چالش امروز روشنگران
نوشدن از خود یا
بومی کردن فرهنگ غربی ؟
بحران روشنفکری ایران پس ازشکستـ « انقلاب اسلامی»
نگارش :
ایرج ارجمند راد
روشنفکر
گرامی آقای منصور پویان در یک رشته گفتار با عنوان « تفکیک اندیشه های ترقی خواهی و تجدد طلبی به سه گفتمان کلان در
ایران » که در نشریه نیمروز شماره 706 به
بعد انتشار یافته و در تار نمای اینترنتی نیمروز نیز قابل دسترسی است ) www.nimrooz.com
( به بررسی گفتمان های تجدد خواهی در ایران در دو سده
گذشته پرداخته است.
از آنجا که این بررسی جالب در
بر گیرنده نگاه و همه استدلال های گرایشات گوناگون روشنفکران تجدد طلب ایرانی است و به ویژه از آنجا که آقای پویان خود
در این نوشته از یکی از این گرایشات ( گرایش« بومی کردن مدرنیته» ) جانبداری می کند و دو گرایش
کلان دیگر را از این دیدگاه به سنجش می گیرد ، من به این نوشته می پردازم و نیز خوانندگان این جستار را به شرکت در این گفتگو
فرا می خوانم.
من در
آغاز با مروری فشرده بر نوشته آقای پویان به روشن تر کردن پاره ای نکات ، با همان ترتیبی که در نوشته او
آمده است ، از دیدگاه خود پرداخته و سپس به تفضیل به شرح این که چرا گرایش بومی
کردن فرهنگ غربی در بنیان ادامه منطقی و ناگزیر گرایش دنباله روی از این فر هنگ
است می پردازم . در این بررسی گرایش چهارم که از سوی آقای
پویان نادیده گرفته شده و آن همانا گرایش نو کردن و نو سازی فرهنگی با بر انگیخته
شدن از تجربه مدرنیته غربی است را بازشکافی خواهم کرد.
یک مرور فشرده :
گفتمان
اول : تقلید گرایان
آقای پویان گفتمان اول را به عنوان راهیان تقلید صد در
صدی معرفی میکند که جانبدار اخذ همه مبانی مدرنیته غربی اند و گزینش پاره ای و
کنار گذاشتن پاره ای دیگر از این مبانی را نمی پذیرند. به گمان او این گرایش می
خواهد یکباره از موازین مدرنیته آغاز کند و در سنت هیچ گونه امکانی برای نوسازی و
نو نگری نمی بیند. آقای پویان میرزا فتحعلی آخوند زاده را نماینده اصلی این گرایش
معرفی می کند. به گمان من این برداشت از سه گرایش کلان تا جایی که به شفاف کردن
مرز های فکری و بسیار سیال دید گاه های روشنفکران در دوره های مختلف مر بوط می شود تا حد زیادی کمک کننده است اما
دسته بندی به معنای اینکه چند گرایش روشن فکری در برابر هم صف آرایی کرده باشند و
صف آرایی ها تا اکنون ادامه داشته باشد ، ذهنی است. برای نمونه در آرائ آخوند زاده
نیز می توان بازگشت به سنت پیش از اسلام (مشابه دید گاه زنده یاد تقی زاده) و بر خورد بسیار متناقض با اسلام را
دید. شاید اگر از سیر واقع بین تر شدن روشنفکری ایرانی در باره چگونگی دور زدن
اسلام و رسیدن به «تجدد» گفتگو کنیم ،
تصویر و دور نمای بهتری را خواهیم دید. این روشنفکری در ابتدا به راحتی به ایده
اخذ تمدن غربی می رسد ، پس از روشن تر شدن مقاومت سنت اسلام به راه های گوناگون به
تحمیق و تطمیع روحانیت و به دست آوردن دل آنان می پردازد و اکنون در شرایط شکست
انقلاب اسلامی می پندارد شرایط برای این
که که با کمک موازین مدرنیته و همراهی
«نو اندیشان مذهبی» بتوان به « بومی کردن مدرنیته» به جای « وارد» کردن آن دست زد
، آماده است.
گفتمان
دوم : تجدد خواهی وارونه
این
گفتمان اساسا در بر گیرنده جریانات اسلامی است
که آقای پویان به درستی انان را در یک« توهم رمانتیک» بازگشت به سنت
اسلامی شریک می داند. اودر بررسی اندیشه های سنت گرایان این گروه به جمال الدین افغانی ، آل احمد ، شریعتی ، مطهری اشاره دارد و این باور را که گویا می
توان تکنیک غربی را گرفت و« اندیشه» را از درون اسلام استخراج کرد رد می کند اما
از ان جا که خود در باره چرایی این پندار نا بهنگام ومبانی شکست آن نیاندیشیده است ، سر وته مسئله را با اشاره به یکی
از سروده های اسماعیل خویی در باره «فلسفه دن کیشوت» به هم می آورد. ما در بررسی
جانبداری او ازتلاش «نواندیشان مذهبی » در راستای «فقه پویا» نشان خواهیم داد که
او به ژرفای ماهیت سنت اسلامی به عنوان مانعی
برای رسیدن به تجدد پی نبرده و چون از یک سو این سنت خرد گریز و ضد
اندیشیدن مستقل انسان را به خوبی نمی شناسد واز سوی دیگر دریافت روشنی از وظیفه و
کارکرد روشنفکران دینی در راستای نوسازی فرهنگی جامعه ایرانی ندارد از شناخت
دوباره آروزی بسیاری از تجدد طلبان دینی برای بزک کردن اسلام و دست و پا کردن
اسلام های راستین دیگر سر باز می زند. او نمی تواند پروژه های بازسازی شریعت ( بزک
«امروزی» حقیقت های اسلام ) را از پروژه خصوصی کردن و فردی کردن باور های اسلامی (
نسبی و فردی شدن حقیقت های اسلام ) به
درستی باز شناسد.
