استاد
ذبيح بهروز
حكايت
در جنگ احد يكئ ز كفار
با نيزه دريد پشت عمار
بيچاره ز روئ زين نگون شد
مستغرق بحر خاك و خون شد
آنقدر ز زخم و مرگ ترسيد
كز ترس به دامن زره ريد
در معركه با نشين پاره
از دست شده عنان چاره
تا صيحه « وامحمدا » زد
حضرت به مثال برق آمد
چون چاك پس ورا نظر كرد
با دست مباركش دمر كرد
آب دهنئ به ريشش افكند (۱)
تا خون جراحتش شود بند
زان آب دهان سراسر ريش
جوشيد چنان نكو تر از پيش
كان گر سر ذره بين نهادئ
يك مو اثرئ نشان نديدئ
ايكاش كه زنده بود پاستور
تا از تف حضرتش دو صد جور
مئ ساخت دوا برائ هر درد
رغم همه دهريان نامرد
ائ دهرئ سگ پدر كه چون خر
انكار كنئ تف پيمبر
بيچاره دليل و حجتت چيست ؟
آيا كه خدا در آسمان نيست ؟
از كفر تو هم خبر ندارد ؟
زقوم ته سقر ندارد ؟ (۲ـ۳)
تف بر تو كه لوس و بئ حيايئ
ضد تف پاك انبيايئ
افسوس كه قدرتئ ندارم
تا خشتك دهريان در آرم
۱ـ زخم ـ ۲ـ ۳ ــ زقوم = درختئ در ته جهنم كه ميوه هائ بسيار تلخ دارد ـ سقر نيز
به معنئ جهنم است