در
پی نامه عبدالکريم
سروش به خاتمی
دوستی به مزاح
برايم نوشت که
سروش نيز به
جمع شما
کافران پيوست!
از سرکار خانم
پری دشتستانی
خواستم که قضيه
را شکافته ، مطلب
را روشن و
جوابيه ای
برای آقای
سروش تهيه کند.
پاسخ پری به
سروش را در
ذيل ملاحظه
فرماييد. دکتر
ميرزا روشنگر
----------------------
سلام
عبدالکريم
اميدوارم
که سرت سلامت
ودماغ ات چاق
باشد. می دانی
دلم می خواست
نامه ام با
بوسيدن رويت
رقم می زدم.
برای اينکه
اولأ حسابی
پرکاری ومثل امام
فخررازی علم
را ليتی می کنی.
من يکی که از اين
بابت تا دلت
بخواهد برتو
غبطه می خورم.
دوم اينکه توی
اين بلبشوی
آخوندی
حرفهای
خوشمزه می زنی
واز شرافت
انسانی می
گوئی و در خرمن
جای جهالت
مذبوحانه به
دنبال تک خوشه
های کرامت
هستی. واما
روبوسی را
فعلأ می گذارم
طاقچه ی بالا،
آنهم به دو
دليل بی
قابليت: نخست آ
نکه می ترسم
عبدالکريم که
با آنهمه
الدرم ووالدرم
ات درمورد
حقوق وآزادی
های مدنی،
برايت بوسه
های يک زن
نامحرم کافر مطلق
حربی ثقيل
باشد و گردی
ازکفر بر قبای
مبارکت
بنشاند. دوم
آنکه توهم مثل
همه مسلمان ها
خيلی مردی و نديدم
که توی نوشته
های جوراجورت
درست وحسابی
از زن وحقوق
زن دفاع کنی.
کور بشوم اگر دروغ
بگويم، بعضی
وقت ها احساس
می کنم که
برای تو هم
مثل بقيه ی
مسلمان های
ناب محمدی زن
وحقوق زن وجود
خارجی ندارد.
دلم پراست
وخيلی حرف ها در
اين رابطه
دارم ولی همه
را درز می
گيرم وفقط به
اين نامه ی
اخيرت به آقای
خاتمی نگاه
کوتاهی می
اندازم. ازمن
به تو شکايت
که عبدالکريم
دراين نامه ی
کذا هم حتی يک
کلمه ی بی
قابليت هم
درباره ستم
های هولناکی
که برما زنان
می رود نگفته
ای. ريش
مبارکت آب
ببرد
عبدالکريم که
درست قبل از
آنکه مرکب را
با کاغذ آشنا
کنی درهمين قم
خراب شده،
دشنه جهالت و
دژ خويی مذهبی
يکی از
خواهران
پتياره زينب
قلب
يکی
ازدختران
نازنين مارا دريد.
پس
ازاين
پيشگفتار می
رسم به نامه
ات به جناب
خاتمی. قبل
ازهرچيز
بگذار بپرسم
چرا اينقدر با
مخرج می
نويسی؟ مثلأ
چه اصراری
داری که لغت
نامانوس
"کاتوزی" يا
"کاتوزيان"
که نه ريشه
فارسی دارد
ونه عربی ونه
ترکی ونه کردی
بکارببری ـ لغتی
که گويا
فردوسی
اشتباهأ
بکاربرده
وبصورت غلط
مصطلح درآمده
است. شايد می
خواستی که با
يار آشنا سخن
آشنا بگويی
وبا آخوند با
زبان آخوندی
حرف بزنی ولی
مرد مؤمن تو
وقتی نامه ات
را منتشرکردی
شنونده ات
مردم ايرانند
وبايد بزبان
ايرانی، به
زبان مردمی، وببخشيد
به زبان
آدميزاد، حرف
می زدی. می
بخشی اگر رک
وپوست کنده به
تو می گويم که
مردم ديگر
ازاين زبان
قلمبه سلمبه ی
عهد دقيانوس خسته
شده اند. بد
نيست کمی
نوشته های
صادق هدايت
وجمال زاده را
بخوانی که
مردم کوچه
وبازار مثل من
هم با ميل
ورغبت نوشته
های تو را
بخوانند. شايد
می خواستی
ثابت کنی که
استادی؟ باشد!
ما استادی ترا
قبول داريم.