آقای
پویان در بررسی «سکولار» های گفتمان کلان دوم به زنده یاد حسین کاظم زاده ایرانشهر
می پردازد. آقای پویان این باور کاظم
زاده که مذهب شیعه را برای « ابداع مدرنیته ایرانی » وامروزی شدن ایرانیان کافی می
داند ، از یک سوی به درستی ، به عنوان باور پوچ برابری اجتهاد با اندیشه آزاد رد
می کند و از سوی دیگر می گوید که «اشتباه
بزرکتر او این است که برای گذار از سنت به مدرنیته راه های متعددی را ممکن می
داند.».
خود آقای پویان در این جا برای این ادعا که چرا
« برای گذار از سنت به مدرنیته» راه های متعددی وجود ندارد استدلال روشنی عرضه نمی
کند. او نمی گوید که چرا ابداع مدرنیته ایرانی
به کمک« نو خوانی »اسلام که باسنت خواهی
تاریک اندیشانه آل احمد ، شریعتی ، مطهری
و دیگران برابراست ، به عنوان تنها شکل ابداع مدرنیته ایرانی تلقی شده و
سپس به درستی رد می شود. چرا این باور سنت گرایانه کاظم زاده که از درون سنت اسلام
می توان به مدرنیته ایرانی رسید به عنوان دلیلی برای اینکه اسلام تنها منبع
مدرنیته ایرانی می تواند باشد پذیرفته می
شود.؟ آیا همان «اصول جهانشمول مدرنیته» به ما نمی گوید که از درون هیچ مذهبی نمی
توان مدرنیته را رویانید ؟. براستی مدرنیته اروپایی با مسیحیت چه تجربه ای داشته
است ؟. و در راه منحصر به فرد مدرنیته اروپایی مذهب چه نقشی داشته است ؟ براستی
این راه ویژه اروپایی به سوی مدرنیته کدام است؟. از درون مسیحیت یا از درون فرهنگ
یونانی ؟. از درون مسیحیت به عنوان یک مذهب و آموزه ایمانی یا از درون باور های دینی «بت پرستانه» یونانیان؟ . ایا عصر روشنگری در اروپا ، عصر
چیرگی «کفر» بر مسیحیت نیست ؟. پس چیست ؟.
به
گمان ما و همانطور که بعد تر به آن خواهیم پرداخت ، این باور که «جامعه ایرانی بنا
بر مسیر تاریخی و فرهنگی خویش باید بتواند راه حلی ایرانی برای تحقق مدرنیته خود
بیابد » باید هنوز مورد کاوش و گفتگوی همه جانبه تری قرار گرفته و خطاست که آنرا
با اسلام گرایی ( که نمی تواند سر چشمه
مدرنیته شود ، همانطور که مسیحیت نتوانست )
و یا ستیز با فرهنگ غربی برابر بگیریم. همینطور بر گرفتن چماق های اید
ئولوژیک از نوع « تاریخ تحولات اجتماعی و سیر تکوین اندیشه بشری واجد ارزش های
جهانشمول و فرا ملتی است و باید از آن تبعیت کرد » در گفتگوی ما راه گشا نیست.
آقای پویان که دلیرانه جریان ضد آزادی چپ
سنتی و ایدئولوژی گرا را در بخش های دیگر نوشته خود به درستی شناسانده است ، باید
سنجش گری خود از این طیف را به دامنه همه اندیشه های آنان و مهمتر از همه به طرح
مدرنیزاسیون از بالا به نام کارگران و سوسیالیسم
بگستراند. بنیاد آزادی ستیزی طیف لنینی همین اندیشه« برگزیدگی (روشنفکران و
حزب کمونیست ) برای پیشرفت دادن جامعه به
نام کارگران و سوسیالیسم» است.
این
که آقای پویان شکست تجربه تحمیل کردن
«مدرنیته» در روسیه ( که آرمان
بلشویکی بود و در راه آن ملیون ها انسان قربانی آزمایش های لنین و همفکرانش شدند)
را دلیلی برای« جهانشمولی موازین مدرنیته غربی و قانونمندیهای آن در زمینه های
توسعه اقتصادی ، دموکراسی و برابری های حقوقی » می گیرد ناشی از نگاه
ایدیو لوژیک وبینش اروپا مرکزی و دنباله روانه او است. براستی چه کسانی د
رایران خودمان بیشتر از دنباله روان ایرانی لنین سرنای «قوانین آهنین تکامل» را
بار ها و بارها از سر گشادش نواخته اند ؟. براستی مگر گرایش به قدرتورزی در اندیشه
مارکس کهن سال از سایر گفتمان های مدرنیته غربی جدایی پذیر است ؟ آیا می توان
گرایشات سوسیالیستی قدرتورزانه مارکس کهن سال و لنین را از سوسیالیسم اخلاقی
برنشتاین و سوسیال دموکراسی اروپایی جدا کرده و آن را از گستره مدرنیته بیرون
انداخت ؟ چرا ؟. آیا پوچ بودن افسانه « موازین جهانشمول مدرنیته » را نمی توان در
گلاویزی های فکری تاریخ دو سده گذشته اروپا و از جمله بر سر «آزادی» یا« برابری»
دید ؟. آیا مدرنیته اروپایی یک جریان دایمی پر شتاب و متنوع نو خوانی و نوسنجی
فرهنگی نیست ؟
این
که آقای پویان پی آمد بر آمد و شکست
«انقلاب اسلامی » و« سوسیالیسم دولتی» را
رها شدن اذهان روشنفکران از « بند توهمات مارکسیستی و مذهبی در مسایل رشد ، ترقی و
تجدد » می داند ، یک امتیاز دهی ناروا به روشنفکران برای جا انداختن «قوانین جهان
شمول موازین مدرنیته غربی» است. من در جای خود به این بینش او که مدرنیته را به
قوانین جهان شمول ویک رشته اصول و بنیان ها ، یک رشته کار پایه های فکری و اندیشگی
فرو می کاهد ، خواهم پرداخت. اما اکنون
مرور خود بر نوشته خواندنی او را پی می گیرم.
