هم جنس گرائی وآزاديهای فردی

 

 از ک. شادمهر

 

هموطن گرامی ما با اشاره به موضوع هم جنس گرائی انگشت بر نکته ای گذاشت که متاسفانه حتی ميان خردگرايان با اکراه مطرح می گردد. هم جنس گرايی که جای خود دارد، حتی موضوع ساده ی سکس که جزوابتدائی ترين وساده ترين غريزه های انسانی قلمداد می شود، جزو تابوهای اجتماعی ملل شرق بحساب می آيد. البته تا زمان جنبش هيپی ها درآمريکا دردهه های 60 و 70 وچند سال بعدازآن دراروپا، درغرب هم دراين مورد صحبتی نمی شد. سکس راچيزی کثيف می ناميدند که درمحافل محافظه کارفقط برای ارضای مرد وبرای توليد مثل توجيه می شد. نه بيش ونه کم! سابقأ در کشورهای غربی جواب کودکی که از والدين خود می پرسيد که سکس برای چيست؟ جوابش هم همين بيشتر نبود: برای اينکه توصاحب برادر يا خواهر کوچولوی ديگری بشوی!

 

درحال حاضرروانشناسان وروانکاوان توصيه می کنند که جواب اين سؤال بايد مطابق با سن کودک چنين باشد: چون سکس لذت بخش است. تبعيض هم جنس گرايان ازنظر کيفيت فاصله ی زيادی با تبعيض زنان ندارد. سکس از ديد يک محافظه کار فقط برای ارضای مرد وبرای توليد مثل وکنترل زن ودرنهايت کنترل جامعه می باشد. درچهارچوب اين کليشه چيزی بنام همجنس گرائی نمی گنجد. زن را بدون داشتن غريزه وبری از توانائی لذت بردن جنسی می دانند. بدون جهت نيست که برای تطميع تروريستهای انتحاری درجوامع اسلامی به مردان درآن دنيا قول ده ها حوری بهشتی را می دهند تا به مرگ خود راضی گردند. ولی تنها قولی که به زنان تروريست داده می شود هما نا بخشودن گناهانشان توسط خدا می باشد!

 

البته اين فقدان انصاف ما را می رساند اگر تبعيض جنسی را فقط مختص مذهب دانيم. ايدئولژی  حاکم بر بلوک شرق نيز درتبعيض جنسی از خود کمبودی نشان نداده است. وگرنه همه ی ما نام چند سياستمدار ودانشمند فرهيخته ی زن ويا هم جنس گرا از بلوک شرق را درچنته داشتيم. اصولأ سيستمهای ايدئولژی ـ مذهبی استعداد عجيبی درتعويض نقش آزاديهای فردی وآزادی های اجتماعی دارند. آنچه که مختص زندگی خصوصی يک فرد می باشد را يک موضوع عمومی اعلام می کنند (بطورمثال امربمعروف ونهی از منکر) وآنچه که مربوط به جامعه می باشد را وظيفه يک فرد می دانند (امررهبری ونفی دموکراسی) که اين جز کنترل کامل فرد وجامعه هدف ديگری نمی تواند داشته باشد. اصولأ سکس وتمايلات جنسی از خصوصی ترين اميال يک انسان محسوب گشته ونيازی به تجزيه وتحليل عمومی آن نيست چون به کسی ربط پيدا نمی کند. درجوامع غربی چهره های سرشناس زن يا همجنس گرا کم نبوده اند. به عنوان مثا ل بانوی آهنين تاچر واستاندار برلين آقای وورايت که هم جنس گرا می باشد ولی ايشان نيزبرای رسيدن به اين مرحله از پيشرفت اجتماعی به اندازه ی کافی جنگيده اند.

 

ما به عنوان انسان بايد درک کنيم واز طريق پيروی از منطق به اين نتيجه برسيم که يک انسان (چه مرد وچه زن) موجودی پيچيده ترازآن است که بتوان اورابه تمايلات جنسی اش خلاصه کرد! همانطور که نمی توان اورا به يک نژاد يا رنگ پوست يا يک ايدوئولژی خلاصه نمود. کم کسانی نيستند که نه تنها مخالف درج مذهب درشناسنامه، که حتی مخالف درج محل تولد شخص درشناسنامه اش می باشند. حتی ذکرعنوان دوشيزه نيز درقبال زن يک تبعيض مضاعف می باشد. زن که هستی خودرا بعنوان يک موجود ديگر آغازنمی کند که بعداز دگرديسی بيولژيکی تبديل به يک زن معمولی گردد (مثل کرم وپروانه!)

 

اگرسعی ما پيوسته دراين باشد که وجه مشترک انسانهای کشور خود را بيابيم بجای آنکه دائمأ تفاوت های مذهبی، قومی وجنسی آنها را برخ هم بکشيم، هيچوقت ديگر دغدغه ی بروز يک جنگ داخلی ويا تجزيه دردرذهنمان بروز نخواهيم داد. همين جاست که نقش يک روشنفکردرجامعه مهم تلقی می شود. او پلی ميان اقشارمختلف جامعه است که خود سرمشقی از تساهل وتسامح می باشد.

 

البته فقدان بلوغ روشنفکری، خصوصأ ميان روشنفکران ما، دائمأ سدی برای بوجود آمدن يک صلح اجتماعی بوده است (البته اين در مورد 90درصد از باصطلاح روشنفکران ايرانی که عکس امام را درماه ديده بودند، تعجبی هم ندارد!). بنابراين روشنفکران ما بندرت روشنگربوده اند. من به سهم خود معتقدم که زمان، داروی بيماری جامعه ماست. فرهنگ غنی ما، ايران وايرانيان را درنا هنجارترين موقعيت های تاريخی از مرگ ابدی نجات داده است. ولی کجايند آنانی که فرهنگ ما را بجای مذهب و ايدئولژی مرده، سرمشق آينده ی خود قراردهند!