به زبان خودمان
بنويس.
ازاين
مشکل زبانی که
بگذريم می
رسيم به نفس
کار تو:
عبدالکريم
مثل اينکه تو
از مرحله پرتی
يا اينکه خودت
را به کوچه
علی چپ می
زنی؟ تو هم شده
ای مثل بقيه ی
شيعيان خالص
علی ولی الله
که ازحضرت
عبّاس بی دست
می خواهند
دستشان را
بگيرد. خودت
خوب می دانی
که جناب آقای
رئيس جمهوری
دوم خردادی
تان هيچ يک
ولايت است
و"دست خاتون
درحنا او کی
سلحشوری کند."
آقای خاتمی
هرزمان که
بخاطرپشتگرمی
ملت بايد
دربرابرولايت
فقيه قد علم
می کرد، "بخاطراطاعت
ازاوامررهبری"
کوتاه آمد ودرموارد
مختلف (ازجمله
قتل های
زنجيره ای
وقتل زهرا
کاظمی) با
گرفتن ژست های
دموکرات
مآبانه آب به
آسياب ولايت
فقيه ريخت.
عبدالکريم
بدت نيايد اگر
بدون
رودربايستی
برايت بگويم
که حضرتعالی
سوراخ دعا را
گم فرموده
ايد، همانطور که
مولوی ـ که
اينقدر به او
ارادت داری ـ
گفته است:
آن
يکی دروقت
استنجا بگفت
که
مرا با بوی
جنّت دار جفت
گفت
جانا خوب ورد
آورده ای
ليک
سوراخ دعا گم
کرده ای
راستی
عبدالکريم تو
چرا اينقدربه
اين آخوندک ها
بها می دهی و
تلاش نمی کنی
که اول خودت
را روشن کنی
ودوم مردمی که
اينقدر سنگ
شان را به سينه
می زنی؟ تو
خيال می کنی
که مردم روشن
اند وهمه چيز
درست است واگر
زعمای حاکم
گورشان را گم
کنند همه چيز
درست می شود؟
نه جانم. مشکل
خود ما مردم
هستيم که هنوز
هم سرتا پا
توهم هستيم
ودر نبود
آگاهی
وروشنگری
فلسفی درسطح
توده های مردم،
اگر هم حسنعلی
جعفر برود
جايش را حسينعلی
جعفر می گيرد.
وگويا همين
الان که من با
تو حرف می زنم
حسينعلی
منتظرخدمت
ايستاده است.
برتولد برشت
زمانی نوشت که
"وای به حال ملتی
که نياز به
قهرمان داشته
باشد." من می
گويم وای بحال
ملتی که
حسينعلی
منتظری
قهرمانش باشد.
همين "
قيام آرام و
دمکراتيک
مردم ايران
عليه استبداد
دينی در خرداد
١٣٧6" که تو اينقدر
با آب وتاب
ازآن سخن گفته
ای را نگاه کن
که خيلی
زورزده وضرب
زده وبرای ما
عناصر"ملــّی
ـ مذهبی" را به
ارمغان آورده
که من نفهميدم
اين ديگر چه
آش شله
قلمکاری است.
مثل اينکه مـّلی
گرايی (مردمی
وانسانی بودن)
بايد حتمأ
ازصافی مذهب
بگذرد. درست
است که نفس های
زهرآگين بختک
شوم مذهب همه
را چل چلی
کرده وبه وادی
موهومات
کشانده، ولی
اين وظيفه ی
انسان
روشنفکراست
که از جامعه
توهم زدائی
بکند. حال می
رسيم به
روشنفکران
جامعه ی ما (که
تازه سردسته
شان جنابعالی
هستی). آنها
حتی جرات نمی
کنند ازجامعه
دين زدائی
کنند يا لااقل
دين را به
حوزه ی زندگی
خصوصی انسان
ها برانند.
ياد
"الکساندرهرزن"
بخير که
دررابطه با اين
روشنفکران
متوهم
می گفت:
"آقايان شما
دکترنيستيد؛
شما خودِ
بيماری
هستيد."
می دانی
عبدالکريم
خيلی از
مخالفين
درباره ات چه
می گويند؟
حتمأ خودت
شنيده ای. می
گويند "اين سروش
که اينقدراز
حقوق وکرامت
انسانی دم می
زند، خودش
دراستفرار
جمهوری
اسلامی، توهم
توده ها نسبت
به رژيم
اسلامی
ونهادينه
شدن سرکوب نقش
کليدی داشته
است." من با
اين نوع برخورد
سيخکی مخالفم.