آقای
پویان در بررسی تجربه رضا شاه به درستی می بیند که « تجدد در مفهوم رضا شاهی عبارت
از برنامه تحمیل و حقنه کردن ارزش ها و مضاهر تمدن جدید بود». او در ادامه نوشته اش به جانبداری روشنفکرانی مثل
عارف ، ایرج میرزا ، عشقی و دیگران از اقدامات رضا شاه اشاره دارد. اما در بررسی او اینکه چرا پس از سرنگونی رضا
شاه گرایش به سنت گرایی شدت گرفت و تا بر آمد انقلاب اسلامی چیره شد بیشتر یک
معاست تا یک پاسخ زیرا او نیروی محرکه سنت گرایی یعنی روحانیت آزاد شده از بند
قیود رضا شاهی را به درستی نمی شناسد. براستی چرا مردم ما ، به جز اندکی از
روشنفکران ، با اینکه امنیت و سامان
یافتن اوضاع ایران را مثبت می یابند ، صمیمانه پشت سر رضا شاه نمی ایستند . ؟ آیا
به فرض اگر رضا شاه دموکراتیک عمل می کرد مردم ایران بر آن ارزشی می گذاشتند ؟.
براستی روشنفکران دوران رضا شاه از تجربه مجلس اول ودوم مشروطه چه درسی گرفتند و
چرا ، که در جستجوی یک دیکتاتور میهن دوست بر آمدند ؟. و آیا رضا شاه به همین
انتظار پاسخ مثبت نداد ؟. آیا رضا شاه نتیجه شکست دموکراسی مشروطه نبود ؟. و براستی چرا دموکراسی مشروطه شکست خورد ؟. چون
تقلیدی بود؟. یا چون تلاش شده بود بدون سنجشگری از سنت اسلامی ایجاد شود ؟. آیا
روشنفکران و فعالین سیاسی بر جسته مجلس اول و دوم ، مانند احتشام السلطنه و غیره
خلاقانه تلاش نمی کردند تا با میانه روی و احتیاط ، دموکراسی ایرانی را علیرغم اسلام بسازند ؟ آیا ما در این دوران کم
روشنفکر ازاد منش و هشیار داشته ایم ؟.
این پرسش ها برای دوران پس از سرنگونی رضا شاه نیز طرح اند.
آیا
سنت گرایی «چپ» ها ی توده ای و سپس گرایش «چپ طرفدار مشی مسلحانه» را می توان در
اساس با نزدیکی رژیِم محمد رضا شاه به غرب و بویژه پس از کودتای 28 مرداد 1332
توضیح داد.؟ اگر این نیرو های اجتماعی سنت گرا و مدرن نما نمی بودند پس چه می بودند ؟. از آن گذشته آیا
هر دو رژیم محمد رضا شاه و پدرش نیز خود
سنتی و مدرن نما نبود ؟ آیا «چپ» طرفدار لنین را نمی توان از همان آغاز تا امروزبه
عنوان مسلمانانی که به روخوانی اندیشه های لنین و مارکس پرداخته اند معرفی کرد ؟
ایا این «چپ» اکنون غیر سنتی است ؟. آیا نیرو های ملی گرای ایرانی حتی امروز نیز
هنوز سنتی نیستند ؟. این چند پرسش روشن می کنند که نمی توان چگونگی بر خورد این
نیرو ها به سنت را به سکوت برگزار کرد و از سنت به عنوان چیزی جدید و واکنشی سخن
گفت. ما در ادامه گفتگوی خود خواهیم دید که گرانیگاه بحث
در باره مدرنیته در ایران درست در شناخت «سنت» از «سنت» است ، شناخت نیروی ماند
سنت ، که باید به دور افکنده شود ونیرو
های زاینده و پیش برنده آن که باید باز خوانی شوند و امروز به کار می آیند.
برای
باز شناخت سنت از معرفی روشن گرایش اصلی سنت ارتجاعی و بازدارنده در ایران نباید
سر باز زد و به رد «دین باوری» بسنده
کرد. به گمان من چهره اصلی سنت بازدارنده در ایران ، اسلام و سنگر اصلی ارتجاع و
نا بهنگامی ، ضدیت با پیشرفت ، دشمنی با ایران ، دشمنی با آزادی و دشمنی با نوشدن
جامعه ایرانی ، نهاد روحانیت است. بدون
شفاف کردن جایگاه و کارکرد روحانیت نمی توان شکست مشروطه را فهمید علیرغم این که
بخشی از روحانیت در مرحه ای از مشروطه ،
در راستای منافع خود حتی چند گام بسوی
مردم برداشت . بدون دیدن کارکرد
کارشکنانه روحانیت ، نمی توان موانع اصلا حات رضا شاه را به درستی شناخت. و بدون شناخت این کارکرد نمی توان باج دادن کم
و بیش همه گرایشات سیاسی ایرانی از «چپ» افراطی تا ملی گرا و طرفدار سلطنت را به
اسلام و روحانیت نیز به درستی شناخت و نشان داد . براستی
چرا روشنفکران ما درست در رسیدن به ما نع اسلام به جای سنجشگری آن به لکنت زبان می
افتند ؟. بدون شناخت موانعی که روحانیت بر سر راه ساده ترین پیش رفت های
اجتماعی برقرار کرده و می کند نمیتوان فهمید که چرا درست پیشرو ترین روشنفکران
دوران مشروطه بیشترین بحث را در باره چگونگی بر خورد با روحانیت داشته اند. از این
رو نباید شکست گفتمان های تجدد گرا را در ایران از مقاومت همه جانبه و پیچیده طیف
اسلامی ، نه تنها روحانیت ، جدا کرد.
