تقديم به باخ و تمام پيروان بر حقاش :
حل شو در خاك زمين
و به نادانيِ اين مردم بيچاره بخند
كه به رؤياي رسيدن به خدا مشغولند
هي ...
چند متر زير زمين ...
--ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--
و به فرمودهي بابي عزيز ، شعري ديگر را
تقديم به انديشمندان باخ و پيروان راستينش ميدارم :
من به تكرار شب عادت كردم
خو گرفتم به گناه
زندگي مشتي اراجيف نبود ...
زندگي واژهي پوچيست اگر
به خرافات بپيوندد ذهن
و منِ خرد شده
دل به زاري بسپارد هر شب
آسمان ... آسمان است فقط
و در آن هيچ كسي پنهان نيست
و نهان نيست در آن ناكس نيز
روح هم واژهي بي معناييست
همچنانكه بدنت ميرود آرام به خاك
روح هم در بدنِ سردٍ تو ، يخ خواهد زد
آرتين
بابي كوهيِ عزيز فرمود بگو .... و زينپس
ميگويم
اگر خداي ، وجود هم ميداشت . همچنانكه شايستهاش بود ، انكارش
ميكردم ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بياراده ، آغاز ميشويم
زندگي را به حسرتگونهاي درميگذرانيم
... و ميميريم
آنچنانكه بر چهرهي كبودمان
حيرت منجمد گشته
باشد .
... و من
اينچنين
به تكرار
خداي را به شك نگريستم ...
------ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزا هي ميگذرنو پير ميشم هر روز تو خودم
غصهها آروم آروم لونه ميسازن تو دلم
حالا حيرونمو پرسون ، كه عدالت چيچيه ؟
آره ، من دنبالِ اينم بدونم خدا كيه
نميدونم اگه يك روز ببينم اونو يه جا
ميتونم داد بكشم ، بهش بگم آهاي خدا ؟!؟!؟!
اون بالا راحت نشستي ، نميفهمي غم چيه
تو كه هي ، دم از عدالت ميزني ، اون چي چيه ؟؟
موشِ آزمايشگاهو ، اينجــوري زجرش نميدن
بعضي وقتا به خودم شك ميكنم كه آدمم
گله اينجاس كه آهاي ... ما حق صحبت نداريم
وعدهي عذابِ تو ، يعني ماها ، هيچي نگيم
خفه شيم ، مثل همه ، منتظرِ مردنمون
زيرِ خاك شايد بفهميم كه چي بود گناهمون ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--
خدايِ گم شدهي خويش را در چه ميجويي ؟ آنچه صورت به آسمان در
لابهلاي بوتهها به تكاپويي ، هشدار كه ماري نهان باشد .
آن درختِ پيرِ سخنگو ، مردهخاكستري گشتهست ، كه سالياني
دراز ، هيزم آتشِ به پشت بر كلبهي نادارانِ سرما نشين بود . ابله ... درختانِ
اينگاه سخن نميگويند چه كه روسپيوار سينه به آغوشِ طنابي سپردهاند كه دار ميخوانندش
. دل از ادراك رها دار كه پرندگان آسمان به دنبالِ كرمي شايد ، انديشهي درختان را
تك زدهاند . پاپسكش ... كه اينگاه سرما از فرزندانت هيزم خواهد ساخت . ساده
...ادراكت گردنبستِ كدامين درخت است كه اينك دلدل ميكني ؟؟؟
هراس مدار كه آنچه ميشنوي صدايِ معدهي كلاغانِ سيريست كه
در لابلاي درختان لانه كندهاند ....
جستجوگر ...
گورستان كيمياگاهيست كه انسان را به درخت مبدل ميسازد
بمير ... كه خود انكارِ
خدايي ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و در انتها خواهشي از دوستانِ مذهبيِخود دارم كه :
در مورد اين صحبت نيچه كمي بيانديشند ...
نميخواهم فرضيهپردازيِ شما از ارادهي آفرينندهي شما فراتر
رود .
دوستانِ خوبم ... نميگويم بيمحابا و بيانديشه ، دست از
اعتقاداتِ موروثيِ خود برداريد ،
اما بر ارزيابي دوبارهي ارزشها همت گماريد ، تا انچه حقيقت
دارد ، خود در انتهاي مسير متبلور گردد .
باخ هرگز با شما از روي تعصبات پوچ و احساسات زودگذر سخن
نميگويد ، كه شما را به انديشيدن سفارش ميكند .
بگذر از آلودگيهاي خيال
دل جدا دار از خيال پر ملال
آسمان را دست حق بنيان نكرد
آدمي حق را خدايي خلق كرد
بعدِ مرگ چيزي نخواهد بود پي
اي دل غافل توهم تا به كي
هر چه را ما آرزو ميداشتيم
بذرِ آن را در توهم ... كاشتيم
انديشه كنيد و با اقتدار گام بر داريد و هراس مداريد كه شما را
ديگرگونه خطاب كنند كه اين خود اعترافِ بر حقيقت شماست ...
موفق باشيد
آرتين