بنظرمن
هرانسانی می
تواندوبايد
فراسو برود
وپر بکشد.
آرزوی من به
عنوان يک
ايرانی اين
است که روزی
برسد که همه ی
حزب اللهی ها
آدم شوند. ولی
عبدالکريم
اين را هم ناگفته
نگذارم که
برخورد
انتقادی
هرکسی به گذشته
خودش هم برای
خود فرد
سازندگی دارد
وهم برای
جامعه. ازاين
لحاظ به تو
توصيه می کنم
که
اينقدردربرج
عاج استادی
ننشينی وبی
پروا، مثل
مفيستوفل
گوته، خودت را
با شلاق
انتقاد بکوبی
وبنويسی که چه
بودی وچه شدی.
درآن زمان چه
بسا که پری
کافر هم مريد
سروش مسلمان
شود.
عبدالکريم
حرف ديگری که
راجع به تو
وبازرگان ومنتظری
می زنند اين
است که "رژيم
سربازرگان
ومنتظری
وسروش، با
وجود همه ی
مخالفت خوانی
هايشان،
زيرآب نکرد،
چرا که اين ها
از خود بود
ند."
عبدالکريم
بدت نيايد اگر
از من به قول
شما مسلمان ها
"عورتِ،
کمينه ی
ضعيفه" بشنوی
که اين نظر
درکليت اش
درست است.
البته کسانی
مثل بنی صدر
وقطب زاده
وامير انتظام هم
ازخود بودند
ولی آنها درپی
کسب قدرت
سياسی رفتند
وشما دراين خط
کار نکرديد.
حالا گوش کن عبدالکريم
برايت بگويم
که چرا تو هم
از خودشانی
وهمان شراب
کهنه درخمره
ای تازه. هيچ
راه دوری نمی
روم بخشی از
نامه ی خودت
به خاتمی را نقل
می کنم که
بقول معروف
اگر يزد دوراست
گــَز نزديک
است. نوشته ای:
"... و جامه
زعامت را به
قامت نمی
برند. دست
ولايت از
آستين فقاهت
بيرون کردن و
سقف رياست بر
ستون شريعت
زدن و زهر
تطاول در کام
تساهل ريختن و
راه خشونت را
به نام ديانت
گشودن و گردن
عدالت را به
تيغ ولايت
بريدن و گمان
خود را برتر از
يقين خلايق
نشاندن و حجت
شرعی برای خود
کامگی
تراشيدن و خود
را مشرف به
تشريف مخدومی
و خلق را مکلف
به خدمتگزاری
دانستن و بدين
حجت منکران را
عقوبت کردن،
الحق رسمی است
که جمهوری اسلامی
در جهان آورده
است."
دست خوش
عبدالکريم که
بعد از چهل
سال گدائی نمی
دانی شب جمعه
کی است. هنوز
هم ازاين
خرابه
گنبدانتظار
معجزه داری
وفکرمی کنی که
با وصله پينه
می شود يک
عمارت
سرتاسرپوسيده
را از
فروريختن نجات
داد. اجازه
بده شمعکی
روشن کنم
ومعنی حرف هايت
را از لابلای
اصطلاحات
قلمبه سلمبه ی
آخوندی آن
بيرون بکشم
وجوا بکی هم
به هريک ازآنها
بدهم:
الف ـ
گفته ای
"وجامه ی
زعامت را به
قامت نمی برند."
تصورمی کنم با
هم اختلافی
نداشته باشيم که
زعامت،
مهتری،
بزرگی،
پيشوائی
ورياست را معنی
می دهد. حالا
جمله ات را
نقل به معنی
می کنم
"آقايان لباس
رياست را
اندازه ی تن
نمی دوزند."
پيامی که ازلا
بلای اين جمله
درمی آيد اين
است که درامام
وپيشوا ورئيس
بودن حضرات
حرفی نيست فقط
مقداری پا را
از گليم خود
درازتر کرده
اند. اين
نظرخيلی فرق
می کند با
ديدگاه کسانی
که ملت را
حاکم برسرنوشت
خود می خواهند
و از بيخ وبن
با امامت وزعامت
وولايت
مخالفند.
ب ـ درک
معنای عبارت "
دست ولايت از
آستين فقاهت
بيرون کردن" ات
هم مثل آب
خوردن است.