آقای پویان از اندیشیدن در این باره که مشروطیت و نیز دو رژیم رضا شاه و محمد
رضا شاه شاید در چنبره یک بن بست اسیر بودند که تنها با «نگاهی دیگر» به نوشدن و
به گذر از سنت از آن رهایی می توانستند ، می گریزد. زیرا او هنوز علیرغم
رویکرد خوش فکرانه و آموزنده اش به گذشته ، به ژرفای موضوع نپرداخته و خود یک
جریان اصلاحی طیف تقلید گرایان را نمایندگی می کند. این را اکنون می توان بهتر
بازگشود :
به
نظر می رسد که یک برداشت آقای پویان از «
مبانی مدرنیته » ، همان آزادی ، مردم سالاری
و غیره باشد. از نظر من می توان این مبانی را از درون فرهنگ ایرانی و( نه
از درون اسلام یا هر مذهب دیگری ) ،
نیز رویانید. این گفته من را نباید
اینطور فهمید که من دموکراسی تقلیدی را به استبداد بومی ترجیح نمی دهم ، بلکه این
که دموکراسی تقلیدی ویا «بومی شده» ، چون بافرمانروایی دموکراتیک برآمده از بن
مایه های فرهنگ ایرانی یکی نیست ، با آن فاصله
داشته و دوام نخواهد آورد. از این رو تجربه های مدرنیته غربی باید برای ما انگیزه
ای برای نو شدن خود فر هنگی مان باشد. اما
به نظر می رسد که آقای پویان درک همه جانبه ای از مسئله ندارد زیرا اگر به
تجربه دوره مشروطه ، دوره رضا شاه و دوره محمد رضا شاه نگاه دقیق تری می انداخت به
خوبی می دید که احتیاط دولت مردان و روشنفکران حکومتی بیشتر در جهت این بود که
جریان اسلامی و روحانیت در برابر طرح های تجدد خواهانه آنان مقاومت نکند و با آن
ها تا حدی همراه شود. آری رمز شکست مشروطه و شکست طرح های
تجدد خواهی رضا شاه و فرزندش درست در همین تلاش برای «بومی کردن» تجدد ، برای سنجاق کردن آن به سنت اسلام بود. فرجام
این بومی کردن را از زمانی که روشنفکران مشروطه به باج دادن به نقش روحانیت در
زندگی اجتماعی رضایت دادند (قانون اساسی مشروطه و حق وتوی روحانیت در آن و بسیاری
محدودیت های دیگر به نفع اسلام) ، تا زمانی که رضا شاه تحت فشار روحانیت ایده
جمهوری خواهی را کنار گذاشت و زنده یاد
علی اصغر داور وزیر دادگستری دانشمند او در کتابچه قوانین مدنی ایران شریعت اسلام را در کنار قوانین مدنی بلژیک
گنجاند ، تا امروز که کمتر روشنفکر
ایرانی دلیری آن را می یابد که نقد از ولایت فقیه را به نقد از اسلام پیوند دهد ،
می توان یکسره دید.
آری اگر گفتمان تقلید از غرب به گفتمان بومی کردن مدرنیته استحاله نمی یافت (
آنطور که در زندگی زنده یاد تقی زاده به خوبی می بینیم ) می بایست به ناگزیر به
گفتمان سنجشگری سنت ارتقا یابد. می بایست ناگزیر به یافتن ریشه های ترقی ستیزی
روحانیت و نیرو های اسلامی و جستجوی سنتی که آماد گی نو شدن داشت ، جستجو و یافتن
آن عناصری از سنت که به کار نوکردن فرهنگی می آیند ارتقا می یافت . این اما مستلزم
صف آرایی با چهره اصلی نیرو های ماند و ارتجاعی سنت ، صف آرایی با اسلام بود .
روشنفکری ایرانی نه در آن روزگار و بخش بزرگی از آن حتی امروز نیز هنوز آمادگی
روانی و دلیری و نرم رفتاری سنجش خردمندانه از اسلام را ندارد. از این رو با تاسف باید گفت که گفتمان بومی کردن مدرنیته با
توجه به اشارات نگران کننده آقای پویان به« فقه پویا» و« نو اندیشان دینی » هنوز در همان جایی ایستاده است که نزدیک به یک
سده پیش ایستاده بود : خمشگین از عقب ماندگی و هراسان از سنجشگری اسلام. من در ادامه این بحث در باره اینکه چرا بومی
کردن مدرنیته ، تنقید از فرهنک ملی و
تطبیق مدرنیته با آن ، با« نوشدن از خود»
یکسان نیست ، مکث بیشتری خواهم کرد.
گفتمان سوم : بومی کردن مدرنیته
این
گفتمان این چنین معرفی می شود : «گفتمان سوم بر آن است که رمز و راز مدرنیته در
گستراندن نوعی نگاه و خرد است که با نسخه برداری و تقلید به سامان نمی رسد. ». به
گمان من اگر آقای پویان جمله خود را این طور می نوشت « ... نوعی نگاه و خرد بر آمده از فرهنگ ایرانی ....» و
همین اندیشه را گسترش می داد ، خود به زودی در می یافت که بومی کردن «مبانی
مدرنیته» غربی ، چیزی در حدود «نسخه برداری خلاقانه» بوده و درست با همین «نوعی
نگاه و خرد » برآمده از فرهنک خود در تناقض است. زیرا اگر این نگاه و خرد از آن
اوست ، از سر چشمه فر هنگ او جوشیده است ، دیگر «مبانی مدرنیته اروپایی» از آن او نیست . مبانی نو کردن ، نوسازی و باز سازی و باز خوانی فرهنگی و منشی جامعه
ایرانی می تواند با بر انگیخته شدن و
آموختن و آمیختن با تجربه مدرنیته اروپایی
ساخته شود اما تنها وتنها از درون سر چشمه و بن مایه های فر هنگ ایران. و
این خود در گام اول یعنی باز سازی نگاه و
خرد خودی .
می گویم تنها و تنها از درون بن مایه
های همین فرهنگ خودی ، زیرا اگر مدرنیته را به پاره ای اصول ومبانی فرو نکاهیم و
آنرا همان گونه که آقای پویان در ابتدا به درستی می بیند ، یک جریان نوشدن ، یک
نگاه ، یک خرد ، یک رویکرد بدانیم باید بپذیریم که داشتن نگاه از خود ، داشتن خرد
بر آمده از درون فرهنگ خود ، جایی برای اندیشیدن بر اساس مبانی دیگران باقی نمی
گذارد. وقتی که نگاه و فکر بر آمده از ژرفای روان «خود» باشد ، و از سر چشمه زنده
و بالنده فرهنگ خود جوشیده باشد دیگر نمی تواند به مبانی و اصول بر آمده از فر
هنگی دیگر اتکا کند ، فکر و نگاه خودی باید به فرهنگ های دیگر بنگرد و از آن ها بر
انگیخته به خود زایی و نو زایی شود و خود «مبانی» اش را تدوین کند.همین.
