*
ديده ات را باز كن ، ترسي مدار
نيست جز مخلوق تو اين كردگار
دل مكن قاضي ، رها كن وهم را
خود ، خدايي درك كن اين اصل را
آنكه بيش ات مي دهد وعده ، وعيد شك بدار از آنچه اش
خواهد رسيد
*
گر عبادت پيشه خود كرده اي
شك نكن … بازيچه اي گرديده اي
نيستي جز زاده وهم بشر
گاه ياري دلربا گاهي
پدر
دوستدارنت همه بيچارگان
بردگان و مردمانِ ناتوان
از تو يك لولوي پنهان ساختند
اينچنين عقل را به دام انداختند
تو مترسك ، ما عروسك گشته ايم
كامتداد مضحك يك رشته ايم
يا به وعده ، يا به رعب انداختن
برده اند هوش اينچنين از مرد و زن
هان ، اي مردمان ، دل رها داريد از رويا
و آنچه به نام فطرت به خوردتان داده اند
باري نديدنيها بيش تر قالب خواهند پذيرفت
شك كنيد به آنكه شما را به وهم مي خواند – مي راند
هوش داريد كه بازيچه نباشيد
در رويارو شدن با باخ نه دستها را به
ستيزه و نه به تسليم – كه آرام و سبك به تعقل بنشينيد .
اينست آنچه ما شما را بدان دعوت مي كنيم – سفارش به انديشيدن خواهش بزرگي نيست .
دوست من … انديشه كن …
آرتين
--------------------------
به جهان مي نگرم
در پس پشت جهان
چيزكي حتي نيست
تا خيالم پر و بالش بدهد
و بسازد چيزي
همه چي ، روياييست
همه ، زاييده ي ذهن من و توست
اين ورق ، اين صفحه
پلك
بر پلك گذار
ديگر نيست …
سر فروبر در آب
ديده بربند خموش
اي دريغا كه حقيقت اينست
زندگي بعد از مرگ
حالتي
اينگونه