گويا ازنظرتو
عبدالکريم
آستين فقاهت
(آگاهی از
قوانين شرع)
مثل پيراهن
يوسف پاک
ومقدس است که
با تمايلات
ريا ست طلبانه
آلوده شده
است. ازپس اين
ديد عبدالکريمانه
اين
شعاراصلاح
طلبانه هم، با
گردن کلفتی،
سرک می کشد:
"آخوند های
سراسرجهان
متحد شويد
سنگر آخوندی
خود را حفظ
کنيد. فقط
زياد رياست
طلبی نکنيد که
اين روزها نمی
صرفد." عبدالکريم
اگرازمن لچک
ستيز محکوم به
لچک دلگير نمی
شوی دلم می
خواهد يقه ی
مبارکت بگيرم
وبگويم اصلاح
طلبی حضرت
استادی بوی نا
می دهد.
پ ـ راستی
عبدالکريم "
سقف رياست بر
ستون شريعت
زدن" ات ديگر
چه صيغه ای
است؟ اينکه
همان حرف قبلی
است. يا تو، با
وجود اين همه
دود فتيله ی چراغ
خورن ات، ساده
هستی يا داری
به همه کلک می زنی.
واقعأ خيال می
کنی شريعت
ستون است؟ نمی
دانی که پايه
های اين ستون محکم
تو برپوست
خربزه بنا
نهاده شده
است. بيا وبه
جان هرکه دوست
داری کجی
بنشين وراستش
را بگو توی
اين دنيای گل
وگشاد، برای
نمونه، يک کشوروجود
دارد که درآن
احکام شريعت
اجرا بشود ودرآن
وحشی گری
دمارازروزگار
مردم بينوا
درنياورد.؟
عبدالکريم
سرگــُنده را
زير لحاف نکن!
اشکال از
شريعت است نه
شريعتمدار.
ت ـ
عبدالکريم
تو از " راه
خشونت را به نام
ديانت گشودن"
ناراحتی
وازتلاش
آقايان دررابطه
با " حجت شرعی
برای خود
کامگی
تراشيدن" آژنک
بر پيشانی
مبارک می
اندازی.
عبدالکريم دست
بردار! تو که
تاريخ اديان
وتاريخ اسلام
را خوانده ای
بهتراز من می
دانی خشونت
درذات ديانت
است وخود
کامگی جزو
جدائی ناپذير
شرع انور ـ
حالا اين
ديانت برحق چه
اسلام باشد
وچه هندو، چه
يهوديت وچه
مسيحيت.
اربابان دين
وشرعيت چه جنايات
هولناکی که
درسرتاسر
تاريخ خون
آلود بشری
بنام خدای خود
ساخته ی خود
مرتکب نشده اند.
ج ـ
عبدالکريم
واقعأ دست
مريزاد که خوب
بلدی گاری را
جلواسب ببندی!
تو فرياد خودت
را به آسمان
بلند می کنی
که ای وای همه
ی اين نامردمی
ها " رسمی است
که جمهوری
اسلامی در
جهان آورده است."
شوخی نکن
عبدالکريم. تو
خودت خوب می
دانی که همه
اينها رسمی
است که دين
بطورعام
واسلام به شکل
ويژه اش
درجهان بوجود
آورده است.
درهمه ی زمان
ها ومکان ها
هرجا که احکام
دين پياده شده
همين آش بوده
وهمين کاسه.
هرچه اين
احکام خالص
ترومنزه
طلبانه تر به
مورد اجرا
درآمده،
جبــّاريت
وستمگری و مرد
سالاری
ونامردمی
بيشتربوده
است. تاريخ قرون
وسطی را که
خوانده ای
حکومت الهی
چطوراز کشته
پشته ساخت.
امروزدرهند،
خدای برهما
نابودی
نهادها
وانديشه ها
وعناصرانسانی
را جشن گرفته
است.
دراسرائيل
خدای يهوه
والله شما دست
به دست هم
داده اند تا
درسورچران
بربريت با خون
هزاران زن
ومرد وکودک
تغذيه کنند.
عبدالکريم
توازجمهوری
اسلامی گله می
کنی ومن ازخود
اسلام
درعذابم - حتی
اسلامی که تو
نماينده ی
آنی. الکی
تجاهل نکن.