شاید
آقای پویان به ما بگوید که مبانی مدرنیته جهانشمول است ، پاسخ من به او این است که
همین جمله نشان از باز نیاندیشیدن این مبانی ، نداشتن نگاه و خرد مستقل دارد. همین
جمله نشان دهنده نگاه دنباله روانه و مفعولیت فکری اوست و با ادعای داشتن «نوعی از
نگاه و خرد» غیر سنتی نمی خواند. ما باید مبانی نو سازی و باز سازی جامعه ایرانی
را خود بر بنیاد تجربیات مایه ای مردم ایران، فرهنگ جوشیده از این مردم و بن مایه های این فرهنگ بسازیم. ما نمی توانیم
شاخه درخت تجدد را از اروپا وارد کنیم و به ریشه فرهنک بومی پیوند زنیم. این کاری
است که در دو سده گذشته صورت گرفته و نتیجه اش ، از خود بیگانه شدن مردم و افتادن
در دامچاله انقلاب اسلامی بود. اگر آقای پویان فکر می کند که روشنفکران ایرانی
اکنون به پذیرش دموکراسی آماده تر اند ، باید به او گفت که مشکل ما آماده شدن
فرهنگ مردم برای نو شدن است و نه آماده بودن روشنفکران برای دموکراسی.
گفتمان
چهارم : نوشدن از درون فرهنگ ایرانی
من
گفتمان چهارم را در بنیاد خود ، مستقل از مدرنیته اروپایی تعریف می کنم . اما نه
بر انگیخته شدن خود از دستاورد های تمدن غربی را انکار می کنم ونه چالشی را که شور
بختی و سر افکندگی اکنون ایران و ایرانی در برابر هر روشنفکر با مسئولیتی می گزارد. من نیز مثل آقای پویان دوستدار
آزادی ، زندگی ، شادی و سر بلندی انسان ها و خواستار پایان یافتن سده ها ستم ،
نادانی و خرد ستیزی در ایران و بر ایرانیان ام.
این نقطه شروع مشترک ما با روشنفکران نسل های پیشین است. این نقطه گسست گفتمان
چهارم از همین روشنفکران نیز هست. زیرا روشنفکری ایرانی باید از اسا س بر شناخت خود
از منظر «خود» و نه شناخت خود از دیدگاه تمدن غربی آغاز کند. فرهنگ ایرانی وانسان
ایرانی را نمی توان بر بنیان اصول و
مبانی دیگران ، گرچه این دیگران آن را جهانشمول بدانند شناخت. ما نتایج این گونه
دیدن از عینک غربیان را در تجربه همه
جریانات فکری ایرانی می شناسیم.
آیا
گفتمان های تجدد گرا چیزی به جر انتقال همین نگاه غربیان به ما ، همین مقهور شدن
به اندیشه غربی ، همین مفعولیت در برابر اندیشه و اندیشه ورزان غربی بوده اند ؟.
ایا نوگرایان ما هرگز از خود پرسیده اند که نوشدن در فرهنگ ایرانی به چه معناست ؟
آیا روشنفکران ما که در دو سده گذشته مشغول پیدا کردن راهی برای نوکردن جامعه
ایران بوده اند و در نیت خیر آن ها نیز تردیدی نیست ، هرگز از خود پرسیده اند که
براستی انسان آرمانی ایرانی چگونه انسانی
است ؟. خرد، در این فرهنگ به چه معناست ؟ برای انسان ایرانی شادی و جشن چیست ؟ خوشبختی چیست ؟ «خرد شاد»ی
که در شاهنامه ودر حافظ می بینیم به چه معناست ؟ راستی چیست ؟ نیکی چیست ؟ آیا
انسان ایرانی چه رابطه ای با خدا دارد ؟ آیا خدایان ایرانی چه نوع رابطه ای با
انسان ایرانی دارند ؟« پروردگار مهر» پهلوانان شاهنامه چه نوع خدایی است ؟ ایا او همان رابطه فرودست انسان اسلامی با
الله را با پهلوان خود بر قرار می کند ؟ چرا ؟.
اگر
روشنفکران ما مشابه پرسش های بالا را در چارچوب فرهنگ غربی طرح کنند و در باره
پاسخ های اندیشمندان غربی به آنه فکر کنند ، خواهند دریافت که هرگز نمی توان بن
مایه های فرهنگ غربی را که «اصول جهانشمول مدرنیته» بر بنیاد آنها استوار ایستاده
است ، در فرهنگ ایرانی «بومی» کرد. بر عکس ما تنها می توانیم با سنجش گری و باز
خوانی بن مایه های فرهنگ خود به «اصول مدرنیته» خود برسیم. برای روشن تر شدن موضوع
، پرسش ها را ادامه می دهم.
آیا
مارکسسیت های ما هرگز در باره مفهوم «داد» در فرهنگ ایرانی اندیشیده اند ؟. آیا
انها در این باره که برابری در فرهنگ اروپایی به چه معناست اندیشیده اند ؟ آیا
«چپ» های ما وقعا ریشه های اندیشه مارکس در فرهنگ اروپایی را می شناسند ؟ ایا طراحان «تمدن بزرگ» محمد
رضا شاه هرگز از خود پرسیده بودند که چرا نباید از انسان ایرانی در باره این« تمدن
» پرسید ؟. مارکسیست های ما و همه« ترقی» خواهان ما آیا هرگز خود را به این پرسش
درگیر کرده اند که چرا انسان ایرانی را تنها به عنوان موضوع پروژه های خود در راه
«سوسیالیسم» ، «آزادی» ، «پیشرفت» و غیره
می خواهند ؟ ایا این انسان فرودست وموضوع «مدرنیته» ادعایی روشنفکران راهی به جز
فرار به دامن آخوند ها داشت ؟ . آیا روشنفکران ما در اساس با مردم همان برخوردی را
ندارند که آخوند ها دارند ؟. آیا آزادی نو شدن ، آزادی
انتخاب از درون فرهنگ خود بنیاد هر تحول اساسی که در آن مردم دخالت داشته باشند ،
نیست ؟. براستی چرا درک این موضوع بدین سادگی این چنین از سوی روشنفکران ما
دشوارشده است ؟
براستی
چرا کسی از میان این روشنفکران نیک خواه
، که دو سده با جانفشانی و قربانی های بزرگ در راه بهروزی مردم می کوشند ، به این
فکر نمی افتند که تنها فرهنگ مردم ، فرهنگ ایرانی می تواند و باید سر چشمه نوشدن
همه جانبه فرهنگی و منشی جامعه ایرانی باشد ؟ این پرسش کلیدی را باید بار ها در
برابر خود گذاشت و در باره آن اندیشید. براستی چرا ؟ یک پاسخ من این است که گریز از شناخت خود ، از خود بودن و خود شدن نماد نا گزیر رابطه فرو
دست روشنفکران ما با فرهنگ غربی است.
