تقديم به ميرفطروس
من قطعه ی ذيل را به استاد خردمند جناب ميرفطروس تقديم کرده
ام، کسی که دست بدستم داد، گره های کور زند گيم را باز کنم و ادامه ای را گونه ای
ديگر آغاز.
چون نگشته يافتيم،
سرعت تيری،
به آهی، با ختيم.
سالها رفته،
مانده، چند هفته،
هفته ساعتها ست،
با روزها رفته.
درسی که خواند يم،
ما، دراين مکتب،
هرگونه ماده؛
جبر و هند سه،
دينی و تاريخ،
فورمول هوا،
عنصر آ تش...
بی شکيبا
شک،
رُست به باغ ما،
باغ به گل نشست، چون بهار آمد،
اولين سؤال،
شد ز شک آغاز،
کو خدا کجاست،
آن پير دانا،
اين همه خواهش،
اوچراست ناياب؛
او که خود عشق است،
نور تابان است،
او که دانائی اش در توانائی است،
او که با دَمش، روح به آدم داد!!،
او که هرچه هست،
از هستی اوست؛
پس چرا خون ا ست خواسته اش از ما؟،
عيد ما چرا جشن قربانی ا ست؟،
اين توانائی است کشتن فرزند؟
آنچه دانائی ا ست را ندن آدم.
هر نفس سؤال می رود در دم،
باز دَمش، آهی ا ست،
از اعماق باخت.
اميدوارم خسته تان نکرده باشم. آرزوی ادامه راهتان را دارم.
...... با سپاس.......صبور
دوست و همکا ر گرانقدر صبور عزيز
ما هم آرزوی ادامه ی راه ترا داريم.
از اشعار قشنگ و پر مغز شما هميشه لذت برده ايم. گرچه تلاش فراوانی کرديم که آنها
را از حروف لاتين به خط فارسی در آوريم، ليکن هنوز اطمينان نداريم که کار خود را
خوب انجام داده با شيم. اگربتوانيد در Word تايپ و يا متن دست نويس فارسی را بصورت اسکن بفر ستيد کار ما آسان تر خواهد شد.
با مهر فراوان
باخ