اسلام دربين
همه ی مذاهب
جايگاه ويژه
ای دارد. توبه
عنوان يک محقق
اسلامی خوب می
دانی که
دراسلام قدرت
مطلقه دردست
خداست که به
پيامبر،
خليفه وامام ـ
به عنوان
جانشينان او
برروی زمين
منتقل می شود. اسلام
دربنيادی
ترين وخالص
ترين شکل
خودش، جهان
غيرمسلمان را
دنيای جنگ
(دارالحرب)
وغيرمسلمانان
را کافرمی
داند که يا
بايد به زور
مسلمان شوند
يا جزيه بدهند
يا با
شمشيربرهنه
کشته شوند.
عبدالکريم
حداقل يک
چهارم از همين
قرآن کريم شما
درمورد خشونت
وکشتاروغارتگری
وتحقيرزنان
وفراخواندن
همگان به
فرمانبرداری
است. يک بارهم
شده جهنم الهی
را که قرآن کافران
را به آن وعده
می دهد به
تصوردرآرکه
روی شکنجه گاه
های شاه
وخمينی را
سفيد کرده
است. حالا
کارتودانشمند
اسلامی شده
بکارگيری ترفند
تفسيرکه به
قول
شکسپيرسپيد
را سياه
وپيررا جوان
جلوه گرمی
سازد. مثل آن
آخوندی که به
او گفتند سگ
وارد اتاقی شد
که درآن
تغارماست
گذاشته بودند.
زمانی که جناب
سگ ازاتاق
بيرون آمد دهانش
به ماست آغشته
بود. ماست
داخل تغارهم
بهم خورده
بود. آخوند که
حسابی گرسنگی
کشيده بود
ودلش برای
ماست لک می زد
سرفه ی عالمانه
ای کرد وگفت:
"انشاء الله
که
بــُزبوده."
عبدالکريم
بی زحمت موضوع
را ماست مالی
نکن. اسلام
شما درناب
ترين شکل خودش
درزمان محمد
وخلفای
راشدين خشن
بوده، درزمان
بنی اميه، بنی
عباس، صلاح
الدين ايوبی،
درخاورميانه،
آفريقا
واندلس خشن
وجبّارانه
بوده است.
امروز هم هست:
درايران،
افغانستان،
عربستان
سعودی، پاکستان،
بنگلادش،
نيجريه،
اندونزی،
الجزاير،
موريتانيا
و...و...و...
مگرهمين حضرت
محمد شما هردگرانديشی
راکه ادعای
پيامبری کرد ـ
ازجمله زن
دلير وسنت
شکنی بنام
مسيلمه ـ را
ازدم تيغ
نگذرانيد؟
اوحتی به
ذوالحمار(صاحب
خر) که معجزه
اش خرش بود
رحم نکرد وبه
کارگزارخود دستورداد
باحيله گری
اورا سربه
نيست کند.
قبول داری که
او درفتح مکه
قبل از همه به
حساب شاعران
آن دياررسيد؟
سارا (يا ساره)
آن دخترک بی
گناه کنيزرا
بخاطرآنکه
دراشعارخود
محمد را هجو
گفته بود، طبق
گواهی تاريخ
طبری به زيرپای
پيل انداختند.
اگر
کشتارهفتصد
نفراسيروزندانی
جنگی يهودی به
دستورمحمد (که
درآن جانشين
برحق او علی
نيزشرکت
مستقيم داشت)،
قوم کشی نيست،
پس "ژنوسايد"
چيست؟ از
مدارای اسلامی
همين بس که
ابوبکربه
لشکراسلام
دستورداد به
هردهکده ای که
وارد شوند
اگرصدای اذان
ازآن بگوش
نرسد، آنجا را
با خاک يکسان
وساکنانش را
قتل عام کنند
وعلی به زياد
بن ابيه
(پدرعبيدالله
زياد که بحق
منفورشما
شيعيان جعفری
است) حاکم
خونخوارخود
فرمان داد که
با دهقانان آذربايجان
سخت گير باشد
"چون از
کافرانند."
خنده
داراست که تو
از اربابان
فقاهت
انتظارداری
که "صراط" و
"معرفت و
پژوهش" ات را
نبندند. زهی
خيال باطل!
آنها به مادر
خود هم رحم
نمی کنند
همانطورکه
محمد به عموی
خود ابولهب
رحم نکرد.