روشنفکر ایرانی در گوهر خود هنوز بازتابنده آن
فرودستی است که در چارچوب رابطه یک انسان سنتی با یک مذهب دیده می شود. به زبانی
دیگر، روشنفکر ما باید ابتدا به خود بیاید و در چارچوب سنت های جامعه ایرانی با روکش فرهنگی این جامعه ، با اسلام صف آرایی
فکری کند و خود را از چار چوب گفنمان های آن ، از چارچوب عقل مذهبی ، از چهار چوب
آگاهبود انسان سنتی مسلمان بیرون بیاورد. از این رو با بر انگیخته شدن از تجربه
مدرنیته ، باید از دکارت فرارفتن از عقل رایج ، عقل دنباله رو غیر پرسش گر را
آموخت.
صف
آرایی فکری و نه «اخلاقی» و کینه توزانه
با اسلام به عنوان چهره اصلی سنت ، روکش
اصلی سنت ، گام نخست در باز کاوی و باز
شناخت آن عناصر و مصالح فرهنگی است که برای نوسازی فرهنگی ، برای یک باززایی فرهنگ
ایرانی نیاز داریم. چرا ؟
زیرا
باز با نگاه به تجربه باززایی (رنسانس) در اروپا ، اما با حتی یک نیم نگاه به سده
ها چیرگی اسلام بر ایران و با نگاهی دقیق تر به این چیرگی در دو سده گذشته می توان
دید که اسلام ،( همچنان که مسیحیت در گذشته اروپا ) ، به عنوان یک گفتمان ایمانی و
به تعریف فلسفی خرد ستیز ، سد راه اصلی بر آمد فرهنگی است.
و باز
با برانگیخته شدن از تجربه مدرنیته اروپایی باید گفت ، که « انسان میزان است homo mensura» (اندیشه پروتاگوراس فیاسوف یونانی 4 سده قبل از میلاد
مسیحیت ) بود که سنگ اول اندیشه انسان باوری را در گفتمان های سیاسی غربی گذاشت . آری این تصویرانسان یونانی ، و نه انسان مسیحی بود که در دوره
باززایی از سوی فرهنگ سازان اروپایی با زخوانی و باز سازی شد و به چرخشی مهم در
روان و آگاهبود انسان اروپایی انجامید. کسی که می پندارد که می توان
سراندیشه دموکراسی را در سنت اسلامی بومی
کرد بدون اینکه تصویر انسان یونانی نیز همراه آن وارد شود ، بر خطاست. چنین کسی در
بهترین حالت تنها روکشی دموکراتیک بر آگاهود سنتی انسان اسلامی خواهد کشید. این
انسان اما در ژرفای روانش هم چنان سنتی ، هم چنان دنباله رو خواهد ماند. برای سنجش
این ادعا می توان به سرنوشت «شهر وندی» در کشور های اسلامی نظیر ترکیه ، مصر وغیره
نگاهی انداخت.
و باز با برانگیخته شدن از تجربه مدرنیته اروپایی باید گفت که در راستای انسان
باوری باید با همه گفتمان هایی در فرهنگ ایرانی که اصالت انسان و اصالت خرد سنجشگر
انسانی را بر نمی تابند صف آرایی فکری کرد. اسلام و جز آن. و باز با برانگیخته شدن از فرهنگ اروپایی باید خود گستری فر هنگی ، و
باز خوانی و باز سازی دایمی و جاری جریان نوشدن از خود ، نیاسودن و نایستادن را
یاد گرفت. باید از تجربه اروپاییان آموخت که «مدرنیته» نه یک رشته اصول است که
اکنون با اصول دیگری به نام پست مدرنیته و غیره تکمیل می شود و نه اساسا این «اصول»
را می توان وارد یا بومی کرد. تجربه ژرف ، چند تویه و بسیار رنگین بر آمد روزگار
نو در اروپا را که در هر کشوری با رنگ و بوی خاص خود و با آهنگ و شتاب ویژه خود
هستی یافت نمی توان و نباید به اصولی برای رونویسی فرو کاست.
هزاران برگ رونویسی
نظرات مارکس ، نیچه ، روسو و کانت ، هزاران برگ رونویسی قوانین کشور های
اروپایی هرگز به ایجاد جامعه نو نخواهد
انجامید و در هیچ کجا نیز نیانجامیده است. نه در روسه لنینی ، نه در هیچ کشور اسلامی و نه در بیشترکشور های
جهان سومی . تنها در آنجا که ارزش های
مشابه ارزش های مدرنیته اروپایی در فرهنگ مردم بسیج شدند ، کار به تحول جدی
انجامید. تجربه هند این را نشان می دهد :
این ارزش های انسان باور ،
ارزش های روادارانه فرهنگ هند بودند که از سوی مهاتما گاندی و دیگر رهبران نهضت
رهایی مردم هندوستان ، در جریان جنبش ضد استعماری مردم هند بسیج شده و به باز زایی
و باز سازی دموکراتیک جامعه هند انجامیدند. اگر ما در باره تجربه هند و تجربه
پاکستان بیاندیشیم به خوبی می بینیم که درست فقدان ارزش های انسان باوری و چیرگی
کیش خشونت ایمانی و قهر در اسلام اند که
به عنوان پایه رسمی و حتی علت موجودیت پاکستان ، مردم پاکستان را از یک دیکتاتوری
نظامی به یک دیکتاتوری نظامی دیگر می برد. آیا هنوز آقای پویان بر انکار یک راه
ایرانی به سوی مدرنیته اصرار دارد ؟ آیا در کهکشان بزرگ و پر ستاره فرهنگ ایرانی
باید تنها به سیاره بی فروغ مذهب اسلام چسبید ؟
آیا از سروده های گاتا ها تا در ستایش های خدایان در اوستا ، تا در شاهنامه
این خرد نامه ایرانی ، تا در مجموعه بزرگ ادبیات عرفانی و رندی ایرانی نمی توان
مفاهیم روا دارانه ، مفاهیم انسان باورانه ، مفاهیم زندگی گستری را یافت و آن ها را سنجید و گسترش داد ؟ .
