که
معروف ترين
آنها تحقيق
ماسنيون است.
کلمات
فصاری که به
حلاج نسبت می
دهند ودليل برادعای
خدايی می
دانند
عبارتند از:
اناالحق (من
خدايم)، ليس
فی جبتی
الاالله
(درجامه ی من
خدا نيست)،
انا مغرق قوم
نوح ومهلک عاد
وثمود (من غرق
کننده ی قوم نوح
ونابود کنند
قوم عاد
وثمودم). با
توجه به اين
گفته های
قصاروهمچنين
اشعاروگفته
های ديگری که
به حلاج نسبت
می دهند، برخی
اورا ملحد (منکروجود
خدا) می دانند
وبرآنند که او
انسان را بجای
خدا می نشاند.
برخی برعکس
اورا
ازاولياء
الله (نزديکان
خدا) می
انگارند.
مثلاً امام
محمد غزالی
بدون آنکه اين
کلمات را نقل کند
گفته های اورا
دليل
شوروجذبه
وعشق حقيقی وی
به خدا می
داند. برخی
حلاج را صاحب
کشف وکرامت می
دانند (مثلاً
شيخ
عطاردرتذکرة
الاولياء)
وبعضی اورا تا
حد خدايی بالا
می برند وحتی
دراين مورد
شعری نيز
سروده شده
است: "منصورکجا
بود خدا بود
خدا."
به
عقيده ی
اينجانب
انسان ـ خدايی
حلاج را بايد
دررابطه با
پاسخ های
مختلفی که به
مسئله ی اصلی
وجود شناسی
(يا فلسفه ی
اولی که
برآنست که اصل
وجود را
دريابد) داده
شده است بررسی
کرد. هنوزقرنی
ازپيدايش
اسلام نگذشته
بود که جزم های
دينی نتوانست
پاسخ گوی
کنجکاوی های
ذهن انسانی
باشد. ازقرن
دوم هجری حکمت
دربرابرشريعت
قرارگرفت
وانديش ورزان
قلمرو اسلامی
تلاش ورزيدند درباره
ی اصل وجود
بينديشند. پرسش
اساسی وجود
شناسی اين بود
که جهان ازکجا
پديد آمده
ورابطه ی
انسان با
طبيعت چيست؟
درتلاش برای پاسخ
به اين پرسش
سه روند فکری
شکل گرفت که
البته هرسه
روند ريشه
درانديشه های
قبل ازاسلام
(اعم ازانديشه
های دينی
يهودی ـ
مسيحی،
زرتشتيگری،
هندی ـ
بودايی، حکمت
يونانی، رومی
وهلنی) داشت:
1ـ
ديدگاه دينی
که به نظريه
آفرينش عالم
توسط خدا
اعتقادداشت.
اين دسته
معتقد بودند
که جهان حادت
است وخدا آنرا
درزمان معينی خلق
کرده است.
درسوره ی
احزاب قرآن
(به تقليدازتوراة)
می خوانيم که
خدا جهان را
درشش روز آفريد.
دراين رابطه
حتی فعل خلقت
داريم:
"کــُن". خداوند
فرمود کـُن
يعنی بشو!
وهمه چيزبه
اراده ی
پروردگارازنيستی
به هستی درآمد
وهرزمان
خداوند اراده
کند آنرا
کــُن فيکون خواهد
فرمود.
2ـ
ديدگاه
ديدگاه
الحادی به اين
معنی که ضرورتی
وجود ندارد که
خدايی جهان را
خلق کرده
باشد، طبيعت
ازابتدا خود
وجود داشته
است (دنيا
قديم است). چه
اگرما
بخواهيم به
وجود
آفريننده ای برای
جهان قائل
شويم دراينصورت
اين پرسش پيش
می آيد که
آفريننده را
چه کسی آفريده
است.
اگربگوييم که
خود ازابتدا
وجود داشته
است، پس بطريق
اولی می
توانيم
بگوييم که
طبيعت از ازل
وجود داشته
ونيازی به
آفريننده
ندارد. به اين
دسته می گفتند
"دهری" (طبيعت
گرايان، کسانی
که به درازنای
زمان اعتقاد
داشتند).
درقران
نيزآيه ای
داريم که درآن
به دهريان
اشاره شده
است.
3ـ
وحدت وجودی ها
يا کسانی که
موضعی
بينابينی را
اتخاذ می
کردند. به اين
معنی که معتقد
بود که دنيا
نه حادث است
ونه قديم بلکه
صادرشده ازخود
خداست. اينان
به صدورطبيعت
ازوجود کل
(خدا) اعتقاد
داشتند. به
اين معنی
پرتوی ازوجود
خدا ازاوجدا شد
وطبيعت را
ساخت. رابطه ی
خدا وطبيعت
مانند رابطه ی
آب دريا
وکــَفی است
که برروی آب
قرار دارد. به
اين معنی که
هم دريا هست
وهم دريا نيست
(که خدا هست
وخدا نيست).
ازنظرطرفداران
وحدت وجود خدا
درتمام ذرات
طبيعت جاری است.
طبيعت
درتکامل خود
انسان را
توليد می کند
وانسان به
عنوان جزئی
ازطبيعت هم
خدا هست وهم خدا
نيست: خدا هست
چون همراه با
کل طبيعت
ازخدا صادرشده
است؛ خدا نيست
چون ازخدا
بيگانه شده است.