آنچه امروز
درايران
پياده می شود
همان اسلام
ناب محمدی است
و وای بحال ما
که تو روشنفکر
نوعی مان
مرتبأ اين
عفريت سالخورده
را بزک می کنی
ومثلأ می
نويسی "والله
که مرا و هيچ
کس را طاقت و
رغبت اين
اسلام
استبدادی نيست."
ببين
عبداکريم
آمدی نسازی.
نمی شد بجای "اسلام
استبدادی می
گذاشتی
"استبداد
اسلام"؟
استبدادی که
درذات دين است
وبخصوص درذات
اسلام وخودت
نيک می دانی
که هيچ کشوری
درجاده ی
پيشرفت
نيفتاد
مگرآنکه دين
را به قلمروزندگی
خصوصی ووجدان
فردی راند.
عبدالکريم
دربخش پايانی
نامه ات جمله
ای را آورده
ای که ازلحاظ
شکل ادبی آن
نمره ات بيست
وازجنبه ی
محتوای فلسفی
اش نمره ات
زيرصفراست. جمله
ات را عينأ
نقل می کنم:
"اگر ايران
است، اگر
ايمان است،
اگر کرامت
انسان است،
اگر خرد و
برهان است،
اگر عشق و
عرفان است همه
دستخوش تاراج
و طوفان است."
اين است ره
آورد تو برای
ما: يک ديدگاه
التفاطی.
چقدرخوب بلدی
همه چيزرا با
هم قاطی کنی.
انسان را به
ياد لوئی
کارول وکتاب
"آليس
درسرزمين
عجايب"
اندازی که اين
گرايش را
هنرمندانه به
تصويرکشيده
است: "جای آنست
که، والراس
گفت،
ازبسياری
ازچيزها سخن گوييم:
ازکفش ها
وکشتی ها، از
لاک کاغذ،
ازکلم ها
وشاهان. اينکه
آيا آب دريا
می جوشد ويا
خوک ها بال
دارند." ياد
لوطی معروف
کازرون خودمان
مشتی
قادربخير که
می زد ومی
رفصيد ومی خواند:
"خدا می خوام
وخرما؛ سرما
می خوام
وگرما؛ هم
زنجفيل
وزيتون هم
عــُناب
وسپستون."
چقدرزمينه ی
آخوندی درتو
نيرومند است
که بعدازاينهمه
مطالعه
هنوزنمی
توانی ايران
را بدون ايمان
تصورکنی
وگويا نمی
خواهی قبول
کنی که انسان
مؤمن (چه
مذهبی وچه
مرامی) قبل
ازهرچيزبه
ايمان خود
وفاداراست تا
به "کرامت
انسانی". چه
خوش گفت آن
پيرهروی که
"يکی چهل سال
علم آموخت
وچراغی
نيفروخت." تازه
معلوم نيست
اصلأ
منظورجنابعالی
ازايمان چيست.
تا آنجا که به
ما مربوط می
شود، ما
طرفدارچيرگی
علم برايمانيم
وافسوس که
درسخن واپسين
است به دانش وبينش
حتی اشاره ای
هم نداشته ای.
اشاره ی تو به
خرد وبرهان
دلنشين است،
ليکن توآنرا
با عرفان قاطی
کرده ای. گويا
ازاين نکته
غافلی که شناخت
خردگرايانه
مستقل ومتکی
بر علم است
درحالی که
شناخت عرفانی
روبسوی کشف
وشهود ودرواقع
خرافات دارد.
دراينجا
مقصود تو
ازعرفان هم
معلوم نيست که
آيا عرفان
دينی
ابوبکرشبلی وعرفان
الکن ومذهبی
امام محمد
غزالی را درنظرداری
يا عرفان نيمه
الحادی حلاج
را؟
عبداکريم
ميل به
پروازداری
ولی هم فضای
پروازت را تنگ
گرفته ای وهم
دل نداری که
پربکشی. از اين
لحاظ پروازت
ازحد پرواز
ماکيان فراتر
نمی رود. نه من
ونه يارانم درباهماد
ايرانيان
خردگرا
وپايگاه کافرخواستار
آنيم که تو
ايرانيان را
به طرد کامل دين
فرابخوانی،
چرا که
هنوزوقت آن
نرسيده است.
ما ازآزادی
دين ومرام
وعدم تبعيض
بين انسانها،
صرفنظراز
مذهب ومرام
وعقيده شان،
دفاع می کنيم.