«پهلوان»
و «جوانمرد» ایرانی ، «عارف» ایرانی ، «رند» ایرانی تا کی باید در انتظار فیلسوف
سنجشگری بمانند که سر اندیشه های زندگی پرور فرهنگ ایرانی را به سنجشی بهنگام و
امروزی دوباره به زندگی نو فرا خواند ؟ . انسان شاد و دست افشان غزلیات مولوی بلخی
تا کی باید در انتظار رامشگری بماند که شور و سرزنده گی ، عشق ژرف و جادویی ،
پایکوبی و دست افشانی او را دو باره به گستره زندگی ایرانیان بر گرداند ؟ و ایا 33
خدای مهری ایرانی باید تا کی در انتظار تصویر گران و پیکر تراشانی بمانند که آنان
را و اندیشه های زندگی پروری را که این خدایان تصویر وجدانی آنها بودند دوباره و
بی ترس از شمشیر مذهب باوران و خشک اندیشان اسلامی به دامنه زندگی فرا بخوانند ؟
آیا ما واقعا برای این همه ، برای نوسازی و باز آفرینی فرهنگ خود به «اصول
جهانشمول مدرنیته» نیاز داریم یا به دلیری و خلاقیت روشنفکری ؟ به دریادلی
فرهنگسازان ؟. کدامیک ؟
در
آغاز راه و برای امروز ما مهم این است که باز با بر انگیخته شدن از تجربه
اروپاییان بدانیم که روشنفکر اسیر در سنت ، اسیر در نگاه و عقل سنتی نمی تواند به
سنجشگری سنت دست زند. آزادی ازعقل سنتی ، اغاز آزادی از سنت است . برای سنجشگری سنت باید از آن بیرون آمد و این قبل از هر
چیز به یک روند نو شدن روشنفکری ایرانی و شکل گیری یک جریان انتقادی نیرومند در
درون روشنفکران احتیاج دارد. این نقطه
جدایی روشنفکر به خود آمده از روشنفکر دنباله رو اندیشه غربی و از روشنفکر
سنتی است . در این جدایی است که می توان
به خوبی دید که باززایی روشنفکری ایرانی و باز زایی فرهنگ ایرانی از هم جدایی ناپذیر اند. واگشت در نگاه و در آگاهبود
روشنفکران با چرخش در آگاهبود مردم پیوند دارد. آن روشنفکری که این واگشت را بر نمی
تابد ، و از آن می گریزد به ماندن در سنت محکوم است. و این بار با نگاه به تجربه
هند، ما ایرانیان باید از این خواهر فرهنگی خود ، قبل از هر چیز «خود» بودن را یاد
یگیریم و وفاداری به خود ، نداشتن نفرت از خود و گذشته خود را ، پایان دادن به
نگاه تحقیر آمیز به تاریخ و فرهنگ خود و پایان دادن به خودباختگی و مفعولیت فکری
در برابر غربیان و آغاز گفتگو در درون
فرهنگ خود. این اولین درس« اصول مدرنیته» هندی است !.
من پیشتر اشاره کردم که آقای پویان در برخورد با جریانات اسلامی «نوگرا» نیز به
خطا میرود. او می گوید روشنفکران مذهبی که پروژه احیا دینی را تر ک گفته اند و«دین
باورانه به فقه پویا دست یازیده اند تا باقرائتی
نوین از اسلام نوعی پروتستانیسم اسلامی را رایج کنند » اگر بر نامه اصلاح
دینی خود را باموازین اساسی مدرنیته سازگار کرده باشند باید از سوی روشنفکران غیر
مذهبی مورد پذیرش قرار گیرند. اما نگاه دقیقی به «موازین اساسی مدرنیته» نشان می
دهد که مسئله کمی پیچیده تر از این است.
آقای پویان به درستی و به روشنی ، پایبندی روشنفکران نوگرای دینی رابه آزادی
های اجتماعی ، احترام به تنوع عقاید و التزام به مبانی حقوق بشر ، جدایی دین از
حکومت را ملاک اصلی کنده شدن آنها از جرگه احیاگران دین می داند. من با تمام پیش
شرط های او موافقم و درست به همین دلیل ، با درس گیری از تجربه تلخ تاریخی
ایرانیان با اسلام و اسلام گرایان ( که امیدوارم مورد انکار نباشد) ، نگاه دیگری به رابطه ایرانیان با اسلام و
اسلام گرایان دارم.
نخست
، اصلاح دینی از نظر من با برچیدن کارکرد اجتماعی شریعت
اسلام برابر است و محدود کردن آن به حوزه زندگی شخصی ، تبدیل مذهب اسلام به امری خصوصی و وجدانی. ما باید با درس
گیری از تلاش بازرگان و شریعتی برای علمی کردن و نو نوار کردن شریعت اسلام ، این
تجربه که یک اصول ایمانی و به تعریف فلسفی ضد عقلی را نمی توان و نباید به کمک علم
و جامعه شناسی بزک کرده و به عنوان یک گفتمان حکومتی به جامعه وارد کرد بر جسته
کرده و همواره در رابطه خود با اسلام گرایان به یاد داشته باشیم. این تجربه را نباید
بی بها کنیم.