اين انسان
بيگانه ازخدا
می تواند
درجريان
سيروسلوک
وکــّف نفس
خصايل انسانی
را درخود بکشد
وبه خدا ملحق
شود.
ديدگاه
انسان ـ خدايی
همانطورکه
گفته شد ازحلاج
شروع نشده وبه
حلاج هم ختم
نمی شود.
پلوتينيوس
فيلسوف
يونانی (207 تا 270
ميلادی) که
دراسکندريه
متولد شده بود
ودررُم زندگی
می کرد با مدد گرفتن
ازديدگاه
افلاطون مکتب
نوافلاطونی را
بنياد نهاد.
دکترين اصلی
اين مکتب اين
بود که روح
آدمی می تواند
با سيروسلوک
ورياضت تصعيد
يابد وبه خدا
بپيوندد. شرط
رسيدن انسان
به درجه خدايی
شوروشيدايی
ودرخشش وحالت
کشف وشهود است.
اين ديدگاه
انسان ـ خدايی
به عارف
معاصرحلاج،
طيفوربن آدم
ملقب به
بايزيد
بسطامی نيزنسبت
داده اند. می
گويند کسی عزم
کعبه داشت. بايزيد
گفت هفت
باردورمن
طواف کن حج
اکبرکرده ای.
به
اين ترتيب
انسان ـ خدايی
حلاج يک
ديدگاه التفاطی
بين دين وبی
دينی است: دين
است ازاين لحاظ
که به خدا
(وجود کل) به
عنوان اصل
اساسی آفرينش
اعتقاد دارد
وخود را (به عنوان
جزئی ازطبيعت)
برآمده ازخدا
می داند وقابل
يکی شدن با او. بی
دينی است به
اين معنی که
درجوهراصلی
خود به
تفسيرشريعت
ازجهان
اعتقاد
ندارد، عشق
ورياضت را
برای رسيدن به
وجود به وجود
ويکی شدن با او
کافی می داند
واديان مختلف
را راههای
مختلف رسيدن
به خدا قلمداد
می کند. بنظر
من انسان ـ
خدايی حلاج را
بايد نوعی
الحاد
ناپيگير قرون
وسطايی
قلمداد کرد.
حال
می رسيم به
شعری که حافظ
وديگران
درباره ی حلاج
سروده اند.
قبلاً
خدمتتان عرض
کنم که آنچه
که حلاج را
ازعرفای
عصرخود جدا می
کند، همانطور
که ميرفطروس
هم به آن
اشاره می کند،
اين است که او
انسان ـ خدايی
خود را بصورت
پوشش مرامی يک
جنبش اجتماعی
درمی آورد وبا
کل دستگاه
خلافت درمی
افتند. با
تجزيه وتحليل
منابعی که
ازاينجا
وآنجا به دست
ما رسيده است
می توان داوری
کردکه حلاج
درعصرخود يک
انقلابی خسته
ناپذيرضد
فئودالی بوده
که احتمالاً
مرز
جغرافيايی را
برسميت نمی
شناخته وآمال
رهايی انسان
را درسرمی
پرورانده است.
به همين دليل
است که ازطرف
دستگاه خلافت
مورد تعقيب قرار
می گيرد وبا
شکست جنبش اش
به زندان می
افتند. او
گويا پس ازهشت
سال تحمل
شرايط طاقت فرسای
زندان محاکمه
می شود به
فتوای شريعتمداران
عصرخود وبه
فرمان حامد بن
عباس وزيرمقتدرعباسی
پس ازتحمل
شکنجه های
مافوق انسانی
به قتل می
رسيد. همين
موضوع است که
ازحلاج وجنبش
او حماسه می
سازد وشعرای
مختلف را به
ستايش
ازشخصيت او وا
می دارد.
شعرحافظ
که شما به آن اشاره
فرموده ايد هم
درستايش
ازشخصيت حلاج
است وهم
دربيان اين
مطلب که عارف
نبايد رمزورازعرفان
وسيروسلوک را
با کسی درميان
بکذارد. شايد
درهمين رابطه
بوده که مولوی
سروده است:
رازجزبا
رازدان انباز
نيست
رازاندرگوش
منکررازنيست
به
همين دليل
پررمزوراز
بودن طريقت
(عرفان) که که
شرق شناسان
آنرا "ميستی سيزم"
(رازگرايی)
نام نهاده
اند. افشا
کردن اسرارعارفانه
چيزی نيست
جزمخالفت
آشکاربا جزم های
وباورداشت
های
شريعتمداران
ودرنتيجه باختن
جان شيرين. به
همين دليل است
که حافظ درشعرديگرخود
می گويد:
حلاج
برسرداراين
نکته خوش
سرايد
ازشافعی
نپرسيد امثال
اين مسايل
ومی
دانيم که محمد
بن ادريس
شافعی يکی
ازائمه ی چهارگانه
ی اهل سنت
وازمدافعان
پروپاقرص
شريعت اسلامی
است.
درپايان
اين نکته را
ناگفته
نگذارم که ما
انسان های
عصرفضا می
توانيم
ازحلاج،
مبارزات وميراث
تاريخی او درس
بگيريم، ليکن
عصرحلاج وانسان
ـ خدايی او
گذشته است. دوران
ما دوران دانش
وتکنيک، و
خردگرايی پی
گير علمی است.
با
تقديم احترام
استوار
غلام دانايی