حرف من دراين
است که بايد ما
مردم به بينش
فلسفی، ديد
انتقادی،
مستقل انديشی
وخرد گرائی
عادت کنيم.
اشکال از
فرهنگ جزم
گرايانه،
فئودالی،
پدرسالارانه،
خرافات زده
وتک بــُعدی
ماست که مرتبأ
شاه وخمينی ورفسنجانی
وخامنه ای
توليد وباز می
کند. بايد پيکان
را برچشم
اُختاپوس زد.
هرکس عمارت را
ازسقف بسازد
پائی لرزان
برگل دارد.
بايد کاردرازمدت
وبنيادی
انجام داد
آنهم
درراستای خود
آگاهی
وروشنگری
توده های
مردم. بايد
خرد نقادانه
را دربين مردم
برد وانتظار
نتيجه ی فوری
هم نداشت.
حرف
من اين است که
تو عبدالکريم
می توانی اين
کاررا انجام
دهی ولی نمی
خواهی. شايد هم
می ترسی. ای
کاش ضمن يک
نگرش ژرف به
درون، به يک
خانه تکانی
اساسی فکری
دست می زدی؛
ای کاش بجای
شکافتن
قبرستان کهنه
ها ی عهد
عتيق، ازخويشتن
توهم زدائی می
کردی وازخودآنچنان
انسان آينده
ای می ساختی
که با نسل های
آينده گفتگو
کند. درست ا ست
که امروز درقاموس
مردم ايران،
لغت آخوند
مترادف با
درنده ترين
جانوران
دنياست، ليکن
آخوند ازلحاظ
لغوی کلمه ی
زشت وخشنی
نيست. احتمالأ
"آخوند" درا صل
"آقا خوانده"
بوده که آدم
بسيار با سواد
را معنی می
داده است.
بنابراين تو
می توانی زمينه
ی آخوندی خودت
را بصورتی
مثبت، خلاق وسازنده
بکاربگيری
وازآن
فراترروی
وتصعيد کنی
وبجائی برسی
که مولوی گفت:
ازمــَـلـَک
هم بايدم
پــّران شوم
آنچه
کاندروهـــــم
نايد آن شوم
درغرب کسانی
مانند
آراسموس،
برونو، کامپانلا
وروسو
ازقعرمحراب
های کليسا به
اوج روشنگری
رسيدند
ودوران
سازشدند.
درايران خودمان
نيزکسروی،
تقی زاده،
مکرم اصفهانی
وحتی فيلسوف
بزرگواری
مانند ميرزا
فتحعلی آخوند
زاده اززمينه
ی آخوندی شروع
کردند، آگاهانه
بريدند وهريک
بفراخورحال
خود
فراتررفتند.
عبدالکريم
بـِبــُـر!
بپــَر! بخودت
تکان بده!
اينقدردورخودت
نچرخ وتوهم
مردم را با
توهمی ديگر
جايگزين مکن!
تو خيال می
کنی که دربين
صدها دين
ومرام درجهان
اسلام برحق
ترين شان است ودربين
مسلمان ها نيز
شيعيان
حقانيت دارند
ودربين
شيعيان فقط
دوازده امامی
ها؟ نکند منتظر
امام زمان
هستی که مثل
پاپ اعظم
درسده های ميانه
بيايد وگره از
کارمردم
بگشايد.