هر
گونه تلاش « فقه پویا» اگر در جهت نو ونوار کردن شریعت اسلام برای دخالت در امور
جامعه باشد ، بی تردید در خدمت باز سازی دعوی حکومتی اسلامیان در خواهد آمد. من
بر خلاف آقای پویان به این «فقه پویا»
مشکوکم ونمی فهمم که چرا او به این
موضوع حساس نیست . من نمی فهمم که در حالیکه هنوز ، از سوی پاره ای ، ارثیه معنوی
تاریک اندیشانه علی شریعتی به عنوان «پروتستانیسم اسلامی » معرفی می شود ، چرا
نباید در مورد استفاده از این واژه وسواس داشت ؟ مگر چالش
اصلی« اصلاح دینی» این نیست که خدا باید به قلب مومنین باز گردد و اداره امور این
جهانی را به خرد انسانها واگذار کند ؟. پس «فقه پویا» به چه کار ما می آید
؟
دوم ،
کارکرد اصلی نهاد روحانیت به عنوان یک نهاد ضد پیشرفت ، ضد ایرانی و تاریک اندیش ،
رابطه تنگاتنگی با کارکرد اجتماعی شریعت اسلام دارد. ما باید با تجربه گیری از
رابطه پر تنش بزرگان فرهنگی خود با آخوند ها و به خصوص تجربه دو سده گذشته و از
همه مهمتر تجربه 24 سال گذشته به فکر راهی برای مهار کردن این نهاد ارتجاعی و تمدن
ستیز بر آییم. باید با نگاه به تجربه اروپاییان کاری کرد که نهاد روحانیت اساسا
اجازه دخالت در حوزه اجتماعی را نداشته باشد
و این کارشاید با دگر شدن رابطه مومنان با دستگاه مذهب اسلام ممکن باشد .
شاید تجربه اروپاییان که مومنین ، خود بطور
مستقیم سازمان های مذهبی را تا حد زیادی د رکنترل دارند مفید باشد. بنا براین به
گمان من روشنفکری ایرانی نباید اجازه دهد که آخوند ها از این دامچاله ای که خود با
هدایت روح الله خمینی در آن افتادند به راحتی و بدون پرداخت بها ، خلاص شوند.
استفاده از این فرصت برای محدود کردن قانونی و حقوقی دخالت آخوند ها و کنترل
دموکراتیک جامعه بر آنان و به ویژه بر منابع مالی آنان دارای اهمیت است. از این زاویه نیز من به «فقه پویا» بد بینم ، زیرا می تواند
ابزاری برای بازسازی اتوریته آخوند ها باشد. نگاهی دقیق به رابطه پاره ای از
روشنفکران مذهبی با آقایان منتظری و صانعی نشان می دهد که هنوز از محدود شدن این
اتوریته به مسایل شخصی و وجدانی کوچک ترین نشانی نیست. براستی چرا هنوز حتی یکی از این روشنفکران « نواندیش دینی » و
طرفدار «پروتستانیسم اسلامی »از یکی از روحانیون بلند پایه رسما نخواسته است که خصوصی بو دن شریعت اسلام و منع دخالت آن در
زندگی اجتماعی را اعلام کند ؟. آیااین
نباید ما را بدبین کند ؟.
سوم اینکه ما روشنفکران لاییک ادعا های اسلام گرایان در باره پایبندی به
«موازین مدرنیته» را چگونه به آزمون می گذاریم ؟. پاسخ من این است :با دفاع آنان
از آزادی انتقاد از اسلام ، بدون هیچ محدودیتی .
پایبندی
روشنفکران مذهبی به این اصل ، توانایی و شجاعت اخلاقی آنان در دفاع از حق دیگران
در بررسی اسلام از یک دیدگاه دیگر ( علمی ، دین ستیزانه ، اسطوره شناسانه ،
مارکسیستی ، مذهب های دیگر .....) ملاک
اصلی تشخیص این است که آنان در کدام سوی ایستاده اند. در سوی آخوند ها و تاریک
اندیشان یا در سوی آزادی و شادی برای مردم؟. در سوی مذهبی که جامعه را به قهقرا می
برد یا دینی که گزینش وجدانی و اخلاقی انسان ها را هدایت می کند؟. در سوی آموزه ای
برای حکومت کردن و قدرتورزی متولیان اسلام
ی در سوی ا آموزه ای برای «انسان بهتر» شدن ؟.
چهارم
اینکه در راستای روشنگری ، شناخت و سنجشگري راه های برونرفت انسان اسلامی از
زندان حقيقت های شریعت اسلام به گستره آزادی ، کار
روشنفکران است و نه «نواندیشان دینی ». نوسازی دینی د ر اروپا نیز زیر ضرب آهنگ
نوسازی فرهنگ یونانی در جریان نوزایی امکان یافت.
پنجم
اینکه کار کارستانی که در پیش داریم ، کار اصلی روشنفکر نو
اندیش غیر مذهبی ، فرهنگ پروري است . او باید بتواند
شالوده آفرینش فرهنگی خود را با ترسیم انسانی که با خدا رابطه مهری ،
رابطه همجانی ، رابطه عاشق و معشوقي دارد و با او همگوهر و همتراز است، نشان دهد. روشنفکر
فر هنگ ساز باید بسوی ایجاد واگشتی با لطافت در
وجدان انسان مسلمان کار
کند. دگرگشت در تصاوير انسان مسلمان از خود ، ناگزیر به تغییر وجدان شريعت
مآب او نیز خواهد انجامید. این نه با اسلام ستیزی کودکانه و کین توزانه و نه
با اسلام زدگی و ترس از سنجشگری دلیرانه اسلام ممکن است.
و این
بحث را باید در فرصتی دیگر دنبال کرد.
تاریخ
نگارش : يکشنبه، 2002/11/10
آدرس پست الکترونیکی نگارنده : arjemandrad@yahoo.com
درج این نوشته در نشریات
وتارنما های اینترنتی بدون تغییر آزاد است.
این نوشته در تارنمهای اینترنتی باهماد ايرانيان خردگرا
و فرهنگشهر
بایگانی خواهد شد.