خلق نا توان
یک شبی از بهر
خلق نــــــاتوان خون سر مـــیزد
مرا از
استخوان
ناگهان چـــــشمم
فتاد بر شیشهء
برق مــــــیزد
در اتاق از
گوشهء
بر گرفتم
شیشه را انــــــــدر
برم مســـــت کــــــردم
من تمام پیکرم
شد فراموشم
همه تنــــگنای
دهر جمله
تـــــلخی هـا
نشانیدم به
زهر
من ز مستی خویــش
را دیدم خدا آن خـــــــــدا
را مـن بگشتم
نا خدا
جمله ادیانش
بسوختم در جهـــیم
هم زعـیسا
ومحمدهم
زداود وکلیم
من ز سر طرح جــــــــدید
اندختم چون
که خویشــتن
را خدا
پنداشتم
من غـــلامی
را ز دنـــیا
کنده می مردمان را
شاد و خرم
ساخته می
جمله دل ها را
بشـستم من به
مل کیـــــنه
را برداشتم از
قلـــــب کل
من بساختم جمله
گی را هوشمند کردم
آزاد هرچه صید
بود درکمند
مردمــــان
را من بکردم
مایه دار هیچ
کـــــس را هم
نترساندم ز
نار
جمله دنیا را
بسا ختم
گلـــــستان نام
دوزخ را
گـــــــماشتم
بوستان
دیــــــن
نـــو
آیـــــین نو
آوردمی
سر خطش بود مردمی و
مردمی
مستی می چون
که میشد از
بـرم ایــــــن
خیالات دور
میشد از سرم
در دم صبح این
صدا آمد
بـگوش راســت
گویی تا که
بتوانی خروش