مشهوراست که
درآن دوران
هرزمان پاپ
بين مردم ظاهر
می شد مؤمنين
مسيحی دورتا
دورش را می
گرفتند وازاو می
خواستند که
برآنان نظری
کند. او هم با
دست خری که به
همراه داشت
چند تا
برسرصاحبان
حاجت می نواخت
وبدين وسيله
برآنها نظر می
کرد. عبداکريم
ازغيب مدد نمی
رسد. همه
چيزازمردم
شروع می شود
واين ما مردم
هستيم که بايد
آموزش فکری
وفلسفی پيدا
کنيم:
زين سقف
برون، رواق
ودهليزی نيست
غيراز من
وتو عقلی و
تمميزی نيست
نا چيز که
وهم کردگان
چيزی هست
بگذرتو
ازاين خيال
کان چيزی نيست
عبداکريم
بعضی ها می
گويند تو
مارتين
لوترايران
هستی. نمی
دانم خودت اين
حرف باورت می
شود يا نه؟
ولی اگرچنين
باشد که من
واقعأ دلم
بحالت می
سوزد. مارتين
لوتروجنبش
پروتستان
تيزم زمانی
دراروپا به
ظهوررسيد که
جامعه ازيک
خــُماری
هزارساله ی
قرون وسطايی
گذشته بود
وهيچگونه
سابقه ی عرفی
گرائی
(سکولاريسم يا
جدايی دين
ازسياست)
نداشت. بدبختی
جامعه ی
مادراين است
که "ازفزونی
آمد وشد
درکمی." جامعه
ی ما ازدوران
اميرکبير
بتدريج با
عرفی گرايی
آشنا شد
وازدوران رضاشاه
ببعد درکليت
خود يک نظام
عرفی (البته
از نوع
ديکتاتورمنشانه
اش) را درپيش
گرفت. عکس
العمل
استبداد
وستمگری نظام
شاهی، بدبختانه
يک بحران
اقتصادی،
سياسی،
اجتماعی، فرهنگی،
اخلاقی
ومرامی بود که
ازدهليزهای
تنگ وتاريک آن
خمينی ونظام
واپس گرای
اسلامی ظاهرشد
که تا امروز
هم ادامه
دارد.
بنابراين
پروتستانتيزم
ازنوع مارتين
لوتروکالون
وزونگلی ونظايراينها
درجامعه ی
ايران يک نا
بهنگامی تاريخی
است.
امروز جامعه
ايران به
ديدرو وجنبش
روشنگرانه
ازتيره ی
روشنی گری
فرانسه قرن
هيجدهم نيازدارد.
حالا تو
عبدالکريم ما
اگر نمی توانی
ديدرو باشی
حداقل سعی کن
ولترايران باشی.
تو هنوز هم
خشت روی خشت
های خام جلال
آل احمد،
دکترشريعتی
ومهندس
بازرگان می
گذاری غافل
ازاينکه همين
معماران فکری
نا بخرد بودند
که جامعه ی ما
را به تيره
گرايی امروز
دچارساخته
اند. امروز ما
به روشنفکران
خودآگاه
ومدرن نيازداريم
که به حقيقت
بيعت کرده
باشد وازاستادان
زمينه سازی
چون ميرزا
فتحعفلی آخوند
زاده، ميرزا
حبيب اصفهانی
وميرزا
آقاخان کرمانی
فراترروند. تو
می توانی يکی
ازآنها باشی
بشرطی که
بخواهی.
عبدالکريم
تا کی می
خواهی عبد
کريم باشی؟
دوست نداری
مولی الکريم
بشوی؟ اگر نمی
توانی لاقل
کريم خالی
باش. خودت خوب
می دانی که
هيچ کس وهيچ
ملتی از
عبوديت (بردگی)
به جائی
نرسيده است.
دوستی می گفت
اگر دردوران
برده داری بين
برده شدن
وبرده
داربودن مجبوربه
انتخاب بودم
شقاوت برده
داربودن را برخواری
بردگی ترجيح
می دادم.
وافسوس
ازبردگی فکری
درعصرباصطلاح
پسامدرن!
به تو
توصيه می کنم
بجای "ازخود"
بودن "نه خود"
باشی واگربرايت
سخت است حداقل
"نخود" شوی که
هم برای خودت
بهتر است وهم
برای جامعه. می
دانم که به
اين نامه جواب
نخواهی داد
اما تو خوب می
دانی که اگر در
مقاطع کوتاهی
در تاريخ
اسلام اندکی
سازندگی فکری
وجود داشته،
آن در دورانی بوده
که بين کفر و ايمان
مناظره و بحث
و جدل وجود
داشته است.
يک آرزو هم
برايت دارم و آن
اينکه کافر از
دنيا بروی که
دراين صورت نه
تنها درتاريخ
ايران بلکه در
تاريخ تحول
انديشه
درجهان
جاودانه
خواهی شد. درغيراينصورت
انديشه هايت
قبل ازخودت
خواهد مــُرد.
درپايان
اعتراف می کنم
که گرچه
درقلمرو
انديشه با تو در
دو جهت مخالف
ره می سپرم، ولی احساس
احترام بسياری
را برايت نگه
داشته ام.
دوستت دارم
ودانم که تويی
دشمن جانم
ازچه با
دشمن جانم شده
ام دوست ندانم
با شوروشوق
وشيدائی
ومهرواحترام
پری
28 تير 1382
خورشيدی